مرا در حدود سه سال قبل تخیلات و اندیشه هایی فرا گرفتن و آن چشم ایزدی معروف در دل من بیدار گردید که دارای خواص فراوانی بوده و لذا در ابتدا آن چشم ایزدی من تحت کنترل من نبوده و لذا طریقت من بدین سوی در جریان باشد تا بتوانم آن چشم دل خویشتن یا چشم ایزدی خود را کاملاً و به صد در صد تحت کنترل خویش در آوردن ...
و فرمان من بر آن باشد تا همه آن بخش از شعور هستی که با چشم دل من رابطه مستقیم و غیر مستقیم داشته و دارد را تابع دستورات خویشتن نمودن و بدین ترتیب طریقتی را مبنی بر کسب کمال خرد و معرفت آغاز نمودن و تا به فنای جسم خویشتن آن را به پایان رسانیدن و لذا پایان آن را می توان مطابق آنچه که خیام نیشابوری می فرماید به نیستی ختم نمودن و یا اینکه آن پایان را مانند چشمه آبی زلال به جریان آفریدن تا سایر جانداران هدفمند و دارای عقل و شعور نیز بتوانند از مزیت های الهی آن به نفع خویش بهره برداری نمودن و لذا در باور من چنین باشد که چشمه زلال ایجاد شده توسط من آنقدر پُر از جاری خواهد گردیدن که هیچوقت به پایان نرسیدن و هر چه سایرین از آن ماحصل نوشیده و بهره برند ... آن هیچگاه به اتمام نرسیدن و برعکس آن را روز بروز پُر تَر و با جریان و شتاب بیشتری در خواهم یافتن ... و من آنم که آفرینش و دنیای پیرامون خویشتن را در حال حاضر که مشغول زیستن بر روی زمین همچون خلایق عادی باشم فقط به فقط وابسته به جسم فنا پذیر خویشتن دانسته و بنا بر دانشی که تا کنون بدست آورده ام ... خود و وابستگان دور و نزدیک خویش علت و هدف اصلی آفرینش و حیات دنیوی و اُخروی دانستن و همواره تلاش من و یارانم بایستی مبنی بر این باشد تا بسوی کمال بهبود مستمر حرکت نمودن و از رذایل اخلاقی پرهیز نمودن تا بتوانیم مراتبی عالیه را در کسب کمال با هم طی نمودن و طی تجربه اندکی که در طول مدت عمر خویش که کمتر از 40 سال و دقیقاً 38 سال خورشیدی باشد... چنین دریافتم که از برای ثروتمند شدن و رسیدن به مراحل عالی کمال طریقت ... بایستی همواره در طوال مسیر زیستن خویش کسب علم و دانش نموده و از ثمره آن به سایر همراهان خویشتن نیز چشانیده تا بتوانم دستاوردهای معنوی خویش را افزودن و بنوعی کسب ثروت نمایم و مرا نصیحتی از جانب برادرم "عیسی ابن مریم" چنین باشد که "از برای تکثیر و ازدیاد نان خویشتن بایستی آن را با دیگران نیز تقسیم نمایی" و من در طول زندگی خویشتن در حدود کمتر از چهار سال قبل بصورت اتفاقی آن چشم سوم یا چشم دل یا چشم ایزدی در درونم باز گردیده و به یکباره این سوال در درونم شکل گرفتن که رابطه من با خدایم بایستی چگونه و بر مبنای چه آرایش فیزیکی یا نموداری از ریاضیات باشد و لذا در عمرم ساعتی فرا رسید که به با مطالعه حوادث و روایاتی که درباره رخدادهای آخرالزمانی از طریق سایرین و جراید درباره شخصیت هایی همچون المسیح الدجال یا امام عصر و مهدی صاحب الزمان و جنگ و کشمشی که میان آنان وجود دارد با خود در خلوت چنین گفتم که مبادا آنچه من از آن تحت عنوان خدا یاد می نمایم ... در واقع جلوه ای از وجود خودم در آرایشی خاص بوده باشد و لحظه ای در عمرم رسید که به یکباره تصمیم گرفتم تا بجای خدای بالای سرم که عمری همواره بدان ایمان داشتم ... خود را بالای سر گذارده و جای آن خدا را با خود معاوضه نمایم و به یکباره بر بالای سقف اتاق خویش تنی از خود را میان شعله های آتش دریافتم که موقعیتی معکوس و کله پا نسبت به من داشت و گویی در حال قدم زدن و ایستادن بر سقف اتاقم باشد و لذا در آن لحظه احساس نمودم چنین آرایشی را مد نظر قرار دادن از برای مناسب نباشد چرا که با بالا گذاشتن خودم جای خدای خودم در بالای سرم به یکباره مشاهده نمودم که آن منِ فوقانی بسان تصویری در آینه فقط قادر به تقلیدمستقیم از عملکرد من باشد و من هر کاری روی زمین انجام دهم ... آن نیز روی سقف آسمان همان کار را عیناً تکرار می نماید و لذا از برایم بسان یک میمون تقلیدگر بی ارزش جلوه نمودن و از کنار آن با بی توجهی گذر نمودم و لیکن طی آن لحظات در حال تجربه حالت خلسه روحانی عمیقی بوده که از خود بی خود بودم و یادم است آن اتفاق در حدود ساعت های ظهر اتفاق افتاد و هنگامی بود که من خسته و گیج به منزل بازگشته بودم... چرا که صبح آن روز را هنگام سحر هنگام مناجات با خداوند و آزاد نمودن مرغ عشق هایم در حالیکه مرا چنین باوری دست داده بود که "روح القدس" هستم ... به ناگه با جهنمی از آتش ارتباط برقرار نمودن و بر روی سر خویشتن دو شاخ آتشین حس نمودم و در لحظه ای که آن دو شاخ آتشین بر بالای سرم بود بسیار احساس قدرت نموده و بگونه افسار گسیخته از درون منزل پا به فرار گذاردم و هنگام رانندگی در خودرو نعره کشان به خورشید تابان که از من رو گرفته بود خیره گشته و "رُستَم و بهلول" را نزد خویش فرا می خواندم و در حال رانندگی با خودروی ارزان قیمت خویش با سرعت سر سام آوری حرکت نموده و ناگهان در خیابان به ترافیکی رسیدن که موجب توقف من گردید و لذا ابرهای سیاهی آسمان شهرم را فرا گرفته و کماکان جلوی خورشید را از مقابل دیدگانم می بستند و احساسی مرا چنین نشان میداد که گویی در دل خورشید که من آن را عالم ارواح و اموات می پنداشتم آشوبی به راه افتاده و دسته هایی از ارواح شرور و شیاطین بصورت بخاراتی با سرعت حرکت بسیار از سوی خورشید بسمت آسمان ابری زمین روانه گردیده و انگار که مرا شناخته و آغاز به تعقیب من نموده اند... آری... روز قیامت فرا رسیده بود و من به ناخواسته در حال زنده نمودن ارواح و اموات بودم و با سرعت رعد آسایی در جاده رانندگی نمودن و با ضرب دست های محکمی دنده خودرو را عوض می نمودم ... چنانکه دنده خودرو شکست و ناچار گردیدم تا با همان دنده شکسته به حرکت ادامه دادن تا اینکه به ساحل بحر خزر رسیدم ... در آنجا نیز هوا ابری و بسیار شاعرانه بود و من دچار روانپریشی حادی گردیده بودم و دوان دوان خود را از میان ماسه زار به جلوی ساحل آبی رسانده و در جستجوی یک پری دریایی بودم ... گویی خود نیز نمیدانستم چه میخواستم و بخشی از ذهن من مرا از خواسته و باورهای خویشتن در تعجب بود و ناباورانه مرا مینگریست و لذا در بیست متری خویش صیادی را مشاهده نمودم که در حال ماهیگیری بود و ناگهان چهره او از برایم آشنای به نظر رسیدن و من روزگاری را بیاد آوردن که در آن بحر خزر ... پری دریایی بودم و شادان در آن به گشت و گذار پرداختن که ناگهان صیادی با قلاب و دستان خویش مرا شکار نمودن و هر چه او را تقلا کردم ... از آزاد نمودن من سرباز زده و به ناگه عجوزه ای در درونم جوشید و نزدم ظاهر گردید و مرا نسبت به آن صیاد حس نفرتی فرا گرفتن که قصد داشتم او را نفرین نمودن و به هلاکت برسانم و لیک افسوس که قدرت خویش را از دست داده بودم و دوان دوان بر سر خویش میزدم و می تاختم و در پی تهیه نمودن اکسیر و کیمیایی بودم و دوان دوان بسوی درختان واقع شده در جنگل آنسوی ساحل مراجعه نموده و از لابلای شاخ و برگ و بوته ها گیاهانی را مشاهده نمودم که دارای میوه های قرمز رنگی بودند و تصویر و بوی آن گیاهان از برای من آشنا بوده و تعدادی از آنان را با نظمی خاص چیده و بسوی بیرون باغ روانه شدم ... اما ندانم چرا به ناگه فضای اطرافم با من لج نمودن و احساسی غریب مرا چنین درخواست نمودن تا هر آنچه جمع آوری نموده ام را همانجا رها نموده و من قدم زنان در حاشیه جاده به سرگردان در حال پیاده روی بودم و به ناگه صدای مردی که لهجه ای شیرین به فارسی داشت توجه ام را جلب نمود ... یادم نیست آن مرد دقیقاً از من چه میخواست و لذا سخنش درباره ماهیگیری و چگونگی آن بود و من او را چنین گفتم که آن ماهیهای درون دریا همگی از پریان باشند و صید آنها از برای خوردن گناه کبیره است و عاقبت خوب و خوشی را به همراه نخواهد داشت و لذا در آن لحظات خود نیز از بابت اینکه چرا ناچارم از گوشت ماهی ها و جانداران دیگر تغذیه نمایم شرمنده بودم و لذا مسیر خویش را ادامه دادن و در آن هوای مطبوع ابری و بهاری گویی که در حال قدم زدن در بهشت بودم و به ناگه باغی از دور نظرم را جلب نمودن که در ابتدای خویش تنگنایی بسان راهرو در دل گیاهان و بوته ها علفزارها داشت و من دل به دریا زده و بسختی از لابلای آن بوته ها در میان باغ عبور نمودن تا اینکه به دیوار انتهایی باغ رسیدم ... ندانم چرا من دیوانه به آن باغ وارد شدم ... و لیکن گویی در طول آن روز طی جستجوهای ماجراجویانه خویش از جانب خدا همواره انتظار یک سورپرایز داشتم ... آری ... و در آن انتهای باغ هیچ سورپرایزی از برای شاد کردنم نبود و من با ناراحتی قصد بازگشت داشتم که به ناگه در زیر بوته ای تنها میوه ای را مشاهده نمودم ... آن میوه ای بود که "خیاری دو رنگ بود" و نیمش سبز و نیم دیگرش نارنجی و آتشین بود و من آن را چیده و با خوشحالی بسوی خودرو خویش بازگشتم ... در آن لحظه گویی گنج پیدا کرده بودم و یادم است به محض اینکه از باغ خارج شدم ... دیوی شاخدار و آتشین در برابرم ظاهر گردید و من اندکی از چهره آن سرشار از خشم بوده و گویی در حال سوختن در آتش جهنم باشد ترسیدم ... اما آن را در آن لحظه بسان چهره ای از خود تصور نموده و با ورانداز نمودن خیار دورنگی که در دست داشتم پنداشتم که آن دیو نیمه دیگر و بعدی از من باشد که در آن آتش خورشید قرار دارد و لذا نبایستی آن نیمه آتشین را از درون خورشید بسوی زمین پایین آورم، چرا که می پنداشتم با پایین آوردن و به زیر کشیدن آن باعث به آتش کشیدن زمین خواهم گردید و زمین به یکباره به جهنمی سرخ تبدیل خواهد گردید و در آن لحظات بصورت مستقیم به فضای اطراف و زمین زیر پایم نظاره نمودن و گویی من در آن لحظه دیدی اثیری و آتشین بدست آوردن که می توانستم فضای پیرامون خود را بسان کوره آجر پزی به رنگ آجری مشاهده نمایم و لذا بسرعت گوشی موبایلم را از جیبم در آوردن تا از آن میوه عکسی تهیه نمایم ... اما ندانم به چه علت موبایلم از کار افتاد ... گویی شارژ تمام کرده بود و قسمت نشد تا من از آن عکس تهیه نمایم و لذا تصمیم گرفتم آن گنج خود را خوردن تا ببینم چه ارمغانی از برایم به همراه خواهد داشت ... و به یکباره با این نیت که نیمه سرخ آن میوه متعلق به آن دیو بوده و آن نیمه سبز متعلق به منی است که در حال قدم زدن در باغی سبز بر روی زمین باشم و پنداشتم نیمه سبز متعلق به زمین و نیمه سرخ متعلق به خورشید باشد و با نیتی ... آن میوه را که در باورم "کمبزه با خیار" نام داشت را از سوی سبزش شروع به خوردن نمودن و همه آن را نوش جان نمودم و بسوی منزل بازگشتم و در مسیر جاده یاد این ضرب المثل پارسی افتادم که "بُزک نمیر بهار میاد ... کامبزه با خیار میاد" و مرا احساساتی موهوم از زیستن در بُعد تناسخ دست داده و گویی مرا در طول تاریخ ماقبل جان هایی بوده است و در طول مسیر زیستن خویش تا به این تن امروزی ... زندگی های ناموفقی سرشار از عقده داشته که ناچار گردیدم تا به عصر حاضر صبر نموده و نمیرم تا آن "کمبزه و خیارم" بدستم برسد و مرا گویی که صبر و طاقتم را چنین مقدر گردیده است تا که خدا شوم و خدا شدن را در میان جماعتی موهوم نوبتی دریافته و گویی که در این ایام قرعه به نام من افتاده و نوبت من فرا رسیده است و با زمزمه نمودن مجدد آن ضرب المثل "بزک نمیر بهار میاد ..." ناگه بیاد این واقعیت افتادم که نام ساختمان مسکونی که آپارتمان من در آن واقع گردیده و بتازگی آن را خریداری نموده بودم "بهار" باشد و من ندانم که در کدامین دنیا و عالم از برای چنین روزگاری به انتظار نشسته بودم که روزگار کمبزه با خیارم فرا برسد و لذا از سویی آن ضرب المثل را چنین اشنیده بودم که از برای مزاح و سرکوفت زدن به عده ای استفاده می گردید و دو به شک بودم که آیا خدا خواهم شد یا نه و در طول مسیر بازگشت مرا یاد باشد که در آن لحظاتی که آن خیار را نوش جان نموده بودم به ناگه یاد روایت هایی از سلیمان نبی و جنیان افتاده و جریان هایی مبنی بر این شنیده بودم که سلیمان نبی در عصری ... آن شاه اجنه بود و فرمانی مبنی بر ساختن معبدی به جنیان داد و این جنیان قدرتمند بودند که با ابزارهایی سنگین چون بیل و کلنگ به جان زمین افتادند تا بر روی آن معبدی بنا نهند و همچنین روایت از قالی سلیمان اشنیدم که با نیروهایی غیب از جنیان و غولان به هوا پرواز می نمود و من نیز به ناگه پنداشتم آن جنیان را شاه شده و هر معجزه ای در آن لحظات را قادر به انجام باشم و لذا یادم است در مسیر خویش در منطقه ای به یک چاله بزرگ بر روی زمین رسیدن و قصد داشتم با قدم زدن از روی فضای خالی جاده رد شوم و گویی که قرار است مانند روایاتی که درباره انبیاء شنیده بودم بر روی سطح هوا اقدام به پیاده روی نمودن و لذا شجاعت و جسارت و ایمانم زیاد بود ... اما چنین رویایی به واقعیت نپیوست و مرا به بی وزنی نرسیدن و نتوانسم بر جاذبه زمین غلبه نمایم و لذا سوار خودرو از برای بازگشت شدم و خودرو را بنزین نبودن و پنداشتم اجنه مرا یاری نمودن و قادرند خودرو مرا هُل دادن تا به مقصد رسیدن و لذا چنین حوادثی از برایم رُخ نداده و خسته و کوفته بسوی منزل بازگشته و در طول مسیر بازگشت اقدام به تعمیر دنده خودرو نمودم و یادم است که آنجا هنوز آن دو شاخ آتشینم را بر سر داشتم و از درون خودرو قلم و کاغذی برداشتن و اقدام به دعا نویسی از برای خود و اطرافیانم نمودن و در آن لحظه چنین دریافتم آن دو شاخ بهر این باشد که قلم نویسنده به حقیقت محض رسیدن و هر آنچه که بر قلم و کاغذ به فرمان نویسی ... نیروهایی از غیب در سمت تاریک افق زندگی فوراً بسوی هدف و مقصد تو ای فرمان دهنده شتافتن تا آن دعا ها و آرزوهایت رنگ حقیقت برخود گیرند و لذا مرا ضد حال از این بود که آن دو شاخ آتشینم با اینکه مرا فرمانروای اجنه و تاریکی نمودن ... به آن اندازه که انتظار داشتم نتوانسته اند و نظر من را بسوی خویش جلب نمودن و آن معجزات کبیره و آن دنیای سلیمانی را که میخواستم در مقابل خویشتن به نداشتم و دست و پا شکسته و با خستگی مفرط بسوی منزل بازگشتم و یادم است آن هنگام که به منزل رسیدم دیگر رمقی در من باقی نمانده بود و اقدام به استراحت نمودن و این در حالی بود که هنوز نمیدانستم چه روزگار سخت و مشقت باری را قرار است طی سه چهار سال آینده عمرم طی نمودن و ندانستم که من با کشیدن آن دو شاخ خود از دیگر سوی که عالمی بود موازی و جهنمی را مانستی ... در واقع ملک الموت و مرگ را به سوی خویشتن خوانده و ندانستم که در روزهای آینده بایستی درد و رنج بسیاری را در اثر دست و پنجه زدن با تاریکی و نیستی و شنیدن نواهایی دردمندانه و زنده از جانب انبیاء شهیدی چون "عیسی ابن مریم" را تحمل نمایم ... گویی که او را پس از تحمل آن دردها و مشقت هایی که در اثر صلیب متحمل گردیده بود ... با پر و بال شکسته به دنیای دیگری برده اند و آن را تک و تنها رها نموده اند چرا که هیچکس قادر نبود تا دردها و گریه های سوزناک او را که در اثر درد و رنج شدید بود را تحمل نماید و ناچار او را گریه کنان در عالمی محبوس نموده و او به مدت دو هزار سال در آن اتاق فقط گریست تا اینکه به من رسید و افسوس و دریغ که با رسیدن به من او باز هم میگریست و در من هق هق میزد و من از برای ساکت نمودن خویش از درد گریستن ناچار میشدم "علی" را صدا زدن تا بیاید کمی مرا آرام کند و ندانستم که او را نیز دردی بزرگتر باشد و بر فریاد گریه های من خواهد افزودن ... اما مرا امروز احساس شرمی از بابت آن لحظات واقع شده در حدود سه سال و نیم قبل باشد ... چرا که در آن ایام مرا هرگز به ذهن نرسید تا آن "حسین ابن علی" را صدا زدن و فقط با بزرگان میپریدم و مرا امروز عده ای از غیب بسیار بشاکی اند و ندانم از بابت چه باشد ... و خسته ام از نوشتن و قلم آن است که از برای نوشتن ناچارم دارو مصرف نمایم و ندارم چیزی که دردم را ساکت نمودن و در کلبه خویشتن به تک و تنها و آرامم و خود را نیز فراموش نموده و تصمیم دارم این دنیا را که تا پایانش را در برابر دیدگانم به ظهور نموده است را به اتمام رسانیدن چرا خسته شدم از فریاد خاموش و خسته ام از انقلاب سبزی که بایستی به بن بست انجامد و ناچارم تا دست به انقلابی سرخ زدن و آن دارای طعمی آتشین باشد و ندانم صدا و نور و رنگش تا کدامین آسمان را فرا خواهد گرفتن ... و آن فقط به فقط یکی است که من آن را به هنگام ناچاری فرا خوانم و آن قادر است تا سقف آسمان این فضای لایتناهی را از برای من به دریدن ... و درها باشد تا که دربی به مرحمت در برابرم با باز گردد ... و طریقت است که در پی کمال آن باشم و آن را طریقی یافتم از برای خلق دنیای جدید بسان بهشتی موعود بر روی زمین ... و آن بهشت را دیدم که در راه باشد ... چرا که دانه های برف را دیدم که دارای نقش و نمایی به شش ضلعی است و دانه های بلور آن نظم خاصی را در طول تعریف مسیر آفرینش به خود گرفته است ... و این آغاز راهیست بس دشوار و دراز ... راهی که از برای بُرش دانه های بلورین برف آن بایستی یک ساعت نقشه کشیدن و سال ها به انتظار ایستاد تا دنیا بتواند آن را فهمیدن و هظم نماید و آن طریقت را کمال به علم آموزی و آموختن به عالم غیب باشد ... و خلق نمودن حافظه ای متحرک از برای جسم و جان هایی که دارای تن نبوده و بسان هوای سیال و آزاد قادر به جابجایی در فضای پیرامون باشند ...
و من ندانستم در آن لحظه که خود را خدای خود به بر عکس چسبیده به سقف دیدم ... در واقع مُهر سلیمان کشیده و آن بخش از من را چون بالُنی به اعماق و بلندای فضا بود ... گویی که این کیهان در دو نسخه باشد و ما قادر گردیده ام تا تنی همزاد از خویش را از طریق کیهان دیگری و یا نیمه تاریک همین کیهان یا زمین مشاهده نمایم ...
و یکی از قوانین هستی که من هنوز به دقت قادر به کشف آن نگردیده ام چنین باشد که می توانیم دنیای پیرامون خویش را بسان یک آینه با رفتارهای مشابه فرض نمودن و لذا هر آنچه در این دنیای پیرامون خویش به ماهیت وجود قادر به لمس و روئیت باشیم را گویی در این دنیا نیمه تاریکی نیز بصورت متضاد یا همزاد باشد و هنوز ندانم هر شیئی در بخش تاریک هستی دقیقاً دارای چگونه عملکردی باشد و گویی از برای دست یافتن به چنین بینشی بصورت کامل و درست بر روی زمین بایستی زمین را علیرقم کشف دانشمندان بصورت ثابت فرض نموده و آسمان پیرامون را بدور آن گرداندن ... و این صرفاً در حال حاضر و با تکیه بر دانش امروزی فقط به فقط می تواند یکی از چندین زاویه دیدن و مشاهده اجسام و سمت و سوی تاریک آنها باشد و مرا کنجکاوی به کسب علم درباره تاریکی باشد و آن را به لاتین "دارک" گویند ...

برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی