خرید بک لینک

1 - نیلوفر آبی ... آفریننده سیه رو عینکی بالدار ... مقابل شخصیتی سپید رو تن خالدار با گل نیلوفری آبی در دست به حالتی که آن را در آسمان دنبال گردیدن و آن در جای خورشید بود ... گویی که خورشید را از جای برداشته و جای آن در پشت آسمان نوری سپید به فضای درون میدمید...

از آنجاییکه این نیلوفر چاکرا متعلق به گردن است و از آنجاییکه اینان را درخششی ویژه باشد که جاندارانی در ابعاد دیگر مجذوب درخشش آن گردیدن ... ممکن است برخی موجودات بَد جذب آن گردیدن و موجبات بد را فراهم نمودن و بنا بر شواهدی مرا ارتباطاتی با جاندارانی از ابعاد دیگر حاصل گردیدن و یکی از آنان را ادعا بر این بودن که حسین ابن علی (ع) باشد و صدا همچون سلیمان بود و بروزی مرا در منزل فرشی آمدن و نقشی بر آن بود ...

و نقش وسط قالی به 16 سلیمان بود که مطابق نیلوفر آبی به 16 پر است و گویی آن حسین ابن علی به دلیل داشتن نیلوفر آبی از ناحیه گردن صدمه دیدن و شهید شدن ... و عده ای از جانب غیبیان در منزل ما را بسوی مرکز زمین قطبی وا نمودند که گویی چاه صاحب زمان آن باشد و گهگاه نیز ما در برابر همان چاه شخصیتی به دستمال گردن آمودن و عده کثیری از عالم زیر زمین از تن ما "کا" بردودند ...

2 - نیلوفر بنفش آن بود که من به روزی در حال تفکر روی خورشید بودن که آیا آن را در وسط مردمکی بسان چشم انسان باشد یا خیر ... و به این نتیجه رسیدن که در وسط خورشید مردمکی باشد که درون آن گویی چشمه ای آب است و دو قوی سپید و مشکی که جنس هر دو از اور بودن در آن شنا می نمودند... و بروزی دیگر تصویری از بهشتی دیدم که گویی از دریچه چشم خورشید به اطراف مینگریستم و ساحل قویی دیدم متحرک که شخصیتی مردانه در برابر خورشید مشعل و کتابی را در دست داشتن ... و خورشید را مردمکی بر چشم دیدن و مردمک چشم را دیدم که میدودید و چشمی به شور داشت که شبهی بالدار آن را به من نشان دادن و آن همان سیه ردای عینکی بود که نشانم دادن ...

و بروزی مرا شخصیتی پیر با ردایی مشکی در منزل آمدن که خود را عجوزه معرفی نمودن و آن عجوزه را تن در درون گویی پر از آنگره مینو بود و بسان قویی که پری آن بود در هوا معلق بودن و گویی قادر بودن تا با حیوانات و جانوران سخن گفتن

3 - نیلوفر سبز ... مرا یاد است به شبی در منزل رو به بالا خوابیدن و ناگهان در خواب خود را همچون چراغی معلق در فضای اتاق حس نمودن که کل اتاق را روشن نمود و اشباهی از تاریکی مرا دوره نمودن و که با دیدن نور چراغ همگی پا پس کشیده و عقب میرفتند ... و پس از آن عجوزه مرا چنان قبض روح نمودن که خود را در خواب از درون قادر به روئیت پشت پلک های خود بودم ... و گویی آن همان ملک الموت بود ...

4 - نیلوفر زرد ... مرا بروزی یاد است که در جاده و شهری آن داستان عطار و درویش مرا به تداعی گردیدن و آن خورشید بود که مرا همواره چشمک میزد و حالم به قدری خراب بود و از خود بیخود بودم که خود را نیز نمیشناختم و در صدد تسخیر باد بودم و و خود را از پیامبران دانستن و خانواده مرا به تیمارستان بردن و آن نیلوفر زرد بود ... و لحظاتی پس از آن که احساس نمودن خورشید قرار است جانم را بستاند و نستاند ... من باد را دنبال نمودن تا مرا به جایی رساندن و آن مرا به یک عطاری رهنمایی نمود و از عطاری خواستم دارویی مرا دادن تا آرام گیرم و آن مرا یک بطری اسطوخودوس داد... و شاید چیز دیگری بود ... دقیقاً یادم نیست ...

و بروزی نیز در پی یافتن موقعیت خود نسبت به خداوند بودم و به لحظه ای خود را جای خدا در آسمان گذاشتن و به یکباره خود را در آسمان دیدن که از حالت نشسته به ایستاده تغییر حالت دادن و دور تنم حاله ای از آتش گشوده شد ... و قیامت آن بود که سخن از آن در دین گویند ...

5 - نیلوفر آجنا ... این نیلوفر را معمولاً با نماد مثلث نشان دادن که از برای من نقشی به لوزی باز گردیدن و لیکن بروزی یکی از اموات سیه پوش را آنقدر دنبال نمودن و بر او سخت گرفتن که به یکباره در رویایی دیدم که هر دو با تنی کوچک نورانی در کنار خورشید ایستاده ایم و آن بسان آدم کوچکی در درون سرم بود و گویی از برای جنگ با من به زمین نازل شدن و خدای هروواسو آن بود گویی آن با عجوزه همدست شده بود تا مرا شکست دادن و ناگهان مرا به رویایی واقعی در جنگ جهانی دوم بردند و لحظه ای را نشانم دادند که بمب هیروشیما یا ناکازاکی بر ژاپن فرود آمدن و بعد فهمیدم که ایشان از برای جنگیدن با من متوسل به تکیه بر نیروی بمب اتم گردیدند و به یکباره در آن لحظه گویی از برای کمک به من در درون سرم چهار فرشته بسان عروسک ظاهر گردیدن که چشمانشان شبیه چشمان حشرات بود و آنان اجنه نام دارند و مرا بیاد چلیپای شکسته انداختن که نماد مسیح یا ضد مسیح آن بود و گویی آن نماد نظم نوین جهانی بود و بعدها فهمیدم که فرشتگان الهی از برای متوقف نمودن جنگ جهانی مرا عصا نمودن تا دنیا به آرامش رسیدن ... و من رکورد دار ظهور آن چهار فرشته بودم و نام آنان را ندانسته و لیکن یکی را دانم که یسرفیل یا یسراویل آن بود و آن ملک الموت بود که با ردایی مشکی و چهره ای بسان خفاش دردرونم به شخصیتی ریز خود را ظاهر نمودن و گویی آخر الزمان به امانت نزد ما دو بود ... و عده ای مرا گویند آن ملک الموت "نوح" است ... و من نیز رکورد ملک الموت را دارم ... و فرزادی از آسمانم ... و اجنه ها بسیار ریزند و در افکار شما در ناحیه ای از ذهن قادرند تا به حقیقت تبدیل گردیدن و آنان صرفاً از برای نمونه گیری در لحظاتی خاص به اراده خداوند و هماهنگی منظومه و کهکشان خلق گردیدن و ایشان را چشم و ابرو کشیدن و تن هایی به برخی از بزرگان از آدمان از جنس آنان هدیه نمودن ... و دوتن دیگر نیز از ایشان را نام "انکره مینو" و "انکوپان" بود ... و گویی که وابسته به جنبش فراماسونری و نماد "آنک" یا "آنخ" باشد که بر خانه کعبه نیز موجود است ... و آن دو را به بد دانم ... چرا که عده ای آن "آنک رع" مینو را "آن گره مو" خواندن و من از "گره مو" متنفرم ... و نمرود آن بود که توسط "فراماسون ها" به توسط همان "آنگره مو" کشته شد و ابراهیم آن بود ... که نسلی بر زمین پخشود و ابراهیم را افتخار شد یا روسیاهی ... من امیدوارود ... و ابراهیم یعنی دنیای ما عالمی به معنا باشد که چون ابری به گسترده بودن و هر چه خواهیم در آن قادر به تعریف بودن ... و هر کدام از ما به یکبار در کالبد آدمی بر زمینی توانیم به زیستن تا هر آنچه خواهیم را از کیهان ستردن ... و آن کیهان نوای ما سرودن ... و موج آفرینش ته نزودن ... و آن خود را خدایش آرزودن ... و آن نامردمان ما را نِکودن ... و آن با مردمان را سجده دودن ... و آن شا مردمان ایزد شدودن ... و آن کا مردمان تن را گشودن ... و آن تن بردران هم را کشودن ... و آن هم را کشان تقدیر شودن ... و آن تقدیرکان حق را ربودن ...

6 - نیلوفر قرمز و نارنجی ... و بروزی در حال مشاهده وقایعی در زیر زمین بودن و حوادثی را به نارنجی دیدن و فرشتگانی که از ایشان خاطراتی در ذهنم تداعی می نمود و یکی از آنان نامش عزازل بود که همواره چنین میگفت ... بزبزکم نیومده عاقبتش سر اومده ... و بروزی در خیابان عزازل را دیدم که شاخ و دُم داشت و می دوید و آدمان را دنبال می نمود و یکی نیز به گربه سان دیدم که تنش از جنس آتش مذاب بود و آن نیز عده ای را به عصبانی دنبال می نمود و یکی را نیز در آسمان دیدم که با من سخن میگفت از من میخواست تا همه خلایق را بکُشم و گویی آرماگدان آن بود و دو سه روزی نیز مقعدم خارش داشت و گویی از ناحیه مقعد در درونم آتش ورود نمودن و پس از مدتی چنین دریافتم که آن نشان از زبان اژدها دارد و گویی اژدهایی در تنم روح دمیدم و تصاویری نیز از آن میدیدم که پشت پلکانم را نارنجی و سبز دیدن که چاهی بی انتها در وسط داشتن و چشمانی از اژدها را دیدن که در درون پلک هایم در حال نگریستن به من بودند ...

7 - بزبزه ها ... و بسیار است آنان که شناخته نشده اند...

تاریخ ارسال: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 14:35 | نویسنده: فرزاد | چاپ مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 3:27

صفحه بندی