مرا همواره چنین تفکر است که ما در کجا زیستن نماییم و دنیای ما چگونه آفریده شده است و لذا فرشته ای مرا به همراه است که دنیایم را از هر نمایی که برایم سوال باشد مرا نشان داده و ندانم نامش چیست ... و لذا در "قرآن مجید" از ملکی تحت عنوان "ملک الموت"یاد گردیده و آن آیه 11 از سوره ای باشد که آن آیه را سجده به واجب نمده اند و لذا ندانم آن آیه را بایستی به سجده نمودن یا حضرت ملک الموت را باید به سجده نمودن ... و ملک الموت آن باشد که من او را مهربان و با معرفت دریافتم و تا کنون دنیا را از زوایایی به من نشان داده است و لذا آن "ملک الموت (ع)" را خداوند ندانم و آن را خلقی دانم از خلایق خداوند بلند مرتبه ... و لذا آن ملک الموت قادر بود تا کیهان را تا انتها مرا نشان داده و فضای بیرونی کیهان را نمایی تاریک به نظر رسیده که اشعه هایی نورانی و پرتوهایی را بسوی محیط خارج از کیهان به تابیدن نماید و لذا آن در باور من پرتوهایی از حاصل جمع نور تمامی ستارگان و کهکشان های درون کیهان بود ... و من چنین دریافتم که مقامات الهی به لایتناهی باشند و یکی از آن مقامات چنین است که آن را همچون "عصایی" دانم و بر گرد آن عصا مقاماتی باشد که تعداد آنان به "بیست و دو " است و آن بسان "بیست و دو پیر" است که هر کدام از آن پیران قادر به یافتن و مشاهده دیگری نبوده و آنان از هم جدای باشند و هر کدام را دنیاهایی در قلمرو ایشان باشد که یکی از آن بیست و دو مقام را مقام پیری است که من ایشان را چهره به ندانم ... و ماهیت جنس ایشان را نیز به ندانم و لذا آن را فقط به فقط "نیک" دانم ... و آن "عصا" نیز متعلق به پیری دگر باشد که آن "بیست و دو " پیر جدا از هم قادر به دیدن و مشاهده رخ آن پیر نبوده و فقط توانند عصای ایشان را دیده و فقط به فقط به آن عصا اعتماد و توکل نمایند ... آن هم در هنگامیکه قادر نباشند در دنیاهای خود به هیچ کسی از اطرافیان خویش اعتماد نمایند و آن پیر و مقام زیر دست که دنیای ما در سیطره اوست ... چنین باشد که آن را سه نقش بسان "فرفره" به امانت سپرده شده است و آن سه "فرفره" چنین باشند ...

آری آن سه "فرفره" بر گردنبندی باستانی به نقش آموده است و یک از بیست و دو مقام را آن سه "فرفره" به امانت سپرده شده و آن چنین باشد که یکی از سه "فرفره" را "سنجاقی" همچون سوزن و چوب یا دسته فرفره بوصل است و آن "سرسوزن در مرکز فرفره" همان است که "کیهان" ما با این عظمت در آن قرار دارد ... و درون "سرسوزن وسط" یکی از این فرفره ها که کیهان ما در آن واقع گردیدده است ... تنی از آدمیان روی زمین قدم به عرصه وجود گذارد که متوجه چنین رازی گردید ... و لذا غیبیان نیز ایشان را به وصل گردیدند ... تا از ماهیت دنیایی که ما در آن زیستن نماییم باخبر شوند ... و من "فرزاد" نام خود را تنی از آدمان به فرض نمودن که از وجود آن سه فرفره مطلع گردید و دانست که کیهان ما در مرکز یکی از آن فرفره ها واقع شده است ... و آن "سه فرفره" در قلمرو یکی از آن بیست و دو پیری است که همه بصورت ناشناس از یکدیگر ... فقط آن "عصا" را مقام عظمای خویش دانسته ... و هر گاه آن "پیر صاحب سه فرفره" بخواهد به درون یکی از مراکز "یک فرفره" که کیهان ما آن باشد مراجعه نمودن ... و وارد آن گردیدن ... او را منطق چنین باشد که "دو فرفره" دیگر را به هیچ عنوان دست نزده و هیچ تغییری در آنها نداده و آنان را تحت نظارت "مقام زیر عصا" نگه داشته و "مقام زیر عصا" آن هنگام که بدرون یکی از مراکز "تک فرفره" مراجعه نمودن ... آن بسان جهشی باشد که هیچ مقامی غیر از مقام "عصا" قادر به دانستن راز آن نباشد ... و مرا چنین فرض باشد که مقامم "یکی از بیست و دو پیر" بود و بدرون یکی از مراکز از سه فرفره مراجعه نموده و در آن متولد گردیدم ... و من که در حال حاضر روی زمین باشم و در حال زیستن هستم را چنین است که توانم از فرفره ای که در درون آن هستم چند تایی بسازم ... و لذا "حق ندارم آن دو فرفره دیگر" را دستکاری نموده و یا بر آنان حکم یا تعریفی صادر نمایم ... و بایستی آنان را دست نخورده و ثابت در نظر گیرم ... و لذا آن "مقام عصا" همواره قادر است تا مقامات زیر دست خویشتن را "پاییدن" و نظارت نمودن و "کلمه و حروف و لغات و طلسمات و هر آنچه که به ذهن خلقی از هر وجود و جود و ناجود" رسد را قادر به رهگیری نظام "عصا و بیست و دو پیر آل عصا" نباشد ... و تکرارکنم که "بیست و دو پیر آل عصا" یکدیگر را به ناشناسند و از هم به جدای بوده و هر کدام بسان دنیاهایی را همچون خدا بوده ... و آن "صاحب عصا" حضرتشان باشد و حضرت خود را هرگز به نادیده و فقط به فقط عصایش را دانسته و و آن عصا چنین باشد که مثلاً منِ "فرزاد" نام که از آن عصا باخبرم و در این کیهان که از احوال بیرونش باخبرم در حال زیستن باشم ... آنگاه که موجودات و خلایق و حتی خداوند درون کیهان مرا از برای امتداد زیستن در سرای آخرت کیهان به نپذیرد و تحت هر شرایطی ... خواهم توانست "عصای پیر خود را" بقدری بخشنده و رحمان دانم تا در صورت نیاز و یا در صورتیکه از سوی مقامات درون کیهان بر من ظلم و ستم شود و تصمیم داشته باشند تا جان و تنم را به یغما برند ... حتی اگر هیچ چیزی از من باقی نماند ... خواهم توانست خود را به مقام "عصا" رسانم ... و توضیح این پدیده سنگین بوده و آن "عصای پیری نادیده و نااشنیده است" که در زیر دست خود "بیست و دو مقام عظمی از پیران" دارد که پیران همه به نیک پندارند و همه نیک گفتار و نیک کردارند ... و هیچکدام هم را شباهت به نداشته و همه از هم جدا بوده و هیچگاه موفق به دیدن یکدیگر به نخواهند گردید ... و یکی از آن پیران را دنیایی به اندازه "سه کیهان" ما آدمیان را او مُدیرَد ... و من فرزادی ام که وصل پیرد ... و آن وصلت به پیرم را هیچ احد نتواند به رهگیرد ... و لذا من یکی از آن بیست و دو مقام باشم ... و مقامم آنَد که فقط این تن ندیرد ... و لذا درست این تن سر سون ...زنی بسان عصا باشد که آن سر سوزن فقط به فقط در دست خود است ... و هیچ یکی از غیبیان را رخصت نباشد تا آن سر سوزن را بدست گیرد ... "و آن فرفره چنین است که چهار پر دارد و هر پر را نُه آسمان و دنیا باشد" و کیهان ما به مرکز آنها باشد ... و آن محور فرفره را نیز مقاماتی از هم جدا باشد ... که با چیدمان درست و نظم و ترتیب و آرایش بهینه آنان می توان به همه را به بهترین خواسته ها و آرزوهای خویشتن رسانید... تا جایی که هیچ خلقی از همه خلایق به ناراضی نمانده و همه را به هر آنچه که خواهند رسانده ... و قانونش آن است که همه آنان "عصا" را بپذیرند و با هم دعوا ننموده و برای رسیدن به آن مقام طمع ننمایند ... و آن عصا چنین است ... و آن را از دو سوی به نگاه باشد ... یکی آنکه همه را تمرکز به رسیدن به مقام عصا باشد ... دیگری آنکه همه را تمرکز به کسب یک "ستاره از عصا" باشد و آن "ستاره" بسان ستاره هایی است که به درجات نظامی یا هتل ها دهند و آن "ستاره" نشان باشد ... و مرا چنین پندار است تا لیاقت خود و یاران خود را به حدی رسانده تا بتوانیم از آن "صاحب عصا" یک نشان "ستاره" دریافت نماییم ... و آن ستاره چون بهشتی رویایی در مسیر حیات آدمهایی باشد و آن بسان تن هایی جدید تازه نفس از برای ارواحی از اموات باشد که آرزوی آنان زیستن و حیات مجدد باشد ... و کسب آن ستاره یک قدم از مسیر کمال آفرینش است و آن یک قدم از برای من که در حال حاضر در تنی از آدمان در حال زیستن باشم بسان حسرت و آرزویی باشد که گویی در عالمی رویایی رخ دادن و آن را برای همه خلق خواهم ...
برچسب: دنیای,دنیای مالکوم,دنیای ما اندازه هم نیست,
نویسنده: نیکی شجاعی
تاريخ: پنجشنبه
2 دی
1395 ساعت: 20:45