امروزه در مقدسات و عرفان مفاهیمی چون لازمان و لامکان تعریف می گردند که من چندین بار سعی نموده آنان را تجسم نمایم و لذا آن دارای مفاهیمی باشد که کمی پیچیده است و لذا بنابر تجربیات خویشتن به این نتیجه رسیدم که با استفاده از دانش هجی کلام که خداوند متعال به من عنایت فرموده است ... این دو واژه را اندکی بررسی نمایم ... و واژه "لازمان" از دو واژه "لا" و "زمان" تشکیل گردیده که آن واژه "لا" را بنابر برداشت و گویشی که یکی از اجنه دارد و آن را مرامی "لودگی منش" باشد می توان مخفف واژه "لامپ" ترجمه نمود و آن "لازمان" یعنی "لامپ زمان" که یکی از معانی آن "خورشید" باشد که باعث ایجاد پدیده "وقت و زمان" در این منطقه از کیهان میگردد ... و لذا واژه "لا" را می توان به تعبیری "میانه" یا "وسط" زمان عنوان نمود... و مقصود خود را با ذکر این جمله بیان می نمایم ... مثلاً "این برگه رو بذار لا دفترت" و از سویی دیگر بنابر اصالت عربی این واژه می توان "لازمان" را "بدون زمان" یا "بی وقتی" تعبیر نمودن ... و این یعنی منطقه ای که در آن وقت از حرکت باز می ایستد ... و بنابراین زیستن در چنین منطقه ای نمیتواند معنا دهد و لذا من نوعی اگر در لازمان زیستن نمایم گویی همچون "بتی" مانم ... و "لازمان" به عبارتی با در نظر گرفتن واژه "زُم" به عنوان مخفف "زمرد" که دارای رنگی "سبز" باشد چنین معنی داده که گویی "نور یا رنگ سبز" را از مجموعه ای "کسر" نماییم و با در نظر گرفتن " خورشید" که در مرکز منظومه باعث ایجاد پدیده "زمان" گردیده است و با در نظر گرفتن تابش نور "سپید" آن و این واقعیت که نور سپید از سه نور اصلی "سبز و آبی و قرمز" تشکیل گردیده است ... آیا می توان چنین نتیجه گیری نمود که اگر "تابش نور سبز" را از تابش خورشید کسر نماییم ... بنوعی بر پدیده "وقت و زمان" منظومه اثر گذارده و یا باعث توقف آن گردیده ایم؟ و دانم که در چنین حالتی "شمس ما" با نور "بنفش" خواهد تابیدن ... و لذا واژه "زُمان" را معنی "دو یا چند زُم" باشد ... و "زَم" را معنی "یخ یا قطب" نیز باشد و "زَمان" را معنی " دوقطب شمال و جنوب زمین نیز باشد" چرا که آن چشمه واقع در خانه "کعبه" را نام "زَمزَم" باشد و آن کعبه در منطقه میان دو قطب یعنی "استوا" قرار دارد ... و "لازَمان" را اینجا می توان "لای دو زَم" نیز معنی نمود که می تواند "لای دو قطب" یا "میان دو قطب" باشد که "مرکز زمین" یا "خانه کعبه" را می تواند معنی دهد ... و "لازِمان" را یک معنی "لازِم آن" باشد و "لازِمان" را یک معنی "ملازمان و همراهان" باشد و "لازِمان" را یک معنی "لا زِ ماهان" باشد و آن یعنی "شخصیتی که از ما نیست" و "لازِمان" یعنی "کسی که از مَه نباشد" و از طرفی با تلفظ و جایگزینی حرف "سین" بجای "ز" می توان آن را "لاسمن" عنوان نموده و آن یعنی "غیر آسمانی" و "سَمَن" را رنگ "خاکستری" بسان "سیمان" باشد و "سیمین" یا "سَمَن" را معنی "نقره ای" باشد و آن توصیف اشیاء یا چیزی باشد که "نقره ای" نباشد ... و از طرفی "لازِمان" را می توان "لازِمین" عنوان نموده و آن می تواند توصیف شخصیتی "آسمانی" یا منظور خود "آسمان" باشد ... و لذا با توجه به واژه "زَمستان" که "فصلی سرد و یخبندان" باشد ... "لازَمان" را می توان برعکس آن یعنی داغ نتیجه گیری نمودن و "شمس" ما در آسمان منظومه شمسی "نماد لازمان" است و آن را "داغ" باشد ... و مرا چنین است که گهگاه درون سرم در اثر گرانشی داغ گردیده و مغزم در حال سوختن باشد و مرا چنین سوال است که آیا من در چنین لحظاتی در "لازمان" سیر می نمایم؟ و آیا توسط "بالا بردن حرارت" می توان به لازمان رسید؟
از سویی واژه "لامکان" را معنی ابتدایی یعنی "بدون جا و مکان" یا "بی خانمان" و اگر دنیای پیرامون خویش را محدود به منظومه شمسی نماییم ... آن "لامکان" را می توان "نقطه صفر فرضی یا مرکزی" عنوان نمود و آن را منظور "خورشید" باشد ... و بنابر همان گویش "لودگی" می توان "لامکان" را "لام کان" یا "لامپ کان" عنوان نموده که باز هم منظور "خورشید" باشد ... و لذا "لامکان" را می توان "لا مک آن" عنوان نمود که منظور از "مک" یعنی سیاه و "لا مک آن" یعنی "نه سیاه" و شاید "سپید" و اگر منطقه خود را محدود به سطح کره زمین نماییم منظور از "لامکان" با در نظر گرفتن واژه "مک" به معنای "کعبه" یا شهر "مکه" می توان چنین عنوان نمود که مقصد تمامی نقاط سطح زمین "غیر از مکه" باشد ... و "لا مُکان" یعنی "من مکان نیستم" و یعنی "من کانی نیستم" و منظور از "کانی" می توان "جواهرات و سنگ های قیمتی را در نظر گرفت" و "لامکان" را میتوان "نه مکان" یا "نمِ کان" عنوان نمود و "نَمِ کان" را می توان "کم حجم" عنوان نمود و یعنی چیزی که نیاز به "نمکی جا" دارد و "نَمِکان" را می توان "نمناک و خیس بودن جسمی یا تنی" عنوان نمود و "لا مکان" را با گویش "مخفف و لودگی" را می توان "لا ممکان" در نظر گرفت که در نگاه اول "غیر ممکن" به نظر رسیده و "لا مُمکان" یعنی "مُمُ به نَکان" و آن یعنی "مرا مُو ننمای" و "مُو" را معنی "شیره انگور یا عسل" باشد یا "مرا مو به نَکَن" و یا "مرا مومیایی به نکن" و لذا با در نظر گرفتن همان گویش لودگی میتوان "لامکان" را "لامُمِکان" عنوان نمودن و این یعنی "لامپم را بکَن" و "لازمان" یعنی "لامِ کیان" یا "لامپ کیهان" در نظر گرفت که باز هم منظور همان "خورشید" باشد ... و از طرفی می توان "لامپ کان" را "حباب کیهان" در درون فضایی کوانتمی نیز درنظر گرفت ...
و لذا با در نظر گرفتن این همه معنی و تعابیری که از این دو واژه "لازمان" و "لامکان" بدست آید می توان چنین برداشت نمود که بنابر قسمت و حکمتی که در دانش خداوند است ... این معانی و تعابیر را بگونه هایی می توان به یکدیگر ربط داده و منظم نموده و از آنها علم و دانشی نوین برای نسل امروز نوع بشر استخراج نمود ...
و لذا "کَلام" یعنی "کا لامپ" و آن یعنی "کای لامپ" و "کا" در نوعی از عرفان بگونه ای یکی از انواع و اقسام "روح" تعبیر میگردد ... و "کلام" یعنی "کای خورشید" یا "کای کیهان" ... و "کلمه" دارای روح باشد ... و دارای "جسم و جان" باشد ... و من در پی کشف آنم ... و با همان خواهم تا توانم خودم را "غیب" کانم یا خودم را "لامکانم" و یا خودم را "لازمانم" و یا خودم را "هر دو کانم" ... و "هر دو کانم" را منظور "شق القمر باشد" ... تا آباد کنم "تاکستان و نارنجستانم" ... چرا که آن باشد دو چشمانم و خود آن سومی مانم ... که خود را چون حسین ابن علی سر نبرانم ... و بسان ملکان تن ندرانم ... و سر و تن را به اذنی در زمان و مکانی به هم آرم و خود خود آرم و ناخودم را به مومیایی نمودن و به همراه خو دارم و آن به کم نیارم و خود به خشم و ماتمم نیارم و من آن هفت و نه را تا تَهِ دارََم و سر سوزن خود به را به خود آرَم ...و تَهِ دارَم را مَن به هَما رَم ... و همای خود را من نَکُشارَم ... و همه همره خود را به دو شارم ... آری من اُمِگا رَم ... و خودم نا هَمِکارَم ... و خداوند خودا بر سر دارم ... و خداوندی را من سه ردا دَم ... و خودم ردای چارم به ندارم ... و ردای چارَه قربانِ خودادَم ... و خودَم به قو ندادم ... و خودم به مُو ندادم ... و خودم به آتش خشمو ندادم ... و خودَم به آ خدا دَم ... و خدایَم نَشَد آدَم ... و محمدم به عصر جددادم ...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی