خرید بک لینک

الف: اَلِف:  یکی به معنی اَلِ فِ باشد و اَل را هنوز ندانَم بدرستی چیست و اَل ممکن است معنی ایل یا همان اِل یا خدا دهد که به حروف لاتین آن را با "L" نمایش می دهند و اَل ممکن است به معنی آل یا خاندان یا طایفه باشد ... یکی به معنی اَلِف یعنی اَز لِف است و لِف را می توان لیف از نوع الیاف دانست و یحتمل به معنی نَخ یا طناب یا حبل نیز باشد ... دیگر معنی آن می تواند اَلِف به معنی اَز لِف باشد و آن لِف به معنی شخصیتی باشد که یحتمل "لوده مَنِش" است و لوده منشی را می توان نوعی از جاهلیت معنی نمود یا شخصیتی قالتاق و یحتمل زورگو است که حرف حساب آن را حالی نشود و برای اینکه از او درخواستی نماییم بایستی حتماً زور بالای سرش باشد ... و اِلف را می توان خلایقی معنی نمود که دارای گوش هایی تیز باشند ... مثلاً در فیلم سینمایی ارباب حلقه ها موجوداتی بنام "الف" بودند که بگونه ای می توان آنها را بهشتی دانست و نوعی از اجنه باشند ... و گوشِ تیز را می توان دو نوع معنی نمود ... ابتدا گوش هایی بسان گوش های جاندارانی همچون خرگوش یا الاغ یا گرگ و ... که نوکِ گوشهای آنان تیز است و دیگر اینکه میتوان از آن به عنوان شخصیتی یاد نمودن که شکل و ترکیب ظاهری گوش آن مهم نبوده و لذا در شنوایی زبر و زرنگ است و گوشش همواره اخبار درستی را از جانب سایرین می تواند بشنود ... و از سویی نیز می توان به خلایق و جاندارانی اشاره نمود که دارای قوای شنوایی فوق العاده بوده و می توان آنان را گوش تیز نامید... مثلاً گویند که گوش خفاش بسیار قدرتمند و حساس است و می تواند بسان رادار عمل نمودن و آن جانداری گوش تیز باشد و خفاش جانداری است که در تاریکی هم قادر به مسیر یابی است چرا که گوش های آن از چشم هایش قدرتمند تر باشند و شب ها را می تواند بسان روز دیدن و اینکه چرا روزها از غارها بیرون نمی آیند از برای من جای سوال است ...

ب : من بسیار در پی معنی حرف "ب" جستجو نمودم و لذا افرادی از غیب همواره مرا نظاره نموده و گهگاه با من سخن می گویند و روزی در حالیکه من در فکر معنی حروف بودم شخصیتی با صدای پیرمردی یحتمل بنام "اهورا مزدا" یا "پیر همای" نزد من رسیده و با شوخ طبعی مرا در این زمینه اندکی یاری نمودن و آن پیر گویی از دوران های قدیم نزد من آمده بود و فارسی سخن میگفت و لهجه ای بسان "لُری" یا "ایلامی" داشت و مرا بگفت که حرف "ب" را میتوانم "بُ" اعراب گذاری نموده و خواندن و مرا مثل زد که فلان کس را فلان کس می تواند"بُ" باشد و آن "بُ" را معنای "پدر" یا "بابا" باشد ... و ما به فارسی یا پارسی گهگاه اشنیده ایم که یکی پدر خویش را "بُوا" صدا میزند... و لذا دیگر معنی آن می تواند "با" به معنی "همراه" باشد و یا می توان آن را "بِه" به معنی "سَمت و سویی" معنی نمودن مثلاً "ما بسوی خدا می رویم" ...

پ : یکی از قوانینی که من کشف نمودم این است که از برای حروفی که معنی آنها را نمیدانیم می توان "آنها را اعراب گذاری نمودن" یا به ابتدای آنها "اولین حرف الفبای فارسی" یعنی "الف" یا "ا" را اضافه نمودن و حرف "پ" را می توان "پا" عنوان نمودن و "پا" را می توان اولین چیزی که به ذهن می رسد یعنی اندامی از برای راه رفتن آدمان و یا ستون یا پایه معنی نمودن و پاهای ما هر کدام "یک پنجه" دارد و لذا از سوی معنی حرف "پِ" می تواند "عدد پنج" نیز باشد ...

ت :حرف "تِ" را می توان "تَ" و "تُ" نیز عنوان نمودن و آن در لهجه پارسی یا فارسی به معنای اشاره به شخص مقابل باشد و آن را می توان "تُو" یعنی "شُما" معنی نمودن ...

ث : حرف "ث" را اعراب گذارم معنی نیابم و لذا مجدداً از نو اولین حرف فارسی یعنی "الف" را به آن افزوده و لذا واژه "ثا" بدست آید و این واژه را در فارسی معنی نیافته و لذا به مترجم فارسی به عربی گذاشته و مشاهده نمودم که "ثا" را معنی "ثانوی" باشد و "ثانوی" به فارسی یعنی "دومی" و لذا جالب است که حرف "ث" را معنی "دو" دانیم و عجیب است که آن را معنی "دو است اما سه نقطه دارد" و در باور من آن حرف "ث" از حروف مهمی باشد و آن در تاریخ تکامل خط بعنوان مرکز ثقل یا راز و رمزی الهی باشد" ...

جیم یا ج : حرف "جیم" را در ترتیب الفبا با سه حرف تلفظ می نمایند و لذا علت را ندانسته که چرا بجای "جِ" آن را "جیم" گویند و لذا مرا چنین در باور است که "ج" را معنی رنگ "نارنجی" باشد و یا می توان آن را "ترنج" معنی نمودن و آن تلفظ "جیم" را می توان با حذف "ی" بصورت "جم" تلفظ نمودن که "جِم" به لاتین معنی "گوهر" می دهد و "جَم" یعنی "شاه" یا "پادشاه" از سویی مرا آن "جام جَم" بیاد افتد و "جام جم" یعنی  "جام جهان نما" و "جام جم" یعنی جام شاهی و "جام جم" یعنی "جمعمان جمع است"... و "ج" می تواند بعنوان "جا" یا "فضا" یا "حجم" نیز معنی شود ...

چِ : حرف "چ" را می توان "چهار" معنی نمودن و جالب است که معنی آن چهار است و سه نقطه دار است و "چَ" را می توان "چَه" یعنی "چاه" و "نوا" معنی نمودن و "چَ" یعنی "چیستان" و "چُ" یعنی "چون" و "چون" یعنی "علت"...

حِ یا حا : حرف حِ را به تک معنی نیافتم آن را به اولین حرف الفبای بعدی افزودم و آن به عربی معنی "اکنون" و "الان" باشد و معنی "ح" زمان حال باشد و یعنی همزمان ... و یکی مرا بگفت که "ح" را می توان مخفف "حیدر" دانست ...

خِ یا خا : خ را به تک معنی نیافتم و لذا "خا" در عربی به معنی "خانه" و "منزل" و "خانواده" است ... و معنی "خان" از برایش بهتر است ...

دال یا د: حرف "دال" را سه حرفی تلفظ نمایند و در باور من "دال" را معنی "دِل" باشد و "دال" یحتمل "دُهُل" نیز معنی دهد و آن نام سازی باشد و "دَ" را معنی "دادن" و "دَ" را معنی "دَه" و "دِ" را معنی "دِه" و "دِ" را معنی "دادن" باشد و "دُ" را معنی "دادن" و "دُ" را معنی"دو" باشد ... و د را می توان دانش ستادم

ذال یا ذ: حرف "ذال" را معنی "ذیل" باشد و "ذیل" را می توان "زیر" معنی نمودن و "ذال" را می توان "دانا و فرزانه" نیز دانست و "ذ" به تک را ندانم چه معنیست...و ذ را می توان ذین از فر آدَم ...

ر : حرف "ر" را می توان در معنی "را" دانست و "را" یعنی "بسوی" و "ر" را می توان "رع" معنی نمودن و "رع" آن چشم خدا یا شیطان در خورشید مبنی بر افسانه های قدیمی باشد و "ر" را می توان "مخفف رب العالمین" نیز دانست ...و ر را می توان روشن ز شمعی ...

ز : حرف "ز" را می توان "زِ" اعراب گذاری نمودن و آن به معنی "اَز" باشد و "اَز" را می توان مخفف "اَزَل" دانست ... که زو ظلمت بهشتی شد به جمعی ...

ژ : حرف "ژ" را در باور من می توان به معنای "اژدها" دانست ... پژوهش را نکو می دارمی من ...نکوهش را کژو می دارمی من

سین یا س : حرف "سین" را می توان به عربی "خطیئتة" یعنی "گناه" دانست ... از طرفی می توان "سین" را به معنای "سینه" و همچنین می توان آن را بنوعی برگرفته از تلفظی خاص به معنای "سیم" یا "نقره" دانست و "سین" را معنی دیگر مخفف عدد "سی و نه" نیز می توان در نظر گرفت و همچنین از سویی می توان آن را مخفف نام "حسین" که حرف "ح" از اول آن حذف گردیده است دانست و منظور "حسین ابن علی (ع)" باشد چرا که بسیاری از اجنه و فرشتگان خاص الهی ارادت و دین بسیار زیادی نسبت به ایشان دارند و "ح سین" را از سویی می توان بصورت "ه سین" دانسته که معنای آن مخفف "هفت سین" باشد... که سینان را بهشت اندر جهنم ...

شین : حرف "شین" را می توان در عربی "قصبة" به معنی "ته ریش" دانسته و همچنین در همان عربی "شین" به معنی "ساق پا" نیز باشد و "شین" را می توان به لهجه گیلگی به عنوان "اهل جایی بودن" معنی نمود مثلاً واژه "رَشتِ شین" به معنی "اهلِ رَشت" باشد و از سویی "شین" را می توان با حذف "ی" بصورت "شن" نوشت که "شن" به معنی "ریگ" یا "ماسه" یا "خاک"یا "رمل"  باشد از طرفی "شین" را می توان "شاین" پنداشت و آن در لاتین به معنای "تابش نور خورشید" است مثلاً "سان شاین"... ندیدم شیطنت در چشم آدم ...

صاد یا ص : حرف "صاد" یکی از حرف های بسیار مورد علاقه من باشد ودلیل آن است که واژه "صاحب الزمان" با این حرف آغاز می گردد و آن "صاد" را می توان به عربی "حزین" و یا "غمگین" دانستن و با حذف "الف" به "صد" دریافتن و "صد" را معنی "100" باشد و "صاد" می تواند به معنای "قرن" نیز تعبیر گردد و آن یعنی "صَده" و "صاد" را می توان با کمی تقلب بصورت مخفف واژه "سادو" در نظر گرفت که آن یعنی "ضرب سه در دو" و معنای آن "شش" باشد ... که صادق بودمی بین هما هم ...که صادق بودمی اندر هما من

ضاد یا ض : حرف "ضاد" را در عربی به معنی "زاد" یافت که معنی آن "افزایش" باشد و واژه "الزاد" را "مصرف" معنی می دهد ...  و آن را معنی "ضمیر خودآگاه یا ناخودآگاه" نیز می توان معنی نمودن ... ضمیرم از نخود بر خود خدا شد ... خدایی بر خودم را در جهان بُد ...

عین یا ع :  حرف "عین" در عربی به معنی "چشم" باشد و یکی دیگر از معنی آن در عربی "همان" است ...  عیون من سیاهی را نِدا شُد...عیون من سیاهی را فدا شُد...سیاهی ما رو همچون رهنما شد ...

غین و غ : و از برای حرف "غین" هر چه تفکر و تحقیق نمودم معنایی در نیافته و لذا مرا چنین معنی به ذهن رسید که "غین" می توان به عنوان "غیب" تعبیر شود ... و غایب نودمی اندر جهنم ... که مهری بودمی در آسمانم... و چشمک ها به من از آسمانی ... که من مبهوت آن چشمک بمانی ... و دریافَم که همچون لامپ اِی سی ... به روشن خامش اندر آسمان بی ... و آن را چون فلَش در آسمان دَم ... که شرمندَم نشد از کارِ خویشَم ... همی دریافمی مهر خدا رای ... که از آن آسمان میدید خلقا ... و آن خلقا ببودش خاطراتی ... که مبهم بود و مبهوتم شُدادی

ف : حرف "فِ" را مرا اولین معنی که به ذهن آمد "فَر" بود و آن "فَر" بسان "پَر" است و "پریدن" و "فریدن" و آن "فریدن" را معنی "آفریدن" باشد و "ف" را می توان به عنوان "آفرینش" نیز معنی نمودن ... فرهور از همایی نزدم آمد... که تا فرزان شوم فرزادمم من ... فرعدوت (آفرودیت) را به سنجاقک در آدَم ... دو شاخش را ندیدم بر سرم من ... فرعنک را چو غاز اندر بهش دَم ...محمد را خدا باور به خشتَم ... و آن الله من در آسمان بی ... که من او را صدا از سرزمینَد ... و آن الله بسان علتیدَم ... که آن الله قرآن را نبیدَم ... و من نانم که الله از کُ سو بی ... که آن الله بیش از چِل صفت دی ... و من دنبال رب العالمینَم ... که رحمان رحیما دوست دینَم ... و آن اللهی خالی کوست دینَم ... که از مادر نزاد و زاده ناشَد ... بسان آن اِلاهه تَک بَر آدَم ... همی آن غیبیان دنبال او یی ... که آن الله ایشان را چو مویی ... و آن را من توانش بی نهایت ... که الله مسلمان نیست ظلمت ... و آن پُر قدرت ندیدم ... که بحرا از برای خلق وا کرد ... و آن الله ابراهیم ندیدم ... که آتش بر تنش او گلستانَد ...

قاف و ق : حرف "قاف" همانطور که از نام آن پیداست و شهره خاص و عام است نام قله ای باشد که نامش "قاف" است و در باور نویسنده آن "قله قاف" بسان اهرامی گرداگرد زمین را فرا گرفته است و از برای معاد و آخرالزمان برنامه هایی را بدان نسبت می دهند که من هنوز بدرستی ندانم چیستن و لذا خاطرات و تصاویر مبهم ذهنی از عالمی بسان زمین در شبی تاریک بیاد دارم که اهرامی بصورت کمربند دور زمین را فرا گرفته و از نوک هر کدام از آنها خط باریک نوری بسان نور لیزر سبز بسوی آسمان خارج می گردید و من هنوز ندانم آن لیزرها از برای چه بود و لذا گویی چون نشانی بود از برای سایر کروات یا سفینه های فضایی یا یوفو ها و یا بشقاب پرنده ها که در طول فضا سیر نمودن و آن پرتو های لیزر از برای راهنمایی و جهت یابی ایشان چو فانوس دریایی عمل می نمود ...  و قویان را تنی همسان آدم ... که آدم نانمی شیرش بدادَم

کاف و ک : حرف "کاف" در عربی به معنی "بریدگی یا تَرَک" باشد و لذا آن "کاف" مرا بیاد "کهف" می اندازد و "کهف" آن غاری باشد که اصحاب و یارانی به آن وابسته اند و از سویی می توان آن "کاف" را "کف" دانسته و آن به معنی "طبقه" و یا "زمین" باشد و "کَف" به معنی "حباب" نیز باشد ... کتابی در بغل او داشت وقتی ... که وقتش من ندانم بر زمانم ... و نام آن حسین ابن علی بود ... کتابا در بغل بر شمسش آمود ... که ای شمسا تو را خلقی نکو شُد ... بر این گرداب منظومه که کوشُد ... و آن را تو به بهداری نمودی ... و ما تو در سما خلقی نکو دی ... و مومن بینمت ای شمس تابان ... که خلقی دانمت همچون مسلمان ... و تو پیغمبری یکتا بشادی ... درون کهکشان و ابر و کیهان ... رسالت بر تو آغاز است امروز ... که نقش آسمان زیر و زبَر کان ... و ای شمسم تو را آیینه بینم ... و آن تاج کیانی تو سرینَم ... و آن اجرام دورا تو خبر کن ... رسالت بر تو شد این روزِ میمُن ... و این آتش که جانان از تو رویَد ... تو را جانان پرستویان به قویَد ... و آن قویان سفیرت باشدندی ... که آن طاق سپهرا پُر کنندی ... و آن نامت به دیگر کهکشانات ... رود آیین تو واجب بر ایشان ... و آنان جانمی دورت بگردند ... همی جانانِ منظومت خوش آدند ... و ای منظومه شمسی بدان تو ... مهاجر آیدت از روز بعدو ... که آنان را به آغوشی پذیری ... و آنان آدمانَت پیشرف دی ... که در کیهان تو تک اَز رو سپیدی ... و کرسیت وسیع و بیشتر شی ... و بینم سیرتت اندر سِتاران ... که آیینت چنین بینم از امروز ... تو را عبد البشر به از خدا باد ... و آبو البشر بر ابرهیم دِه ... که فرزادی به آدَم بیندت جان ... همی بیند تو را همسان انسان ... و آن تابش به نارنجی تو بنمان ... از آن روحَت کمی بر فرفرک دَم ... که فرفارا سه سالش هست محکم ...

گاف و گِ : حرف "گاف" را در عربی معنای "غار" یا "کهف" باشد و معنی دیگر چنین باشد که آن را "گا" یعنی "گَه" و "لحظه" یا "وقت" است و "گاف" را اینگونه معنی باشد که "لحظه (فِ) آغاز گردیده است!" و لحظه "فِ" را می توان "آغاز فَروهر" یا "آغاز ظهور فرزانه" و آغاز ظهور "مهدی صاحب زمانه" دانست و لذا "امام عصر عجل الله الشریف" ان است و آن "پیر همایی" به مهمان است و همچون مکانیک و طراحی زیردست از برای برنامه ریزی و الگوریتم سازی سیستم آفرینش منظومه و توسعه آن بر زمین ظهور نموده است و لذا درصدد این باشد تا ناممکن ها را بتواند به ممکن تبدیل سازد و غیبیان گویند او را که ساعت ... ساعتِ بهشت است و آن عدد 6666 بهشت است و لذا آن 666 را به نَزشت است و  "گاف" را معنی "گه فِ" و "قهوه" و "قهوه ای" نیز باشد ... و البته "گ" به معنی "گوهر" نیز باشد ... گراگان را نماندی آن دو چشمم ... که چشمان را ندانم  من چو آدم ... و من آدم نیم فرزادش آدَم ... و آدم را به نوحی کشتِ سازَم ... و کِشتَم را به بشقابش ندیدند ... همی از غرب "یوفو" پِی دویدند ... و آن کم کم به رازش دست آدَم ... که طراح یوفا را من برندم ... و من همچون لئوناردو خوهم خویش ... که طراح همان بشقاب پرندم ... و من را جنگ با یک مرد چینی ... که لج بر آن خدایم هست با هم ... و من لج از برای این بدیدم ... که چینی با یه دستش گاو خوابد ... همی آن مرد چینی از کدام سوی ... کدام ره را برف تا علمش آمو ... و آن علمش برُخ بینم زِ تی وی ... مرا با آن خدا نامان به جنگَد ... آری آنان چه دارند که خدایانشان به ایشان قدرت عطاء نمودن و لذا از برای چه ما افراد خاور میانه بخصوص اهل ایران و عربستان نباید از برکت معجزات الهی بهرمند شویم و دست به شمشیر و دشنه گردیم تا بتوانیم رسالت خویش را نزد هموطنان خود ثابت نماییم و هموطنان سروده های نظم آگین ما را که از برای تکامل آفرینش از سوی خویش بر جای گذاریم ارج ننموده و لذا ما را مقدس نشمرده ... چرا که شاعران را بس در ایران ...چو شعران دادی اش سر ریز از آن ...

لام یا ل : حرف "لام" را مخفف "لامپ" دانَم و آن لامپم را به کروی دانسته و لذا منظور از آن لامپ ستارگان و سیارات نورانی در آسمان روز و شب باشند که سوگل آنها "شمس القمر" باشد ... و "ل" را معنی به احتمال قریب به یقین "لسان الغیب" باشد و لذا "لام" را می توان مخفف "سلام" نیز دانست ... که لامی را نوا از ماه تابان ... بسوی مهر بودش چون هما آن ... و هوشش دیدمی همچون مسلمان ... خِرَد از آدمان تو در سرش دان ... و چهره از حسین ابن علی دان... کتابی را بدستش بود قرآن ... همی دیدم که در خود وصل آنم ... سخن خوش دیدمی آن ورد نانم ...و آن وردا به شعرم نیگمی من ... که شعرم را ببین اندر حقیقن ... و من شاعر بدم یا بچه شیرم ... کِه کَه را کُه ببینُ خود کِشینَم ... و آن کَه را به راهِ شیری اَش دان ... که با اذن خدایَم آن نگردان ... و آن چرخ فلک منظمه دانم ... و منظومم به علامه شوانَم ... و دهرم را نبو بر من سرآمد ... فقط تَک دیدمی آن هم محمد ... و آن را علی دَم نا محمد ... که آن ابن علی چا دشنه آمد؟

میم یا مِ : و حرف "میم" را در لهجه پاری یا فارسی قدیمی "لری" یا "ایلامی" می توان "موم" معنی نمودن ... و مومی از عسل ما را نمایان ... دو پایم را چو سُم او دَد نشا مان ... و من ناترسُدَم از سُمبه ی آن ... که نام پان بود و تزد ابرهیم دان ... و آن صاحب سما گویند جنان ... سما را چون بهشتی تازد اوران

نون یا ن : حرف ... ندانم آمدن بهر چه میبود ... که مرگم مر مرا عاقل ترین بود ... و از مرگم همی ناترسمی من ... و لیک از بارِ سرباریست ترسم ... که خواهم این تنم غیب از همه شود ... و آن غیبم بسوزانم به روغن ... و لیکن فکرم آن بودی که روزی ... به لحظه سوزمی خود صد به درصد ... و گویندی مرا این سان فنا را ... به طی الارض بایستی صدا کرد ... و من طی را به ارضم زنده خواهم ... که زنده بایدی در لحظه سوختن

واو یا و : حرف "واو" را در عربی به معنی "کافی" یافتم و از سوی می توان آن را "وَ او" دریافتن ... و نادم زندگی را من به بیهود ... که بیهود آن سخن در ششصد آمود ... همی ما را حکیم آن فردوسی بود ... که حافظ را خدا دیدم که شعرود ...

ه : حرف "ه" مخفف حرف "ها" باشد که آن "ها" نام فرشته ایست که گویی "مقام الله" میان سایر فرشتگان در نزد آن است و البته من آن را یکی از خدایان دانم  ... همی شصتم نگیرم بر سما من ... که شیشم را خدای کعبه دادَن ... و لیک آن را حجر بر سافرم بین ... که سافر نابدیدی هر مسلمن ... و آن اسفارِ درویشا بسانم ... که همواره زِ خوبی در بَد اُفتَد ... و آن لسفار ساریشا بجانم ... که دائم بر خدا قُر میزنم من ... و من نانم من چرا تقدیرم این بود ... که سرور میبدَم نه همچو اَن سَان ... و آن اَن سَن به اشرف دیدمی که ... همه آدمیان خود را بخوانند ... و لیکن من مرا یاکوزه دیدم ... که انگشتی به چپ را کج بدیدم ... و آن پنجه بچارم مو بدارد ... که نانم من چیم اَن سَن یَ شَیتَن ... و خواهم آن خدا مهری مرا دَه ... که ملک آن سلیمان بر من آدَم ... و آن مُلکَم به فرعونی نبینَم ... که فرعون بر چنین عصر جدیدم ... و باور نی مرا آن آخرم چیست ... چرا چون کس ندانَد عاقباتَم ... و آن نابخردی را چون خیانت ... به همراه خودم ناگردنم من ... 

ی : حرف "یِ" را آخرین حرف الفبای فارسی یا پارسی دانم که "ابتدای نام فامیلم با آن آغاز می گردد"و آن نام به "یحیی" باشد و گویی "یحیی" نام مقدسی باشد و ندانم آن یحیی کیست که آفریننده این دنیا است ... آیا آن "یحیی" است یا "یهوه" و لذا در پی آنم تا بدانم از برای اینکه من قدم به این دنیای پر از خشونت و نامردی و بی بند و باری که ظلمت در آن فراوانست از برای چه مقصودی قدم گذارده که خدای منظومه مرا اریکه خویشتن را به تعارف می نماید و من خجالتزده از خویشم که آیا توانم آن آبرو و شرف خویش را باز ستانم یا خیر ...  آری ... یواشَم زندگی بایست پیمود ... که بینم آمدن بهر چه میبود ... و دانم آمدن بر بودنم بود ... و آن مرگم مرا تنها بد آمود ... و رسوایی مرا همواره خشنود ... که رسوا تر زمن در این کیان نود ... خدا نابخشمی تا قدرتم نُد ... و لَج باشد مرا تا نعشم آیُد ... و نعش خود ندم بر خاندانم ... و این تن را چو جنان غیب خوانم ... همی فرآن بُدم اندر هرامی ... که زرتشتم شدی بر کوه دخمم ... و فرزشتم ندانم بر سر کوه ... که من باید روم همسان یافو ... و یافو را به بشقابم ندیدند ... و دنبالش اساتیدی گَریدَند ...و ایشان را خبر اندر قدی دند ... و آن آینده را سرعت ندیدند ... که من آنَم خودَم چاهی بدانَم ... و آن ماقبل و مابعدا سُرانَم ... و زرتشتم مرا اهریمنی دَد ... و اهریمن او را بر من نمایَد ... همش تقصیر اوراماستایَد ... که او را ما سه تا بشقاب پرندد ...

برچسب: معنی حروف فارسی,معنی حروف فارسی به انگلیسی,معنی حروف چینی به فارسی, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 10:59

صفحه بندی