یادم آید روزی را که در حدود دو الی سه سال قبل بود... این در حالی بود که به یکباره تغییراتی شگرف بسان انقلابی در من بوقوع پیوست و این در حالی بود که مرا داستانی از دیدار عطار نیشابوری و یک پیر درویش در ذهن بوده و شخصیت آن درویش که به اراده و خواست خویشتن در برابر عطار نیشابوری بر زمین دراز کشیده و در یک لحظه اراده به مرگ خویش نموده بود... برایم همواره قابل احترام بوده و همواره با خود میگفتم که آن درویش چقدر سعاتمند بود که مرگ خویشتن را تحت تسلط داشت و سعادتی بیش از این در ذهنم نبود که آدمی به درجه ای از کمال رسیدن تا بتواند به اذن خویشتن در آن لحظه که از خدواند طلب نماید بر زمین دراز کشیده و بدون درد و رنج و در کمال آرامش بار سفر از زندگی دنیوی به بر بندد و چشمان خویش را بسته و تن خویشتن را بمیراند و آن در حالی باشد که در یک لحظه بسیار کوتاه جان را از تن خویش بپر داده و تن را نیز در هنگام چنین تحولی هیچ عذاب ناید... چرا که بسیار دیده ام تن هایی را که به هنگام جان دادن بسیار دست و پا زده و زجر و عذابی را متحمل میگردند و شاید این یک شوک نیز باشد و لذا چه خوش سعادت است آن تنی که هنگام جان دادن در آرامش مطلق بوده و دست و پا زنان و تقلا کنان با زیستن دنیوی خویش وداع ننماید و در همین لحظه چنین به ذهنم آمد که این دست و پا زدن و تقلا نمودن بنوعی وابستگی نسبت به ادامه روند زیستن در این دنیا است و این را می توان نوعی اینرسی تعریف نمودن و ندانم آن چیست و پس از آن لحظه در آن هنگام که تن را مرگ آمد ... چه با تقلا و چه بی تقلا... آن را چه در انتظار است و ما وارد چه بعد دیگری از نظام طبیعت خواهیم گردید... از طرفی مرا در زندگی همواره حوادثی شگرف در حال رخ دادن باشد و یکی از خاطراتم چنین بود که روزی به همراه دو اجنه که با من حضور داشتند تصمیم گرفتم تا به باغی مراجعه نموده و زندگی خویش را به پایان رسانم و این نوع خودکشی بدون جام زهر و یا خنجر بود و از آن دو اجنه خواسته بودم تا بگونه ای مرا کمک نموده تا بتوانم روحم را که بدان اعتقاد داشته از تن جدا نموده تا بتوانم تن خویشتن را که محتمل عذاب فراوانی بود به آرامش ابدی رسانیده و از آن دو اجنه خواسته بودم تا روحم را از تنم خارج نموده و آن روح محترمم را بسوی شمس عروج دهد و آن بگونه ای باشد که هنگام جدا شدن روح از تن ... از منظر و دیدگاه روح خویش بتوانم آخرین لحظات زیستن تن خویش را در حالیکه به آرامش ابدی دست می یابد شاهد گردیده و رقصان و پیچک زنان در هوا کم کم از جسم خویش فاصله گرفته و چون بادکنک یا بادبادکی به نرمی بسوی آسمان رفته تا به خورشید بپیوندم... و به باغ رسیدم و آنجا دراز کشیدم و آن اجنه مشغول به اجرای خواسته من گردیدند و لذا ندانم به کدامین دلیل ... آن لحظه که روحم در حال خروج از جسمم بود... جسمم را بگونه ای غریب و محترم و دوست داشتنی دریافتم و مرا یاد است در آن لحظات که در حال ناز دادن جسم خویش می بودم و از آن میخواستم مرا ببخشد و کم مانده بود اشک هایم درآید و روح بود که از جسمم خارج میگردید و آگاهی من بود که همواره از جسم خویش طلب بخشش مینمود... آری ... جسمی که خداوند به من عنایت نموده بود و من در حال خاموش نمودن و رها ساختن آن در باغی بودم و این در حالی بود که افکاری مرا به ذهن آمد... چرا که پس از خروج از جسمم و رها نمودن آن در باغی آنهم به شیوه ای غریبانه باعث میگردید تا پس از مرگم احتمالاً مامورین شهرداری بسراغ جنازه ام آمده و بدون دانستن راز ها و اسرار من... و حتی در صورت اطلاع یافتن خانواده و عزیزانم که هیچگاه راضی به این نبودم تا آنان را از برای مراسم خاکسپاری و غم از دست دادن خویشتن به دردسر و زحمت اندازم...
و باز هم چنین اندیشیدم که در حال ستم نمودن به خانواده و عزیزان و بخصوص کالبد دوست داشتنی خویش باشم... در چنین لحظاتی بود که ناگهان دو جوان به بالای سر من مراجعه نموده و جهت روشن نمودن سیگار خویش از من درخواست فندک نمودند و به یکباره آن مقدار از روحم که به آرامی از جسم خارج گردیده بود به جسمم بازگشت و آن باعث گردید تا آن روز دار فانی را وداع نگفته و مدتی بیشتر به زندگی بپردازم...
اما مرا همواره با علم به این حقیقت که دارای روحی باشم که قادر است بسان تنی در درون کالبد فعلی ام قوام گرفته و دارای دست پا و سر و سینه و در شمایل یک انسان کامل باشد... چنین تصوری در ذهن ایجاد گردد که روح و تن من عاشق یکدیگر هستند و روحم بقدری تنم را محترم و مقدس میداند که هر گاه مرگ خویش را مجسم مینمایم... از منظر شخصیتی ثالث آن روح را بگونه ای دیده که در غم از دست دادن و وداع با تن خویشتن بسیار سوگوار بوده و در کنار جسم خویش بر زمین نشسته و سر جسم خویشتن را بروی پاهای خویشتن گذارده و با دستان خویشتن سر آن کالبد بیجان را به نوازش مینشیند و این وابستگی بقدری است که آن روح را وابستگی بقدری بوده که همواره به تن خویشتن سرکشی نموده و آرامگاه خویش را بعنوان زیارتگاهی از برای خویشتن بدل می نماید و از طرفی من که هنوز در قید حیات می باشم و جسم زنده و بیولوژیکی من با دانستن چنین وابستگی که میان روح و جسم است... همواره نگران این بوده که مبادا پس از مرگ... هنگامیکه جسمم در حال پوسیدن و گندیدن می باشد... روح بزرگوار و محترم و عزیزم به آن مراجعه نموده و با دیدن جسمی گندیده و متعفن دچار عذاب گردد و روح و روان خویشتن را بقدری محترم دانم که راضی به این نباشم تا با جسمی آشفته و گندیده روبرو گردد و احساسات لطیفش جریحه دار شود... آری... من قادرم از دیدگاه های مختلفی ابعاد و احساساتی از خویشتن را بررسی نموده و به چاره جویی بپردازم... اما با اینکه میدانم به غیر از جسم و روح دارای ابعاد وسیع دیگری نیز می باشم ... در حال حاضر فقط با علم به احساسات این دو بُعد از خود یعنی جسم و روح ... نمیدانم با خود چه کنم؟ مرا جسم و روح یکدیگر را عزیز هم پنداشته و برای یگدیگر سوگوار خواهند گردید و چگونه خواهم توانست هر دو را به سعادت و شادکامی برسانم؟ چگونه خواهم توانست روحم را با کالبد گندیده خویشتن روبرو ننموده و از برای احساس فراق و دلتنگی آن نسبت به جسم خویشتن بایستی چگونه چاره جویی نمودن؟...
مرا چنین در ذهن است که سال ها قبل افرادی من جمله فراعنه مصر باستان نیز بگونه ای چنین تفکری داشته و آنان نیز احتمالاً دارای احساسی مشابه من بودند و از برای چنین موردی با توسل به دانش قدیمی خویشتن چنین چاره اندیشیده که جسم خود را پس از مرگ مومیایی نموده تا روحشان در اثر احترام و وابستگی به جسم پوسیده خویش جریحه دار نگردد و بدین علت اجساد خویش را توسط عمل مومیایی سالم نگه داشته و آن هنگام که به دانش مصریان مراجعه می نمایم چنین در می یابم که آنان از برای آدمی دو روح در نظر گرفته اند که یکی پس از مرگ همواره با جسم بوده که احتمالاً "کا" نام داشته و دیگری قادر است تا در فضایی آزادانه به گشت و گذار بپردازد و آن را "بع" می نامیدند... و کالبد خویشتن را از برای احترام به "کا" مومیایی نموده تا "کا" نترسد و احساساتش جریحه دار نگردد و حاصل کنار گذاری آن دو نام "کابع" باشد که می توان با توجه به اینکه گویش آدمیان در اثر گذر زمان دچار تغییر و تحول میگردد چنین پنداشت که واژه "کابع" قدیم در واقع همان واژه "کعبه" امروز است و ندانم آن ابراهیم خلیل (ع) از برای چه در حدود چند هزار سال قبل اقدام به بنای آن "کعبه" نمود و این را با تفکر فراعنه مصر بگونه ای مرتبط دانم...
آری خداوند عظیم الشان مرا به راز و رمزهایی واقف نموده و در حال ارسال دانشی بسوی من است که آن را کم کم در این وبلاگ به ثبت خوهام رسانید...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی