مرا در یاد است در حدود سه سال و نیم قبل آن چشم دلم باز گردیدن و به یکباره در حالت هایی از خلسه و خواب و نیمه و هوشیاری نواهایی از جانب زمین و آسمان مرا احاطه نمودن و تجربیاتی داشتم که از برایم عجیب بودن و لذا صدای افرادی آشنا را از جانب غیب شنیدن که اینان همچو جن هایی تیز پرواز که گویی از دل یک کوزه جنی یا چراغ جادو بدر آمدن از درون ذهن من عبور نمودن و مرا مشکوک به دنیای اطرافم گردیدن و و لذا لحظه ای مرا رخ دادن که در ساعات واپسین استراحت به یکباره یاد آفرینش زمین افتادن و در دل نیتی در من شکل گرفتن که خواستم از آن تصویری مشاهده نمایم که ببینم آن اول چه بود و لذا آن چشم درونم مرا بسان آینه ای عمل نمودن که در مواقعی به سوالات من به سکوتی اندر دل تصویر به پاسخ دادن و لذا در آن لحظه مرا تصویری خشک بسان برهوت از زمین در دل ایجاد گردیدن و توانستم آن زمین را در هنگامی مشاهده نمایم که ندانم آن متعلق به قبل بود یا بعد چرا که من اندر دل لازمان قادر به سفر بودم ... و هنوز بدرستی ندانم آن پاسخ تصویری مرا به صحیح بودن یا خیر ...
و بروزی مرا چنین در دل بیامد که طریقتی آغاز نمودن و بنا بر آیینی که در ایران وجود داشت و شعری که درباره "امیرالمومنین" شنیده بودم بدین مظمون که ... علی ای همای رحمت ... تو چه آیتی خدا را ... که نگین پادشاهی دهی از کرم گدا را ... و لذا شبی را بخاطر دارم که در رختخواب بودن و درویشی از کنار منزل به عبور نمودن و آواز خوانان در خیابان شعری بر این مظمون خواندن که عصای موسی آن لحظه اژدها گردید که هنگام پرتاب آن یا علی گفت ...
و حوادث بسیاری بر من گذشت و با بسیاری از جانب غیب ملاقات نمودن و آشفتگی مرا در بر گرفتن که گویی بدنبال خود بودن و خویشتن را اندر دل تناسخ و بسیاری از احوال پیگیری نمودن و لذا پس از آن دریافتم که عده ای دیگر نیز از جانب غیب مرا به پیگیری نمودن که من قبل از تولد از طریق کدام چاکرا بر سطح زمین متولد گردیدم ... و لذا مرا یاد باشد که بروزی در درون بر سقف کیهان در دریچه ای رو به تاریکی که درونش مشخص نبود ... آبادی را فرض نمودن که پیری در آن بود و آن آبادی را بهشتی یافتم که آن پیر مرا ورود به آن بهشت را به تعارف زدن و مرا بگفت تا هر آن کس را که خواهی می توانی با خود آوردن و در وسط میدان باغ میزی دیدم که علی بر آن میز نشسته بود و لیکن خود را بسان جنی بر سطح میز یافتن و آنسوی میز یک مکان خالی به سایه ای بود که ندانستم از برای من باشد یا پیامبر اسلام ... و در آن میز از علی خواستم تا خدا را به من نشان دادن و دنبال صاحب دنیا بودم و او مرا پاسخ دادن که من نیز او را به ندیدم ... و ندانم آنچه دیدم واقعاً در آن دریچه کیهانی رخ دادن یا بنابر گزارش عده ای از غیبیان آن بسان بهشتی زیر زمینی بود چرا که بر روی زمین برنامه ای بلند مدت به حدود ده الی دوازده هزار سال به هنگام آغاز تمدن بشر از برای توسعه و گسترش دنیا و تعریف نظم آن بودن و اکنون در حال کشف و تعریف آن باشم ...
و عده ای را دریافتم که در حال پیگیری مسیر ظهور من بر زمین بودند و خود ترجیح دادم که این مسیر را با در نظر گرفتن لازمان به تعریف نمودن تا که بتواند راهی باشد از برای سایرین چرا که از قدیم چنین اشنیدم که در زیر زمین نیز بعدی از دنیا باشد که بسان انعکاس آسمان است و لیکن در خارج از این فضای کیهانی نیز گویی طبقه ای بنا گردیده است که آن بسان سطح زمینی دیگر است و این فقط به فقط یکی از مسیرهای حلقه تو در تو و پیچیده ای را تشکیل دادن که تعریف نظام کلی آن ت حدودی پیچیده باشد و از سویی تصاویری را به عنوان مستندات مرا بنمودند که گویی بیانگر مسیر رسیدن من تا به زمین بود و از سویی مرا گواهی در ذهن باشد مبنی بر اینکه گوی پدیده آفرینش و حیات زمین بگونه ای باشد که مسیر و شاهراهی از برای ورود و خروج عده ای از فرشتگان الهی است تا که بتوانند در قالب جان آدمی بر زمین تولد یافته و گونه جدیدی از زیستن را به تجربه نمودن و مرا نیز بسان چهره ای نمودن که از سوی آسمان به زمین شتافته بودم و آن از دل تاریکی بود و لذا با اندکی تفکر مرا چنین نتیجه حاصل گردیدن که من مسافری از برای خداوند باشم که با هر بار تولد دنیایی جدید از من دعوت به عمل نمودن تا در آن زیستن و آن را به گونه هایی با کمک سایرین ممیزی نمایم ... تا که بتوانم مسیر آفرینش خداوند را به کمال رسانیدن ...
و گویی من از جانب طبقه فوقانی دنیا که فضای بزرگ ما بسان دنیایی زیرین از برای آن قرار داشت بسوی زمین سقوط نمودن و لیکن مسیر من چنین بود که ابتدا این تصویر را بر سقف گیتی و کیهان به دانستن ... و هر دنیا را که در قلمرو من باشد چنین تصویر به چاکرایی وجود داشتن ...



برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی