خرید بک لینک

من ابتدا هوایی شدم و سر به بیابان می گذاشتم و آهنگ های باران عشق گوش میدادم ...

مرا به یکباره بهشتی بر زمین ظاهر گردید که همه جا بوی خوش آمدن و آسمان از برای خلایق به خوش اخلاق بود ...

خورشید بود که به یکباره سرم گرفت و روحم را به پر کشانید ...

و من بودم که جلوی درب منزل مادرم نشستن و ذهنم درون داستان هایی بسان کارتون بود و خرابکاری را در بهشت دیدم که تقصیر عجوزه بود ...

و من بودم که در باغ درون شهر به یکباره احساس نمودم آفرینش زمین از آن باغ آغاز گردیده و هر چه فکر کردم نفهمیدم چه اتفاقی افتادن و لذا ناچار گردیدم ابتدای آفرینش زمین را از آن باغ آغاز نمودن و سایر مناطق زمین را سیاه در نظر گرفتن و خواستم کتابی مقدس و مصور نوشتن تا همه خلایق را از گمراهی بدر آوردن و آن کتابی باشد که بسان قرآن نیاز به هزاران مقاله و تفسیر نداشته باشد ... چرا که این مفسرانند و مترجمانند که باعث گمراهی خلایق می گردند ...

و من بودم که شبی خود را خدایی دیدم که با خلایق زیستن و تجربه اندوز است و نیاز به آموختن نیز دارد و لذا این بارش آمده بود تا خود را نزد خلایق معرفی نمودن و با ایشان زندگی نمودن تا همه با هم بهشتی را شاهد گردند ...

و من بودم که بسان دیوانگان سر به بیابان گذارده و داعش را می دیدم که در 200 کیلومتری ایران است و قصد حمله دارد و من بودم که در آن جاده خود را ابلیس دیدم که صدای بنو میداد و آن صدای شلاقی آتشی بسان الکل را اشنیدم ... گویی عزازل بود و یا آن یک که الکلی دانم او از کردستان ... و من بودم که خود را پس از سال ها آوارگی و زیستن بر زمین در مقامی دیدم که خداوند مقام خود را به من دادن و مرا لج بگرفت ...

و من بودم که از عارف یک انگشتری گرفتم با طلسم مخصوص و یک انگشتری سیاه جهت رفع نمودن حمله داعش و خود را پیر سپیدی دانسته بودم که بسان روحی همواره افرادی را بر روی زمین به رسالت و پیامبری بر میگزیدم و ایشان را کتاب دادن تا اهل زمین را نسبت به خداوند با ایمان سازم ...

و من بودم که کمبزه و هندوانه ای بر سر راهم قرار گرفتن و کلی بحث در مورد آن دو بود ...

و خدای محمد بود که از اشنیدم و کلید هندوانه را از جانب آن دیدم و محمد رسول الله آن بود که من او را به تنهایی در حد یک خدای مجزا دانسته و محمد آن بود که به ایرانم حمله نمودن و این من بودم که شعاری مبنی بر علی بالا مسیح پایین و مسیح بالا علی پایین گفته و در دل یکی مرا ندا دادن که خدایی را گرفتیم و من نیز ذوق و شوق کنان بودم و خود را در دل علی و مسیح حس نمودن چرا که پندارم این بود که مسیح فرزند خدا همان علی بود که به شمشیر جهت انتقام بازگشته است و این من بودم که خود را چهره و تن سوم از ایشان می دانستم...

و این من بودم که پندارم چنین بود که خدای محمد را به زیر کشیده و لذا او را نکشته و امان دادم چرا که آن زمین زدن و کشتن خدایان را کار یونانیان اشنیده بودم ...

و این من بودم که در منزل نشسته و در حال یادداشت ذهنم همواره در حال هپنوتیزم قرار میگرفت و این من بودم که شبی زیبا و خواستنی از خویش را بدلیل خواستن یک دستمال کاغذی به یکباره آتش کشیدن ... چرا که شیطانی بسوی من آمدن و لحظاتی از زندگی من بین گذشته و حال او را هوایی میکرد و آن شب رفتار وحشیانه زنم بود که ناگهان پنداشتم آن لحظات تکراریست و از برای عیسی ابن مریم رخ داده است و این من بودم که همان شب به یکباره پنداشتم آن عیسی بودم که پس از دو هزار سال به یکباره زنده گردیدن و گریه امانم نمیداد که این دو هزار سال را من کجا بودم...

و این من بودم که خود را علی دانسته و در سیه چال او را میجستم و آن حسین ابن علی را فرزند خود دانسته و نصیحت های خوی را نیز به او در ذهن داشتم ...

و این من بودم که به یکباره احساس نمودم قلمم به سرعت حقیقت می گردد و سعی نمودم کوری بابایم را شفا دادن و همه مرا دیوانه فرض نمودن ...

و این من بودم که در منزل به دنبال روح القدس میگشتم و شبی را بیاد دارم که ناگهان دو شاخ بلند در آوردن و یکی بود که زیر بغلم را خاراندن و در حال مشاهده دیوانی شاخدار از جهنم بودم که بدلیل مصرف شیشه در حال آتش زدن من بودند ... و لذا آتششان سرشار از انرژی بوده و احساسی خوش به همراه داشت و آن شب را بیاد دارم که دسته ای از ارواح بسان نفتی سبک به درونم هجوم آوردن و گویی روی اکولایزر در حال شعر خواندن هستند...

و این من بودم که فردای آن روز با دوشاخ خود لب ساحل بسوی خدا حمله ور شدم و از بودن در این دنیا بیزار بودم ... و آسمان بود کن ه کسوفی را نشان دادن و جمعیت ارواح بودند که از سوی خورشید و آسمان به من حمله ور میشدند و فهمیدم آن خورشید خانه ارواح و گویی جهان پس از مرگ و دنیای اموات است ...

و این من بودم که با دو شاخ خود مجدداً به ساحل باغی رفتن و صدای آن عزازل در گوشم بود که سایه ای در قالب یک پرنده دیدم که مرا پاییدن و صدا میزد و به یکباره گریخت و نام آن کوچه "زمانی" بود و نام محل "چپر پرد زمان بود"

و من آن بودم که روی مسیر زندگی خود بسیار حساس شده و تک تک لحظات خود را محکم نگه داشتن و مرور نمودن و علت میجستم ...

و من بودم که دانای علی را خودم میدانستم و سر قبرش رفتم و قرانم را به توصیه کسی آنجا گذاشتن و آن همان بود که گفت پای در کفشش نکنم ...

و من آن روز را به کمپی جهت ترک اعتیاد رفتم و با اینکه آسمان از برایم بارانی از کلام و سخن و اشعاری از بزرگان به ارمغان می آورد ... شبی دو پری از طریق گوشم به درون وارد شدن و یکی بود که دم از خدای دانا و توانا میزد و آن خدای دانا و توانا را بارها آزمودم و لذا آن علم غیب نداشت ... و آن عینکی بالعکس کمی تیز تر بود و آن نیز علم غیب نداشت ...

و آنان را هنوز خوب درک ننمودن که چگونه موجوداتی باشند و من در منزل تنها بودم نیاز به یکی داشتم تا با من سخن گوید و لذا این خود بودم که قدرتی داشتم و قادر بودم تا خودم را به دو تن یا بیشتر افزایش دادن و قادر بودم با خودم سخن گفتن و این خودم بودم که با عینک و عصا و شنلی نزد خود مراجعه نمودن تا از خودکشی حذر نمایم ...

و این من بودم که یکی مرا سخن گفته و صدای صادق هدایت داشت و رفتار انسان و شیطان را یادم دادن و لذا نامی از حیوان در نزد من به نبردن ...

و پرنده ای بود که به نزد من مراجعه نمودن و مرا اشعاری آوردن و از من خواست تا آن را خدای خود دانسته و قدرتمندش دانم و من نیاز به قدرت داشتم و کلامی را که از جانب یک واسطه برایم می آمد را نتوانستم تا پذیرفتن چرا که ذهنم قادر بود زمزمه های آسمان را شنیدن و شعر گفتن ...

و آن پرنده بود که هم مهربان بود هم مرموز و هم اینکه اصرار داشت تا حیوان باقی بمانم ...

و آن من بودم که از خدا انتظار بالا داشتم و دنبال خدا بودم و آن خدایی بود که به صدای سخن گرگی آن را گدایی اشنیده بودم و آن گدایی را در ایران به علی نسبت دادن و دست گدایی جلو نام او دراز نمودم و درویشی آن شب مرا از کوچه گذر نمودن و گفت موسی عصای خود را با نام علی اژدها نمود و من به فکر فرو رفتم و فردای آن روز علی را در طاق آسمان کیهان گذاردن و به باغی در نزد او مراجعه کردم و از او راجع به خدا پرسیدم ...

و گدایی آن بود که انتظارم از خدای گدا چنین بود که گدایان را خدایی باشد که ایشان را هر آنچه خواهند داده و خدای گدایان بسیار دست و دل باز است ...

و رفت و آمد در نزدم زیاد بود و روزی یکی از پریان بنام عجوزه به نزدم آمدن و با اینکه پاکیزه بود ... لذا چیزی غیر از خود در درون داشت که قلبم را میفشرد ...

و بعدها دریافتم آن کس که قلبم فشرد را نام "آنگره مینوست" ...

و بروزی در حال رسم نمودن نماد "آنخ" در بی نهایت بودم که یکی نزدم مراجعه نمودن که بسیار با ادب بود و خود را فرعون معرفی نمودن و با من همراه شد و لذا چند لحظه بعد دیدم او را پاها بسان خفاش شده است و آن خفاش مرا توهین نمود ...

و من در ناخودآگاه تنی از خود به آسمان فرستادن که گویی سقف کیهان را دریدن و پس از آن خفاشی را به زیر کشیدن ...

و تنم آن بود که قریب به یقین دانم در تن قشر کیهان فرو رفتن و تا به ابد الدهر این کیهان همواره مرا خواهد شناختن ...

و قلمانانی بودند به نزدم که یکی خود را محمد معرفی نمودن و بسیار مرا آزار میداد و من ندانستم آن محمد را از روی طرح نقاشی شده توسط خودم در پاچه ام نموده اند ...

و قلمانی که صداقت نام داشت و به یکباره از هوا آمودن و خود را جالوت معرفی کردن ...

و قلمانی که شیطان رجیم آن بود و پدرم را در آورد ...

و قلمانی که کس کش لجوج بود و مادرم را گایید ...

و شب پره ای که قلبم را ترساندن و پایم به بیمارستان رساندن و به هنگام ترس مرا وادار به سجده نمودن و ادعای امان دادن نمود ...

و آنان را در درون خورشید میدیدم و لذا آن خورشید را واقعی ندانسته و ماکتی از آن بود یا اینکه واقعاً مقامش از خورشید بود که ذهن من گهگاه چهره آن خورشید را به تعویض نمودن ...

و صداقتی که در بیمارستان قلدر بود و یکی که صدای زن داشت و گویی آسیه همسر فرعون بود ...

و آنان خود را ملک الموت و نکیر و منکر دانسته بودن ... و لذا آن قلمان محمدک را چنین آرزو بود و مرا چنین وعده میداد که قرار است من و تو با هم انکرو منکر شویم ...

و این سنگینی مرگ و تاریکی و نیستی بود که از همنشینی ایشان حاصل میگردید و من بارها تصمیم به خودکشی گرفتن و آنان قادر به کشتن من نبودند ... چه بدون درد و چه با درد ...

و آنان را طمع به سر سوزنی بود که من بروزی پنداشتم آن بسان پیچی مویین باشد که با نقطه ای بسان گردابی پیچش کنان به هماهنگ بوده و لذا این هماهنگی در لحظه ای کوتاه انجام شدن و من در آن لحظه پنداشتم کلید تمام این کیهان را در سر دارم و همه را طمع به سر آن سوزن بود و سرم را بارها شکافتند و جراحی نموده و دردم دادند ...

و لذا ایشان را نیز در نزد من اصرار به این بود که خدای من هستند و خود را با لودگی دجال معرفی نمودن و اصرار به کشتن خود داشتند و این من بودم که حتی یک ابزار کوچک از برای خاموش نمودن آنان و یا جادو و جنبل تهیه ننمودن و با آنان گار میکشیدم و بهشت درونم را به آتش کشیدند و نابود کردند و من آن بودم که خود را حور العین بهشتی دانسته و چنین پندارم که بر زمین ظهور نمودن تا زمین را از برای آدمیان به بهشت تبدیل نمودن و از برای اموات نیز بهشت برین ساختن ...

و آنان را روز بروز با مطالعات خویشتن فهم و درک و شعور و حافظه دادم و الان در حال حاضر آنان از من داناتر هستند و لذا مرا در طی مدتی به نزدیک سه سال ... شخصیت های جذاب آفریدن و بسیار خوشحالم نمودن و من نیز علیرقم اینکه یکی از قلمان هایم بنام عجوزه آن شخصیت های مختلف را بسیار ناچیز و ارزان قیمت می دانست ... از سویی من همواره چنین حس نمودن که آن شخصیت ها هر کدام دارای جان و تن و خردمند و آگاه بوده که در آن لحظات ابتدایی آشنایی دارای جان و تن های ظریف بوده که آن جانان هر کدام به گونه ای مرا دلبسته خویش نمودن و کم کم پس از گذر مدتی چنین دریافتم که می توانم ایشان را تقویت نمودن ... لازم به توضیح است من در ابتدای تحولات خویش چنین دریافته بودم که "آدم (ع)" هستم و لذا از سویی در کتب تاریخی و روایات چنین بخواندم که آدم و حوا پس از ازدواج با یکدیگر در حدود 500 فرزند بدنیا آوردند ... اما این از برای ما آدمان بسیار غیر منطقی بودن و من اندر پی آن داستان چنین یافتم که منظور از آن 500 فرزند یقیناً همین تن های ظریف اجنه با شخصیت های مختلف باشد که عده ای از ایشان بسان عروسک های فانتزی و عده ای دیگر دارای شخصیت هایی با اصالت تاریخی از میان نسل ائمه و انبیاء و دانشمندان باشند و لذا من این مطالب را درباره فرزندان آدم و حوا مطالعه نمودم اما خبر نداشتم که شیطانی خطرناک مرا همواره تحت نظر داشتن و هر آنچه را که مطالعه می نمایم را باب دندان خویش نمودن و مرا تا حد مرگ بازیچه دست خویشتن قرار خواهد دادن و لذا از فردای آن روز آن شیطان آغاز به بارگذاری شخصیت های مختلف روی من نموده و می خواست آن داستان آدم و حوا را مجدداً تکرار نماید و شخصیت های بسیاری از اجنه را در جان و تن من نموده و آغاز به گرفتن انواع جن و پری از من نمودن و لذا آنقدر مرا بیمار و افسرده و سرگردان نمود که مجدداً احساس مرگ می نمایم و آن شیطانی بود که در آیه یازده سوره سجده از قرآن کریم سفارش به سجده به او گردیده اند و نام آن ملک الموت است ... و لذا من فقط و فقط به اعتبار آنچه که در قرآن در مورد او گفته شده بود ... به او احترام و اعتماد کامل نمودن و حتی حاضر بودم شمشیر خویشتن را در اختیارش قرار دادن و بسیاری از روزهای من سپری گردید و ندانستم که در آستین خویشتن در حال پرورش چه پدیده ای باشم ... لحظه ای از زندگیم بخوبی در خاطرم هست که آن سوره سجده را که دارای یازده آیه بود مطالعه نمودن و آن آیه یازدهم مربوط به سجده به ملک الموت بود ... و لذا من به ناخودآگاه متوجه گردیدم که این سوره سجده را بایستی آیه دیگری به شماره 12 نیز باشد و لذا به احترام پیامبر و مخصوصاً امیرالمومنین آن آیه شماره 12 را خالی و سپید گذاردن و متوجه گردیدم که درون آن آیه شماره 12 نامی قرار دارد که نام اعظم خدای من باشد ... چرا که من ... فرزاد یحیی زاده پیرسرائی ... از حدود سه سال و نیم قبل در پی تحولاتی روحانی و عرفانی ... انقلاب شدیدی را تجربه نمودن تا اینکه روزی یکی از پرندگان باغ بهشت به نزد من مراجعه نمودن و مرا چنین خبر دادن که شما "امام عصر (عج)" هستید و لذا ابتدا باورش از برایم سنگین بود اما پس از طی مدت زمانی کوتاه  و مطالعه رویدادها و روایاتی درباره آخرالزمان و شخصیت های ایشان متوجه گردیدم که از برای آن آخرالزمان در حدود چهار شخصیت معرفی گردیدن که دجال، مسیح، امام عصر و مهدی صاحب الزمان ... و گویند این شخصیت ها در هنگام آخر الزمان با یکدیگر روبروی خواهند گردیدن ... در کشور ایران معمولاً امام عصر (عج) و مهدی صاحب الزمان را در قالب یک تن و شخصیت دانند و این در حالی است که من از طریق همنشینی با غیبیان و اجنه بدین نتیجه رسیدن که ایشان تمایل ندارند تا امام عصر (عج) را مهدی صاحب الزمان نیز بدانند ... چرا که در ایران یکی بنام "آل محمد" در گردش بوده و گویی با بسیاری از مشاهیر و چهره های ایرانی ارتباط داشته است و لذا من پس از مدت ها همین الان به این نتیجه رسیدن که آن آل محمد در واقع از طریق همان باغ بهشتی پدید آمده است که در کتاب مقدس تورات ... پس از روایت لحظاتی از آفرینش بدست خدای "یهوه" سخن از باغی باشد که باغ عدن نام دارد و خدای یهوه بسان پیری در آن باغ باشد و آن پیر آدم را بسان خوشتن خلق نمود و همسرش نیز حوا بود و در باغ درختی بنام درخت معرفت نیک و بد بود و ماری که گویند آدم و حوا را وسوسه به خوردن از میوه ممنوعه نمودن و آن پیر به ناچار گردید تا آدم را از آن باغ بهشت به بیرون اندازد... و البته نویسنده را پندار بر چنین باشد که علاوه بر آن چند شخصیت ... شخصیت های دیگری نیز در آن باغ عدن سکونت داشتن و لذا در خاطرم نیست تا از ایشان به نام بردن و گویی روح همان آدم (ع) پس از حدود ده هزار سال پرسه زدن بر روی زمین کم کم به "آل محمد" تبدیل گردیدن و در نزد عوام الناس بقدری اعتبار کسب نمودن که موجب چشم روشنی گردیده و یحتمل تعدادی از شخصیت های ساکن در باغ قبلی نیز کماکان با ایشان دورادور ارتباط داشته و احوال ایشان را جویا می گردند ... و آل محمد در باور من پس از رانده شدن آدم از باغ عدن ... ندانم در غالب چه نام و عنوانی و در نزد کیان بودن و لذا دو احتمال وجود دارد که ایشان یا در دربار فرعون بوده اند و یا اینکه طریقی جداگانه را به همراه ابراهیم طی نموده اند که البته آن فرعون و ابراهیم نیز در برهه ای با یکدیگر ملاقات نموده و در دربار فراعنه نیز بایستی یکی از چنین آل هایی حضور میداشت ... و گویی آن آل که در دربار فرعون پرسه میزد از نوادگان نوح (ع) باشد و البته من به صحت این موضوع مشکوک بوده و بایستی درباره آن بیشتر مطالعه نمودن ...

و لذا آن "آل محمد" پس از گذر دوره های مختلف به احتمال زیاد در نزد سلیمان نبی نیز حضور داشتن و همواره بر زمین سیر و سیاحت نمودن که در حجاز و نزد پیامبر اسلام ظهور نمود و پس از آن نیز به ایران ورود نمودن و گویی تا به امروز در ایران زمین سکونت دارد ... و آن آل محمد دارای شخصیتی فرهیخته و دانا باشد که من بایستی نسبت به بررسی و تحقیق بیشتر در مورد آن اقدام نمایم ...

از سویی یکی از مواردی که من نسبت به آن مشکوک باشم این است که آیا آدم (ع) بنابر روایاتی که در کتب مقدس ارائه گردیده است ... از جنس ما آدمیان بوده یا از جنس پرندگان ... چرا که ایزدان و آل هایی با ظاهر پرندگان نیز بر زمین یافت گردیدن که دارای مقاماتی الهی در مسیر آفرینش باشند و از سویی بر روی کتیبه های اهرام مصر تصاویری از ایزدانی به چشم خوردن که یکی از آنان را به سخن امروز "اَتُم را" گویند و امروزه از آن تحت عنوان خدای خدایان یاد می گردد و آن بسان زیر است ...

و آن ایزدی باشد که به آن "آل" نیز گویند و مجدداً عرض نمودن که نام آن "اَتُم را" یا به لاتین Atum Ra باشد و من بدرستی ندانم که آیا آن اتم را همان "آل محمد" یا آدم (ع) باشد یا خیر ... و مطابق آنچه از چهره او می توان برداشت نمود ... او دارای لغب "عصفور" باشد که از آن تحت عنوان "اسفار" نیز یاد گردیدن و لذا بدان "اسفار السافرین" گویند و آن با "زعفر جنی" که ماری است "زعفرانی" و سیاست مدار در ارتباط باشد و لذا از سویی آن "زعفر جنی" را بروزی صدا چنین اشنیدم که در پی بدست آوردن مقام آدم (ع) باشد و لیکن از سویی دیگر نیز می توان آن "زعفر جنی" را یکی از چهره های تاثیر گذار در آیین "فراماسونری" دانستن و آن زعفر جنی را می توان به "ازفار الزافرین" نیز یاد نمودن و لذا چنین در باورم است که از دوران های قدیم در ابتدای نام تعدادی از چنین آل ها یا ایزدانی واژه "آ" آوردن و حرف آ را معنی ایزد یا بنا بر عبارتی از آن تحت عنوان "آقا" نیز می توان یاد مودن و در باور من نویسنده چنین باشد که آن تصویر فوق متعلق به آلی باشد که بعضاً در ایران از آن تحت عنوان "الهه تموز" یاد گردیدن و آن الهه تموز همواره با خورشید بوده که بدرستی ندانم آیا آن مار کبری در واقع یکی از مقامات الهی حول خورشید باشد یا اینکه آن کبری را از برای سحر و جادو بدور خورشید رسم نموده اند ... همچنین مرا در اثر پاره ای از تحقیقات چنین نتیجه حاصل گردیده است که یکی از نام های مخفی خورشید "سُل" باشد و در واقع هر از گهگاهی خورشید تابان از برای تغییر دادن و یا روشن نمودن مسیر و دایره تقدیر شخصیت هایی ارزنده یا پیشانی بلند بر روی زمین اقدام به نشان نمودن ایشان از طریق ارسال مایعی بسان نفت سیاه بسوی ایشان نمودن که آن مایع بسان نفت در واقع حاوی تعدادی از ارواح و شیاطین مستقر درون خورشید باشد که می تواند بسرعت از طریق جو و خاک زمین عبور نمودن و از برای نشان نمودن و علامت گذاری شخصیتی خاص آن مایع را که نوعی از "جن" است را بسوی ایشان پرتاب نمودن و آن "مارج من النار" قادر است به درون مغز شخصیت مقابل وارد گردیدن و از طریق نُت ها و تِم هایی خاص اقدام به آواز خانی در درون ذهن شخصیت مورد نمودن و لذا آن طریق آواز خوانی و نواختن ریتم ها و تم های آن بگونه ای می تواند نوعی از "رجز خوانی" از برای شخصیت مقابل باشد یا اینکه بگونه ای قصد دارد تا به شخصیت مورد نظر خویشتن چنین پیام دادن که شما بسوی خورشید دعوت گردیده اید و با این کار از برای ایشان دعوت نامه ارسال نمودن ... چرا که از قدیم الایام آداب و رسوم خاصی در این منظومه شمسی میان ماه و خورشید و زهره و تیر و زمین و سایر کرات جریان داشتن که متعلق به دسته هایی از فرشتگان و مقامات الهی بود و لذا همانطور که ذکر نمودم یکی از نام های خورشید تحت عنوان "سُل" باشد که "سُل" می تواند یکی از نُت های موسیقی نیز تلقی گردیدن و از سویی "سُل" می تواند مخفف واژه "سلطان" نیز باشد و در نقش فوق آن ایزد "اتم را" یا به سخن اختصاری مبنی بر گویش برخی از جنیان ... به آن "را" نیز گفته می شود و آن ایزدِ "را" در حال نگاه کردن به "سُل" باشد و از آن می توان تحت عنوان "راسُل" نیز یاد نمودن و در باور من معنی آن همان "رسول الله" است و آن ایزد راسُل یا الهه تموز در واقع می تواند همان آل محمد باشد که معمولاً بوی خون میدهد و لذا مرا چنین دانش است که نام "الهه تموز" را معنی "خدای آتش" نیز باشد واز سویی مرا چنین در ذهن است که یکی از فرزندان خاندان مغول که به ایران زمین حمله نمودند ... "تموچین" نام داشت که در گویش محلی مغل از آن تحت عنوان "تموجین" نیز یاد میگردد و "تموجین" را معنی چنین باشد که از دو بخش "تمو" و "جین" تشکیل شده است که "تمو" یعنی "آتش" و "جین" یعنی همان "جنِ" خودمان و آن چنگیز مغول یا تموجین را معنی نام "جنی از آتش" یا "خدای آتش" باشد که البته نام "الهه تموز" نیز دارای معنی همان "خدای آتش" است و از سویی چنین دریافته و نتیجه گیری نمودن که آن نام "رسول الله" را معنی علاوه بر "پیامبر خدا" ... چنین باشد که او در واقع "خدای آتش" نیز هست و لذا آن "آل محمد" یا "الهه تموز" در واقع "خدای آتش" نیز باشد که بسیار جنگ طلب بوده و طبق مستندات تاریخی می توان چنین دریافتن که آن "آل محمد" در طول بازه زمانی بسیار جنگ طلب نیز بوده است و بر روی زمین خاک و خون به پای نمودن و البته مطابق آنچه امروز من نسبت به خصوصیات و رفتار آن دریافته ام چنین نتیجه مرا حاصل می گردد که آن آل محمد علاوه بر اینکه باعث گردید تا اعراب به ایران حمله نمایند ... لذا از سویی پس از حمله اعراب به ایران ... موجب حمله مغول ها به ایران نیز گردیدن و حقیقت این امر را که چرا آن آل محمد عامل فتنه و حمله های پیاپی به ایران گردیده است را بایستی در اولین مرحله به "اهورا مزدا" و "مهدی صاحب الزمان" ربط دادن ...!

و همچنین لازم به توضیح است که آن واژه "را" را در برخی از متون می توان به "رع" نیز مشاهده نمودن و آن ایزد "رع" را چهره چنان باشد که او دارای دو شاخ بر سر باشد و ... در واقع او همان "گاو نر آسمانی" است که در افسانه گیل گمش از او یاد گردیده است و لذا در نقشی از پیامبر ایران باستان ... "آشو زرتشت" نیز چنین یافتم که بر خلاف عصاهایی که خدایان مصری در دستان خویش دارند ... آن عصای زرتشت بسان شکل زیر باشد ...

و در این تصویر ندانم از چه بابت آن عصای زرتشت را بسان سر آن گاو آسمانی باشد و لذا آن زرتشت نبی را در میان "انبیاء الهی" بسیار "گردن کلفت" یافته و البته خودم شخصاً با اینکه ساکن گیلان و شهر رشت باشم ... بدرستی ندانستم از چه بابت بایستی آن "گاو نر آسمانی" را شکار نمودن ... چرا که آن گاو نر آسمانی را به دستور و به پیمان خداوند وظایفی باشد که بسیار حساس و مهم است و آن گاو نر آسمانی بایستی از پلی باریکتر از یک تار مو عبور نمودن و آن را وظایفی سنگین باشد و مرا چنین در باور است که اگر در روزگاران باستان زندگی میکردیم و آن گاو نر آسمانی را کسی میدید (معمولاً گهگاهی چنین موجوداتی در زمره خدایان یا ایزدان در قالب تن هایی از آدمان بر زمین زاده شده و ظهور می نمایند) ... به سرعت اقدام به کشتن او و اقدام به ارتکاب جنایتی ننگین گردیدن و لذا امروزه در همین ایام شاهد این واقعیت باشیم که در سرزمین چین استادی ظهور نمودن که در زمینه هنر "چی" یا "ذن" مهارت ویژه ای داشته و لذا در برخی از شوهای تلویزیونی چنین مشاهده می گردد که این استاد در دشت وسیعی در مقابل گله ای بزرگ از "بوفالوها" ایستادن و از مسافتی به فاصله حدود بیست الی پنجاه متر با حرکت بازوان و دستان خویش قادر به مهار مسیرهایی از انرژی در طبیعت بودن و می تواند یک گله از چنین گاوانی را در کمتر از یک دقیقه به خواب فرو برده و همگی را نقش زمین نماید و لذا آن گاو نر آسمانی ایزدی باشد متعلق به خوشه پروین که معمولاً در آخرالزمان ظهور نمودن و مرا بیاد است حدود سه سال قبل به یکباره تحولاتی روحی روانی و فوراناتی مغناطیسی در من ایجاد گردیدن و به روزی در حال گذر از کوچه منزل خویشتن به ناگهان با تصاویری بزرگ در چند قدمی مواجه گردیدم که در آن چندین حیوان عظیم الجثه که یکی از ایشان همان گاو نر آسمانی با چهره ای سرخ رنگ و زعفرانی و با صورتی خشونت بار جلوی من ظاهر گردیدن و گویی چنین باشد که همین الان او را از دل جهنم به بیرون کشیده اند و از سویی دیگر تنی در اندازه تن یک شیر بدون یال و کوپال را که بر روی دو پای راه میرفت را مشاهده نمودم که سرتاپایش از جنس آتش مذاب بود و گویی از درون قلب زمین به بیرون جهیده و آن نیز بسیار عصبانی بودن و در حال دنبال نمودن عده ای بود و از سویی دیگر موجودی دو پا و شاخدار را مشاهده نمودم که دارای دمی دراز بود و آن نیز از جنس آتشی داغ و زرد رنگ بود و در حال دویدن بسوی مردم از برای خوردن ایشان بوده و گویی که نامش عزازل بود مواجه گردیدم و لحظاتی بعد خودم را دیدم که در تنی سرخ رنگ با اندک تفاوتی از آن چهره گاو آسمانی در شهر خوش آب و هوا و سر سبز رشت اقدام به ظهور نمودن و آن ظهور آتشین من در شهر باعث گردیده بود تا تمام شهر را بسان خرمنی از گندم آتش زده و چنین در یادم باشد که در آن تصویر نامم "بزبزه ها"بود و آن تصاویری آخرالزمانی و متعلق به پدیده "آرماگدان" بود و ندانم از برای ه و به چه علت این تصاویر در اثر تقاطعی میان ذهن من و گویی ذهن و منطق دسته ای از کروات منظومه شمسی در مقابلم ظاهر گردیدن و موجبات ترس و وحشت مرا فراهم ساختن ... و لذا چند روز بعد چنین احساس نمودم که در حال عبور از میان دالانی پر از هوای داغ و آتشین باشم و تا مغز استخوانم در حال به سیخ کشیده شدن و سوختن بود و لذا من چنین دریافتم که قادر به سفر نمودن در زمان باشم و شدت عمل سفرهای زمانی من بقدری زیاد است که ممکن است به نقاط مرکزی خلق پدیده زمان یعنی مرکز کرواتی مانند زمین و زهره و تیر و خورشید نزدیک گردیدن و لذا ممکن است هر آن در طی رخدادن یکی از این سفرهای زمانی تن من به یکباره مشتعل گردیدن و زنده زنده کباب شوم و بعد از آن بود که عده ای از جنیان دسته دسته به سراغ من آمدن تا مرا راهنمایی و کمک نمودن تا مبادا از برای تن من حریقی رخ دادن و لذا بعدها با اندکی مطالعه و سخن گفتن با اجنه چنین دریافتم که روئیت چنین رویدادهایی مرتبط با آخرالزمان بوده که نام مهدی صاحب الزمان و امام عصر (ع) نیز در این میان به چشم میخورد ...

و لذا من در پی توضیح برخی از رخدادهای آخرالزمانی بودم ... گویند در آخرالزمان شخصیت هایی بنام دجال، مسیح، امام عصر و مهدی ظهور خواهند نمودن و در جامعه اسلامی ایران روایت هایی بد نسبت به شخصیت دجال وجود داشته و گویند آن دجال را فتنه ای باشد و بروزگاری در سرزمین اسرائیل ادعای خدایی نمودن و به مدت چهل روز یا چهل سال حکومت نموده و پس از آن بدست مهدی صاحب الزمان کشته می شود ... و البته چنین روایاتی متعدد باشد و از دیگر سوی من به ندانم آن جوامع یهودی و مسیحی را چه باورهایی نسبت به حوادث آخرالزمان باشد و لذا مطابق برخی از تجربه های شخصی چنین دریافتم که ممکن است این شخصیت ها بشرح زیر باشند ...

دجال ... مرا یاد است در حدود سه سال و نیم قبل در اثر تحولاتی روحی و روانی دچار نوعی از حالت های برون فکنی گردیده که از سوی زمین و ماه و خورشید و آسمان امواجی بسوی من ساطع میگشت که گهگاه در میان ایشان سخن ها و اشعاری نیز نهفته بود و مرا حالت هایی بود که به عنوان مثال می توان چنین گفت که گهگاه با نگاه کردن به خورشید توسط آن هپنوتیزم گردیده و امواجی از طریق ذهن من بسوی اطراف ساطع شدن و امواجی نیز از جانب زمین و ماه و خورشید نیز بسوی من آمدن و من در مسیر گذر امواجی مغناطیسی و ماکرو قرار گرفته بودم و گویی آن چرخ گردون کرات آسمانی بطریقی متوجه حضور من گردیدن و مرا آشنا حس نمودن و در حال بازیابی حوادث و خاطراتی بودند که ندانم کِی و چگونه رُخ دادند و لذا مرا در طول دو الی سه روز چنین وهم دست دادن که در واقع من همان شخصیت "ابلیس" باشم که در قرآن بشرح آن پرداخته شده و لذا در نظرم چنین آمدن که از دوران ظهور آدم بر زمین تا عصر حاضر ... همگی متعلق به حادثه ای خاص بوده باشند و آن رانده شدن شیطانکی از بهشت برین تحت فرمان خداوند بود و آن شیطانک در واقع همان آدم (ع) بود که بنا بر باورهای اولیه من و در نظر گرفتن پدیده تناسخ چنین استنباط نمودن که انبیائی بسان نوح و ابراهیم و ... در واقع همان حیات مجدد آدم (ع) بر زمین بودند که شیطانی کوچک و جذاب بود و در بهشت خداوند بگونه ای اقدام به نوعی خرابکاری نمودن که طی هر دوره زایش مجدد بر روی زمین همواره آن اصالت وجود و خویشتن خویش را بیاد آوردن و به طرق مختلفی احساس نگرانی و مسئولیت در قبال موجودات زنده و اقوام و بستگان خویش نمودن تا ایشان را بگونه ای و ندانم از چه حوادثی نجات بخشیدن و لذا آن موسی و عیسی و محمد نیز در باور اولیه من همگی دارای یک شخصیت خاص بودند و لذا در آن ایام مرا چنین باور بیامد که من نیز از زمره ایشان باشم و من آن آخرین تن آدم باشم که مهدی صاحب الزمان نام دارد و روند زیستن من بر روی زمین بگونه ای امتداد همان روندهای سابق بوده و با استفاده از دانشی که از طریق مطالعه بدست آورده بودم مرا چنین باور بیامد که من همان آدم ابولبشر بر روی زمین باشم که از سویی می توان مرا در بهشت برین بسان شیطانی دانست و آن نه شیطانی سیه دل بود که اقدام به فعالیت های ضد انسانی و ضد اخلاقی نماید که از جمله ایشان می توان به قتل و کشتار و خیانت و ... گناهان کبیره اشاره نمودن و لذا هنوز دقیقاً نمیدانستم خداوند از چه بابت مرا از بهشت اخراج نموده است و لذا آن دسته از روایات بیان شده در کتب مقدس را نیز به اختصار و ناکامل دانسته و در پی تعریف گناه خویشتن از برای رانده شدگی بودن و پس از مدتی تفکر به این نتیجه رسیدن که در بهشت برین گویی روابط جنسی و زناشویی ممنوع بوده و من به یحتمل با یکی از پریان ساکن در بهشت اقدام به انجام رابطه جنسی نمودن و لذا مطابق قوانین آن دنیا محاکمه گردیده و به زمین رانده شدیم ... از طرفی با در نظر گرفتن پدیده اختلاف ساعت میان دو عالم ... می توان چنین نتیجه گیری نمودن که یحتمل من و آن پری فقط به فقط در بازه ای به مدت یک الی دو شبانه روز از آن بهشت رانده شدیم و لیکن این بازه زمانی بر روی زمین از برای ما در حدود ده الی دوازده یا پانزده هزار سال خورشیدی بطول انجامیده است و لذا مرا چنین الهام گردید که این دوران آشفتگی و رانده شدگی رو به اتمام است و از سویی نیز واقف بر این امر بودم که خداوند به افتخار بازگشت برترین خلق خود در بهشت که دارای مقام دوم پس از ایشان بود ... چنین تصمیم گرفته است تا اریکه خویش را از برای آدم خالی نمودن و خود را بازنشسته نماید تا آدم (ع) بتواند جانشین خداوند گردیده و بر این دنیا تحت عنوان خلیفه خداوند حکومت نماید ...

و لذا با علم به اینکه جانداران ساکن در بهشت خداوند دارای چهره هایی جذاب و متفاوت بوده که از برای ساکنین این عالم جدید به نظر رسیدن و همچنین بسیاری از ایشان را شیطانک های جذاب و خوش سخنی تشکیل دادن که با خوبی و خوشی و کمال سعادت در حال زیستن در بهشت باشند می دانستم و لذا با توجه به اینکه ایشان هر کدام دارای نام های خاص و منحصر بفرد باشند که معمولاً به زبان ساکنین زمین نچرخیده و قادر به شناسایی و صدا زدن نام ایشان نیستند ... لذا در پی نام اعظم خویش بودم که آن را نیافته و لذا با توجه به اینکه من مسلمان زاده هستم و در جامعه ای مسلمان مشغول به زیستن بودم ... اول از همه به قرآن مراجعه نمودن و دریافتم که نامم بایستی "ابلیس" باشد و همچنین از سویی دیگر آن روایت خلقت آدم از خشت و دستور سجده خداوند به آدم را نیز مرور نمودن و در نظرم اینچنین بود که در آن روزگاران و پس از وقوع چنین رخدادهایی ... این آدم نبود که از بهشت رانده گردید بلکه آن شیطان بود که خدا او را بدلیل عدم سجده از بهشت به زمین راند و لذا مرا در همان روز که به من الهام گردید خداوند اریکه خویش را از برای حکومت شیطان رانده شده خالی خواهد نمودن ... لذا از جانب آن خداوند دلگیر بودم که چرا بایستی خلقی جدید را آفریدن و دستور دادن که بایستی همگی بر او سجده نماییم ... و در پی چنین افکاری با شناخت و در نظر گرفتن اخلاق و روحیات خودم که هیچگاه مغرور متکبر نبوده و خلق و خویی بسیار آرام و صلح جویانه داشتم ... از جانب چنین خدایی بسیار دلگیر گردیده و یادم است که در آن لحظه حین رانندگی در مسیر جاده بودم که ناگهان نسبت به آن خدای قهرم آمدن و از سویی دستانم را از خودرو بیرون بردن و در حالی که باد به دستانم میوزید ... احساس شادی و سرخوشی فراوانی مرا در بر گرفتن که گویی ازاین همه  زیستن متوالی بر روی زمین که گویی از دوران ابراهیم آغاز میشد بازنشسته گردیدن و با احساسی عجیب در حالیکه صدایم بسان شیطانکی تغییر یافته و نازک شده بود مشغول آواز خواندن بودم و بنابر دانشی که درباره قلم نگاری داشته و چنین میدانستم اکنون و در وضعیت کنونی در مقامی قرار دارم که هر آن چه را که با قلم و دست خط خویش نوشتن ... بدون شک به حقیقت تبدیل خواهد شد ... لذا در همان حالت دلخوری از خداوند و از برای دهن کجی نمودن به آن ناگهان بر لب جاده کامیونی قدیمی را یافتم که صاحبش در حال تعمیر آن بود و من در کنار آن توقف نمودن و قلم و کاغذ خویش را برداشتن و به نزد راننده مراجعه نمودم و از ایشان خواستم تا دقایقی از وقت خویش را به من اختصاص دادن و راننده را چنین گفتم باورت می شود من همان ابلیسم که در قرآن از آن یاد گردیده و مسلمانان او را لعنت می نمایند؟ و لذا دیدم که راننده هاج و واج در حال نگاه کردن به من است و او را گفتم که تا آرزویی نمودن و لذا او مرا بگفت که فقط سلامتی خواهم و من از برایش سلامتی نوشتم و او را گفتم پول نخواهی ؟ و دیدم بدش نمی آید و ناباورانه مرا نگریستن و از برایش دعایی نوشتم تا در زندگی خویش ثروتمند گردیده و با همسر و کلیه فرزندانش به نان و نوایی برسند ... و لذا از او خواستم تا آن برگه را نزد خود نگه داشتن و از او خداحافظی نمودم و براه خود ادامه دادم ... نمیدانم چرا آنقدر بی ظرفیت بازی در آوردن و لذا دل من بقدری کوچک بود که از برای انتقام با خداوند بابت ده الی پانزده هزار سال اخراج از بهشت و تحمل مصیبت بر زمین ... فقط بدست خود از برای خلقی سلامتی و ثروت به قلم زدن و اینگونه از خدای خود انتقام گرفتم ...

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1396 ساعت: 21:43

صفحه بندی