خرید بک لینک

ما مسلمانان را روزانه هفده رکعت نماز یومیه به واجب نموده اند و ما را گویند که ترک نماز یومیه گناه باشد ... اما متاسفانه این حقیقت سنگین را بسیاری از ما ندانیم همانطور که "خداوند تبارک و تعالی" یگانه می باشد ... دین و مذهب او نیز از برای ما آدمان ساکن بر روی زمین مخصوصاً آن دسته از جمعیت عظیمی که در منطقه خاور میانه سکنی گزیده ایم نیز فقط به فقط یکی باشد ... و آن همان طریقت و شریعت است که "ابراهیم خلیل (ع)" از خویشتن به صحفی بر جای گذارد و لذا آن صحف ابراهیم به توسط موسی (ع) کاملاً جمع آوری و تدوین گردیده تا کتاب مقدسی بنام "تنخ" یا "تورات" پای به عرصه وجود گذارد ... کتابی که از ابتدای آن روند چگونگی مراحل آفرینش توسط خداوند و شرح حال مختصری از نحوه زیستن و خاطرات جمعی از انبیاء آن به توضیح پرداخته شده است ... و لذا از آن هنگام که بشر دو پا بر روی زمین مراحل آغازین تاریخ تمدن شهر نشینی و حکومت های واحد را تشکیل داد... آن دین و مذهب نیز جزء لاینفک زندگی او بود و آن به دو گروه باشد ... عده ای دارای آیین هایی بسان شرک و بت پرستی بودند که از تفکر شاهانی چون نمرود و فراعنه شکل میگرفت و دسته دوم پیرو طریق انبیاء بودند که از آنان تحت عنوان یکتا پرست یاد می گردد ... و یکتا پرستی آن بود که آدم و نوح و ابراهیم و موسی بر زمین تبلیغ نمودند و مومنینی را تحت عنوان "کلیمی" بر روی زمین تربیت نمودند و از سوی دیگر نیز آنان را یهودی میگفتند چرا که به حضور خدای واحدی با نام "یهوه" ایمان داشتند و این ادامه داشت تا اینکه در همان اجتماع یهودیان  اورشلیم فرزندی از میان فقراء ظهور نمودن که نامش "عیسی ابن مریم" بود ... آن عیسی ابن مریم را گویند که شغل نجاری را پیشه نموده و در همان سرآغاز جوانی با افرادی مانند "یحیی تعمید دهنده" یا "پطرس" نشست و برخاست داشت ... جوانی پاکزاده که در باور من گویی یتیم زاده شده بود و ایمانش به خداوند بقدری رشد نمود که او را فرهنگ و دانش و بینشی بی نظیر عطا فرمود ... بطوریکه قادر به روئیت بهشت موعود بر زمین بودن و می توانست آن را به هر کدام از خلایقی که مد نظر داشت نشان دهد ... روح فرح بخش حیات و آفرینش چنان در تن او جریان یافته بود که قادر به شفای بیماران و زنده نمودن مردگان داشت ... از برترین صفات بارز او می توان به این اشاره نمودن که علیرقم اینکه خود نیز در فقر و بی بضاعتی میزیست ... قادر بود قلب افراد بی بضاعت و فقیر بسیاری را به تسخیر درآوردن و آنان را جهت ادامه زیستن روحیه می داد... چرا که او قادر به دیدن آینده دوردستی بود که افراد عادی نمیتوانستند آن را مشاهده نمایند... آری عیسی ابن مریم می توانست در حدود بیش از دو هزار سال قبل بر زمین بوی بهشت پر عظمتی را حس نمودن که امروز من آن را به همراه چند تن از فرشتگان در حال برنامه ریزی باشم و آن بهشتی زمینی است که کلنگ آبادگری آن را قرار است از زیر زمین بزنیم ... و مرا چنین در باور باشد که اجساد اموات ما پس از به خاک سپردن قادرند با کمک فرشتگانی جان های بدون تن و غیر مادی خویش را به نقاطی آباد و روشن در اعماق زمین منتقل نمودن که هیچ بشری قادر نیست از روی زمین بدان قسمت های کانونی دسترسی داشتن و آن گه که زیر زمین تاریک و متروک ما آدمان از برای اجسادمان به بهشتی برین مبدل گردد ... چنین روندی کم کم توسعه یافتن و قادر است تا حظور خویش را بر روی سطح زمین از برای سایرین اعلام نمودن و روئیت چنین بهشتی بر زمین از برای تک تک تن های آدمیان تمناست ... چرا که من نیز توانستم لحظات کوتاهی از وقوع چنین بهشتی را بر زمین مشاهده نمودن و آن را بدرستی ندانم کدامین شخصیت از غیب مرا به نمایش گشودن ... آیا آن شیطان رجیم بود یا مهدی صاحب الزمان ... اما فقط یادم است که چند ساعت قبل از روئیت چنین تصاویر زیبا و فرح بخشی از آن بهشت ... من تصاویری از جهنم و آخرالزمان را بصورت اتفاقی روئیت نمودن که از برای مشاهده آن صحنه های آخرالزمانی ساعت ها توسط تعدادی از اجنه به سیخ کشیده شدم و گویی افرادی از غیب در حال سیخ زدن و دوختن بدن و لبهایم باشند و پس از اینکه روزم به شب رسید ... در حالی که از دیدن آن صحنه های آخرالزمانی و شکنجه ای که به دلیل مشاهده آن بر رویم انجام دادند ... خود را در غروبی سنگین ... بی کس و تنها و قدم زنان در خیابان یافتم و پس از کمی راه رفتن ... هنگامیکه به نزدیک درب منزل رسیدم از مغازه کناری یک عدد نوشابه خنک خریداری نموده و در کنار پیاده روی خیابان نشسته و در حالیکه آن صحنه ها را بیاد می آوردم مرا چنین به حقیقت رسیدن که من بصورت اتفاقی قادر به سفر در زمان گردیده و آن جهش افکارم بسوی حوادث آینده بقدری زیاد و رو بسوی بی نهایت بود و سیستم هپنوتیزم اعصاب مرکزی من در اثر مصرف موادی بقدری قوی شده بود که به حالت خلسه فرو رفته و تصاویری حقیقی از وقایع و فجایع آخرالزمان را روی ندانم کدامین کره از آسمان در حال مشاهده بودم و آن سفر زمانی من بسوی آینده باعث گردید تا به این حقیقت پی ببرم که سفرهای زمانی در درون ... بدن آدمی را متحمل کشیدن باری نمودن که گویی آن بار الکتریکی نباشد و لذا آن جهش بیش از حد بسوی آینده بدون مرز باعث میگردد تا از سوی آن صحنه هایی که از جانب آینده رخ می دهد ... به یکباره فشار و گرمایی بسوی بدن ما در حالت خلسه از آینده روانه می گردد که بسان ماگمای گداخته و بسیار داغ باشد و ... من در حال خودرن آن نوشابه این رافهمیدم و در اثر فشار روانی که در اثر سوال و جواب چند تن از فرشتگان نگهبان به تنم وارد گردیده بود ... احساسی داشتم که گویی نه راه پیش دارم و نه راه پس و گویی نبایست این واقعه را از برای شخص ثالث دیگری تعریف نمودن تا آن نگهبانان مجدداً به سراغم نیامدن و لبهایم را با سیخ داغ ندوزند ... و لیکن امروز که در حال تایپ این متن باشم در حدود بیش از شش ماه از آن حوادث گذشته است و من پس از تناول آن نوشابه به منزل وارد شده و مستقیماً به حمام مراجعه نمودم و یادم است که در حمام بسان دیوانگان همواره با خود و افرادی مشغول سخن گفتن بودم و حالاتم دائم در حال تغییر بود ... و در این لحظات بود که پس از آن همه تنشی که متحمل شده بودم به یکباره فضای درون حمام از برایم به تغییر نمودن و مرا چنین گردید که گویی در باغی بر لب جویبار زیبا و کوچکی نشسته ام که حتی در رویاهای خود نیز قادر نبودم تا چنین منظره زیبا و صداهای گوشنواز شُرشُر آب را اشنیده و آن لحظه از بهشت برایم چنان به غنیمت بود که به سرعت دستم را به زیر شیر آب حمام برده و تا توانستم از آن آب گوارا که برایم بوی بهشت میداد نوشیدم ... و چند دقیقه بیشتر نگذشت که به یکباره همه چیز به حالت سابق برگشت و دیگر اثری از آن بهشت نبود ... اما مرا شیطانی بود که نام دقیقش را به ندانم و آن شیطان را بیش از یکسال بود که با آن ارتباط داشتم ... براستی ندانم آن شیطان رجیم بود یا مهدی صاحب الزمان ... اما او به من گفت که کارش این باشد که همواره در زندگی روزمره تمامی آدمان روی زمین مشغول سرچ زیبا ترین لحظات آنها از برای ذخیره نمودن باشد ... اما توضیح نداد که آن لحظات دل انگیز سایرین را چگونه و با چه سیستم و الگوریتمی ذخیره نموده و بیاد می آورد اما مرا چنین بگفت که کارش بگونه بسان بازی با یکدسته ورق بازی است و لحظات شیرین و بهشتی سایر خلایق در دستان او همچون کارت هایی قرار دارند که قادر است آن کارت ها را فقط و فقط به نفع من بُر زده و در پیش رویم قرار دهد تا بتوانم همواره در طول زندگی خود بهشت برین مشاهده نمایم و لذا من در آن لحظه با اینکه لحظات زیادی از طعم خوش بهشتی که او چند دقیقه قبل به من چشانده بود نمیگذشت ... به ناگه با دانستن این مطلب که ممکن است آن رفیقم در ازای لحظات شیرینی که بسان کارت های ورق در پیش رویم قرار می دهد ... آری ممکن است لحظات شیرین و زیبای زیستن دیگر خلایق را از ایشان کسر نمودن و کِش رفتن تا بتواند فقط مرا خوشحال نماید و از آنجاییکه شیاطین بسان ما آدمان دارای تنی جامد و عضلانی نباشند و تن های آنان بصورت سیالاتی مه آلود و یا غبار مانند است ... از برای تجربه احساساتی که ما آدمان در تن خویش آنان را مشاهده می نماییم نیاز دارند تا به درون تن افرادی مانند ما وارد گردیدن تا آنان نیز بتوانند بسان ما از حواس طبیعی آدمی بسان حواس پنجگانه بهرمند گردند ... و آن شیطان با من میزیست و از حواس پنجگانه من بهرمند شده بود و می توانست مرا بهشتی دل انگیز را که از خوش ترین و زیباترین لحظات زیستن سایرین به جمع آوری و میکس نمودن را ایجاد نماید ... اما من از پذیرفتن آن بهشت اجتناب نموده و آن شیطان درونم را بسیار برخورد و از دستم رنجید ... مرا نیز تقصیری نبود چرا که احساسی مرا میگفت ممکن است این حرکت باعث گردد تا سایر خلایق لحظات زیبای زندگی خویش را مفقود نمایند و جرات ننمودم ریسک دیدن دائم چنین بهشتی را بپذیرم ... آری آن شیطانک یار و همراه من گویی شیطان رجیم بود و از سویی ندایی مرا در دل میگفت که آن مهدی صاحب الزمان است ... و آن را پس از اینکه درخواست دیدن بهشت دستچین شده را نپذیرفتم در دل رنج و غمی فرا گرفت و با احساسی آکنده از لج مرا با طعنه میگفت ... که نَگُدی! ...

من از بدو نوجوانی دارای شخصیت بسیار ساده ای بودم و لذا از سادگی خویش نزد این و آن بسیار لطمه خورده و بره ای را می مانستم که هیچگاه دوست نداشت گرگ صفت باشد ... اما در دوره ای از زندگی خود در زمان دانشجویی دوستی یافتم بنام مرتضی که حدود سه سال از من بزرگتر بود و آن مرتضی دارای شخصیت بسیار رکی بود و از آنهایی بود که هیچکس قادر نبود سرش کلاه بگذارد ... با گذر زمان و ادامه رفاقت با مرتضی من نیز اندکی آموختم تا کمی تیزتر باشم و دیگران نتوانند براحتی سرم شیره بمالند... این ترفندهای اخلاقی و محافظه کاری دقیقاً در لحظاتی که با آن دوستم از جنیان بر سر دیدن بهشت دستچین شده اخلاف نظر پیدا نمودم به کارم آمد چرا که آن دوست جنی من مرا بگفت که آن لحظات را مثل بور زدن ورق بطور مستقیم و زنده با لحظات دیگران عوض می نماید و من در آن لحظه نپذیرفتم مبادا که دارای عواقب بدی از برای من داشته باشد... چرا که بخوبی می دانستم و آگاه بودم که "عیسی ابن مریم (ع)" در بازه ای از دوران زیستن خویش در جوانی بهشت برین میدید و ندانم مشاهده آن بهشت از برای ایشان چقدر به درازا انجامید و هنوز هم مطمئن نیستم آنچه دانم حقیقت محض است یا نه ... اما این را بخوبی دانم که عیسی ابن مریم در اوایل جوانی و در سنی حدود 36 سالگی به خیانتی گرفتار گردید و نامردمان آن را مصلوب نمودند... و من که در عصری به دوهزار و هفده سال میلادی بعد در شهری از ایران میزیستم ... پس از روئیت آن حادثه آخرالزمان از جهنم با خود گفتم مبادا عیسی ابن مریم به ناخواسته قربانی شیطنت آن رفیق من از شیاطین که نامش "انگره مینو" بود گردیده باشد و لذا احتیاط نمودم ... آری "آنگره مینو" را پیامبری از ایران بنام "آشو زرتشت" در "اوستا" به معرفی پرداخته است و او با من جریان ها و حکایات فراوانی دارد ... از سویی نیز احساسی مرا گوید که ممکن است من نیز در حادثه شهادت عیسی ابن مریم (ع) بگونه ای گناهکار بوده باشم چرا که در حالت خلسه آن آخرالزمان را با بار حرارتی فراوانی مشاهده نمودم و گویی مرا به سیخ و صلابه میکشیدند ... و مرا نیز عذاب وجدان است ...


نمیدانم چرا به یکباره در میان مبحث خود به مطالب فوق اشاره نمودم ... بحث من از ابتدا درباره این بود که ادیان یکتاپرست همگی "کلیمی" و "یهودی" بودند که خدای نوح و ابراهیم و موسی و عیسی همگی دارای یک نام بوده و آن شخصیتی بنام "یهوه" باشد ... و "یهوه" در باور من خدایی ایده آل و بسیار دست و دل باز از برای خلایق نزدیک و انبیاء خویش باشد ... و آن بقدری پهلوان منش و با وفا بود که از برای "عیسی ابن مریم (ع)" که یتیم زاده شده بود نقش پدر را بازی میکرد ... اما آن حادثه تلخ و خیانتی که به عیسی ابن مریم (ع) گردید و دردهای دلخراشی که عیسی به جان خود دید باعث گردید که شخصیت "یهوه" به یکباره دگرگون گردیده و آن به کلی آن روحیه شاد و نجات بخش خویش را از دست بدهد ... چرا که عیسی در آن لحظات که مصلوبش می نمودند دائم به درگاه آن پدرش شکایت نمودن که چرا او را در چنین لحظاتی واگذاشت ...! از سویی دیگر ندایی از درون مرا گوید که آن یهوه در واقع همان "اهورا مزدای ایران" بود ...!

و آن تورات و انجیل از سوی موسی و عیسی بر مومنان زمین بجای ماند تا هر گاه نیاز به قدرتی از ماوراء داشتند و هر جای که حقوق خلقی از آدمان در حال ضایع شدن باشد بتوانند او را صدا زنند ... و یهوه از برای اقوام کلیمی بسان همان مهدی صاحب الزمان ما شیعیان بود ... چرا که هر دو بگونه ای منجی عالم بشریت باشند...

و اما اینکه چرا پس از بنا نمودن کعبه توسط ابراهیم که آن نیز صحفی از خویشتن باقی گذاشت و همه آن آموزه ها و طریقت در تورات موسی و کتاب مقدس موجود است ، پیامبر دیگری از جانب اعراب پای به عرصه وجود گذارد؟ و آن محمد ابن عبدالله ابن عبد المطلب بود ... و علی ابن ابیطالب آن را یار و یاور بود و حسن ابن علی و حسین ابن علی (ع) دو امام شهید آن بودند؟ ...

آنچه از برای آدمیان زنده ساکن بر روی زمین به عنوان آیین و مذهبی به یکتا پرستی موجود است همان دین ابراهیم و موسی و عیسی باشد که خدای آن "یهوه" یا "اهورا مزدای" نام دارد ...

و آن دسته از آدمیان که در حال حاضر مسلمان و الاالخصوص شیعه هستند بسیار لطف نمودن و بایستی از آنان که روزانه هفده رکعت نماز یومیه بر جای می آورند بسیار تقدیر بعمل آورد چرا که آن اسلام و قوانین سختگیرانه آن ... در واقع طریقت و شریعتی فقط از برای جنیان و شیاطین و غیبیان و پریان و دیوان و عفاریت و فرشتگان و از ما بهتران ... باشد و آدمیان جماعت را واجب به نمازهای یومیه به هفده رکعت نباشد ... و آن احکام شریعت اسلام و قرآن همچون "حد" فقط از برای شیاطین و غیبیان باشد ... آنانی که بدور از چشم آدمیان بسان سیالاتی قادر به ورود به تن آنان بوده و می توانند آنان تسخیر و به ناخودآگاه وادار به گناه نموده و یا به ایشان ضرر و زیان برسانند ...

و من آنم که در شبی مهتابی با خودرو شخصی خویش در حال عبور از اتوبان قزوین تهران بودم و به ناگه مرا شور و شوقی فرا گرفت و در آن شب مهتابی از خودرو خود به بیرون آمدن و در زیر آن آسمان پر ستاره در صحرایی خلوت نام "علی والعظیم" را از ته دل فریاد زدن و گویی آن یا من یکدیگر را به مبارزه طلبیده و یا اینکه من از جانب او درخواست قدرت می نمودم ... و "علی والعظیم" آن باشد که "اسد الله" نیز همان است و آن بر اهرام ثلاثه چون "ابولهول" به تندیسی قد برافراشته و نقش آن بسان "شیری شمشیر بدست" از برای قرن های متمادی بر بیرق ایران زمین هک گردیده بود و آن نماد فرشته ای است که کهکشان راه شیری را به آن نسبت می دهند ... و نام "خورشید" به کلام علت "علی" است ... و هنوز من ندانم آن "اعلاء" کیست؟ و در آن مسیر قزوین تهران ... در همان دشت ... تپه ای از دور مشخص بود که "الموت" نام داشت و آن لحظه که من نام "علی والعظیم" را در صحرا فریاد میزدم از دور در مکان همان تپه مرا "هرمی به چندین برابر بزرگتر از اهرام ثلاثه مصر نمایان نمود" و آن را من بسان سرابی مشاهده نمودم ...

ادامه دارد ...


برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 10:23

صفحه بندی