خرید بک لینک
گهگاه مرا یاد ایامیست که درخشش خیره کننده زرین شمس مرا افسون می نمود ... و آن را آغاز از سه سال قبل بود و ندانم چرا آن مرا جلب توجه می نمود و لیکن مرا که بقدر ارزنی بودم در بابر بزرگی و هیبت آن شمس بسیار ادعا بود و خود را خدا می پنداشتم... خدایی که سر به بیابان گذارده و در برابر آفتاب قد علم می نمود و آن را شاخ و شانه میکشید ... و ندانم از چه بابت اینگونه متحول شده بودم و در آن لحظات غافل از این بودم که نگاهی از آسمان مرا در حال نظاره باشد و گویی آن خود شمس یا خدای آسمان بیکران بود ... و روزی را بیاد دارم که قدم در جاده ای گذارده و به تاخت با خودروی خویش در حال گذر از آن جاده بودم و این آمپر بنزینم بود که مرا اخطار می داد که بنزین خودرو در حال اتمام است و لذا مرا سر چنان گرم بود که می پنداشتم با عظم و قدرت اراده و ایمانی که دارم ... لشکری از جنیان مرا به همراهند که قادرند خودروی مرا بدون بنزین با خود کشیده تا مرا به مقصدی که از برایم نامعلوم بود برسانند ... و بنزین خودرو تمام شد و خودرو همچنان مسافتی ره می پیمود و این همچنان ادامه داشت تا اینکه در امتداد جاده و در مقابل کوره راهی خودرویم از حرکت باز ایستاد... و من از خودرو پیاده شده و در کنار خویشتن آلاچیقی یافتم که مکانی از برای فروش هندوانه بود ... و در کنار آن آلاچیق توقف نموده و آن در لحظه طلوع فجر بود و گویی نگاه آن شمس که با ابعاد بزرگی در کرانه افق ظاهر شده بود مرا مجذوب خویش ساخته و و ندانم از چه بابت در هنگام مشاهده آن منظره با شکوه با صدای بلندی به لهجه عربان فریاد "الله اکبر" سر می دادم و این ادامه داشت تا اینکه صدایی نا آشنا از درون آلاچیق مرا بخود آورد و آن جوانی بود که در آن آلاچیق خفته و در آن لحظه صبحگاهی با شنیدن فریادهای من از خواب برخاسته بود و از اندرونی با اینکه مرا نمیدید ... صدا میزد که تو کیستی ؟ ... و من عاشق به ناگهان فریادهای خویش را خاموش نموده و بدرون آلاچیق رفتم و دو تن در حال استراحت را یافتم که یکی از آنان بیدار شده بود و من که در آن لحظان خود را بسان پیری از زمره انبیاء می پنداشتم با مهربانی از آن جوان نامش را پرسیده و مرا بگفت که نامش "محمد" است ... و آن نوجوانی چهارده الی پانزده ساله مینمود و من "فرزادی" سی و هفت هشت ساله بودم که با "محمد" آشنا گردیدم و پس از کمی صحبت او را متوجه ساختم که بنزین خودرویم به اتمام رسیده است ... و لذا آن جوان "روستایی" بسیار با معرفت بود و مرا از درون آلاچیق ظرفی یافته و سوار بر موتور سیکلت خویش نموده و به آرامی حرکت نمودیم تا به پمپ بنزین رسیده و من ظرفم را پر نموده و با هم بازگشتیم ... و پس از پر نمودن باک خودرو آن جوان را گفتم که تصمیم دارم به مسیری از برای گردش رفتن و اگر مایل است او نیز همراه من بیاید ... و جالب این بود که او هیچ عذر و بهانه ای نیاورده و بسادگی درخواستم را پذیرفت و لذا دو هندوانه از میان بارهای خویش برداشته و در خودرویم گذاشت ... و با هم عازم مسیری گردیده و تا شب همراه هم بودیم و ندانم چرا آن محمد را نام از برایم آشنا بود و لذا شب هنگام در مسیر برگشت او را به منزل خویش واقع در روستا رسانیده و انگشتری خویش را که دارای نگینی تراش خورده و "مشکی" رنگ بوده و نشانی از "پیر همای فروهر" بر آن نقش زده شده بود را به آن جوان بخشیده و بسوی شهر و دیار خویش بازگشتم و آن شب مرا یاد است که احساسی بسیار غریب داشته و چندین بار در میانه مسیرم توقف نموده و میگریستم ... و لذا در هنگام عبور از پیچ و خم های جاده و مسیری که بسوی گیلان زمین ختم میگشت ... ندانم چرا آن شب فضای اطراف آن جاده که پر از رشته کوه بود مرا بگونه ای افسانه ای جلب نظر نموده و آن کوه ها را بر سطح زمین بسان "اهرامی" تصور نموده که گویی آنان را دستی "خشت به خشت" بنا نموده است و پس از گذشت سال ها و طی اعصار بسیار روی آن ها را غبار و سنگ هایی رسوبی و لایه لایه پوشانده است که گویی واقعیت حضور آن اهرام را بر روی زمین بگونه ای استتار نموده و لذا گهگاه از پیچ و هم هایی در حال گذر بودم که از درون جاده قادر به مشاهده چندین قله از این کوهها بوده و آن چنین در نظرم می آمد که گویی در برخی نقاط آن قله ها ... خاک و سنگ و غبار روی آن ریزش نموده و تن های خشتی اهرام از زیر آن از برای من هویدا می گردید ... و من زمین را چنین تصور نموده که تمامی کوهها و تپه های آن از هرم باشد و آنان به یحتمل در طی میلیون ها سال قبل توسط غول هایی بزرگ که به بند کشیده شده بودند ... خشت به خشت ساخته شده و همه آنها"مصنوعی" به نظرم می آمدند ... و این من بودم که در خودروی خویش در حال گذر آن جاده در شبی تاریک به ناگه با تصاویری از تن خویشتن بر روی تعدادی از آن قله ها روبرو گردیده و آن در حالی بود که تن من در میان "نوک قله" و "صاعقه" قرار داشت و از مقابل این منظره گذر نموده و خود را بر قله بعدی می دیدم که زیر آتشی از صاعقه در حال حمام باشم و گویی اذنم بر این بود تا به توسط آن صاعقه خود را ناپدید و از دایره هستی خارج نمایم و لذا در طی عبور از آن مسیر ... این منظره چندین بار از برایم تکرار گردید و مقداری که جلوتر رفتم ... خودروی خویش را در کنار تپه ای تاریک متوقف نموده و مشغول استراحت بودم که صدایی از درون با من سخن میگفت ... و در آن لحظه مرا به یافتن "آب حیات" رهنمایی نمود و مرا چنین در باور بود که گویی از برایم تحولی در راه است و انتظار داشتم تا صاحب آن صدا خود را به من نشان دهد و او مرا با پای پیاده به و قدم زنان به حاشیه تاریک جاده کشانیده و من در میان آن سیاهی از تپه ای بالا رفته و به سطح تقریباً صافی رسیدم و در آن محل به جستجوی صاحب آن صدا پرداخته و گویی آنجا و در اوج آن تاریکی منتظر "جبرئیل" بودم ... و لذا هر چه انتظار کشیدم او را ندیده و نا امیدانه بسوی خودروی خویش در حال بازگشت بودم که ناگهان صدایی از دل تاریکی مرا متوجه خویش ساخته و نوری مشاهده نمودم که در دلم برق امیدی ایجاد نمود و با خود پنداشتم که حتماً اوست که مرا صدا میزند ... و لذا بسوی محل صدا آهسته و قدم زنان پیش رفته و ناگهان با دو جوان برخورد نمودم که چراغ قوه بدست داشته و گویی نگهبان آن منطقه بودند که محل احداث جاده یا تونلی بود و مرا بازجویی نمودند که چرا اینجا هستم و نگران از این بودند که من سارق باشم و لذا با آنان کمی گفتگو نموده و کمی درد دل نموده و گویی آنان را از تصمیم خود به خودکشی مطلع نمودم و لذا آنان اندکی مرا تاسف خورده و من نا امیدانه بسوی خودروی خویش بازگشته و مسیر خویش را ادامه دادم تا به شهر رسیدم ... آری همه این ها فقط و فقط بخاطر برق نگاهی از جانب آفتاب که او را زنده پنداشته بودم رخ داد و منِ عاشق ندانستم که مجنونم یا آگاه ... و زندگی من ادامه داشت ...

برچسب: جمال آفتاب هر نظر باد,جمال آفتاب,جمال آفتابت هر نظر باد, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

صفحه بندی