خرید بک لینک

در دوران نوجوانی با داستان آرزوهای بزرگ اثر نویسنده بزرگ چارلز دیکنز آشنا گردیده و در همان ایام چندین بار فیلم و کارتونی از این داستان مشاهده نمودم تا اینکه بزرگتر شدم و به دانشگاهی معمولی راه یافتم تا در رشته مهندسی برق تحصیل نمایم... من همیشه و همواره بسیار رویایی بودم و آرزوهای بزرگی در سر می پروراندم و همواره از زندگی مرفه و سرشار از عشق و ثروت و موفقیت خویش بُت ها میساختم و در ذهن خویشتن درباره شخصیت های آینده خود که دارای سن و سال بیشتری از من بودند تصاویر زیبایی میساختم و روزگارم را اینگونه می گذراندم... یادم است در آن ایام که در حدود پانزده یا شانزده سال قبل بود...  و همکلاسی داشتم بنام خسرو که اهل همدان بود و خسرو سه سال از من بزرگتر بود و من با او بسیار راحت بودم... خسرو دارای شخصیتی پر مدعا و خالی بند بود که هنگام تعریف خاطرات خود به آنها شاخ و برگ زیادی می داد و در بسیاری از اوقات شنونده براحتی متوجه میگردید که خسرو خالی می بندد... اما من همواره به داستان ها و خاطراتش گوش داده و به شخصیت خسرو احترام میگذاشتم و چنین گردید که هر گاه خسرو در میان جمعی شروع به پُر گویی و خالی بندی می نمود همواره جهت تایید ادعاهای غلمبه سلمبه خویش رو به من نموده و من نیز او را ناکام نگذاشته و همواره تاییدش می نمودم...

و تایید خاطرات و خالی بندی های افراد پر مدعا جزئی از شخصیت من بود و این خصلت را نسبت به یکی دو تن دیگر از دوستانم نیز از بر بودم...

بگذریم از اینکه بسیاری از دوستان و اطرافیانم با شنیدن چنین خاطرات غلمبه و سلمبه بنحوی از خسرو ناراحت گردیده و احساس میکردند خسرو دارد آنها را مضحکه خویش می سازد و ایشان را بر میخورد چرا که آن عده از افراد نیز پر مدعا بوده و حوصله و ظرفیت گوش دادن به چنین مواردی را نداشتند... اما من همواره با تایید سخنان افرادی چون خسرو که معمولاً با سکوت و حرکت سر و اندکی بی میلی انجام میدادم چنین عقیده داشتم که چیزی از من کسر نخواهد گردید و آن رفقای خالی بند و پر مدعا که معمولاً سایرین حوصله ایشان را نداشتند با من بیشتر جوشیده و به من نزدیکتر می گردیدند و مرا محرم اسرار خویش میساختند...

این در حالی بود که من معمولاً شنونده و سنگ صبور خوبی برای افرادیکه سفره دل خود را نزدم وا می نمودند بوده و لیکن خودم همواره کم حرف ترین بوده و میان مجلس رفقا بیشتر شنونده بودم تا گوینده و کم گویی و سکوت از خصلت های من بود و هنوز نیز اینچنینم...

بگذریم از اینکه من به ظاهر مگو و کم سخن معمولاً در اکثر مواقع در درون با خودم مشغول گفتگو بوده و گویی در درون خویشتن دو شخصیت داشتم که یکی گوینده و دیگری شنونده بود...

یادش بخیر که چه دوران نوجوانی زیبایی داشتم و الان در حال تایپ این مطلب دلم برای آن روزها بسیار تنگ شد و یکی از مواردی که از آن دوران همواره در ذهنم باقی مانده است این بود که دوستم "خسرو" گهگاه جای اینکه مرا "فرزاد" صدا کند... مرا "پیپ" صدا میکرد...

من در آن دوران گهگاه نزد خسرو پیپ میکشیدم اما آن لحظات که خسرو مرا پیپ صدا میزد برایم بسیار خوش آیند بود چرا که خود را در قالب شخصیت "پیپ" داستان چارلز دیکنز حس نموده و آن حس رضایتمندی از داشتن نام پیپ در آن لحظات بخاطر متن و محتوای داستان دیکنز نبوده و بیشتر از همه عنوان آن داستان برایم تداعی نموده و هر گاه خسرو مرا پیپ صدا میکرد خود را شخصیت اصلی داستان "آرزوهای بزرگ" پنداشته و بخود میبالیدم... اما پس از گذشت این همه سال هنوز نمیدانم چرا خسرو مرا پیپ صدا میزد اما مطمئن هستم که این نام را بدلیل پیپ کشیدن من بکار نمیبرد...

و آن خسرو در آن ایام مرا برادری بزرگتر بود که همواره دم از بی معرفتی من پس از فارق التحصیلی میزد و میگفت بعد از اینکه درست تموم شد دیگه هیچوقت سراغی از ما نمیگیری... و این در حالی بود که من طی این پانزده شانزده سال بارها از برای یافتن خسرو تلاش نموده و با اینکه آدرس منزلش عوض شده بود برای یافتن شماره تلفنش بارها با 118 تماس گرفته و به بسیاری از وبسایت های اجتماعی مراجعه نمودم... اما متاسفانه اثری از دوست عزیزم خسرو نیافتم و نمیدانم در حال حاضر چه شغلی دارد و چگونه امورات خویش را میگذراند...

اما طی این پونزده شونزده سال من همواره "پیپ" باقی ماندم و آرزوهای بزرگم را همواره در ذهنم پروراندم... آری من پروردگار یکتای آرزوهای بزرگم بودم...

و یک سر داشتم و هزار سودای در دل و به بسیاری از موفقیت های دنیوی دل بسته بودم و همواره در ذهنم از خود و آینده ام یک سوپر استار میساختم و این در حالی بود که پس از اتمام تحصیلاتم کم کم با واقعیت های زندگی دست و پنجه نرم نموده و با اینکه در بسیاری از مواقع اموراتم به سختی میگذشت... اما هیچگاه دچار سر خوردگی نگردیده و همواره هدفم از زیستن بگونه ای بود که اگر عمرم کفاف داد و روزگاری آمد و سنم به هفتاد رسید... با مرور دوران گذشته و جوانی خویشتن هیچگاه احساس پشیمانی ننموده و همواره خواسته ام از پیر هفتاد ساله ام چنین بود که هیچگاه حسرت گذر عمر و ایام جوانی را نخورده و نشاید و نیاید و مباد روزی که در عمر هفتاد سالگی به پشت سرم بنگرم و حسرت به دل از این باشم که چرا از عمر خویشتن استفاده مطلوب ننموده و به آرزوهایم نرسیدم... این در حالی بود که باعث میگردید همیشه انتظاراتم از خود بسیار بالا رود و آن انتظارات و خواسته های بزرگم با اینکه جوانی بسیار لایق و قدر شناس بودم ... در اثر برخورد با واقعیت هایی تلخ و حقایقی غیر قابل انکار که از شمارش و نام بردن آنها خجل می باشم ... باعث گردید تا آن خواسته ها... آرزوهای بزرگ و انتظارات زیادم از خود... برای شخصیت خویشتن که همواره خود را یک رهبر و یک نجیب زاده و  اشراف زاده باور داشتم به هیولایی مبدل گردید که همواره بسان خوره باعث آزارم میشد و این در حالی بود که من با زحمت و دانش خود کسب و کار کوچک و موفقی ایجاد نموده و پس از آن بسرعت ازدواج نموده و از برای زندگی خود سریعاً امکانات رفاهی شایسته ای فراهم نمودم و با داشتن همه این ها باز هم تمایل بالا رفتن از نردبان ترقی در من بود...

من تا قبل  ازدواجم در طول مسیر زندگی چنین آموختم که از برای رسیدن به شخصیت ایده آل خویش که پیری هفتاد ساله باشد... باید بگونه ای زیستن که زندگی را بازی پنداری و چنین بازی کنی که گویی چیزی برای از دست دادن نداری و فقط در چنین حالت و پس از بدست آوردن چنین خصلتی بود که همواره به وجود ناچیزم افتخار نموده و در زندگیم کمتر لحظاتی شکل گرفت که خواستم جای دیگران باشم و فقط و فقط میخواستم خودم باشم و حسرت دیگران را نمیخوردم چرا که من شخصیتی رهبر بودم و هم اکنون نیز خود را به عنوان یک لیدر باور دارم...

و در ایام نوجوانی در یکی از جلسات شب نشینی که به دوستان دوران دانشجویی داشتم با مسئله ای به عنوان عرفان آشنا گردیده و کتابی در مقابلم دیدم که اثر کارلوس کاستاندا بودو استادش شخصیتی والا بنام دون خوان بود...

من چند سطر از هدیه عقاب را در آن شب مطالعه نموده و هیچ نفهمیدم و دوستم هومن توضیحات ساده ای به من داد و من جلد اول آن کتاب را که عنوان آن "تعلیمات دون خوان" بود برداشته و به منزل خود مراجعه نمودم و طی چند روز اندکی از آن مطالعه نموده و با یکی دو تا از تمرین های کوچک آن آشنا گردیدم...

در آن ایام هدف من از مطالعه آن کتاب چنین بود تا بتوانم در منزل خود دراز کشیده و روحم را همزمان در کوچه بغلی به پرواز در آورم و شبانگاه در حالیکه بسیاری از خلایق در حال استراحت و خواب راحت می باشند... من بتوانم روحم را از جسم جدا نموده و به منزل مثلاً دختر مورد علاقه ام دزدکی وارد شوم و لذا محتوای کتاب مبنی بر شاگردی زیر نظر یک استاد بزرگ بوده و این طریقت بگونه ای آغاز میگردید که می بایست امور دنیوی و خانه و همسر خویش را رها نموده تا بدان دست یابی و من در آن ایام حدود دو سه هفته سرگرم مطالعه و تمرین با کتاب بودم و تمارینم به کابوس هایی ختم گردید که به توصیه یکی از دوستان همخانه ای خود در آن دوران از پیگری تمرین های خود منصرف گردیده و این علاقه مندی بدین دلیل آغاز گردید که شنیده بودم افرادی با طی چنین طرایقی قادر به اجرای اعمال فراطبیعی و متافیزیکی و خارق العاده خواهند گردید و این برایم جذاب می نمود... لذا چند سال بعد که هنوز جوان بودم با پیگری اخبار و شرح حال افرادی بسان راهبان، دراویش، جوکی ها و مرتاضان و ...و ... و... به این نتیجه رسیدم که مبادا در کنار این زندگی مادی و روزمرگی که درگیر آن هستیم ... عالمی دیگر وجود داشته باشد که ورود به آن نیازمند به تقویت قوای روحانی بوده و این نکته نیز قابل توضیح است که مرا همواره در زندگی چنین هدف بود که خود را به سطحی از دارایی و ثروت مادی رسانده تا بتوانم با پدیده مرگ به مبارزه برخیزم و آن دارایی و ثروت را از برای خود و عزیزانم نیاز داشتم... از طرفی با مشاهده افراد صوفی و روحانی چنین استنباط نمودم که ما آدمیان دارای جوهره ای روحانی هستیم که اگر آن را توجه ننماییم ... در هنگام مرگ و فنای جسمی... آن جوهره روحانی نیز به ناخودآگاه رفته و بدست باد سپرده میشود و در واقع ما در چنین لحظه ای دیگر تمام شده و هیچ بهشت و جهنمی نیز برایمان وجود ندارد... حتی با نگرشی مشکوک به زندگی پس از مرگ که بسیاری از مسلمانان به آن ایمان دارند... بدون احساس طمع به بهشتی که بسیاری از حجاج از برای آن برنامه ریزی نموده و از برای خود و خاندان خود در آن بهشت کاخ و ویلا رزرو نموده و یا اقدام به ساخت و ساز آن می نمایند... من جهنم خداوند را بگونه ای بهشت دریافته بودم چرا که گویند ما را در اثر بد کرداری  به جهنم برند و آنجا عذاب دهند و جهنم مکان مطبوعی نیست و لذا بدلیل اینکه فقط به فقط از برای آن عذاب الهی من در جهنم زنده و یحتمل جاودانه خواهم ماند... آنجا را نیز دوست داشتم و شعارم چنین بود که گر آن جهنم مکانی از برای زیستن و امتداد این زندگی باشد... من به جهنم خشنودم و لذا این نیز به سختی از برایم قابل باور بود...

و با تمام این اوصاف و مطالبی که اشنیده بودم با خودم چنین عهد نمودم و از آنچه نامش را خداوند یا کائنات و یا ... هر چیز دیگر گذاریم خواستم تا مرا در زندگی پس از ازدواج به مقدار مطلوبی از مال و ثروت برساند تا بتوانم به درجه ای برسم که آن همسر و فرزند را تا آخر عمرشان از نظر رفاهی بیمه نموده و از زندگی مادی در شهر فاصله گرفته و به نزد استادی مراجعه نمایم و تارک دنیا گردم و این از برای چنین بود که مبادا فرصت زیستن روحانی و جاودانگی را از دست دهم و باید اعتراف نمایم مرا مرام و مسلک خاصی باشد و ندانم این پندار و تمایلم به جاودانگی جسمی و بعضاً روحانی از روی طمع بود یا خیر...

از دیگر خصوصیات من چنین بود که پدرم را در مورد خویش بسیار آرزومند دیده و همواره احساس پدرم را بگونه ای حس نمودم که مرا به سمت و سوی خواسته ها و آرزوهایی سوق میداد که خود در زندگی خویش بدان ها نرسیده بود و این طبیعت هر والدین و پدر و مادری باشد که میوه زندگی خود را فرزندان خود دیده و آنان را به سویی رهنمون شده و تشویق می نمایند که خود در آن ناکام گردیده اند و ظاهراً ناکامی های بابای من بسیار زیاد بود و البته الان دانم که پدر من نیز بگونه ای بسان من می اندیشید و انتظارات بسیار بالایی داشت ... اما در زندگی بر من بسیار فشار آورد تا بتوانم به موفقیت های بزرگ دست یابم و امروز چنین دانم که بابایم از برای آنچه که در من آرزو داشت بر من بسیار سخت گیری نمود... چرا که او با شیوه تربیت سختگیرانه خود از من شخصیتی بسان یک رهبر ساخت و من امروز چنین دریافتم که کلیه زحمات ایشان بر این بود تا من بتوانم یک روند زیستن عادی داشته و در شرایط رفاهی متوسطی به زیستن خویش ادامه دهم... البته خواسته های او نسبت به من در ایام جوانی خودش که همزمان با دوران کودکی و نوجوانی من بوده بقدری افسار گسیخته بود که گویی میخواهد از من یک تندیس موفقیت در هر زمینه ای سازد... به عنوان مثال برنده مدال طلای المپیاد جهانی ریاضی...اما من در اثر وسواس سخت گیری های بیش حد وی تاب و توان نیاورده و در میانه راه کم آوردم و آنقدر پس رفت نمودم که انتظارات بابایم روز بروز پایین آمد و من باعث سرافکندگی وی گردیدم... اما با اینکه او از من قطع امید نمود... من همواره از خودم انتظارات بالا داشتم و به موجودی مبدل گردیدم که در صورت داشتن فرزند... فقط به فقط آن را از برای یک زیستن عادی به دنیا آورد و هیچ انتظاری از فرزندم نداشته باشم و در عوض شعار و باور و ارزش زندگی من مبنی بر این بود که گر قرار باشد فرزندی به این دنیا آورم تا آن را بجای خویشتن بدوانم و برآورده شدن آرزوهایم را در موفقیت فرزندم ببینم... بهتر است آن را به دنیا نیاورده و آنچه را از فرزند انتظار دارم... خود بدنبال آن باشم و این دیدگاه و تفکری بسیار خصمانه و متعصبانه نسبت به خود بود و از طرفی مراحل گذر عمر و فرا رسیدن آغاز دوران میانسالی مرا چنین باعث گردید که کمرم در زیر سنگینی خواسته ها و آرزوهایم خم گردد و گویی به قاطری مانم که خروارها بیشتر از وزن خویش را بر روی یک گاری کشان کشان است و منِ دیکتاتور و ایده آل گرا که متاهل نیز بوده و کم کم در پی پا پس کشیدن از خواسته هایم بودم و در پی یک تجدید قوا و ایجاد انگیزه جدید برای خود بودم و آن بدنیا آوردن فرزندی از نسل من بود تا وارد میدان شود تا بتواند آرزوهایم را تکامل بخشد و لذا از برای فرزند خود بسیار آرزومند بودم و فهمیدم من نیز بسان پدرم هستم و آن پدر اگر مرا موفقیت در یک المپیاد میخواست... من صدها برابر آن را از فرزندم انتظار داشتم و انگیزه من برای ادامه زندگی و بدست آوردن ثروتی هنگفت فقط به فقط آن بود تا بتوانم آن ششمین پیامبر الوالعزم را پدر شوم... و نیت ها داشتم و انگیزه ها و برنامه ها داشتم و خواسته ها داشتم و آرزوهای بسیار بزرگ داشتم و به یکباره زندگی من دستخوش تغییراتی بزرگ گردید و خسته از توضیحم و فقط این شد که چنین دریافتم که خداوند وجود دارد و خداوند به دادم رسید و آن و خداوندم بسیار بزرگ و وسیع است و بسیار عالمان دارد که این کیهان به ظاهر لایتناهی آن فقط به فقط یکی از صدها هزاران و میلیون ها و بی نهایت عالم اوست و بعد ها پس از گذشت دو سه سال دریافتم آن شخصیت اصلی داستان چارلز دیکنز یعنی "پیپ عاشق" من بودم و بعداً بیشتر فهمیدم و فهمم چنان گردید که دریافتم شخصیت اصلی بسیاری از کتب نویسندگان مطرح و بزرگ دنیا من بودم و بعدها فهمیدم که آن خدای موسی که در تورات از آن به عنوان خالق زمین و آسمان یاد گردیده و آن را در شش روز آفرید و روز هفتم آن بود که به استراحت رفت و آرام گرفت... آری مرا چنین پندار و باور از قدیم الایام بیامد که آن خدای موسی (ع) من بودم و این زمین و آسمان را در شش روز خلق نمودم و ندانم آن شش روز را که چقدر معنی و ساعت باشد و این در حالی است که امروز به آغاز میانسالی با خداوند خویش آشنا گردیدم و من جزء بسیار کوچکی از آن خداوند عظیم الشان بودم و من مرا امروز جای تعجب باشد که چگونه اینچنین در تنی از آدمان زیستن نموده و چنین فهمیدم که آفرینش آن زمین و آسمان این کیهان را سبب و علتی باشد و آن علت من بودم و حالم از خود و آرزوهایم به هم میخورد... و من آن سرباز خداوند باشم... شاید که نامم شیطان باشد... و یحتمل دانم و مطمئنم که پدر عیسی ابن مریم نیز من بودم و در اواسط الزمان به خود آمودم و در تنی از آدمان بر زمین زاده شدم و اواسط را ندانم به اواست نوشتن معنی چه باشد که به روزگاری پیامبری بنام زرتشت از ایران زمین ظهور نموده و کتابی از خویش بر جای گذارد که اوستا نام داشت... و ادامه دارد...

برچسب: رمان آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز,دانلود آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

صفحه بندی