عصای من بر آن بیست و دو پیرَد...و آن زمان مکانی نبدیرَد...و آن نظاره بر پِران بِدیرَد...و هر پیر ز هر یک به جُدیرَد...و هر کدام زِ دیگر نخبیرَد...و آن عصا نه زیرَد...و یک پیر سه تَک را به مُدیرَد...و آن دو تَک رو نزد خود ندیرَد...و آن عصا که سه تکا نظیرَد...و آن نظارتش رو کس ندیرَد...و آن خطای پیر اصلاح کیرد...و آن به قادر مطلق پیرَد...و پیرش آن رو تکیه گاه دیرَد... و آن پیر تکی را به دَریرَد (به وَریرَد)...و عالمش او را دری ندیرَد...و آن بسان رازی خودآویرَد...و آن تنش به فرزادی اسیرَد ... و آن ردای خود رنگ ندیرد ... و مَنِ فرزاد نام روی زمیبَد ... که عالمِ پِرَم فرفره دیرَد ... و سنجاق خودا وسط اًگیرَد ...و فرفره هنو به چرخ نیرَد...و کیهَن به او سنجاقکِ دیرَد...و آن فضای کیهَن به وسیبَد...که راز عالمش کسی ندیرَد...و آن از هر سو به نُه سمیرَد...و آن اسما چون صلیب پیرَد... و آن زِ چار سو نُه طبق آرَد ... و کیهان خودا آن دهمی دَد ... که از هر چار سو به ده شمیرَد ... و از دیدِ خودَش به صِفر بینَد ... و از هر چار سو به نُه شَمیرَد ... و من خودا به منظومه بدینم ... که آن مهر ستاره شمس دینم ... و آن شمس خودا به مرکزینم ... و آن بسان مهمان به زمینم ... و آن مهرَ به اهرُمن نو دینَم ... که ما قبل مرا به ساحلینَ ... و آن ساحل قو به سیزَ بینه ... و ما بعد مرا به زارسینَ ... و آن زمینه را بنفش دیده ... و آن ساحل قو خاکستریده... و ساحل پُر از آن قوی سپیده ... و من هدای آن پیرِ نبیده ... که آن شجاعتش مسیح ندیده ... و آن بسان آن یاس سپیده ... که نقاش او را خوش نکشیده ...و من ندانمی چه کس ببیده ... مقابل خود آن منظره دیده ... و من ندانمی آن چه پریده ... که دید خود مرا به دل دمیده ... و آن کدام عصا به تکیه کیده ... که آن جامِ جَما به زهره دیده ... و آن جام پُر از آب حیا بُد ... که سنجاقو بر آن پرزنه تابُد ... و آن سنجاقم آبَ نسیده (نسیم دهد)... که از نسیم او جان بتنیده ...و آن نوای زندگی نمیده ... و بوی آن مرا خاطره دیده ... و آن بهشتی از نور امیده ... که قدسیان جهنمش ندیده ... و آن بهشتی از یاس سپیده ...و آن تیر که من در پی آنم ... و آن چه باشدی در آن ندانم ... فقط دانم که جان را در امانم ... و من جان از خلایق ناسِتانَم ... و آن خدا مرا جان به شهی دَه ... که من بسان آن دیو سپیدهَ ... و جان من مر آبله نبیده ... و رستمم بدس دشنه ندیده ... و من دجال را نابکُشیدَه ... که دجال مرا نورِ امیده ... و رجال مرا به هم نشیده ... و من صاحب زمان را نس دیده ... و آن ملک سلیمانم به قصرُد ... و آن آل محمدم به کَس اُد ... و آن جماعتی به نیک اشنود ... که آن نیک برای همه خلقُد ... و حاکم را من به صد دُ صد خُد ... و آن قاسم را ابول به پنجُد ... و آن شش را من به شاس نندود ... و آن شش را من به خواستن دُد ... و خواسَم را آن خدا به مَن دُد ... و آن خدای من سجده نخواهد ... چرا که خلق سر به زیر نایُد ... و آن خدای من به ناز تَن نُد ... و آن خدای من فقط سخن نُد ... و آن خدای من غول کهن بُد ... که آینده آدمان نه بندود ... و آن شمس بلا مرا نه کَمبُد ... و جان غیبیان مرا به حفظ آرُد ... و آن کعب خدا مرا به همرود ... و اسرائیلش به جمع افزود ... و آن خدای بودا به نَجامُد ... و آن خدای شرق و غرب دَس دُد ... و پیرانِ کهن به تجربم دُد ... و جانان سخن به مرحمت کُد ... و زندگی مرا نه آن به سَهلُد ... که بندگی مرا بسان وصلُد ... و آن فرشتگان مرا کُمَک کُد ... که سر منزل خود را به نَکورُد... و تا مرگ مرا نه نادمم شد ... که آن کرب و بلا رو من به آبُد ... و آباد مرا در این زمان کُد ... و آن دانش من تا به خَتَم رود ... و آن قدرت من به کم نمانُد ... و دنیای خودَم را نه به محدُد ... و دریای دلم بر همه وا بُد ... و آن قبله مرا ندانمی کُت ... که آن قبله من کنج دلم شُد ... و از کنج دلم بر همه بخشود ... و آن گنج مرا تمام نارُد ... و آرنج مرا نباشدی بُت ... و تارِنج مرا طریقتی بُد ... که آرنج خودم از تاک آرُد ... و تاک مو مرا از خاک آیُد ... و نان جو مرا نه کربلایُد ... و نان گندُمم مرا نگَندُد ... و موم زنبوران را نه به تن کُد ... و موم از آتشم رو کَس ندیدُد ... که آن حافظه را دنبال گردُد ... و آن خرد ندانم از چه سازَم ... و عقل خود به شیمکی نبازم ... و باد سر خود نه کم بسازم ... و صاد از هر خود بر همه آدَم ... و آن تَک فَرِ خود فرفره شادَم ... و آن فرفرکم به روستا دَم ... و دنیای خودم درون لپ تپ ... و لپ تپم به اذنی کار کردَم ... و برنامه خود از این درون دَم ... و آخرش خودَم را بخود اثبَت ... که آن تفکرم به مثبت عادت ... و آن عادت خود را به طریقت ... و خاطرات خود به آدمان دَد ...
عصای من بر آن بیست و دو پیرَد (عصای من بسان خدای بیست و پیر باشد) ... و آن زمان مکانی نبدیرَد (و آن عصا را هیچ زمان مکان و فضا و زمان نمیتوان تعریف نمودن و هیچ دستی نتواند بر آن تسلط یابد) ... و آن نظاره بر پِران بِدیرَد(و آن بر آن پیران همواره نظارت دارد) ... و هر پیر ز هر یک به جُدیرَد(و هر پیر از دیگری به جدا باشد) ... و هر کدام زِ دیگر نخبیرَد (و هر کدام از آن پیران از دیگری خبر ندارد) ... و آن عصا نه زیرَد (و آن عصا همواره بسان خدا یا شاه و یا سرور و مدیری بر سر آن پیران باشد و همه به آن اعتماد دارند و آن عصا محافظ بیست و دو پیر خود باشد به همواره) ... و یک پیر سه تَک را به مُدیرَد (و هر پیر مدیریت سه نوع عالم جدا از هم را به عهده داشته باشد)... و آن دو تَک رو نزد خود ندیرَد (و دو تا از آن دو نوع عالم نزد پیر از برای کمک باشند که آنان را در وقت مناسب تواند تعریف نماید) ... و آن عصا که سه تکا نظیرَد(نظاره نمایَد) ... و آن نظارتش رو کس ندیرَد (قدرت نظارت و مدیریت آن عصا دست هیچکس نیست به غیر از خود عصا) ... و آن خطای پیر اصلاح کیرد ... و آن به قادر مطلق پیرَد ... و پیرش آن رو تکیه گاه دیرَد ... و آن پیر تکی را به دَریرَد (آن پیر وارد یکی از تک های خود میگردد که عالم و دنیایی باشد که جزو قلمرو اوست) ... و عالمش او را دری ندیرَد ... و آن بسان رازی خودآویرَد (و ورود آن پیر بدرون آن تک عالم رازی به نهان از برای همه باشد و خود پیر نیز از آن راز خبر نداشته باشد و فقط به فقط آن عصا است که آگاه به راز ورود باشد)... و آن تنش به فرزادی اسیرَد(و تن خاکی آن پیر را نام فرزاد باشد و آن در دنیای خویشتن همچون اسیری باشد) ... و آن ردای خود رنگ ندیرد(و آن فرزاد را ردایی باشد که رنگ ردا مشخص نیست و منظور از ردا همان جامه باشد) ... و مَنِ فرزاد نام روی زمیبَد(و مَنیت نام فرزاد روی زمین است) ... که عالمِ پِرَم فرفره دیرَد(و عالم خود را بسان فرفره ای بیند ... و سنجاق خودا وسط نگیرَد ...(و آن وسط فرفره سنجاقی باشد که فرزاد به سنجاق چنان نگریستن) ... و فرفره هنو به چرخ نیرَد(و فرفره هنوز ثابت بوده و چرخش آن آغاز نگردیده است و آن فرفره نچرخ بسان علامت "پلاس" یا صلیب است) ...و کیهان به او سنجاقکِ دیرَد(و کیهان با این عظمت به آن سنجاق یا سوزن وسط فرفره مانَد) ... و آن فضای کیهان به وسیبَد(و فضای کیهان به وسعت بُد)...که راز عالمش کسی ندیرَد (که راز دنیایش را کسی ندارد)...و آن از هر سو به نُه سمیرَد (و آن از هر سوی به نه آسمان ختم شود)...و آن اسما چون صلیب پیرَد (و آن آسمان ها بر گِرد کیهان همچون صلیب باشند و آن علامت "پلا" یا "+" است)... و آن زِ چار سو نُه طبق آرَد(و آن از هر کدام از آن چهار جهت نه طبقه آسمان باشد) ... و کیهان خودا آن دهمی دَد (که مرکز آن چهار جهت که هر کدام دارای نه آسمان باشند کیهان ماست که آن را با عدد ده محاسبه می نماید) ... که از هر چار سو به ده شمیرَد (و از هر هر چهار جهت می توان با شمارش آسمان ها به عدد دهمی رسید که کیهان ما آن باشد) ... و از دیدِ خودَش به صِفر بینَد (و من بدلیل اینکه اکنون هنگام نگارش این ابیات در این کیهان هستم، عالم خود را به صفر می بینم) ... و از هر چار سو به نُه شَمیرَد (و با در نظر گرفتن آن صفر شمارشم از هر چهار سوی به نه ختم میگردد) ...
عصای من بر آن بیست و دو پیرَد (عصای من بسان خدای بیست و پیر باشد) ... و آن زمان مکانی نبدیرَد (و آن عصا را هیچ زمان مکان و فضا و زمان نمیتوان تعریف نمودن و هیچ دستی نتواند بر آن تسلط یابد) ... و آن نظاره بر پِران بِدیرَد(و آن بر آن پیران همواره نظارت دارد) ... و هر پیر ز هر یک به جُدیرَد(و هر پیر از دیگری به جدا باشد) ... و هر کدام زِ دیگر نخبیرَد (و هر کدام از آن پیران از دیگری خبر ندارد) ... و آن عصا نه زیرَد (و آن عصا همواره بسان خدا یا شاه و یا سرور و مدیری بر سر آن پیران باشد و همه به آن اعتماد دارند و آن عصا محافظ بیست و دو پیر خود باشد به همواره) ... و یک پیر سه تَک را به مُدیرَد (و هر پیر مدیریت سه نوع عالم جدا از هم را به عهده داشته باشد)... و آن دو تَک رو نزد خود ندیرَد (و دو تا از آن دو نوع عالم نزد پیر از برای کمک باشند که آنان را در وقت مناسب تواند تعریف نماید) ... و آن عصا که سه تکا نظیرَد(نظاره نمایَد) ... و آن نظارتش رو کس ندیرَد (قدرت نظارت و مدیریت آن عصا دست هیچکس نیست به غیر از خود عصا) ... و آن خطای پیر اصلاح کیرد ... و آن به قادر مطلق پیرَد ... و پیرش آن رو تکیه گاه دیرَد ... و آن پیر تکی را به دَریرَد (آن پیر وارد یکی از تک های خود میگردد که عالم و دنیایی باشد که جزو قلمرو اوست) ... و عالمش او را دری ندیرَد ... و آن بسان رازی خودآویرَد (و ورود آن پیر بدرون آن تک عالم رازی به نهان از برای همه باشد و خود پیر نیز از آن راز خبر نداشته باشد و فقط به فقط آن عصا است که آگاه به راز ورود باشد)... و آن تنش به فرزادی اسیرَد(و تن خاکی آن پیر را نام فرزاد باشد و آن در دنیای خویشتن همچون اسیری باشد) ... و آن ردای خود رنگ ندیرد(و آن فرزاد را ردایی باشد که رنگ ردا مشخص نیست و منظور از ردا همان جامه باشد) ... و مَنِ فرزاد نام روی زمیبَد(و مَنیت نام فرزاد روی زمین است) ... که عالمِ پِرَم فرفره دیرَد(و عالم خود را بسان فرفره ای بیند ... و سنجاق خودا وسط نگیرَد ...(و آن وسط فرفره سنجاقی باشد که فرزاد به سنجاق چنان نگریستن) ... و فرفره هنو به چرخ نیرَد(و فرفره هنوز ثابت بوده و چرخش آن آغاز نگردیده است و آن فرفره نچرخ بسان علامت "پلاس" یا صلیب است) ...و کیهان به او سنجاقکِ دیرَد(و کیهان با این عظمت به آن سنجاق یا سوزن وسط فرفره مانَد) ... و آن فضای کیهان به وسیبَد(و فضای کیهان به وسعت بُد)...که راز عالمش کسی ندیرَد (که راز دنیایش را کسی ندارد)...و آن از هر سو به نُه سمیرَد (و آن از هر سوی به نه آسمان ختم شود)...و آن اسما چون صلیب پیرَد (و آن آسمان ها بر گِرد کیهان همچون صلیب باشند و آن علامت "پلا" یا "+" است)... و آن زِ چار سو نُه طبق آرَد(و آن از هر کدام از آن چهار جهت نه طبقه آسمان باشد) ... و کیهان خودا آن دهمی دَد (که مرکز آن چهار جهت که هر کدام دارای نه آسمان باشند کیهان ماست که آن را با عدد ده محاسبه می نماید) ... که از هر چار سو به ده شمیرَد (و از هر هر چهار جهت می توان با شمارش آسمان ها به عدد دهمی رسید که کیهان ما آن باشد) ... و از دیدِ خودَش به صِفر بینَد (و من بدلیل اینکه اکنون هنگام نگارش این ابیات در این کیهان هستم، عالم خود را به صفر می بینم) ... و از هر چار سو به نُه شَمیرَد (و با در نظر گرفتن آن صفر شمارشم از هر چهار سوی به نه ختم میگردد) ...
عصای من بر آن بیست و دو پیرَد...و آن زمان مکانی نبدیرَد...و آن نظاره بر پِران بِدیرَد...و هر پیر ز هر یک به جُدیرَد...و هر کدام زِ دیگر نخبیرَد...و آن عصا نه زیرَد...و یک پیر سه تَک را به مُدیرَد...و آن دو تَک رو نزد خود ندیرَد...و آن عصا که سه تکا نظیرَد...و آن نظارتش رو کس ندیرَد...و آن خطای پیر اصلاح کیرد...و آن به قادر مطلق پیرَد...و پیرش آن رو تکیه گاه دیرَد... و آن پیر تکی را به دَریرَد (به وَریرَد)...و عالمش او را دری ندیرَد...و آن بسان رازی خودآویرَد...و آن تنش به فرزادی اسیرَد ... و آن ردای خود رنگ ندیرد ... و مَنِ فرزاد نام روی زمیبَد ... که عالمِ پِرَم فرفره دیرَد ... و سنجاق خودا وسط اًگیرَد ...و فرفره هنو به چرخ نیرَد...و کیهَن به او سنجاقکِ دیرَد...و آن فضای کیهَن به وسیبَد...که راز عالمش کسی ندیرَد...و آن از هر سو به نُه سمیرَد...و آن اسما چون صلیب پیرَد... و آن زِ چار سو نُه طبق آرَد ... و کیهان خودا آن دهمی دَد ... که از هر چار سو به ده شمیرَد ... و از دیدِ خودَش به صِفر بینَد ... و از هر چار سو به نُه شَمیرَد ... و من خودا به منظومه بدینم ... که آن مهر ستاره شمس دینم ... و آن شمس خودا به مرکزینم ... و آن بسان مهمان به زمینم ... و آن مهرَ به اهرُمن نو دینَم ... که ما قبل مرا به ساحلینَ ... و آن ساحل قو به سیزَ بینه ... و ما بعد مرا به زارسینَ ... و آن زمینه را بنفش دیده ... و آن ساحل قو خاکستریده... و ساحل پُر از آن قوی سپیده ... و من هدای آن پیرِ نبیده ... که آن ردای پِر طوسی دیده ... و آن بسان آن یاس سپیده ... که آن نقشی از آن بیاض بیده ...و آن جامی به مرکزِ جمیدَه ... و سنجاقی بر آن پرواز کیده ... و آن سنجاقم هما نزیده ... و آن چو اژده ای قبلَ خوریدَه ...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی