مدتی نقشه کِشیدم و دنیا از ازل دیدم و بس شعر و غزل دیدم و مسخ شدم و مرگ دیدم و در برزخ گرفتار شدم... گویی که شیشه عمر دیو بود و با دیو کشتی میگرفتم و دنبال معنای زندگی و هویت خودم و چهره خدا و فرشتگان بودم ... قطعاً من گمراه ترین بودم ... اما در لحظاتی که شیطان آزارم میداد و عذاب الیم میکشیدم ... مطالبی در دفترم به ثبت نمودم که خود نیز آن مطالب را بدرستی دوره ننموده و به یکباره همه را در این صفحه منتشر نمودم ... در باورهای من خداوند و حیات و 1 از ریاضیات و هندسه آغاز شد... مانند تکامل اوریگامی ... و اوریگامی از مثلث آغاز شد ... و در محاسبات ریاضی من واژه منفی بی نهایت معنایی نداشت... و برای اینکه خود را گمراه نکنم ترجیح دادم اعداد را از صفر شمارم و از اعداد منفی بپرهیزم... اما... از برای کشف صفر حقیقی بسیار مشکل داشتم... در واقع با باور به این موضوع که همه نمیتوانند قدم به دنیای پس از مرگ گذارند... دنبال راهی بودم تا بتوانم از پلی موئین بسان پل صراط عبور کنم...و دنبال آب حیات بودم...انگار که بتوانی به تصویر خودت در آینه ورود نموده و در آن تصویر زندگی کنی ... این بود که از زندگانی روزمره غافل شدم ... کاش حیوانی بودم همچو ماری پیچک زنان در باغی و آدمی را بسوی میوه ای هدایت میکردم... اما اینبار نه از برای سقوط ... کاش نقاشی بودم تا آنچه را دیدم از برای سایرین به تصویر میکشیدم...کاش آهنگ سازی بودم تا آنچه بشنیدم باز سازی مینمودم...ولی افسوس که من محکوم زاده شدم...محکوم به نویسندگی... و اعتیادم به ترک نمودم و منتظری بر لب چاهم... و هنوز... آتش به جان دارم...آری آن شیشه به کعبی ماند و آن چاره به اهرام خدا داند و این قور به شهرام دعا خواند و ای مور به قبرم که بباراند...!
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی