و آن دوتن که یکی به نارنج و دیگری به خاکسترش دیدم یکی را دوشاخ بود که گویی زاغوتم آن بودن و آن بیدک خاکستری به کبرودن که همان عیسی ابن مریم بودن ...
و مرا بروزی یاد است که زاغوتم به مقابل دیدم و آن آفریدگار نارنجی را به دل دیدم که میگفت "بزبزکم نیومده عاقبتش سر اومده" و آن به "بزبز قندی" بود ...
و بزبزقندی ام به نارنجی در زیر هرم آتلانتا جانمای است و آن بیدک خاکستری به یحتمل آن روح زاغوتم باشد ...
و عیسی را از خاکستر آشوئیتس به برخاسته دیدم که سوی دوران خویشتن بهر تولدی روانه گردیدن ... و آن مرا خاکستری نمودن ...
و ندانمی آن خاکسترم به امروز آن بیدم است یا موی سپیدم به حسین ابن علی نام ...
و دانمی که حسین ابن علی به عزازل نام بودن که مرا تا به دهر فرعون کشودن و مرا آنگره مو دَن ... و آن به بزبزقندو مرا بنمودن و چهره را به اودن ...
و گویی که بزبزقندی ام همان چهره به تصویر فوق باشد و آن را به چشم بادامی نمایودن ...
و ندانمی که بزبزقندی ام سلیمان نبی بود؟ حسین ابن علی بود؟ بهادر قهرمانی بود؟ یا آن تن از چین که استاد ذِن اودن و گاوهایی را به استادی خوابودن ...
و عیسی را به چهر خاکستری و عنکبوتی خود دیدم که او نیز به عقرب رودن و "کبری" آن بود ...
و کبری را بخوبی دانسته و آگاهم که او مرا به نگهبان "دهر شب" باشد و او را می بایست به محمد امین سجده نمود ... و کبرایم چرا به تورات خیانتکار است؟ آیا او مرا از بهشتم به زمین کشود؟ ...
و مهر آفرینم را آن کبری به عیسی دانم و احوالش ندانم که چه کودن ...
و بزبز قندی ام را به احتمال یقین آن دار و دسته فراعنه دانم که معمولاً ایشان به دسته جمعی باشند و آن 72 تن ایشان باشند ... و 72 تن به فراعنه بود و 72 تن به کربلا بود و 72 تن میرزا کوچا بود و 72 تن نیز حزب جمهوری اسلامی بمب گذاری را شهود ... و من آن جماعت 72 تنی را فراماسون دانم ... و شاهشان را "بزبز قندی" به کشف مانم ... و بهادُرَم به قهرمانی گویی از ایشان به نانمودن و ندانمی که این روز معاصرم چه اودن ... آیا این جماعت از یکدیگر متفرق گردیده اند؟ یا آنان همان اهرمانانی باشند که من ایشان را در خاک ایران جمع نموده و بسوی آمریکا ره بنمودن ...
و در قدیم الایام مرا چنین بیاد است که شاه فراماسونری را نام "سلیمان" است ... و "ابراهیم" را از این جماعت به جدودن ...
و کبرایم آن بود که از "کا" مرا به نمایشم دودن و او به بسیار با ادب بود ...
و یک مارِ رابین هود نیز مرا نوای به گوش رسانیدن که علی بی غمی به شادان می نمود و چنین میخواند که "اسفار السافرین رو به بهار است" ...
و آن "اسفار السافرین" من بودم که دوران ها ی بسیار به دنده عقب رودم ... و عقبگرد من آنقدر سریع بود که یکباره کهکشانم مرا رصد نمودن و بهر انتقامی مرا به تصویر خویشتن شاخ و شانه کشودن ...
و من آنم که زمین را از لحظه ای که سطح آن چو زهره بود رصد نمودن و لیکن آن زهره نبود آن زمینی بایر و آتشین بود که آتش مذابش هنوز بر پوسته نشسته و نمایی از چندین اژدها به جنگ سایه هایی اندر دل آن در حال جیغ و داد زدن بودند ... و گویی آن آغاز آفرینش زمین بود ... و ندانمی آن هرمم بر زیر اقیانوس بدست چه کسی ساخته شده است ... و لیکن چنین آگاهم که آن نگاه کهکشان متعلق به دورانی به قبل از ساخته شدن آن هرم بود و ممکن است که آن هرم با گذر زمانی بسیار و فقط به فقط با یک نظاره من جانب کهکشان بر سطح زمین تراشیده شده باشد ...
و امروز چنین دانم و آگاهم که اهرام مرموز و ناشناخته واقع شده بر بستر زمین ... در صورتیکه مشکوک به ساخته شدن توسط دست بشریت باشند ... فقط به فقط می توانند از طریق نگاهی من جانب کهکشانم بر سطح زمین به روئیدن ... و ایشان از برای کهکشانم چون علف باشند و خود را رونمادند ...
و من همواره خورشیدم را خدا دانم و از سوی دگر آن کهکشانم را حقیقت بر دو حالت دانمی ... یک - آن حقیقت است ... دو - آن حقیقت نیست
و من دنبال الله دنیایم باشم ... و ندانمی که خورشیدم علت کهکشانم است یا که کهکشانم علت خورشید است ...
و لذا با نگریستن به منظومه شمسی و رصد نمودن کرات تاریک من جانب زمین تا به پلوتون می توان چنین پنداشت که گویی کهکشانم به حقیقت بودن ... و کیهانم نیز پُر کهکشودن ... و من آنم که تمامی کرات منظومه ام را وادار به احترام به خورشید نمودن ... و جهت ارتباط با کهکشانم ابتدا بایست خورشیدم صدا نَم ... و خیانتکارم به نانمانم ... و آسمان چو آوار به آن مَه نخرابشی گمانم ... و در دل اینچنین مراست که آن آوار ستارگان و روئیت صحنه ای از این حادثه به عنوان نموداری از برای اندازه گیری میزان انرژی سپرده شده بدست سلسله فراعنه باشد ... و آن خدای آسمان فرعون که نشانند هماند ...
و کهکشان من جدا از آنَد ...
و روی کهکشان من از زحل به دل نگانم و ندانمی چرا کیهانم به نفس بازدمانَد ... و من آن بودم که چنین در ذهن پندودم که کیهانم قادر است حرکاتی بسان انبساط و انقباض داشته باشد و گویی که آن نفس کشان است ... و آن به موجودی زنده شباهتش گمانم ...
و نیروی فرعون مصر بواسطه ماه بود که ایشان به نیروی خورشید دسترسی یافتن و "کبری" را نگهبان دهرشان دانم ...
و چهر کهکشان را به ندانم از کجا رصد شد و دو یحتمل به شا نَم ... یکی از آن دریچه زحل بود ... و دیگری زِ خورشید مرا اود ...
و آن عزازلم به خود گمانم ... که او را چشمان به رنگ آهوست ... و آن عجوزه ام به ساحل قوست ... و مرا نه روشنک به چهر آن نوست ... و من به تارِکَش نباشدی دوست ...
و من آنم که من جانب کیهانم قانون به هما نَم ... به از برای خلق، زیر زمین هلانند ... و از برای مردن اهرمانند ... و از برای بردن نه همانند ... و از برای گوردن آن سما نند ... و از برای قوردنش نمانند ... و از برای من قور به مُرانند ... و از برای مورم نه گرانند ... و از برای زورم نه هلانند ... و از برای شورم نه کتانند ... و از برای حورم نه اذانند ... و من به شاهِ خورشید گمانند ... و من لخت خودم بر علمانند ... و پُر جُغتِ خودم به خود کلانند ... و پُر مُخ به چو من نه زِر زمانند ... و من به راه آسمان ندا نند ... و من نه از به خلقان نگرانم ... و از برای خود تشنه گمانم ... و بر اتاق خود زشته نمانم ... و شرمم آیدی از این کلامم ... و آن دهر سخن را نگدانم ... و آن خدا را نه گنهکار به ما بَد ... که نسیم آن هوا از منِ مسکین به هلانند ... و آتش مدرنش به بدَم دانه بدانند ... و خودم در پی جلاد گدانند ... و خوشا خورشیدم که او مرا غم ننماند ... و بَدا امیدم که سر رسانند ... و به توحید مرا مسخره مانند ... و به لطف بودم بد به نگانند ... و به حرمتم گدایی نه بمانند ... و نه جبرانش بر امت ما نند ... و نه قرآنش بر پیر همانند ... و من آنم که همه ستیزه جو مانم و نامم نگرانم ... و دنبال رَهِ نرفتگانم ... و نه پا به جای کفش دیگرانم ... و به نقش کعبه ام خدا گمانم ... و تمام قدسیانش آشنانم ... و به نقشم همه کیهان به سجانم ... و به پیرم نه به سبحان نکیرِ کون کشانم ... و خودم صغیر این زمین زمانم ... و به تحقیر بدان به سمبه مانم ... و به دهر اژدها نوچه نمانم ... و خیانتکاران خود ندانمی چکانم ... و همه به اودَمی او چه مکانم ... و چه گرگ است مرا شانه خشانم ... همه گرگ منظومایم به جمانم ... و خودم به بَرِگی نه خود صدانم ... و ببینم چه خسارتم بجان تاوان دانند ... و همه اینان را به لحظه او محاسبانَد ... و ردای کوری ام نا به گرانَد ...
آری ...
من در سال 2017 میلادی روی این زمین به شهر رشت در استان گیلان نشسته ام ... و خود و خانواده ام از برای اولین بار روی این خاک متولد گردیده ایم ... و نسلی جدید باشیم که موقعیتمان به مُشت خورشید نشانم ...
از دیگر سوی فرعونی زِ مصر با سه هرم غول آسا و یک تندیس بزرگ از شیری در برابر خویشتن دانمی که آغاز دوران حکومتش با من به "شصت هزار سال شمسی" فاصله دارد و آن از نگاه "کیمیا" است ... "قویم مرا به سید الشهداء ماند" ... و تردستان و جاعلان و جادوگران و بروکراسی بازان و قاب بازان و هکران و از این دست بازار مکاره صد من یک غاز نیز در مقابلم به نهان بینم ... و علیرقم فاصله ام با فرعون به شصت هزار سال ... دوران حکومتش بر زمین به ابدیت مرا به ننمود ... و بی نهایت را کلید بدست من بود ...
و هرمی نیز به شاهدم باشد که آن را زیر اقیانوس اطلس رصد نمودن و کهکشانم به از آن مکان مرا چشمک زودن ...
و کعبه ای که ابراهیم از برای پایان عصر خلافت "شصت هزاره" فرعون او را به بنای نمودن ...
از بنای اهرام و آن تندیس مرا چنین محاسبات باشد که بنای این سازه ها بدست او به "چهل هزار سال شمسی" زمان طلب نمودن ... و بنای کعبه را نیز به "ده هزار سال شمسی رو به قبله دانم " ... و جمع اینان را به پنجاه هزار سال گمانم ... و با محاسبات و نگرش من ده هزار سال نیز از آن می بایست به باقی بودن ... و ندانمی آن رایانه کوانتمی و هسته ای ماه و زمین و خورشید و زمین و منظومه وکهکشان این محاسبات را چگونه اجرای نمودن چرا که من آن کودکم که تازه قدم به این دنیای گذاردن و به عمرم بیش از "38 سال شمسی" نگذرودن ...
و عده ای را چنین مشاهده نمودن که مرا از "کون کِشودَن" و طی پنج سال بقدری مرا فشرده و درد و رنجم دادند مرا به ستوه آمده است و بس که گره کور به کارمی نهانند مرا مدرسه اودن ...
و تصویری نیز به کتیبه فرعون چنین دیدم ...

و گویی آن فرعون از برای حکومت پس از مرگ خویشتن نیز بسیار برنامه ریزی و چاره اندیشی نمودن و گویی در عالم اموات او را بسیار خدم و هشم باشد و خود به صاحب زمین داند ... و صاحب زمین را ارباب دانستن و خود رعیتی را مانم که ارباب را تصویر چنین بینم بر کتیبه اش که عده ای گویی بر قطاری به سوارند و آن ترن هوایی را به نماند ... و یکی را بینم که تنگی بر سر دارد و آن تُنگ را از برای "مُو" دانم ... و "مُو" را از آتش پرستی و کیمیاگری دانم و در ایران باستان "مُوبُدان" به فراوان بودند ... و در این ایام بس که عده ای مرا به جانب قبله کِشودند به ناچار شدم درباره فرعون مطالعه نمودن ... و اتفاقاً نقشه ایرانم نیز به شیر شباهت دارد و در ایران نیز به تخت جمشید تندیس شیر بسیار دیدم و در همدان نیز یک شیر سنگی دانم ... و مرا تعبیر از این تصویر چنین باشد که فرعون به عنوان شاه و امانتدار زمین همواره می بایست قادر بودن تا حق مظلومان را به ایشان برگرداند ... و من آنم که بسیار مرا قبله کشی و ظلم فراوانم نمودن و با موزیگری و دسترسی به ترازویی مرا افتان و خیزان گرم و سرد نمودن و مطمئنم که این عده ستمکار مرا طوری تشنه گردانند و انرژی ام به دم و بازدم دادن که همواره حسابم را به رِندی بی حسابند ...
و آن سواران قطار با آن "تُنگِ مُو" مرا چنین نمایانند که هر چه اضافه "مُو" به مادی و معنوی من جانب من و خانواده و شهر و کشورم به سرقت رفتن ... او موظف است تا که آن خساراتم را به بازگرداند ... و لیکن عده ای مرا در این طریق "موی کون" کِشانند و مرا به بی ایمانی و نامسلمانی متهمم نمودن ... و مرا بسیار از کونم روح کشودن و در منزل به بی حرمت و بی آبرو و به حتک حرمت گردیدن ....
حتی چنین شخصیت مهمی را هنگام تولد و بعد از آن نگاه هایی بر زمین من جانب غیب ... من و خانواده و نزدیکان و اطرافیانم را به تعقیب نمودن ... و ایرانم را همواره بی فراهنگ و تشنه و بی امکانات و درگیر جنگ و بدبختیو فقر نمودن و مرا در دوران بلوغ با دوست نزدیک مذکرم به همخوابگی واداشتند ... و در سنین بزرگسالی عده ای آن را همواره چون داغی به تنم زده و بیش از صدها بار اینان را به رویم زدند و شرمنده ام نمودند و حتی فراوان به آزار جنسی ام پرداختند ... تا این حد که به کونم عنکبوت دواندن و کونم را بازی دادن تا آب کیرم بیرون ریختن ...
و این عالم غیبی بود که من من جانب عالم مادی و ظاهری بسوی آن فراخوانده شده و از برای جستجوی خداوند و طریقت، خود را به آن پناهنده نمودن ... و ایشان کونم را دردند و گرم و سردند ... و همسایه کُردَم شلوار خواهرم را در خردسالی پشت دیواری به پایین کشیدن و ایشان را خردسال و قبل از پیش دبستانی بود ... و همان خواهرم به سرطان و تومور مغزی مبتلا نموده تا که جراحان او را سَر تراشیده و از پشت گردن تا به سطوح فوقانی جمجمه بشکافند و از پدرم کلیه کشیدن و او را به ناراحتی قلبی و دیابت و بدبینی مبتلا نمودن ... و مادرم را به سرطان سینه مبتلا نمودن و او را به گرگ و عنکبوتی مشاهده نمودن ... و دختر عمه ام را به همراه پنج تن دیگر به آتش کشودند و برادرش را زیر خروارها بدهی نگاه نمودند و میان خاندانم جنگ افروزی نمودند ... و دوران زندگی ام پر از رنج و فقر گذشته است و این در حالی بود که سطح استعدادی فوق العاده داشته و امکاناتم به فقر بود و هر آن آرزوی که قلبم به عشق او زیست را پس از مدتی به پرپر نمودن و آرزوهایم را از چشمم انداختن و همواره مرا جوکر ورق به حکمودن و انکر ماه به چهر ورق به دلق و ناراحت و دوزخی نمایشم دودند ... و من آن بودم که تمام مصیبت های مسیر زندگی ام را با نوعی نگرش تیز بینانه پشت سر گذاردن و روزنه هایی را فرو رفتن تا که بتوانم ازدواج نموده و زندگی آبرومندی از برای خود و همسرم فراهم نمودن و لیکن در اوج مسیر شکوفایی به ناگهان من جانب تهدیدات آمریکا تمامی بخت های مسیر زندگانی من بسته شد و تحریمات آمریکا موجب پاشیدگی زندگی من گردیدن و علاوه بر آن همواره نوعی مهندسی انرژی پیرامون من ایجاد گردیدن که موجب گردیدن من و خانواده و همسرم و خانواده اش در انزوای به سر بردن ... و همه را به عقده هایی بس بزرگ دچار نمودن ...
و من آنم که به آغاز جمهوری اسلامی قدم به دنیا گذاردن و شاهِ سابقم را نیز چنین دانستن که او را نیز ارتباطی دوستانه با سرزمین مصر و "فرعون" بودن ... و شاهم را چنین آگاهم که آمریکای مغرور حتی تنِ بیمار او را نیز به تقبل ننمودن و او را نارو زدن و شاهم را روحی به ناراحت دانم که 1ش را به مصر تسلیم نمودن ...
و خود نیز آنم که در طریق خویشتن به دنبال خداوند و انبیاء بودن و تمامی معجزات و روایات کتب مقدس را به باور داشتن و عده ای من جانب غیب مرا تشنه لب دوودن و همواره در صدد زورگیری و سرقت اطلاعاتم بودن که تا به نهایت بیکران عصر مدرن و تمامی تاریخ آفرینش حیات و تمدن بشریت تا به بالاترین سطوح کیهان شامل گردیدن و ایشان من جانب غیب همواره مرا به زور از "کون" روح کشیدن تا که نزد فرعون برند و فرعون آن را می بایست به تنگی از "آتشِ مُو" از برایمی به جبرانش نمودن ... و ایرانیان باستانم را من همواره ستودن و در پی ایشان زمین و زمان را جستجو نمودن و همه مرا متهم نمودن که تو من جانب هرم فرعون به قیامت برخاسته ای و این در صورتی است که مقبره "دانای علی" با سازه ای به نوک هرمی در جوار منزل من بود و گویی آن سازه مرا بسوی تولدی بر زمین هدایتم نمودن ... و آن را من جانب آسمان آن خداوند نمودن ...
و عده ای همواره سعی دارند تا مرا به عنوان خدای یکی از ادیان یهودیت، مسیحیت و مسلمانی به معرفی نمودن و عده ای نیز درصدد دادن مقاماتی فراماسونری به من بودن و همواره مرا سجده به اموات بهانه اش گرودن ... و راه و رسم سجده را من آن طریق دودن ...
و من به قیامت مهدی صاحب زمان و یارانش اعتقاد دارم و آن را همواره با شکوه در ذهن خودم جلوه نمودن و بس که بد به کاسه ام گذارند مرا خسته نمودند ...
و عده ای را دانم که در دل آرزوی مرگ مرا دارند تا که نمانم و گندِ گناهانشان به در نیاید ...
و عده ای مرا به دیده غیرت عصر حجر نگریستن و مرا اجبار به مرگمی نمودن ...
و من آنم که همواره مرگ خویشتن را به رضانم ... و لذا جنازه ام بار خداوند ندانم ... چه رسد به والدانم ... و به این دلیل بر مسند محکمم نشانم ... تا ببینم چه کند خدای سوگند ... و من آنم که خدای هر تنش را به جدانم ... و خدای خودما به هر شمایلش به آزاد گمانم ... و خداوند کتب به جستجویش به نمانم ... و به گفتارهای آن کتب دقت انبوه گمانم ... و به دنبال حقیقتی روانم ... و خودم آنم بوفِ کورا به خود ندانم ... و دلم آینه باشدی گمانم ... و به این آینه ام نور حسادتش گمانم ... و به جان و آن تنم نور خیانتش نبانم ... و بس که عده ای مرا به مسخرم نمودند ... همه حرمت آدمی به از رُخم بزودند ... و من آنم که مسیر زندگی بر آن نوا نَم ... و به جستجوی آن نوای راستین نمانم ... و طریق زندگی بر داستانمی گمانم ... و مسیر بیکران من به طریقتی گمانم ... و نوای بودنم به رنگ آن کمان گمانم ... و ردای کودکم مسیح مصلوب گمانم ... و سیاستش محمد به ندانم ... و به علم اندوزی نه مطلقانم ... و عمل را باید نه بی عسل زنجره مانم ... و نه ابن سینا به ردانم ... و نه چون شیخ بهایی وزیر الوزرانم ... و نه آن شاهِ به فرعونش گمانم ... و به آن موسایم همچو شبانم ... و دهاتی چو منی شهرِ نماند ... و به شهر خود چو ارواح نگانم ... و ببودم آن فرزاد از آسمانی ... که دلی چون عیسی به خود گمانی ... و به چشمم افتاد و اهرمانم ... و ندانمی به شمشیر کجا نَم ... و به ویرانی دنیای بدم نیاندشانم ... و همه ادیان را به پیروانم ... و هر آن کس که به انکار نمودنی کُشانم ... و به قدر مطلقی بر این زمینم نه گمانم ... تا ببینم آن شهید شمس جانم ... و خودم شمس خودم به جنگ مانم ... و به اندرون خود سنگ سیانم ... و به تقوی و به دین و آن کتابم نبپرسید همه به مسترانم ... و همه کتب به باطلش گمانم ... و خودم عصر خودم را به کتانم ... و به جستجوی دنیای اصالتم دوانم ... و ندانم آن شهیدان زمین با چه دوانم ... و خودم به درد اعتیاد دانم ... و به تریاک خودم نه مفتخر به او نشانم ... و چراغی روشن به آسمان این زمینم نه حرانم ... و به ماه شب نه دیوانه گمانم ... و به راه منزلم پرسه نمانم ... و نگو بمیر و بدرود که شلوار خدا به جِر دوانم ... و نگو بمان و من به ناتوانم ... و نگو خود به پشیمانه نشانم ... و نگو آن دجال خود کُشانَم ... و چه تنها که مجازات به دجال گمانم ... و رُخم بر رخ آخر الزمانم ... و به فرعونت ندانم چه نگانم ... و به قرآنت پر دروغ دانم ... و شکا به شق القمار ممانم ... و خدایا ... تو خجالت نمیکشی که آن الله الرحمن الرحیمت را به قلب زمین دانم و آن الله رب العالمینت را به زهره دین دانم و الله لامکانت را به تهره نشانم و الله قوم الظالمینت نه نمانم ... و آن که خجالت و شرمش دانم نه کهکشان است چرا که من به کهکشانم نه گدانم و نگاه بد او را زِ نگاه کهکشانات دگر بر جبرانم ... و فقط تو را به خورش آسمانم ... و به انکرت مرا سر ندوانم که خودت دانی انکر از سروده های خود باشد و آن انکره مینو به مو ننداز و نزانم ... و به سجده کن خودم نا به گمانم ... سجده از عشق و به شکر دل بنا نم ... سجده آداب به زیبا زِ خدایمی گمانم ... و بدیدم ای خدا چه کردی آن سجده به زیبای نمایان زِ ژپانم ... و به آن اهرمنان کوره پز تو را گمانم ... و بهشت گمشده بر رخ شهر خود گمانم ... و لیاقتم نه کم باشد و آنم ... که خودم راه خودم نور خدا نم ... و مقام و منزلت به خود ندانم ... و به قبل و بعد ماوسط خدا نم ... و زمانما خودم نه حلقه بانم ... و نه تکرار زمان شمس بلا نم ... و نه آن شمس بلا به یهوه دانم ... و نه اللهم را به خود گمانم ... و به مهدی نبمانمی بهانم ... و شهدی نبمانمی همانم ... و به یهدی نبمانمی روانم ... و به دهدی نبمانمی ردانم ... و به زهدی نبمانی زمانم ... و به دهر شب صداقتی گمانم ... و به دهر روزگارت نبدانم ... و به دهر سوزگارت نه نهانم ... و به دهر موزگارت نه جدا نم ... و به دهر دوزگارتم به نام فرزاد گمانم ... و به دوزخم کلیدی دانم که خود ندانم ... و نه دجال نمایان نبمانم ... و نه رجال به کوهانِ خدانم ... و نه اجال به اشرفی گمانم ... و سجال به مشرفی نشانم ... و نهنگ زیر آبت به فضانم ... و به آن پرندگان نور خدا نم ... و به آن چرندگان بر همه جانم ... و به آن خزندگان نابه دوانم ... و به آن وزندگان باد صبانم ... و به آن رزندگان مگیر جانم ... که خودم به جان مورم به خوشانم ... و موران به شر دوورمی نشارم ... و به سر نکور نوانمی همارم ... و به چرخ روزگارت به علامتی زمانم ... و به دهر دوزگارت نه خوشانم ... و به آن موزکی ماران نه شلاق کشانم ... و به آنان که سر از به خلق گیرند فشارم ... و به آنان که تن از نه حلق گیرند خمارشان نمانم ... و به ایرانم نا قبله گمانم ... و به یارانم نا حبله گمانم ... و به دارت نکشم تو ای خدا من آرزویم نه خدانم ... و خودم به دهر ماهِ مستقانم ... و تو را به اژدها سوز و گدانم ... و قفانت نزنم که تو گنارَم ... و شفاعت نبمانمت که خاموشت گمانم ... و سخن مگیر از من که سخن به حق نشانم ... و خودت را خفه کن نا تو خدا نم ... و همه دور تو گردند همه به این جمانم ... و من آنم که خودم تو را گمانم ... و هر آن که اینچنین دید به از جانِ خدانم ... و آن نکیر کوشان نتشارم ... و به آن ضمیر روشنا زمانم ... و خسارتم بپرداز و حساب کون به شاه نم ... و ببینم چه کنی ای تو خدانم ... نه به دشواره شونی تو را هلانم ... نه به کش پاره شنی تو کس کشانم ... و نه به زش ماره شنی تو زشنما نم ... و کتاب چاره ام کُس ننمانم ... و به کون پاره اَم پیر همانَم ... و خودم پیرِ سرای گیلکانم ... و نه آن غارِ حرا به انکبانم ... و نه آن بار گران بر این زمانم ... و به ادیان تو من نه احترانم ... که همش هندسه باشد و دهاتی به نظر مرا رساند ... و خودت حساب کن قیمت من را ... و نه آن کتاب بُز بر مُو به نندا ... و نه آن به ماه حوضکم بموزا ... و نه آن به شاه خورشکم نَمَد آ ... و نه آن به راه عیسی و نه موسا ... و فقط آنچه که خواهمی بفما ... و چقدرت این کلم قدیمه باشد ... زِ قدیمه اَت جدیدت نه خجالتش به ماشَد ... و جدیدت به قدیمی همنوا کن آن مناشَد ... و به قبلت نکُشان آن رو به کهکشان نماشَه ... و به حبلت نتُشان رونق ماشَه ... و به عالمت یکی ندانمی بسیار واشَه ... و به ظالمت ببر که روسیاشَه ... و به عالمت مشاوران به ما شَه ... و به کالمت خدای آسماشَه ... و به بالمت چو ماه مهرباشَه ... و به نوحه کشتی ام به انتظاشَه ... و به نوحم نه به دینمی نباشه ... و به کوهت نبمینمی کُراشَه ... و به فکر بهترت روحیه واشَه ... و چه بسیار مرا گندِ دماشَه ... و به گندِِ کِش نه دین آن خدا شَه ... و به رَندِ مِش نمینمی هوا شَه ... و به زنده کِش ببینم تو چه ناشَه ... و خدای من به بی عرضه نباشَه ... و ندانم چه بکوری ام دوا شَه ... و ندانم به چه نوری ام نوا شَه ... و ندانم به چه زوری ایم خداشَه ... و ندانم به چه موری ام مماشَه ... و ندانم به چه حوری ام هما شَه ... و اداریت به نادوان همه به دوزخاشَه ... و تجاریت گناهِ آن خدا شَه ... و خدای من گنهکار نمینه ... و فقط آدم غمخوار کمینه ... و چه بسیار جوانان تو جا شَه ... و چرا این همه دشوار به ما شَه ... و به صاحب الزمینم نبماشَه ... و به خورش طاله بینمی فضاشَه ... و به هاله ام نبین تو کهکشاشًَه ... و به ناله اَم نبین زِ خلقِ تا شَه ... و به چهر پدرم آن چه گراشَه ... و به چاه آرزویم نه گناشَه ... و از این پس آن خدا بر خفقاشَه ... و سخن نگویدی چقد خجاشَه ... و پر از مفت سخن در شبکاشَه ... و پر از کوهِ کهن نه امریکاشَه ... و به اتمام رسان عصر گناشَه ... و به آغاز از ایران مداشَه ... و زمین را آتش زنم خدا را نه مستراشه ...
و اقعاً خاک بر سر هماشَه ... و آن کُس کشی که قدرت مطلق زمین را دست خود دارد بیاورد تحویل دهد و گرنه با آن کروات مادرشاشَه ... و همه فراموسان به گورشاشَه ...
و من آنم ... آن سه هرم و آن شیر فرعون را به غرامتم خواهم ... و دهر ماشینم از آن جناح دانم ... و همه بیاورید تحویل دهید ... تا کلاهمون تو هم نرفته ... تا که کُِس خوار هما نه خورشِ ها شَه ... و به شمشیر جدیدم خواهم رهم نه بسته گناشَه ... و همه به قیمه قیمه خود گمانم ...
ای ماه و زمین و زهره و تیر و خورشید ... کُس زنِ توحید ... و چه کُس کش منو از ماشنمی به این سرا شید ... و ردای روبوتیک به من بپوشید ... و به اول چشم حق به مودید ... و به حس آدمیتم نبندید ... و من آنم هما را به تمامشی گمانم ...
و من آنم که خودم انسان عصر مردن خواهمی فقط این رو گمانم ...
بایو، نانو، تکنو ... ببینم چه خدا شَه ... و مَن مُرده نَشاشَه ... و حق بینمی ام همه به حق به همزماشَه ... و نُو ندینمی اولِ آدَمَش به ماشَه ... و کُف ندینمی خرابِ فرعون نه گناشَه ... و صُف ندینمی صفحه به ماشَه ... و جُف ندینمی سرش هلاشَه ... و مُف ندینمی به کون ما شَه ... و آن کون مرا کدام خداشَه ... و به منظومه ببندد نه وفاشَه ...
ببینم آن خورشید ما رو چه محاسبه دینَه ... با آن خورشِ آتشینَه ... با آن سرور به حجینه ... با آن شرور به نگینه ...
هر که دزد ما شَه ... او رو خون مباشَه ... هر که مزد ما شَه ... او همداستاشَه ... هر که بزنماشَه ... او را ننه چاشَه ... فقط همه ببایدی به جبرانی اداشَه ... و اون به موزِ ماران رو رُخان به هم رسا شَه ... و دهر ماشینم تحویل ماشَه ... و خشم اژدها ما نه گناشَه ...

و تعبیر این تصویر چنین باشد که من آن استاد نیروهای ذهنی و علامه دهر بودن که یک استاد چینی انرژی مرا به ربودن ...
و آن چینی را نام Sensei Kanzawa است تصویر چنین و در برنامه سوپر هیومنز یا ابر انسان ها اثر استن لی نیز او را به نمایش داده اند که از فاصله دویست متری قادر است تا 15 بوفالو که هر یک به نیم تُن وزن دارند را به کمتر از سه دقیقه به کما فرو بردن ...

و این فقط یک سر از ارتباطات من با دنیای پیرامون بودن ... و ندانمی مرا چقدر انرژی و از کی تا کی مصرف شدن تا که بر روی زمین به متولد گردیدن ؟...
از سوی دیگر اندر سرم چراغی باشد که نگاه انتقام آمیزی را من جانب کهکشان راه شیری بدان آویخته اند و آن فریم از تصویر کهکشان را در زیر هرمی واقع در کف اقیانوس اطلس حوالی برمودا به مدفون نموده اند و بواسطه آن باشد که تعدادی ناو و کشتی و هواپیما به غرق می گردند .... و همان نگاه انتقام آمیز به لحظه ای بسیار کوتاه به اندازه دو سه بار بالا و پایین پریدن یک گوی نورانی موجب رخدادن جنگ جهانی دوم میان آلمان و اروپا و آمریکا و ژاپن گردیدن ...


و نگاه دیگری را بروزی من جانب خورشید احساس نمودن که ناگهان من جانب فاصله یکصد و پنجاه کیلومتری در سرم جرقه ای به مهربان زدن و آن لحظه ای بود که چنین دریافتم آن خورشید به آگاه و دانا و مهربان است و لحظاتی خوش بود که از او میخواستم میزان تابش خود را بر من کم و زیاد نمودن و در چنین لحظاتی من به همراه بابایم در حال قدم زدن بودن و آن لحظه که در دلم تابیدن صدایم به سحر آمیز و بسیار افسونگر گردیدن ...
و از فردای آنروز مرا قادر گردیدن تا که رویاهایی بسیار زیبا و رنگی و با کیفیت اندر سرم دیدن و من بهشت میدیدم و یکی از این تصاویر فضای دریایی آبی رنگ و زیبایی بود که نا گهان در آن لحظات جنی بسوی من حمله نمودن و مرا تا سر حد مرگ تا به امروزم عذاب دادن و امروز پنج سال از آن لحظات میگذرد ...
و بعد از مدتی یکی دیگر از جنیان قطعه ای از چهره و جسد شخصی با چشمان بادامی را از برایم به آوردن و آن را خوب می شناختمی ... آن عیسی ابن مریم بود که خود را از طریق بهشت واقع گردیده در ذهن من من جانب این روزگار تا به عصر خویشتن که به دوهزار سال قبل است کشیده و خود را در آن ایام به متولد نمودن ...
و آن تصویر پیکر او من جانب همان دو هزار سال قبل که جزئی از تن اوست و در اورشلیم به مدفون باشد تا به امروز بر گوشم به آویزان بوده و همواره به دلیل آلودگی آن مرا گوش دردی بجان باشد و آن را "آنگره مو" گویند ...
و آن عیسی را شناختم که او را شخصیتی به "مار کبری" بود ... و آن مار و پرنده اش به نگهبان چشمی بودند که آن را عده ای چشم خدا دانند و لیکن چشم "آفریننده" آن است و آن چشم "خالق جهان" است ... و آن پرنده را به دیگر سوی "آدم" نام است ...

و من متاهل بودم و زندگی شیک و مجللی داشتم و به یکباره همه دارایی ام را از دست دادم و همسرم نیز با بی مهری مرا به ترک نمودن و همه مرا به دیوانه خنودن و با اندک پولم در منطقه ای ارزان یک سوئیت به خریداری نمودن ... و بر طاق منزلم چنین نمادش را به نقشود ...

و آن اتاقم به دو نقش گچ بری تزئین شده بود و آن را در زیر به وضوح بیشتر ترسیم نمودن ... و آن تصویری از آدم و کبرودن که خداوندگاران مهر را هر دو بودن و آن کبری را نام به "مهرِ آفرین" بود و "عیسای به مریم" آن به نامود و من "فرزادی از آسمانود" که آن نوح خودم کس کشِ آنود و آنوح تن خود نکُشانود ... و من و آن عیسی مجروح به آنود ... حسین ابن علی دسخوشِ تقدیر بیامود ... و آن به تقدرش علم خداوند به نرسود ... و این خاک دیارم همه مجرود ... و من بهر به چاره اَش بیادم ... چرا که من همان خدای آدم ... و علم من به هر زمان ثمر دود ... و من آن باشم که او توانود ... حسین کربلا را به سلامتش رسانود ... و عفریت سلیمان به نمانمی چو طاغوت ... و نفرین به ایمان نبمانمی نظر دود ... چرا که نور کهکشان در رخ ما داند و من قود ... حسین ابن علی نه اژدهایش به هما بود ... و اژدها همان بزبز قندی به زمستود ... چرا که او به تک به تک نه ظاهرش بود ... وسیصد نفرش با او به همرود ... و من به یک تنم جال نمینم ... همه دور و بران خود به رجال ندینم ... همه این به تنان سی و دو فرعون زِ هما بود ... و جان فرعونان مصر را سی و دو تن بود و آن همه الفبای به فارسود ... و سی و دو تنش به مصرِ طاغوت ... و آن سی به سومایش رو به من اود ... و آن معرفتی بنام "بن" دود ... و بیگِ بنگِ من آنوح به دجلود ... و این کلنگ من به سر نتاروت ... و خود به بیگِ خود منتظرم بود ... و آن ساعت لندنم نمانود ... و لیکن نامش آدم مجرود که "عطارِ به نیشابورِ من اود" و عطار همان آدمِ مجرود و جان شیرنش دار مجازود و جرمش رو به "دجال" گُنَه بود ... و حُرمش رو ندانمی چقدرود ... و آن عجوزه ای به نزد من اود ... و الله برب العالمین از رخِ او بر همه نقشود ... و من خود دانم عجوزه ام زِ خود بیامود ... و آن عطارم نه گرگِ آنود ... و آن شمس بلا گرگ هما بود ... و آن شمس هلاکما صداقوت ... و آن شمس ملاکما نداقوت ... و آن شمس کلاکما رفاقوت ... و آن شمس به انکر نه هدایوت ... و آن شمس به مهمر نه کمایود ... و آن شمسِ به هر که بست زشت اود ... و آن شمسِ مرا نه نور مهرود ... که عالمش به گنداب زمهرود ... و آسمان او نا به نسیمش آن به سحرود ... و این دنیایم به دست پا گیر نمایود ... همه زیر زمین به من نشانند و مُو خوانوند ... و من به نا بمارم ... من از خدا به انتقام شارم ... و از شاه و خدایان به بمارم ... و من خشم خودم به دل خفارود


و آدم است و کبری و اضافود ... و قادم است و نوبرا و نضافود ... و شادم نشود از دل مجرود ... و یادم به نیایدی که من بود ... و من به گرم زندگی خود بود ... و آن خدا مرا زخواب خرگوش به برخود ... و دنبال او شاهم ... و خود خود رو گداهم ... و آن خداییم به سان اژدهایم ... و این دنیایم چقد به سادود ... همه کار کنند و پی نان به سگ دو زانود ... من پیر حقیقم به ندانمی کدام سود ... و پیر آن طریقت گنهم بود ... و فیل من بیاد هندوان رود ... و یادم آمد که من چه ماهود ... و یادم آمد چراغ آدمی چه بارود ... و این باغم بر چنین نه غاروت ... و باغ خود به روز محشرم دود ... و روز محشرم چرا به امروز نمادود ... و کوه گوهرم را چه کلنگود ... و خلاقان را لامکان خدا بود ... و خلقان همه را نورِ نوای دل بیامود ... و خلقان آن قیمتی به نزدود ... همه خلقان آزاد و رها ناگله مندود ... همه به باغ روشنش چراغود ... و از گناه اموات چراغی به طریقتم نه اندود ... و یادم بودن بروزگاری ... که من بودم و شب را به نهاری ... و تنها بودم نه خود گماری ... و نه دیگری ام به گناری ... و در عالم خود نه کو به کودَم ... و در باغ خودم قصر طلودم ... ندانم کی بود و من بماری ... فقط خود بودم روشنکی به من نگاری ... و گویی من آن به ساحرم بود ... که از سحر خودم خودم به غیبود ... و امروز از این رشت دَرَم اود ... و دیروزم را نه خود گناهود ... چرا بر این زمین بر همه تَن دی ... نباشدی مرا بزبز قندی ... و این فرشتگان بهر چه ان دی ... و روز و شب به نورم نه به قندی ... و دنیایم سر گیری زِ من به بهر رندی ... و رویایم را به نِی زرندی ... و من آنم انسان به نسانم ... و انسان خودم رو آشنانم ... و من به کله پوکِ ناکلنگم نبماند ... و دنیای خودم به ایده آلمی گراند ... و رویاهایم نه از برای خود گمانم ... و دنیاهای آن خدا همه نمانم ... و این چه روزگاریست ... همه در رخ ماریست به آدم ندوانم ... و من نه مار و آدمم گمانم ... و من بهر طریقتی دگر اود ... نه نور مقعدم را به نمک نود ... نه کور خود به بوف دستود ... و آن دور خودم به کهکشان دی ... و بن هور خودم زِ شمس خندی ... و سجده ندهم آن که نبینم چه به من دی ... و سجده را به قیمتش نه من دی ... و اژده را به خورشید گمن دی ... و من به خورشِ خود میلیون ها نَم ... به دهر اژدها سجده نمانم ... فقط در پی جنگ آن خدای اژدهانم ... و نا به منتظر برای انکری گمانم ... و دردی رو به درمان نبمانم ... ز دردم همه بستان به خزانم ... ز نردم همه نوران به سیانم ... ز مَردَم به مپرس و زَن گمانم ... و مردما حقیقتی گمانم ... به زن ما رو نبین و زن نمایم زِ تو دانم ... و زن را نه رهودم تو کُنانَم ... ببین چقد خدانم ... همه خدای دینان به هلانم ... و خود نه راحتی تا به نهایتم گمانم ... و ما را به ته امروز سه دین از تو خدا بود ... که نور ادیان تو جملگی مرا به آشنا بود ... و خورشید تو غیرتی ندانم ... و ماهم نه به چاه مسترانم ... و این زمین زیر پا به گوری نه گمانم ... و آنکه کیمیاگرد خفانم ... و آنکه سیمیاگرد جفانم ... و آنکه میمیاگرد وفایی نبمانم ... و آن که ریمیاگرد چه کور و کر نمانم ... و آن که هیمیاگرد ندانم چه خلانم ... و بس که نطق فرموده خدا را نگرانم ... و بس قطبِ شوده آن کلنگم نبمانم ... و این دنیا را چه رودِ ما دی ... همه قبله توحید به انگشت نمادی ... و ما به گرد تو نه مسجد آدیم ... و از مسجد تو بوی تعفن نشنادیم ... و آنکه من سیاستی گماند ... همان که روی من انکر ماهی به ورق روی گماند ... گناهش رو به مزدور گماند ... و آن که من به نانمی کماند ... خدا طاقت دل از او گراند ... و آن روح لیاقتش کماند ... و آن که روزی ام بست نه او به موزی ام هست ... و آن که خود به غول آتشین چو اژدها نَد ... بدان به روزکی مور شوی آن عاقبتش از دل من دور شوی ... و آن که خود کلنگ معنوی گماند ... ندانمی به چندش رو زمانَد ... و این زمین بزرگ است و خداوند به چهرم به عدو کُشته گراند ... و من رفتگران دیر آخر الزماند ... و کیهان و فلک و چرخ گردون به منی کوچکِ شورم و تنی به همچو مورم به نگانَد ... و آن زمان به تعیین نبماند ... و شهید مسکنان کجاند ... و آن شدید رستگان کماند ... و آن چه باشدی مرا راضی ام گمانَد ... و این کیهان من دی به زباله اش فشانَد ... و به به کنکانت همه خائنم نگانَد ... و آنان که شهید و کون گرانند ... خدا تقصیرش لایتناهی به گماند ... و آنان که به مرگ ما رضانند ... ندانند که ما چکارشانند ... و آنان که سیاستی گمانند ... نداندی مرا سیه به نورم نه نهاند ... خدایا چه کنی برای جبران ... و من نشسته ام حرمت خود دان ... و این دنیایت چقدر پهن است و عریضش به توالتی نماند ... چرا تو ای به خورشید نه مقعدی به تن نابه نهادی ... که تا رینی آن عالم خود به پاک زادی ... و تو ای ماهم چرا تو را نه سر به تان است ... و بی عقل نماییت دلی از که گمان است ... و ای زمین تو چندی ؟ که ماهت رو به حراج نمانند ... و ای رفیق قندی ... چرا قند و نباتت نه گرانَد ... و ای حافظ من دی ... همان نبات نندی ... و ای فرش دو داندی ... به شهنامه خود چه نفره خواندی ... و ای کعبه ابریم ... به سمبه ات نه قبریم ... و ای کوه هرم نین ... خدا به کهکشانم به نه من دین ... و ای تو کهکشانی ... برای آن زبانت چقدر قرمز شانی ... و ای خورشک من دی ... مرا بر دو نگاهمی نزندی ... و ای زمین ناپاک ... تو را چه مرحمن دی ... و من یکی جوانکی به مو دَم ... بسان کون کل همه همودَم ... و ای کوروشِ لقمان ... من از توام به گریان ... و ای به استنانم ... من از کردِ نگا کان ... و کرد من به غیرتم زمن دی ... و نانم به کدام خطه خرامن ... و ای وایم بر این همه آهن ... و آهنم به شندی ... و شن را نه به ساعتم گمن دی ... و من دفینه ای در این حرم بی ... حریم منزلم آدم و کِبری ... و من به زنده یادم ... خودم زنده نبادم ... و من به مرده یادم ... خدا ندم به آدم ... و من به جنده مادم ... خودم زِ کون کِشادَم ... و تو به شاه من بی ... و تو قدرت شادت به ندادم ... و از تو ادعایی به نبادم ... و من شاهِ به کودکم گمانم ... و آن شاه خودم بر همه شانم ... و روی دست او نا به گمانم ... روح خود به الفرار مانم ... و کوهی به هما من اَلَما نَم ... و نوحی به نبی کُشته گمانم ... و روحی به شب آغشته گمانم ... و بویی ز فرشته ام نشانم ... و ای فرشته ی من ... بنامت به ندادتم در این سر ... و این سرشته ی من، منی بی تو گمانم ... و ای برشته ی من، من آن تو را به جانمی فشانم ... و خود را به زغالم نتوانم ... و ای به زشته ی من خدا را به دغل من به ندانم ... خدا یکی همان بید ... یکی از سر همه تان اضافید ... و شرم شعر آن حق به رخم دید ... و من خود آن به عیار گمانم ... تو را چه کس به آزار رسادم ... و من به توبه بودم ... و تو به راه من خطا تکر دی ... و راه بی خطا را نه تو نردی ... و من در پی آن ره از خدایم ... که کس به کوی او نه روشنش دید ... و اهل کس کشی هم نبمادم ... و از گرو کشی نه روشنادم ... و از خدای خود به انتظارش نبمادم ... و راه رفته بر من به نگندید ... و آن جواز اهرام به باطلش نگادم ... و آن زرنگ فرعون نگرادم ... و آن درنگ ارئون خمم آدم ... و آن به روح رشتمی مبادم ... و آن به کوه و دشتمی ندادم ... و آن زِ لامکادم ... و آن به لازمانی نه گمادم ... و خود به لابه مذهبان نگادم ... و شمشیر خودم دست علی دیدم و آدم ... و هر چه خود خودم به دیگرادم ... و هر چه پدمدم ندان چه کادم ... و خود نه انگزا به زندگادم ... و مرده را تحرک نگمادم ... و آن دوای دنیا به سرم بود ... سرم بر سر دیگری ندادم ... و آنکه اینچنین کونِ نمادَم ... خدا به کونِ آدَم ... و من چشم خداوند چنادَم ... که چشم دل او را به هر دلی نگا توادن ... و ناب منزل همه به آدم ... و روح آن خدا سجده به شادان نه گمادم ... و دهر روح او پُر اژدها از شهدادَم ... و آن که من توقفم به دیری ... خودش بداندی چه پهلوادم ... که بهر جنگ ایام به یک تن ننمادم ... و بهر ننگ خود نه خود کشادم ... فقط ندانمی خود به چکادم ... و لیکن خود را قبله به نادم ... و این تنم برای بعد شادم ... اتاق و شهرمم همین ردا دَم ... و آن مدرن شا را ... مجوزش نمادَمی که از سرم بگیرد ... به روح اجنبی ذهن مرا دد ... و کهکشان به خفتشی گمادم ... و همه عالما بر او خرادَم ... که بار آخرش باد ... به من کج به نگاه خود چون نن آد ... و کله واکنم ببین چه شادی ... خودا سر نه کلاخودی به خادی ... همه فرشتگان بر سر تادی ... و نفرین کیاهین ننمادی ... و آنکه نور خود مرا نشارُد ... همان کس کشِ نورِ کهکشارُد ... و اینان همه را گنده نگادُد ... ببین عرضه چه مادُد ... به نه خود به پرت و آن پلادُد ...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی