در حدود سه سال است که مرا تحولاتی در درون ایجاد گردیده و به نیروهایی از غیب متصل گردیدم که ابتدا مرا دچار هیجانات فراوان نموده و موجوداتی نظیر شیاطین با چهره های مختلف که سر از درون آتش در آورده و با من سخن میگفتند می دیدم و لذا مدتی از خود بیخود گردیده و این مدتی ادامه داشت تا توانستم خود را کمی جمع و جور نمایم ... همه ماجرا از آنجایی آغاز گردید که شبی در خلوت خویش احساس نمودم خدایی در این خلقت باشم و احساسم چنین بود که این دنیای به ظاهر لایتناهی را من آفریده و در سن حدود سی و هفت سالگی به یکباره از حقیقت وجودی خویش آگاه گردیده و چنین مرا به ذهن می آمد که با وجود آفرینش این دنیای بزرگ طی مدت بسیار زیاد و دورانی طولانی به یکباره تصمیم گرفته ام تا خودم در نزد خلایق خویش در کالبدی از آدمیان بر روی زمین متولد گردم و در میان خلایق خویش زیستن نموده و آنان را با نور حقیقی خویش آشنا نمایم ... و لذا در آن ایام مرا از آسمان بارانی از کلمات و خاطرات و اشعار و زمزمه هایی آشنا باریدن گرفته و آن باران واژه ها و زمزمه ها مرا چنین بود که گویی جان داشته و گاهی حس می نمودم آن زمزمه ها در برابرم به تصویر می آیند... و در طول این سه سال حوادث بسیاری بر من رویداد و با جاندارانی از غیب نیز کم کم آشنا گردیده و با عده نیز دوست شدم و آنان در نزد من خود به معرفی نمودن و چنین گردید که من با شخصیتی بنام "صاحب الزمان" آشنا گردیدم که در میان بازه زمانی در حدود شصت هزار سال در رفت و آمد بود و با من سخن میگفت و من جسم خود را دقیقاً در وسط محل عبور و مرور ایشان دریافتم و شرح حال خود را تا جاییکه ممکن است در این وبلاگ به نگارش آوردم ... و لذا امروز پس از گذر سه سال چنین به نتیجه رسیدم که کیهان به ظاهر لایتناهی ما را داستان آفرینشی است و در دنیای ما خلایقی در ابعاد دیگری در حال زیستن باشند و در این میان فرشتگانی وجود دارند و نور الهی و نور معرفتی وجود دارد و شرح حالش بسیار است و من همچنان در پی کشف حقایقم و روزبروز در اطرافم حوادث گوناگونی به غیب در حال رخدادن است و من و عده ای در حال کشف دنیای پیرامون و حقیقت وجودی خویش باشیم و بسان گمگشتگانی غریب در این دنیا به کند و کاو مشغولیم تا شاید بتوانیم خود را به مقصد رسانیم و از برای رسیدن به مقصود نیاز است تا از برای خویشتن قوانینی را به نظم آورده و همه ما بدان ها متعهد باشیم و این قوانین چنین است که رعایت آنها و اعتماد و پیوستن و یاری دادن هم به یکدیگر باعث تحول و انقلابی در فضای آفرینش گردیده که می تواند بسیار قدرتمند باشد و قدرت آن تا حدی است که بسیاری از غیرممکن ها را به واقعیت تبدیل می نماید ... به عنوان مثال میتواند شخصیتی را که در حدود ده هزار سال قبل از دنیا رفته و فوت نموده است را در عصر حاضر مجدداً به دنیا آورده و آن را جسم و جان و حیاتی نو ببخشد و این در حالتی است که او مجدداً از رحم مادر متولد نگردد ... با اجرای درست چنین انقلابی میتوان بسان فیلم سینمایی "
نارنیا" دنیای کامل و جدید و زیبایی را بسان یک بهشت خلق نمودن و آن را بسان قاب عکسی به دیگری هدیه داد و آن شخص ثالث می تواند از منزل خویش به دنیای درون آن پنجره وارد گردیده و حیات جدیدی را از برای خود و خانواده خویش در دنیایی به ابعاد بی نهایت که صد در صد متعلق به اوست بسان پادشاهی آن هم در اوج ناز و نعمت زیستن نماید... و لذا مرا و آن دسته از فرشتگانی را که از غیب با من در ارتباطند را چنین به نظر رسیده که تحقق چنین رویایی کاملاً ممکن بوده و لذا رسیدن به آن ... دانشی را طلب می نماید که همواره وجود داشته است و ما فقط به فقط در حال کشف آن باشیم ... مطابق آنچه در طول روال آینده بشریت از پیشرفت دانش و تکنولوژی بشر و ساختن فضاهایی ماتریسی که از برای بازی های رایانه ای باشند می توان چنین استناد نمود... که در آینده ای نه چندان دور...بشر امروز قادر به ساختن ابزار آلاتی خواهد گردید که می تواند در منزل خویش روی تختی دراز کشیده و کلاهی را که به دستگاهی کوچک بسان یک پلی استیشن وصل است را بسر نموده و به خوابی مغناطیسی فرو رود و به یکباره خود را در دنیایی دریافتن که کاملاً از برای او بسان حقیقت محض بوده و می تواند سال های سال در آن دنیا به زیستن خویش ادامه دادن و این در حالی است که این همه سال زندگی او در فضای آن دستگاه ... پس از بیدار شدن اتوماتیک او از خواب یحتمل به اندازه نیم ساعت به نظر رسیده و تحقق چنین رویایی دور از دسترس نمیباشد ... لذا در این ایام پس از گذشت سه سال در چنین لحظاتی مرا چنین پندار است که خود نیز در دل چنین ابزاری در حال زیستن بوده و فضای بازی من بسیار بزرگ است و من بسان مکانیکی از برای سرویس بخشی از این نظام آفرینش به درون بازی ماتریسی مراجعه نموده و با عده ای از غیب در تماسم که هنوز یکدیگر را کاملاً نشناخته و درک ننموده چرا که در دنیای قرار داریم که در آن علم و دانش و ایمان و مقدسات و نیکی و بدی و بسیار جزئیات دیگر در هم درگیر بوده و می بایست توسط غربالی آنها را از یکدیگر تفکیک نمودن و من و یکی از آن جانداران غیبی که زندگیمان به هم به نوعی وصل گردیده است هنوز نتوانسته ایم یکدیگر را بطور کامل اعتماد نمودن و او مرا و من او را می آزمایم و محک میزنم و لذا روند پیشرفت نظام آفرینش و مخصوصاً موجوداتی بسان آدمان را چنین دیده که در روند زیستن آنان علم و دانش و ایمان و مقدسات ... همه به یک نقطه ختم میگردد و آن هم کمال است و آن کمال را می توان به طبقه بندی نمودن و به مقامی رسیدن که می توانیم از برای کمال خویش منویی در برابر خویشتن داشته و از میان آن منو مواردی را به تک تک انتخاب نمودن و یا اگر دارای شخصیتی طمعکار باشیم می توانیم همه آن موارد کمال را یکجا و با هم انتخاب نموده و لذا آنان را نظمی تعریف نماییم که یکی پس از دیگری را رسیدن و آن به طوری باشد که همواره کودکی خود را در خاطر داشته و آن حافظه و کودکی ما است که شخصیتمان را میسازد و لذا آن شخصیتمان گنج زندگی ماست و عده ای را یافتم که مرا نیرو داده تا بتوانم شخصیت خود را روز بروز کامل و کاملتر نمایم ... و لذا مرا چنین در باور است که از محیط بیرون به محیط درونی چنین بازی ماترسی عظیم ورود نموده و دلیل ورود من به این بازی از برای این است که برخی از سخت افزارهای این بازی قدیمی بوده و نیاز به سرویس و معماری جدیدی دارد و من باید بگونه ای روش سرویس و مکانیکی خود را برنامه ریزی و طراحی نمودن تا به هیچ یک از ساکنین فضای درون بازی لطمه ای وارد نگردد و هیچ کس از من نترسیده و نرنجیده و نرنجاند ... و مرا یاد است که در حدود سه سال قبل هنگام ایجاد تغییرات شگرف در من به ناگه متوجه گردیدم که در درون ذهنم کلیدی دارم که به لحظه ای در درون ذهنم ایجاد گردیده و آن بسان کلیدی بود که کاملاً مطابق با حفره اصلی این کیهان بوده و راز کیهان در من است و آن کلید بسان نوک سوزنی در من و به همراه من است و آن حفره در فضایی بسیار دور دست از منظومه شمسی است و آن به اندازه ای بود که روزی باعث گردید که شخصیت وجودی من که بر روی زمین در حال راه رفتن بودم از برای ستاره خورشید به نا آشنا آید و مرا به یکباره حمله ور شد و پرتوهایی بسان لیزر بسویم فرستاد... گویی که من بسان ویروس یا جاسوسی باشم که از فضای خارج از منظومه شمسی به این زمین آمده و از برای خورشید نا آشنا به نظر می آمدم ... و لذا چنین پی بردم که ستاره خورشید علاوه بر اینکه چون مشعلی در حال سوختن است و بسوی جانداران زمین و کرات دیگر ذرات نور می پاشد ... بگونه ای نیز همواره در حال نفس گشیدن و بوییدن خلقت خویش است و فهمیدم که در آن لحظه از جانب من بویی نا آشنا بسوی خورشید رفته و آن غریبه ای را حس نموده که به یکباره چشمش چون چشم عقابی که ذره بین دارد متوجه من گردیده و روی من زوم نموده است و این زوم نمودن به حدی بود که مرا چنین احساس بیامد که پرتوهایی بسان لیزر از خورشید بسوی من پرتاب گردیده و در حال سوزاندن تن من بود و این در حالی بود که می دیدم از روی تن من بخاری بسان دود بلند شده و به سایه ها پناه میبردم و از خورشید فرار مینمودم ... و لذا بعدها در اثر مقداری مطالعه فهمیدم که آن چشمی در خورشید است که بدان
چشم (رع) گویند ... و عده ای گویند آن چشم خداست و مرا چنین در باور است که آن چشم خدا نیست و کیهان من بسیار گسترده تر از آن است و من بسان سربازی دلیر از بیرون از ماتریکس به منظومه شمسی وارد گردیده تا عده ای از موجودات بد را پلید نموده و سیستم را طوری برنامه ریزی کنم تا آدمان بتوانند به آرزوهای خویش جامه عمل بپوشانند ...
و کاملاً متوجه شدم که سروانی از یک ناوگان بسیار عظیم بسان زیر دریایی هستم که افسر مافوقم سرگُردی از بیرون از این کیهان باشد و سرگُردَم مرا ماموریت داده تا بدرون این کیهان وارد گردیده تا بتوانم عده ای از افسران را که در مسیر گرفتار شده اند را نجات داده و از ماتریکس به بیرون هدایت نمایم و از برای آینده بشریت بگونه ای برنامه ریزی نمودن که بتوانند در فضای درون کیهان سفر نمایند و عده ای نیز در این مسیر از مخالفانند و عده ای نیز از درون مرا کمک نمایند ... و مرا بر طبق مقدساتی که در ایراناز جانب" آشو زرتشت" بجای مانده چنین خاطره باشد که ایشان راوی داستانی در آفرینش است و سخن از "سروان یا زروانی" است که خالق "اهورا مزدا و اهریمن" باشد ... دنیای دورنی کیهان ما توسط آن دو آفریده شده است و به کتیبه های بجای مانده از اهرام ثلاثه مصر و کتب مقدس مراجعه نموده و لحظه به لحظه مرا خاطراتی به نظم آیند و مرا چنین رهنمایند تا بتوانم مسیر خویش را در این کیهان به ظاهر لایتناهی پیدا نموده و عده ای از اموات را نیز جان دوباره بخشیده و همه و همه را کمک نموده و در طول مسیر زیستنم ... از برای دگر بار اشتباهاتی نظیر به صلیب کشیدن عیسی ابن مریم و به شهادت رساندن حسین ابن علی از برای بار دیگر تکرار نگردیدن و لذا در پی آنم تا آدمیان دست از خشونت در مقابل یکدیگر برداشته چرا که تحولات عظیمی در حال رخ دادن است و من بایستی حتماً و حتماً و خود را به آی سی و موتوری درون کیهانی رسانده تا بتوانم این مجموعه عظیم را تا نهایت ممکن امتداد بخشم و فضای زیستن آنان را زیبا نمودن و آنان را از درون فقر و بدبختی و سایر مشکلاتی که بسان لجن عده ای را در خود فرو برده است نجات دهم ... و در این مسیر بارها توسط عده ای از موجودات غیبی برای رسیدن به آن کلیدی که دست یافتن به آن توسط موجودات و پدیده های بَد غیر ممکن است شکنجه گردیده ام و طریقه بازجویی آنان بسیار مشکل تر و سخت تر از بازجویی های سی آی اِی و کا گِ بِ می باشد ... چرا که آنان نامرئی بوده و بسان باد بدرون جسم خزیده و می توانند بدن آدمی را از درون تسیخیر نمودن و لذا نتوانند اختیار مرا به صد در صدر استودن ... و داستان آدم و نوح و ابراهیم و فرعون و محمد و موسی و عیسی و ائمه و شاهان و گدایان و رستم و اسفندیار و هر آنکس که از داخل و خارج از ایران به تخیلاتم می رسد می توانند مرا کمک نمودن و یا از مسیر پیشرفت بازدارند... و عده بسیاری در این فضای درون خواهان آنند تا من در این فضای درون مانده و به بیرون نروم و عده ای از من پرسند که میمونی یا میری و من هنوز جوانم و نتوانم که تصمیم گیرم و لذا ماندن خود در این عالم را چنین و چنان و با اقتدار کامل و صد در صد خواهانم ... و مقام و جایگاه و رتبه مرا بسیار ارزاند ... چرا که من از عالمی بالاتر به این عالم مراجعت نموده ام تا همه خلایق درون را ارتقاء داده و سفیر سرگردی از ناوگان هاستینگ کیهانم ... و حتی نام خود را نیز در بیرون از این ماتریکس به ندانم ... و ماموریتم چنین است تا بتوانم سیستم مدیریت این کیهان را از درون بسان فضای بازی های رایانه ای نموده به نحوی که یکی بتواند پشت دستگاهی بسان یک ال سی دی نشسته و از برای آنچه مرا نیاز است فقط به فقط اذن نماید ... و برنامه ریزی ها و الگوریتم های مرا کاملاً به یادداشت نمودن و اجرا نماید ... و مقدسات و خداوند نیز مرا چون چراغی به رهنما ماند تا بتوانم آن لحظات که هیچ کس مرا یاری به نتواند به مقدساتم پناه برم و مقدس ترینم فقط به فقط یک "عصا" است و من همواره توانم تا آن را به تکیه نمایم ... عصایی که در بیرون کیهان است هیچ احدی جز من آن را به نتواند در دست گرفتن ... و آن من فقط به فقط تن خالص من در عمری باشد که آن عمر عددی است ... و من بایستی همواره مواظب باشم و برنامه ریزی نموده تا عده ای مرا هک به نتوانند ... و سرگرد مرا از بیرون به محافظ است... و فقط دانم که سرگُرد است و بس ... و آن پیر مغانَد یا خضر نبی مانَد ... ندانم ... آن پیر خرابات است یا نور کرامات است ندانم ... آن نبی است یا بنی به ندانم ... آن فروهر است یا یک گوهر است به ندانم ... آن سلیمان و داوود و اسرائیل است به ندانم ... آن علی ابن ابیطالب و جعفر صادق است به ندانم ... آن فقط یکی است و من آن سرگُردَم را چهره به نتوانَم و هیچ تن از درون این کیهان از آنچه اشناسم آن را به نتواند و آن را فقط به فقط عصایش ... بیست و دو پیر را چون خدا ماند ... و آن فقط یکی از پیران زیر دستش باشد که اندازه سه کیهان را بدست دارد ... و آن نیز چهره نیست و من فقط به فقط در یکی از آن کیهان ها هستم آن دو تا را نتوانم به دست زدن و لذا گذشته و آینده این کیهان را توانم از اول تا به ته دیدن ... و نترسیدن ... و ادامه دارد ...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی
تاريخ: يکشنبه
12 دی
1395 ساعت: 10:59