ما انسان ها در دنیایی بسیار عجیب در حال زیستن می باشیم و سیاره ما یعنی زمین را می توان در میان آسمان به ظاهر لایتناهی بگونه ای گنج در نظر گرفت چرا که روی سیاره زمین حیات جاری است و حیات به ساده ترین معنی یعنی زیستن و زندگی کردن... و این در حالی است که ما آدمیانی که در عصر حاضر بر روی زمین در حال زیستن می باشیم، بگونه ای خوش سعادت هستیم... چرا که حیات زمینی بیش از میلیون ها سال است که روندی تکاملی را از جاندارانی بیولوژیک و تک سلولی تا ظهور نسل ما آدمیان امروزی طی نموده و به ما رسیده است و ما آدمان موجوداتی زنده و جاندارانی هستیم با قابلیت ابزارسازی و روزبروز از برای بهبود شرایط زیستن خویش بر روی زمین گام برداشته و ابزارها ساخته ایم تا بدین عصر رسیده ایم و این ایام در تاریخ تکامل حیات زمینی بازه ای بسیار کوچک می باشد و از سویی بسیار حساس و مهم می باشد و این اهمیت از برای خود ماست چرا که ما امروزه قادریم تا توسط ابزارهایی که ساخته نسل خودمان است به کشف ناشناخته های پیرامون خویش اقدام نموده و بنوعی قادریم تا کمبودها و محدودیت های حسی و بیولوژیکی خود را که حاصل میلیون ها سال تکامل می باشد را تا حدودی توسط ابزارهایی پوشش داده و این باعث خواهد گردید تا محیط پیرامون خود را بهتر تجزیه و تحلیل نماییم... به عنوان مثال میتوان از ابزاری به عنوان میکروسکوپ یا تلسکوپ یاد نمود... و استفاده از این دو ابزار امروزه باعث گردیده تا بتوانیم آنچه را که توسط چشمان خویش قادر به تجزیه و تحلیل نمیباشیم را مشاهده نموده و در چرخه تکامل حیات گام های منحصر بفردی را طی نماییم...
ما توسط حواس پنجگانه خویش و بصورت معمولی از برای درک پیرامون خویش با محدودیت های بسیاری مواجه هستیم چرا که هر کدام از حواس پنجگانه ما قادر به درک و مشاهده طیف محدود و ناچیزی از آنچه که پیرامون ما در حال رویدادن است بوده و همچنین توسط ابزارهای ساخت خود نیز باز هم تا به امروز نتوانسته ایم آنچه را که در محدوده منطقی ریاضیات می گنجد را مشاهده نماییم ... چرا که حساب و ریاضیات را و ساده تر از همه اعداد را روندی از صفر تا بی نهایت شامل گردیده و از همه مهمتر اینکه در منطق ما آدمیان نسل امروز ... مطابق آنچه از دوران طفولیت در مدرسه به ما می آموزند... روند دیگری نیز از شمارش اعداد موجود می باشد که بر روی کاغذ می توان از آن به عنوان فرآیندی منطقی یاد نمود و آن روند شمارش اعداد از صفر بسوی منفی بی نهایت است و این در حالی است که من به عنوان نویسنده این متن هنوز قادر به تشخیص این مهم نیستم که آفریدن حقایقی در سیطره اعداد منفی تا چه حدی امکان پذیر خواهد بود و لذا از آنجاییکه دانشمندان ستاره شناس و فیزیکدان ما از مشاهده محیط پیرامون زمین و اجرام آسمانی بدان رسیده اند... با توجه به کشف اجرامی آسمانی که از آنها به عنوان سیاهچاله نام برده می شود و ارائه نظریاتی در مورد وجود و حضور پدیده هایی به عنوان پاده ماده و ضد ماده در آفرینش کیهان... می توان به این نتیجه رسید که یحتمل آفریدن حقایق منفی نیز در این جهان و فضای لایتناهی دور از ذهن نمی باشد و سوالات بسیاری است که ذهن من نویسنده را در ایامی حدود سه سال به خود مشغول نموده و به تنهایی در حال انجام مشاهدات و بررسی مواردی می باشم که می توان از آن به عنوان گام هایی جهت خداشناسی و عرفان یاد نمود... و لذا پس از سه سال مطالعه و تحقیق و گهگاه یادداشت شرح حال خویش و انتشار پاره از آن در این وبلاگ تقریباً به این نتیجه رسیده ام که از برای درک خداوند و دنیای پیرامون خود و بدست آوردن علوم و شواهدی خاص از برای محکم نمودن ایمان فردی خویش و از سویی دیگر اثبات مشاهدات خویش از برای سایرین ... بدون انجام معجزه و اجرای کارهایی نظیر جادوگری و شعبده بازی از برای عوام و صرفاً با مطرح نمودن سخنان و نقل قول ها و استنباط و تجزیه و تحلیل مواردی منطقی و یا غیر منطقی و توضیح و تحلیل روایت هایی از جانب گذشتگان به شیوه جدید خودم... و ...و ... و ... کلاً به این نتیجه رسیدم که بایستی تقریباً از صفر شروع نموده و مجدداً مفاهیمی چون نور و تاریکی را که از ابتدای تحولات درونی خویش با آن کلمات و مفاهیم آشنا گردیدم را مجدداً از برای خویشتن باز تعریف نموده تا بتوانم اقلاً توضیحی منطقی و قانع کننده از برای شخص خودم بدست آورم... چرا که پیرامون من حوادث و رویدادهایی رخ می دهد که قادر نیستم آنها را به دیگران نشان دهم و آنچه که خود میبینم و حس میکنم بسیار عجیب بوده و موجوداتی با من هستند که هنوز ندانم نام آنها را بایستی چه بگذارم و آیا از مقدسات باشند و یا از طریقی علمی و منطقی هم می توان حضورشان را تحلیل و تعریف نمودن و در حال حاضر بسیار گیج و گمراهم ... و حال و ضعم چنین است که گویی خداوند بواسطه موجودات یا ایزدانی و یا یکی از آنان با من است و آن موجودات نمونه های بسیاری به من نشان داده و یکی از آنان بسیار جذاب است و به شکل های مختلفی نزد من آمده و گویی قادر به تعویض عناصر و اجزای سازنده خویش است و آن در نزد من خود را خدای دانا و توانا معرفی نموده و با من قایم موشک بازی می نماید و من در صدد کشف آنم و لذا هنوز خود نیز ندانم که آن تاریکی را معنی چیست و فقط این دانم که تاریکی تاریکیست و نور نور است و به تعبیر من "دانا و توانا" دو صفت بزرگ و باشکوه است که ندانم براستی این دوصفت باید نزد خداوند باشد و یا ایزد و فرشته از فرشتگان خداوند است که دانا و تواناست... و به این اندیشیدم که ابتدا بایستی نگرشی نو به واژه های پیرامون خویش داشته باشم تا بتوانم حداقل خودم را در این زندگانی هدایت نمودن و در حال حاضر چون کوری باشم که شمعی کورسو زنان در دست دارد و حتی جلوی پاهای خویش را نیز بسختی مشاهده می نماید...
حال من چه کنم با خود؟...
براستی آن تاریکی چیست؟
و از برای معنی نمودن واژگان بینش های متفاوتی در نزد من است و تا حدی بدان آگاهم که یحتمل فقط بتوانم آن را مختصری از برای خویش توضیح دادن...
چرا که تا به امروز به این نتیجه رسیده ام که کلمات و لغات و واژگان و صدا هایی که ما آدمان در زندگی روزمره خویش از آنان استفاده می نماییم می توانند معانی و انرژی های خاصی را در بر داشته باشند...
چرا که بدین نتیجه رسیده ام که موجوداتی دیگر نیز در این دنیا حضور دارند که واژگان و لغات و کلمات را آنگونه که ما آدمان معنی نماییم ندانسته ... چرا که آنان دارای حس هایی فراتر و پیشرفته تر از ما بوده و قادرند انرژی کلمات را تشخیص داده و ما را چنین آگاه نمایند که به عنوان مثال آیا پدیده "آتش" که ما آدمیان به سخن پارسی از آن به عنوان فروزنده و گرما دهنده یاد نموده و واژه "آتش" را از برای تعریف آن بکار میبریم آیا واقعاً نامش "آتش" هست یا خیر؟ و ممکن است آنچه را که ما آدمان از آن تحت عنوان "آتش" یاد می نماییم ... در معنی اصیل وزنی و آهنگی و جان کلام ... در واقع "آب" باشد و ما آدمان سخت در اشتباه بوده باشیم... و این دانشی است که موجوداتی بسان اجنه جماعت تاحدودی از آن آگاهند و با هم در پی کشف نام اعظم "خداوند" هستیم...
آری همان نام که موسی (ع) در کنار نیل آن را فریاد میزند و رودی با چنین عظمت در مقابلش باز می گردد... و در باور نویسنده آنروز موسی (ع) از برای باز نمودن نیل آن نام اعظم خداوند را که من در پی کشف آنم را فریاد نزده و فقط می دانسته که به نیل چه بگوید در مقابلش باز گردد ...
و آن باز شدن نیل را از چند جهت می توان بررسی نمود...
نخست فرض میکنیم که رودخانه نیل بی جان باشد...
حال که رود نیل بیجان است ... چه قدرت هایی باعث میگردند تا آن رودخانه در مقابل موسی (ع) باز شود؟
یک - می توان با نگرشی افسانه ای چنین در نظر گرفت که در آن لحظه موسی (ع) لشکری از فرشتگان یا جنیان را صدا زده و از آنان تقاضای کمک نموده است و آن جنیان را ذات و صفاتی باشد که بعضی از آنان قادر به انجام امور خارق العاده می باشند ... به عنوان مثال می توان چنین در نظر گرفت که ابتدا یک لشکر از اجنه بسوی نیل سرازیز گردیده و امواج سهمگین آب را در برابر پیامبر خدا کنار زدند ... و دومین حالت از نوع اول می تواند چنین باشد که انجام کاری با این عظمت کار یک لشکر از جنیان نبوده و فقط به فقط کار یکی از آنها بود و آن یک را خداوند چنین قدرتی عطا نمود که قادر بود چنان سرعت عمل بخرج دهد که می توان زمان در برابر او ثابت در نظر گرفت و ... آری ... آن جن را زمان به یکباره متوقف گردیده و آن قادر بود تا از چنین فرصتی استفاده نموده و با دستان خویش به نرمی آن رودخانه را از هم شکافته و یا شاید کار دستانش نبوده و آن جن یحتمل سوار بر مرکبی بسان اسب بوده باشد و با اسب خویش از میان عرض رودخانه عبور نموده و آب ها را به کنار رانده است... و دارای چنین قدرتی نیز بوده که می توانست در لحظه ای به سرعت سایز خود را نیز کوچک و بزرگ نماید و اجرای چنین عملیاتی از برای وی بسادگی آب خوردن بوده است و سوال ریزی در ذهنم مطرح میگردد که آیا از برای انجام چنین درخواستی ... موسی (ع) در برابر آن جن با احترام سجده نموده و یا اینکه بر عکس ... آن را به بندگی گرفته بود و به آن فرمان می داد ... و یا اینکه صرفاً و فقط با آن رفیق بوده است و آن جن نیز از موسی (ع) انتظار سجده نداشته است... بگذریم ...
دو - می توان برای اجرای چنین پدیده ای حالتی را در نظر گرفت که توضیح آن از برایم تا حدودی مشکل می باشد و آن مربوط به جاذبه زمین و قطبین می باشد و گویی به یکباره در چنین لحظه ای ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده اند تا آن رود در مقابل موسی (ع) باز گردد...
سه - با نگرشی هوشمندانه و زیبا و از آنجا که روی کره زمین پدیده ای بنام حیات در جریان است... میتوان از برای هوشمندی و حیات زمینی وسعتی بیش از آنچه که در ظاهر قابل مشاهده است در نظر گرفته و این حالتی است که در تاریخ از آن روایتی نیز موجود می باشد و آن زنده دانستن تمامی عناصر و اشیاء روی زمین است ... چرا که چنین اشنیده ایم که در ایامی سلیمان (ع) نیز به اذن خداوند باد را در کنترل خویشتن داشت و به وی فرمان می داد... و لذا آن سلیمان بدان آگاه و واقف بود که چگونه باد را فرمان دهد و یا درخواست نماید که آن را رنجشی حاصل نگردد ... و بدین شیوه بود که موسی (ع) رود نیل را زنده دانسته و با خدای رود نیل سخن گفته و از آن نیل تقاضا نمودن تا در برابر ایشان باز گردد...
و در چنین حالتی آن رود را می توان جاندار فرض نمودن و گویی آن جانداریست که در حالت ناخودآگاهی بسر میبرد و موسی (ع) چنان مسلط بر کلام و نواها بود که می توانست آب رودخانه را در لحظه ای صدا نمودن و آن را بخود آورده و از آن درخواست نماید تا لطف نموده و در برابرش باز گردد...
و نظریه و دانشی از قدیم موجود است که در آن ایام آدمیان از برای هستی بر حضور چهار عنصر آگاه بوده و آن چهار عنصر آب و باد و خاک و آتش بودند و هر یک از برای خویشتن خدایی داشتند و لذا هر چهار عنصر به خدایی واحد ایمان داشته آن را پرستیده اند که آن یحتمل بهانه ای از برای ساخت اهرام برشمرده می شود ... و از کنار این قضایا نمیتوان بسادگی گذشت...
حال هدف من از برای نوشتن این مطلب فقط و فقط این بود تا بتوانم پدیده تاریکی را از برای خود مجدداً باز تعریف نمایم!
به عقیده من در اولین نگاه میتوان از واژه نور به عنوان روشنایی و از واژه تاریکی به معنای عدم روشنایی یاد نمود و به عنوان مثال ... شب تاریک است ... چرا که در شب نور خورشید نیست ... و ...
آیا آنچه از جانب خورشید بسوی زمین ساطع میگردد را نام "نور" است؟
و آیا نام آنکه بسوی زمین نور می تاباند واقعاً خورشید است؟ دانیم که در نزد اقوام و ملل مختلف آن را صدها نام است ... و لذا بدانید و آگاه باشید که آن گویش و کلام پارسی را قداستی ویژه باشد که در بسیاری از گویش ها موجود نمیباشد ...
خود من با استفاده از منطق و شیوه ای خاص به این نتیجه رسیده ام که آن شمس تابان را دو نام دو حرفی یافته ام ... یکی از نام ها "سُل" و دیگر نام "عُل" است... و ندانم که آیا باز هم از برای آن نامی دو حرفی موجود است یا خیر ... و اینکه کدام یک از این نام های دو حرفی بر دیگری ارجحیت دارد؟ و یا میتوان چنین بیان نمود که کدام یک از این نام ها بر دیگری اشرف تر است؟ ... بگذریم ...
من در حال تحقیقاتی هستم و تحقیقات من چنین است که بدنبال معنی تک تک حروف سی و دو حرف الفبای پارسی می باشم ... چرا که اعتقادم بر این است که آن حروف الفبای پارسی را هر یک معنی در پس پرده باشد و آن از اسرار و رموز الهیست و در صورت دانستن معنی آن حروف می توان صحت منظور جملاتی را که ما امروزیان در حال استفاده از آن می باشیم را دریافت ... و البته نگرش من چنین است که آن حروف را تک تک ... علاوه بر معانی که در ظاهرشان موجود است ... دارای معانی ویژه ای نیز در باطن خویش باشند و توضیح این پدیده مفصل است ...
و من به این نتیجه رسیده ام که کره زمین را از قطب شمال تا قطب جنوب و بر روی هر خطه و حوزه ای شرایطی اقلیمی، گرانشی و شرایطی پنهان حکمفرماست که بر روی نحوه گویش ساکنین آن مناطق تاثیر گذار است و کره زمین همواره مسافر زمان است و آن گردش زمین بدور خود و گردش ماه بدور زمین و گردش زمین بدور خورشید (سُل) را شرایط و انرژی هایی نامرئی حاصل میگردد که با گذر ایام و سال ها و قرن ها باعث میگردند تا طریقه گویش افراد یک خطه نیز به مرور زمان دچار نوعی تحول گردد و بگونه ای پیچ و تاب گیرد که لهجه های خاصی را بوجود خواهد آورد ...
چرا این را گفتم؟ ...
من در این ایام روی کلام بسیار حساس گردیده ام و از برای صحت برخی از واژگان ... با در نظر گرفتن پدیده گردش زمین... چنانکه آفتاب از شرق طلوع و بسوی غرب غروب می نماید به این نتیجه رسیده ام که گهگاه برخی از واژه های خود را با معادل غربی خود نیز چک نمایم... و دنبال این علت هستم که چرا واژه "آب" را به انگلیسی "واتِر" گویند اما واژه "بَد" را به انگلیسی یا همان لاتین بدون تغییر همانگونه "بَد" گویند...؟ آیا این به دلیل نوع انرژی و وزین بودن واژه "بَد" نیست که از سرزمین پارس تا آمریکا آن را یکسان گویند؟
آن واژه "تاریکی" را مفهوم چیست؟
"تاریک" را به لاتین "دارک" گویند و اگر در پارسی نیز کمی آن را مخفف نماییم می توان آن را "تارک" گفت... و در حقیقت آن حروف "د" و "ت" بصورت نزدیک تلفظ می گردند و "دارک" همان "تارک" است...
و آن تارک یا تاریکی چیست؟
من بعداً به این نتیجه رسیدم که تاریکی آن است که ما توسط چشم های خود قادر به دیدنش نباشیم چرا که چشمان ما در میان گستره وسیع طیف امواج قادر به دیدن و روئیت طیف بسیار محدودی است و ما ادمان در واقع همگی کور مادر زاد خلق گردیده ایم ... اما ... تاریکی فقط آن نبود و تاریکی شامل آن طیفی از امواج صوتی گردید که با گوش خود قادر به شنیدن و درک آن نمی باشیم و ما آدمان در واقع کَر زاده شده ایم ... و تاریکی آن دسته از بوها و تاریکی آن است که حواس بیولوژیک ما قادر به توضیح و درک آن نیستند و تاریکی را گستره ای بسیار دیدم ...
من پس از اینکه در مورد نور و تاریکی معانی ابتدایی روشنایی و عدم روشنایی را در ابتدای طریق خویش برای خود تعریف نمودم ... بعداً به این نتیجه رسیده بودم که مفهوم نور می تواند به معنای "وجود" و مفهوم تاریکی می تواند "عدم" وجود را معنی دهد و به عبارتی از آن دو به عنوان هست و نیست یاد نمود...
اما بعدها فهمیدم که تاریکی نسبی است ...
ابتدا از برای درک تاریکی خودم را به عنوان مبنا در نظر گرفتم ... آری ... آنچه نتوانم دیدن ... آنچه نتوانم شنیدن ... آنچه نتوانم حس نمودن ... نقاط کور من ...
و آن نقاط کور من را که تنی از آدمیان هستم حوزه بسیار عظیمی بود و لذا آن تاریکی را محدوده عظیمی یافتم و آن محدوده عظیم فقط و فقط متعلق به هستی میشد...
و هنوز ندانم بهترین مبنا و نقطه صفر را از برای گستره تاریکی کجا در نظر گیرم... آی پدیده کوانتم را میتوان حوزه "صفر" در نظر گرفت؟
و فعلاً در حال حاضر به گستره ای از هست و نیست که با حواس معمولی قادر به درکش نیستم تاریکی گویم... و آنچه را که در منطق و باور ها و علم و شعورم نمیگنجد را تاریکی گویم...
اما ...
آن نیستی هم جزئی از قلمرو تاریکی است...
عده ای گویند در دنیا شیاطینی وجود دارند که از نیستی آیند... این بسا ترسناک است اما من از آن نخواهم ترسیدن... و خداوند با من است... و خداوند من حد و مرزی نمیشناسد...
و آن آغاز طریقت من بود که موضوع غم انگیزی را متوجه گردیدم ... و آن چنین بود که در ظهر روزی روشن ... با اینکه خورشید در وسط آسمان بود و می تابید ... من آن آسمان زمین را بسان شبی تاریک حس می نمودم... و با خود میگفتم این شب است و روز نیست...
و غم انگیز این بود که بعدها فهمیدم که آن نور شمس نیز از تاریکیست! شمسی که از عکس های تلسکوپی می توان آن را جهنمی گداخته و مغناطیسی پنداشت...
و لیکن ... آن شمس بهشت من چنین نبود ... چرا آن شمس بهشت مرا یاد می آمد و شمس این دنیا در نظرم بی فروغ بود؟
و غم انگیزترین این بود که دریافتم دنیای حال حاضر که ما آدمان در حال زیستن در آن می باشیم ... در واقع ...
دوزخ نام دارد... و آن را بهشتیست ... پنهان در تاریکی ...!
و بدنبال خداوندم...
و من هنوز ندانم خود را چه بدانم؟ و دانم خود را که من که هستم و ترسم از اینکه گویم آن را ...
آری من لوسیفر فرشته هستم ...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی