خرید بک لینک
طی دو سال اخیر که اتفاقات عجیبی برام افتاد... خیلی فکر کردم تا یه توضیح منطقی برای این حوادث پیدا کنم اما متاسفانه پدیده های ماورا الطبیعه ورای عقل و منطق و استدلال هست...حداقل برای من که اینطور بوده... اینکه در هنگام حیات خاکی و حدوداً در آغاز سنین میان سالی معمولاً در حدود چهل سالگی هست ... من نوعی روی سرم دو تا شاخ در بیارم و گهگاه روی کتفم دو تا بال احساس کنم ، پدیده ای نیست که بتونم بسادگی ازش عبور کنم و یا فراموشش کنم و عجیب تر اینکه هنگام ظهور اون شاخ و بال روی تنم جملاتی از غیب توی گوشم زمزمه میشد و این منو خیلی بفکر فرو میبره و بارها این موضوع به ذهنم اومده که شاید این شاخ و بال و اشعار و زمزمه ها جزئی از خاطرات من باشن ... خاطراتی از جهان روحانی و یا خاطراتی که مربوط به قبل از تولد من میشن... چرا که بسیاری از آدم های ساکن روی زمین به پدیده تناسخ ایمان دارن و دور از ذهن نیست که چنین پدیده ای واقعاً وجود داشته باشه و شاید ما درست معنی تناسخ رو متوجه نشده باشیم و یا اینکه تا امروز هیچکس نتونسته بدرستی این پدیده رو توضیح بده و شاید پدیده تناسخ برای همه آدمیان نباشه و فقط عده خاصی هستن که مراحلی رو تن به تن با کالبد خاکی طی میکنن و شاید بسیاری از تن ها نیز در بیخبری محض به زندگی مادی بپردازن و هر از گاهی یکی از تن ها از خواب غفلت بیدار میشه و سعی میکنه حوادث و مشاهداتی رو که داشته با دیگران به اشتراک بذاره و چنین افرادی در طول تاریخ کم نیستن...شاید هم کم باشن!... باید اعتراف کنم من مشاهداتی داشتم و موجوداتی از عالم دیگر رو به چهره و بوضوح دیدم ... اما در میان همه اون موجودات چهار شخصیت هست که من همواره خودم رو در زمان قبل از تولد بشکل اونها تجسم کردم و در این بین دو تا از اون شخصیت ها بسیار برای من قابل توجه هستن که اولی غولی آتشین و سرخ رنگ با دوشاخ بر سر که چهره پر ابهتی داشت و دومی شب پره ای سیاه رنگ با بینی دراز که چهره ای کاملاً مشابه چهره امروزی خودم داشت و فقط دارای بینی دراز و گوش هایی کمی کشیده و تا حدودی نوک تیز بود... آیا من قبل از تولد در این تن فانی و خاکی شیطان بودم؟ آیا تن خاکی من تن شیطان هست؟ من خودم بخوبی میدونم که تن خاکی من تن انسان و شیطان و حیوان هست و بنابه گفته بزرگان از قدیم ... موجودات غیبی دارای دو عالم هستن، عالم سفلی و عالم اعلی و عالم مادی ما آدمیان در وسط این دو قرار داره و گفته میشه افرادیکه جن احضار میکنن معمولاً 99 درصدشون خواسته یا نا خواسته موجوداتی رو از عالم پایینی سفلی به این عالم که عالم بالاتری هست هدایت میکنن و همنشینی با موجودات عالم سفلی میتونه زندگی مادی افراد رو بسوی بدی و فلاکت بکشونه و عقل من بیسواد چنین استنباط میکنه که بخاطر همینه که از هزاران سال قبل آدمها برای خدایان قربانی میکردن و پیرو همین قضیه فرشتگانی هم در عالم اعلی قرار دارن که به اعتقاد من هر کسی نمیتونه اونها رو ببینه بجز انبیاء و ائمه و احضار فرشتگان عالم اعلی توسط آدمها نیز سقوط اون فرشته رو بدنبال خواهد داشت و بالطبع برای تنی از آدم که چنین کاری رو انجام داده بسیار خوش یمن و با برکت خواهد بود...حالا تو این هاگیر واگیر من عاشق چهار تا چهره و شخصیت دیدم و دقیقاً نمیدونم که اینها متعلق به عالم سفلی بودن یا اعلی اما اینو خوب یادمه که هنگامیکه برای یکی دو شب اون دو تا شاخ روی سرم ظاهر شده بود... من تصاویری از اون دیو آتشین توی ذهنم میدیدم که انگار خدای جهنم بود و برای همه خلایق شاخ و شونه میکشید و در اون لحظه چنین باوری در من قوت گرفت که زمانی اون دیو آسمون جل خود من بودم و الان که در کالبدی خاکی و فانی روی زمین زاده شدم و دستم از همه جا کوتاست، خدای عالم و یا فرشتگانی جهت یادآوری بسوی این تن اومدن و با ظاهر کردن اون دو شاخ روی سرم و یادآوری سخنان و زمزمه هایی از قدیم میخواستن سر به سرم بذارن و بهم یادآوری کنن که تو اون بودی این شدی و یکی از این شیاطین انگار با من پدر کشتگی داشت و یکبار بهم جمله ای گفت که برام خیلی آشنا اومد و اون جمله این بود "سوراخ سوراخت میکنم، جیگرتو آتیش میزنم" و من که جمله برام آشنا اومده بود و تو ذهنم دنبال این بودم که این جمله رو من کی شنیدم... اون موجود به من گفت ای حرومزاده الان دیگه سوراخ سوراخت میکنم جیگرتو آتیش میزنمو یادت نمیاد و گهگاه هم به من میگفت حرومزاده تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم...بله این دقیقاً حرفی بود که یکی از شیاطین به من زد... شیطانی که همواره خودش رو عجوزه و یا شیطان رحیم و گهگاه خودش رو نزد من بعنوان امین معرفی میکنه و همین الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم با من هست و همیشه با من هست و ول کن این تن نیست... در مورد اون شب پره دماغ دراز بالدار نمیدونم چطور توضیح بدم ... فقط اینو میدونم که از وقتی دیدمش عاشقش شدم... گهگاه وقتی میرم جلوی آینه خودم رو نگاه میکنم و عجوزه به من لطف میکنه اون چهره رو تو آینه نشونم میده و این منم که دلم برای اون چهره یه جوری میشه... گویی که همزاد من هست... یه چهره دماغ دراز و گوش تیز از خودم که دو بال مثل بید داره و بالهاشو دور تن خودش میپیچه و بسیار سخنور هست و میتونه با صدای پرنده ها صحبت کنه و جالب اینجاست که میشه گفت بنوعی مشابه استایل و چهره برونکا توی کارتن چوبین هست... بله دو تا از همزاد های من که یکی شاخ داره و اون یکی بال داره و من جفتشون رو خیلی دوست دارم و هر دو از اجنه هستن... یعنی من قبل از تولد یکی از اینا بودم؟ شاید هم که اینا همه توهم باشن... اینه که علوم غریبه رو پیچیده و بی سر و ته میکنه و هیچ چیز رو نمیشه اثبات کرد...کاش انرژی داشته باشم بتونم همه خاطرات و تجربیات و نظریاتم رو بنویسم...شاید تن بعدی من به قسمت و حکمتی در آینده به این یادداشت ها نیاز داشته باشه... همونطور که من نیاز به مطالعه یادداشت های صادق هدایت پیدا کردم و البته نمیخوام اینطور برداشت کنید که یه زمانی صادق هدایت خدا بیامرز خود من بودم!

برچسب: فرشته ای که روی کعبه نشست,فرشته ای که,شد,فرشته ای که انسان شد, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

صفحه بندی