خرید بک لینک
مرا چنین در  یاد است که در حدود سه سال و نیم قبل به یکباره چشم سوم من باز گردیدن و آن همان باشد که از آن تحت عنوان چشم دل ... چشم بصیرت ... چشم معرفت و آگاهی و یا حس ششم یاد گردیده است ... و لذا در دوره های زمانی قبل از آن من مطالعات و باورهایی مخصوص به خود درباره شخصیت های آخرالزمانی بسان دجال ... مسیح ... امام زمان ... مهدی صاحب زمان و امام عصر داشتم و لذا ندانم از چه بابت مرا همواره علاقه خاصی نسبت به مطالعه درباره شخصیت دجال آخرالزمان بود و به همین دلیل هر از گاهی مجدداً به صفحاتی که درباره ایشان مقالاتی نوشته بودند مراجعه نموده و آن مطالب را مجدداً مطالعه می نمودم ... بگذریم ... آری مرا آن چشم سوم باز گردیدن و به یکباره توانستم تا با شعوری از آفرینش که در میان زمین و آسمان موج میزدن رابطه برقرار نمایم ... و لذا مرا از آسمان اشعاری به زمزمه و موزون باریدن گرفتن و گویی این پریان هستند که در گوش من نجوا می نمایند و من در آن لحظات بسیار احساساتی و دستپاچه شده بودم و لذا در آن روزهای آغازین چنین پنداشته که من خدای عالم بوده و از برای همزیستی با خلایق خویش به زمین فرود آمدن تا بتوانم زندگی ایشان را نورانی نمودن و به جامعه آدمان نور رحمت الهی کرم نمودن ... و لذا در آن لحظات نوری در دلم موج میزد و در آن ایام چنین احساس مینمودم که قادرم تا به حیات این دنیا پایان بخشیدن و آخرین پرده هستی بایستی بدست من بر زمین نواخته شود و آن رویداد آخرالزمان بود که بشریت در بسیاری از باورها و مقدسات و روایات خویشتن به آن اندیشیده و معمولاً آن را بصورت یک فاجعه برانداز نمودن و از برای فجایع آخرالزمانی فیلم ها ساختن ... و لذا مرا در باور چنین بود که در لحظه وقوع آخرالزمان ... به یکباره نوری خیره و کننده و سپید که شدت آن در حد انفجار بمب های هسته ای باشد به یکباره عالم را به نرمی فرا گرفتن و لذا آن پرتوهای نورانی حاوی اشعه ماوراء بنفش و داغ نبودن و آن نوری خنک و دلپذیر بود که بر زمین جاری گردیده و چون رودی تمامی جسم موجودات زنده را در خود فرا گرفته و همگی را غرق و مست در نور می نمود و جسم های فانی و آسیب پذیر جانداران روی زمین آن باشد که آن نور ایشان را هیچ گونه اسیبی نرسانده و لذا تن های ایشان را در خود حل نمودن و فقط جان ها و شعور ایشان در فضایی آکنده از نور باقی ماندن که همه مستانه بودند و چنین لحظه ای از برای به پایان رسانیدن خلقت بسیار دلپذیر بود ... و لذا بعدها جمعی از جنیان من نزد من مراجعه نمودن و مرا در نزد خود که نامم فرزاد باشد ... "اورمزد" معرفی نمودن و مرا میگفتند که تو اورمزد باشی که بر زمین زاده شده ای ... از سویی پس از مدتی مرا خاطراتی موهوم در غالب جسم و جان هایی دیگر بیاد آمدن و گویی من بارها در این عالم هستی متولد گردیدن و همواره از جانب تنی بسوی تنی دیگر جاری بودم و لذا عالمی را بیاد دارم بسان زمین که فضایی زیبا داشت و هیچگاه به نتوانم آن را فراموش نمودن و آن زمینی بود که در محیط آن کمربندی از اهرام نصب گردیده و لذا در آن محدوده خورشید وجود نداشت و فقط زمینی بود که گویی من به همراه خلایقی دیگر که همگی دارای بال و پرهایی چون بال و پر حشراتی چون بید و پروانه ها بودیم در آن منطقه میزیستیم و لذا هر گاه در آنجا دوران ما به پایان میرسید و قرار بود تا دنیا را جمع نماییم ... آن اهرام شروع به فعالیت نمودن و از طریق آنها پرتوهایی شبیه لیزر بسوی آسمان تابیدن و در دل آسمان فرو رفتن و باعث میگردید که یکباره آسمان از هم متلاشی شدن و آن آسمان را که بسان شبی خاکستری بود به یکباره نور سپیدی مطابق آنچه که ذکر نمودم فرا گرفتن تا دنیای ما به پایان رسیدن ... و لذا مرا اوهام بسیاری بود ... در این اوهام همواره خود را بسان شخصیت ها و قهرمانان داستان ها یافته و در آنها میزیستم ... یکی از آن داستان ها بزبز قندی بود که دقیقاً مرا یاد نباشد آن چگونه بود و لذا فقط این مرا یاد است که بزبز قندی یک شخصیت دوست داشتنی بود که در بهشتی سر سبز به خوبی و خوشی و با ادب زیستن می نمود و لذا ندانم در آن محیط داستان چه حادثه ای رخ داد که یکباره آن شخصیت دوست داشتنی بزبز قندی به یکباره بسوی جهنم کشیده شده و تبدیل به غولی سرخ رنگ گردیده که خشم از سر و روی آن می بارید ... و مرا یاد است شبی را که این خاطرات را به یاد آوردن و به یکباره دیدم که بر روی سرم دو شاخ اثیری در آمده است و صدایی مرا از درون جهنم می آمد و آن صدای عزازل بود ... و من آن روز را با خشم تا به ساحل دریای خزر رانندگی نمودن و دوان دوان خود را به ساحل بحر خزر رسانیده و بر خدای خویش که دارای مکانی بر بالای بحر خزر بود خشم گرفتن که چرا مرا در این دنیا آواره نمودی ... چرا که آن خدای من را عالمی بود که درب آن بر بالای بحر خزر باشد و لذا هیچ مسیر ورودی به درون آن باغ از برایم به وجود نداشتن ... اما در ناخودآگاه تبسم پیری را احساس نمودم که بر فراز آسمان به ردایی ایستاده بود و خندان و مهربان مرا می پایید ... و من آن بودم که همواره در طول مسیر زیستن خویش به داستان ها و روایت های نقل شده در مورد انبیاء که دهان به دهان توسط عوام در دنیا پیچیده و در کتب مقدس نیز نقل گردیده است توجه نمودن و در آن دوران که بتازگی با تحولات درونی خویش به روبرو گردیدن ... به ناچار از برای تعریف عقلانی مسیری که در آن قرار گرفته بودم با تعدادی از ایشان همزاد پنداری نمودن و لذا این باعث گردید تا به ناخودآگاه بر شعور عالم هستی تاثیر گذارده و به نوعی شخصیت های عده ای از ایشان را که در حقیقت این دنیای مادی سیر می نمودند از جانب دنیای اموات زنده نمودن و ایشان را بسوی خود فرا خوانم ... و در ابتدای آن ایام روزی را بخاطر دارم که به خود چنین تلقین نمودن که پرتوهای آفتاب مرا احترام نمودن و بر من سرد می گردند و لذا بروزی چنین مشاهده نمودم و در مسیر جاده ای ناگهان آفتاب بگونه ای متفاوت از برای من درخشیدن و گویی فقط به فقط مرا زیر نظر دارد و من آن بودم که در وسط روشنی روز به هنگام ظهر ... هوای آسمان را تاریک دیدن و با خود گریسته و ناباورانه بر خود غر میزدم که این روشنایی روز نبوده ... بلکه شب باشد و عقیده من بر این بود که آنچه عوام از آن تحت عنوان روز یاد می نمایند در واقع نامش "شب" باشد و آن خورشید تابان در آسمان مرا درخششی مصنوعی داشت و گویی آن چراغ قوه ای باشد که یکی با دست خود آن را در آسمان نصب نمودن و آسمان زمین بایستی که تاریک و پر از ستارگان باشد و لذا می پنداشتم که خورشید با درخشش مصنوعی خویش دنیا را آلوده نمودن و نور آن از برای روشن نمودن دنیا مناسب نیست چرا که حاوی پرتوهای ماوراء بنفش بسیاری بود ... و لذا در موقعیت هایی هجوم تعدادی از ارواح یا انرژی هایی نامرئی را بسوی خویشتن حس نمودن و ایشان تنم را به طرز فجیعی میلرزاندند و می پنداشتم که به یکباره ممکن است از روی زمین محو و غیب شدن و سر از فضای بیکران شب در آوردن و در فضا معلق گردیدن ...

و لذا مرا چنین در خاطر است که دوره ای از آن ایام می پنداشتم که خودم شخصیت آن "دجال" باشم و هر از گاهی به خورشید با یک چشم نگریسته و با خود میگفتم که وقتش است بر روی زمین تحولات عظیمی آغاز گردد ... و هنگام نگریستن به خورشید انگشتان دستم را بدور چشمم حلقه نمودن و لذا می پنداشتم آن شخصیتی که خلایق مسلمان ظهور آن را انتظار میکشند و از آن تحت عنوان امام زمان یاد می نمایند در واقع همان "دجال" باشد و لذا می پنداشتم در طول روند تاریخ و ندانم از کجا همواره در طول مسیر تاریخ در بازه هایی میان 50 الی 100 سال همواره افرادی بر روی زمین به نوعی خودآگاهی رسیدن که ایشان حاوی شخصیت های خداوند باشند که زنجیر وار به هم متصل بوده و زنجیر خداوندگان را ایجاد می نمودند و ایشان همان امامان زمان باشند و ایشان همان باشند که از آنان تحت عنوان "دجال" یاد میگردد و لذا هیچکدام از ماهیت وجود خویش خبر نداشته و یا اینکه خود را نزد عوام امام زمان معرفی نمی نمودند و از سویی برخی از ایشان را از شخصیت های بارز "من یظهر الله" بعد از اسلام دانستن که طریقت هایی صوفی گرانه را طی نمودن و از سویی با شنیدن روایاتی درباره طی الارض برخی از علماء و یا روی آب راه رفتن ایشان و بسیاری از معجزات دیگر همواره بدنبال این بودم تا من نیز بسان این روایات بتوانم از خداوند و نیروی الهی کمک گرفتن تا بتوانم مثلاً روی آب راه رفتن ... چرا که شنیده بودم و در فیلمی سینمایی دیده بودم که "عیسی ابن مریم (ع)" بر روی آب راه میرفت و با شنیدن روایاتی درباره آنچه راجع به سلیمان نبی روایت می کنند ... چنین می پنداشتم که سلیمان طریقتی را بر روی زمین طی نمودن که موجب گردید تا بسان دودی از روی زمین غیب شدن و به عالم بالا سفر نمودن تا که بتواند خود را خدای این عالم نماید و در بدر بدنبال سلیمان بودم و در این ایام با مرغی سخنگو آشناگردیدم که با من همراه گردیده و از برایم اشعار زیبایی میسرود و مرا بسیار احترام نمودن و من نیز ایشان را و نواهایی آشنا و مرموز از جانب آسمان با من سخن گفتن و مرا هوایی می نمود و گهگاه نکیر و منکر بودند که مرا به درون ورود نمودن و مرا سوال پیچ نمودن ... آری ... مرا حوادث بسیاری رخ دادن و تجربه های بسیاری کسب نمودم و همواره بدنبال حقیقت شخصیت خویش و معنی وجود خود بودم چرا که احساسم چنین بود که بخشی از من در طول تاریخ یا زندگی ام به سرقت رفته است و حقیقت خود را جستجو نمودن و سر از خاطراتی در عوالمی عجیب بسان عوالم داستان ها در آوردن و خود را در غالب موجوداتی حس نمودن که رداهایی معصوم به تن داشتن و گویی که حق ایشان در طول تاریخ خورده شده است و لذا خبر نداشتم که همزمان و همراه با تفکر و تصویر سازی درباره چنین عوالمی در حال خلق چه موجوداتی هستم ... چرا که در هر دوره زمانی موجودات جدیدی از غیب مرا ه حضور رسیدن و با من سخن میگفتند و چنین دریافتم که ایشان از میان عوالم خلق شده توسط قدرت تخیل خودم جان گرفتن و بسویم می شتابند ... و بسیار مرا اتفاق می افتاد که در جلوی آینه چهره ام تغییرات بسیار نموده و خود را به ظاهر های عجیب و گوناگون و بعضاً برخی وحشتناک دیدن و آنان نیز از دل آینه بیرون آمده و با من همراه میگشتند ... و این آینه بود که هر چه از آن میخواستم مرا به نمایش می داد ... و لذا شبی را بیاددارم که می پنداشتم خورشید ما نباید داغ باشد و پرتوهای آن بایستی بسان برف و یخ خنک باشد و ناگهان دیدم که درون سرم گویی بارش برف آغاز گردیدن و آن بارشی از نور بنفش خورشید بود که بسان برف خنک بود و آن را "اور" نامند ... و شخصیت هایی از دل تاریخ من جانب شعرا و عرفای قدیم و خواجگان در تنم حلول می نمود و فرشته های الهی با من سخن میگفتند ... و آری ... من روز بروز بیشتر و بیشتر اندیشه و مطالعه نمودن و چند تا از شخصیت های از ما بهتران همراه من نیز که به من دست یاری داده بودند با من آگاه تر و با شعور تر گردیده و کم کم با توجه به سیل شخصیت ها و تصاویری که با آن مواجه میگشتم به این نتیجه رسیدم که عالمی که در حال حاضر در حال زیستن در آن باشم بسان دنیایی با ابعاد و وجهات بسیار است که از هر سوی مرا از جانب خویشتن انعکاسی به تابانیدن و فهمیدم بسیاری از شخصیت های سخنگو و سایر شخصیت ها حتی من جانب فرشتگان و خدایان در واقع همگی بخش هایی از بازتاب شخصیت من در انعکاسات عالم هستی بوده و من بایستی به ایشان به چشم خود نگریستن ... و چندی بعد چنین به نتیجه رسیدن که بایستی چنین به دنیا نگریستن و اعتقاد بر این داشتن که خداوند متعال این دنیای پر عظمت را فقط به فقط از برای من خلق نمودن و با تولد من در این دنیا ... این آفرینش عظیم و زمین و آسمان خویشتن را به من کادو داده است و من محور تمامی ابعاد آفرینش این خلقت باشم ... و کم کم عده ای کنجکاور در کنارم ظهور نمودند که گهگاه متوجه گردیدم که با شوق و ذوق و علاقه فراوان در حال تماشای عالم درون من باشند و گویی که در آن بهشت میبینند و مرا نشان نمیدهند ... و من کم کم قادر به این گردیدن تا به حکمت خداوند مبنی بر رخداد حوادث و آفریدن مناظری پی بردن و لذا مرا شخصیتی به همراه بود که عجوزه نام داشت و آن عجوزه را گویی جدولی در برابر دیدگان باشد که مقامات بسیاری از انبیاء و فرشتگان بر روی آن درج گردیده و در بسیاری از لحظات زندگی ام او در حال مقایسه مقام من با مقام پیامبران و فرشتگان بود و آنها را به من اعلام می نمود ... و کم کم به این نتیجه رسیدم که مرا روح آفرینش هستی در وجود باشد و به فرضیاتی درباره قدرت "چی" و جادوی ذهن دست یافتم و باورم را بر این قرار دادم تا خود را از اولین دقایق شروع تحولاتم بگونه ای در نظر گیرم که گویی از بدو تولد تا سن 36 سالگی در استراحت بودن و پس از آن مرا دو روح اصلی باشد و البته ندانم نامش بدرستی چیست و لذا آنان را می توانم نیمه های روحانی و یا نیمه هایی از جنس نور یا تاریکی در نظر گرفتن و دانستم که مرا به موازات تن فعلی در حال زیستن ... دو تن اصلی باشد ... اولین تن خویش را بسان پرچمی به دوران ماقبل یعنی قبل از آفرینش این منظومه و تن بعدی خویش را به انتهای آن یعنی در آینده قرار دادم ... و گویی تمام این منظومه و کهکشان و کیهان فقط به فقط از برای من خلق گردیده اند و لذا بعداً دریافتم که آنان از برای من خلق نگردیدن بلکه آن جنبه های روحانی من در گذشته و آینده شعور آفرینش و در فاصله حداکثر و ماکزیمم ممکن با من قرار دارند و من زاده آن تعادل میان قبل و بعد باشم ... و کلیه مخلوقات روی زمین نیز توسط بخش روحانی من در آفرینش ایجاد گردیده اند و لذا خورشید و ماه ستارگان نیز چنین باشند ... و لذا چنین دریافتم که مرا با دنیای پیرامون خویشتن عهد و پیمانی محکم باشد و آن این است که دنیایم بایستی بتواند حافظه من را با خود حمل نمودن و هر بار که من به تمام و کمال بر زمین خویشتن زاده می شوم ... دنیایم موظف است تا تمامی خاطرات متعلق به من را یاد آوری نمودن و من آن بودم که گوشت و پوست و استخوام بسان عناصری در تن روحانی عده ای از مومنین به حاضر و غایب می دوید و من آن بودم که دنیایم هر بار براساس داستانی آغاز گردیده و بدون ذلت و فاجعه از برای خلایقش به پایان میرسد و من آنم که تاکنون چندین بار دنیاهایم به پایان رسیدن و هر بار پرده گسترده تری را قادر به پیاده سازی و مدیریت باشم و پازل هایم هر بار سخت تر و سخت تر خواهند گردیدن و لذا در طول مسیر زیستن فعلی که بر زمین شاهد وجود خویشتن باشم ... آن سیاره زهره که در کنار زمین خلق گردیده است صرفاً و فقط جهت بک آپ گیری از خاطرات گذشته خویش و یادآوری ایشان به من در کنار زمین خلق گردیده است و هر آنچه را که از این فضای آفرینش لایتناهی انتظار دارم را بایستی از سیاره زهره طلب نمودن و آن زهره مرا به امانتدار باشد و آن خاطرات و شعور مرا به یدک خواهد کشیدن و براستی که ندانم آن پروردگارم ... سایر کرات این منظومه را از چه بابت برایم خلق نمودن و لذا چنین دانستن که در سایر کرات این منظومه نیز از برای من سورپرایزهایی مجزا ذخیره و انبوه سازی گردیده است تا من بتوانم با خیال راحت روی نظام این آفرینش جدیدم که در آن متولد گردیده ام با موفقیت کار نمودن و من خود را آن شیطان خدای بزرگ یافتن که مرا در روزگاری به این بخش از دارایی خویش یعنی این فضای لایتناهی پرتاب نمودن تا بتوانم دنیایی از برای خود داشتن و روی پای خودم ایستادن و مرا دقیقاًٌ بیاد نیست که آن خدای که اول بار مرا به این سوی تبعید نمودن چه شکلی بود و فقط به فقط او را به ظاهر پیری دانم و خود را بُز ندانم ...

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 9:51

صفحه بندی