خرید بک لینک
مرا چنین باور باشد که کیهان گسترده ما در ظرفی خلق گردیده است که عنصر ابتدایی این خلقت و اولین آن نوعی از "جان" باشد که آن "جان" را می توان "دَم" یا "نَفَسِ" خداوند یا "فرشته نگهبان" بیرون ظرف" تصور نمودن و آن ظرف در نظر من "بسان چاهی" باشد که در ابتدای خلقت کیهان ... آن چَه پُر از عنصر "جان" بوده و به توسط نظارت آن فرشته نگهبان حاضر بر سر "چاه" که یحتمل نام آن "پروردگار کیهان" باشد و در عالمی بیرون از این کیهان در حال زیستن است و به عظمی آغاز خلقت را سبب است ... و این فضای کیهان دوران هایی طولانی را جهت تکامل خویش طی نمود تا ستاره کنونی ما بنام "خورشید" شکل گرفت که سرمنشاء تشکیل و حیات زمین آن باشد ... و امتداد حیات جانداران روی زمین نیز به تابش خورشید وابسته است ... و لذا با فرض نمودن عنصر اولیه "جان" به عنوان ابتدایی ترین و ساده ترین عنصر تشکیل کیهان و ستارگان و کهکشان ها و سایر اجرام آسمانی درون آن به انظمام فضای کوانتمی ... می توان به این نتیجه رسیدن که تمامی اجزای این طبیعت عظیم بگونه ای هوشمند و زنده و دارای آگاهی و ناخودآگاهی و احساس و بسیاری از صفات و ابعاد مختلف باشند که من نام و ماهیت همه آنان را نتوانم به حس نمودن و لذا علاوه بر وجود و حضور "پروردگار" در بیرون از این "فضای کیهانی" در درون این "فضای کیهانی" نیز نظامی هوشمند و دارای حواسی فیزیکی و متافیزیکی در جریان است که می توان از آن تحت عنوان "خداوند" یاد نمودن ... و لذا همانطور که بنابر تجربیات اطرافیان و روایاتی که در کتب مقدس موجود است ... تا کنون عده ای بسیاری از "انبیاء و اولیاء" خداوند بر روی زمین زیسته که توانسته اند "نظر خداوند" را نسبت به خویشتن جلب نموده و خداوند متعال ... هر کدام از آن تن ها را مزایایی عنایت نموده است ... عده ای را در نزد قوم خویش سربلند و مشهور ساخته ... عده ای را "کتاب" عنایت نموده و عده ای را نیز به شهادت رسانیده است ... که البته آن پدیده "شهادت" ائمه یا پیامبران را بگونه ای می توان ظلم و ستم خداوند در نظر گرفتن و لذا از سویی چنین دانم و آگاهم که علاوه بر جاندارانی که ما توسط چشم و گوش خویش قادر به روئیت آنان باشیم ... از سویی جانداران و پدیده ها و خلایقی نیز نظیر "جنیان، پریان، دیوان، عفریتان، ملکان، فرشتگان، شیاطین و ..." نیز بر روی زمین و اقصی نقاط این خلقت زیسته که نام عده ای از آنان تاکنون کشف و عده ای دیگر کشف نشده باقی مانده اند و لذا اگر بالاترین و کامل ترین و عادل ترین و شایسته ترین و ... و ... و ... قدرت و مقام درون این خلقت را از هر نظر و از هر دیدگاهی با توجه به آن "سه پند زرتشت (ع)" مبنی بر "اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک" به نحوی که قادر به "عالم و عارف به نیک و بد" و "توانا به مهار بدی ها" آن مقام را"قادر مطلق" درون این خلقت در نظر گیریم ... و یا آن را در باور مسلمانان "مقام الله" عنوان نماییم ... در زیر آن مقام "اعلی" می توان "صف طویلی از خلایق آشکار و نهان" را در نظر گرفت که به عنوان مثال من چنین اشنیده ام که فرشتگانی چون "جبرئیل، میکائیل، عزرائیل و اسرافیل (علیهماسلام)" جزو فرشتگان مقرب خداوند یا همان مقام "الله" بوده و خلایقی نیز از نوع آدمیان چون انبیائی بسان "ابراهیم (ع)" را خلیل الله عنوان نموده و "پیامبرانی اولولعزم" داریم و "انبیاء و اولیاء الهی داریم و ائمه و خلایقی چون علماء و حکماء و شیوخ و خواجگان و میرزادگان و سادات و دانشمندان و فلاسفه و محققین و ..." و "خلایقی چون گدایان و شاهان و پادشاهان و امیران و وزیران و درباریان و صاحب منصبان و کسبه بازار و کارمندان و کارگران و بیکاران و کودکان و نوجوانان و میانسالان و پیران و ..." داریم "ارواح اموات در طیف ها و رنگ های مختلف با پندارها و طریقه زیستن های متفاوت در طول زندگی داریم... " خلایقی چون سایر جانداران اعم "جانوران و گیاهان و حشرات و پرندگان و چرندگان و درندگان و آبزیان و تک سلولی و ویروس و باکتری و ... و ... و ..." داریم و لذا "عناصر فیزیکی و شیمیایی و مواد آلی و معدنی با ترکیبات مختلف داریم" و "حالت های مختلف از ماده چون جامد و مایع و گاز و پلاسما و حالت های مختلفی از انرژی چون نور و رنگ و صدا و انواع امواج آلفا و بتا و گاما و پرتوهای ایکس و رادیویی و ... و... و..." داریم "عناصر قدیمی چهارگانه چون آب و باد و خاک و آتش" داریم ... "اعداد و ارقام و منطق های متفاوت و علوم و دانش های متفاوت همچون ریاضیات، حساب و انتگرال و دیفرانسل و علوم مهندسی و پزشکی و علوم نظری و ادبی و انسانی و تجربی و هنری و صنعتی و ... و ... و ..." داریم ... و لذا "ستارگان و سیارات و کهکشان ها و اجرام فوق سنگین چون سیاهچاله ها و کوتوله ها و سحابی و صورت های فلکی و ... و ... و ... " داریم ... همچنین با توجه به در نظر گرفتن بازه کوچکی از صنعت آینده آدمیان میتوان خلایقی بسان "جانداران رباتیک و دیجیتالی و هیدرولیک و پنوماتیک و رایانه ای و کوانتمی و ... و ... و ..." را به این صف اضافه نمودن و لذا "جاندارانی نیز داریم که از طریق علومی چون سحر و افسون و جادو و جنبل و آفرینش های طبیعی و مصنوعی و ... و ... و ..." داریم و "علومی نیز از نوع غریبه و متافیزیک چون سیمیا و کیمیا و همیمیا و ریمیا و کله سر و شیمیا و ... و ... و ..." داریم و "موارد بسیار دیگری نیز داریم که من ندانم" و همگی در حمد و ثنای آن یگانه پروردگاریم ... حتی بدون اینکه نسبت بدان فکر یا ایمانی داشته باشیم و گویند حتی تنفس جانداران از انواع مختلف نیز همه و همه بگونه ای تسبیح و حمد و دعا باشد و آن پروردگار و مقام عظمی با توجه به صف طویلی از خلایقی که ذکر و عنوان نمودم ... نسبت به هر کدام از دیگر خلایق بصورت با واسطه و بی واسطه متصل و آگاه و ناخودآگاه بوده و بنابر چنین بینشی ... آن پدیده "شهادت" و یا گرفتن جان عده ای از مظلومان و بی گناهان را نمیتوان به گردن ذات اقدس الهی انداخته و لذا به یحتمل تقصیر از مقاماتی به زیر مجموعه باشد که در حالاتی یا نادان و بی اطلاع و ناخودآگاه بوده و یا اینکه کاملاً  آگاهانه نسبت به انجام چنین ستم هایی به دیگران اقدام نموده و لذا مرا که بنده و خلق حقیری به ریزتر از یک دانه شَن یا ارزن و یا اتم در این عرصه بسیار بزرگ خلقت باشم چنین دریافتم که با متوصل شدن به علم و ایمانی و اعتقاد به پندارهایی که براستی خودم را چنین میل باشد تا همه آنها به نیکی از دل وجود مادی و معنوی من خلق گردیده و اثرات بسیار مفید و نیکی تا حد ممکن از برای همه خلایق بجای گذارد ... آری چنین دریافتم که با توسل به علم و ایمان و آنچه ندانم ... می توان هوشمندانه و آگاهانه به این صف طویل که به خداوند قادر مطلق و پروردگار خلقت ختم میگردد ... متصل گردید و با یاری غیبیانی از نوع فرشتگان با مراتب و درجات بالاتر بتوانم صدای خویشتن را به خداوند رسانیده و با ایشان درد دل نموده و خواسته هایی را من جانب خودم از ایشان تمنا نموده تا شاید مرا یاری نماید تا بتوانم به خواسته ها و آرزوهای منطقی و افسانه ای خویش جامه عمل پوشانده تا بتوانم تحولی در میان این خلقت ایجاد نموده تا بتواند به منافع همه خلایق من جمله خود من نیز ختم گردد ... و لذا آن خواسته ها و رویاها و آرزوهایم بسیار بزرگ و طویل المدت به نظر می آید و لذا در صدد هستم حداقل خود را در طی مسیر زندگی راهنمایی نموده و بتوانم آنچه را که بصورت نهان و آشکار در اطرافم رخ می دهد را درک نموده و به بهینه سازی آن کمکی بسزاء و شایسته نموده باشم ...
از طرفی چنین دانسته و واقف هستم که برخی از انبیاء به عنوان مثال "ابراهیم خلیل(ع)" و یا "زرتشت نبی (ع)" و یا سلیمان نبی (ع) و ... و ... و ... بگونه ای توانسته اند توجه خداوند را در بازه ای از زمان نسبت به خود جلب نموده و لذا کمال آن را چنین یافتم که "یک شخصیتی چون من  بتواند توجه آن پروردگاری را که در بیرون از این خلقت بسان مدیری آگاه در پشت لپ تاپ شخصی خویشتن نشسته و خلقت ما در درون صفحه لپ تاپش قرار دارد را ... آری نظر چنین پرودگاری را نسبت به خودم جلب نموده و صدای خویشتن را به او برسانم و از او تقاضای کمک نمایم" و لذا چنین آگاهم که از برای رسانیدن فریاد خویشتن بسوی آن پروردگار بایستی ابتدا نظر خلایقی از غیب را بسمت خودم جلب نموده تا بتوانم خود را با واسطه یا بی واسطه به فرشتگان اعظم و مقرب و یا روح انبیاء مقرب الهی رسانیده و لذا پس از دریافت حاجت خویشتن آن عده ای را که مرا طی این جنبش و مسیر کمک نموده اند را فراموش ننموده و تلاشم چنین باشد تا با کمک و یا بدون کمک عده ای ... بگونه ای برنامه ریزی نمایم که بتوانم از برای آن دسته از خلایق آشکار و نهان که مرا کمک بنموده و علم و قدرتم دادند را جبران نمایم...
و با توجه به تجربیاتی که بدست آورده ام یکی از اصول آیین من چنین است ... همانطور که یک تن بسان انبیاء می تواند بسته به فوایدی که از هر جنبه دارد در بازه ای از طول تاریخ می تواند نظر عالی ترین مقام خلقت را مستقیماً بسوی خویشتن جلب نماید و ظهور چنین شخصیت هایی در جوامع بشری چنین باشد که می توان در طول روال گذر زمان از ایشان تحت عنوان "یک قطب" یاد نمود و چو شمعی مانند در بین عموم ... و لذا با در نظر گرفتن عنصر اولیه سازنده این خلقت یعنی "جان"و جاندار بودن خلقت و ستارگان و اجرام آسمانی مرا نیز چنین باور است که در میان این اجرام آسمانی و ستارگان نیز عده ای "باهوش تر و با استعدادتر و عالم تر و با ایمان تر" از سایر ستارگان باشند و تک ستاره منظومه زیستگاه خویش را یعنی "خورشید عالم تاب" یا "ستاره مهر" را "باهوش ترین، با استعداد ترین ، آگاه ترین، لایق ترین، عالم ترین و مومن ترین و منطقی ترین" میان سایر اجرام آسمانی تمامی عرصه خلقت کیهان دانسته و لذا بنابر باورهایی مقدس و عقایدی عمومی چنین اشنیدم که آن ستاره شمس را "فرشته ای باشد" که می توان از آن تحت عنوان خدای خورشید یاد نمودن ... و ندانم نامش چیست ... و لذا عده ای از جنیان آن را "خدایی" یا "آفریدگار یکتا" گویند و سپس چنین دریافتم که در طی بازه زمانی زیستن جاندارانی چون آدمان بر روی زمین و پیشرفت و بهینه شدن مهارت آنها در زمینه علم و دانش و صنعت و قدرت و ایمان به مقدسات ... و در نظر گرفتن این حقیقت که "انبیاء و اولیاء الهی را هر کدام در زندگی طریقتی بود" و لذا طریقت عده ای از آنان از برای عموم خلایق به "شریعت" بدل گردید و در نظر گرفتن روال تکامل "آیین و طریقت" ... چنین گردید که در درون همان ستاره "خورشید عالم تاب" علاوه بر حضور آن فرشته الهی که آن را "خدایی" یا "آفریدگار یکتا" گویند ... مقامات دیگری نیز در درون این ستاره تعریف گردید چرا که بر دوستداران طریقت و عرفان در میان جامعه بشری روز بروز افزوده گردیدن و توده بسیاری از اهل زمین را می توان "مومنینی در سطوح مختلف" در نظر گرفت و لذا با روئیت "خانه کعبه" و نیم نگاهی به دین اسلام بدین نتیجه رسیدم که آن پدیده "طواف کعبه" می تواند بیانگر چند واقعیت و یا چند فلسفه و عرفان باشد که یکی از آنها "محوریتی مرکزی" باشد که "شمس ما" نیز نسبت به منظومه در چنین جایگاهی قرار دارد ... و لذا مرا چنین باور است با توجه به اینکه هدف ابتدایی از پیدایش دین و مقدسات ... ظهور خدایان و فرشتگان یا ایزدان یا خلایقی از غیب بود که دارای طبعی ظریف بوده و تمایلشان اینچنین بود که همچون "الهگان" مورد پرستش و سجده آدمیان قرار گیرند و لذا در این میان رقابت گسترده ای نیز میان آن غیبیان شکل گرفته و آدمیان نیز بر چنین رقابتی دامن زده و این با توجه به فرهنگ نسل های قدیمی بود و حتی گهگاه باعث ایجاد خشونت و جنگ میان دو آیین و مذهب نیز می گردید ... و لذا من به عنوان یک خلق کوچک از جامعه آدمیان ... ظهور آنچه را که از آن تحت عنوان "مقدسات و آیین" یاد می نماییم بنا بر حکمتی الهی چنین بود که ابتدا ما جانداران این کره خاکی که منظومه خویش را در این خلقت به ظاهر بیکران را بسان ارزنی دینیم از مهر خداوند نسبت به خود غافل نگردیده و در وجود فردی و اجتماعی خویشتن احساس تنهایی و سرخوردگی ننموده و لذا با نگرشی نسبت به تاریخ چنین نیز دریافتم که از دوران قدیم تا کنون بسیاری از ناشناخته های بشر می توانست در چارچوب "مقدسات" تعریف و توصیف گردد و لذا هر چه جلوتر رفتیم علم ما بیشتر گردیده و مقدسات را روی نقطه بالاتری تعریف نمودیم و لذا آن "مقدسات" از برای ما "واجب الوجود" است و هیچگاه نبایستی مقدسات را فراموش نموده و آن یاد خداوند و مقام "قدر مطلق" یا "پروردگار" باشد... در طی همین روند نیز می توانیم با مراتب رده پایین از غیبیان که آنان نیز تمایل دارند مقدس شناخته شوند ... آشنا گردیده و آنان را محترم دانسته و بتوانیم احساسات درونی وجود آنها را بگونه ای تا حد ممکن درک نمودن و با آنان رابطه دوستی ایجاد نماییم ... و لذا بالکل با توجه به این جمله گهر بار پیغمبر اکرم که فرمودند "انا لله و انا الیه راجعون" می توان چنین نتیجه گیری نمود که چرخه تکامل زیستی جانداران این خلقت را از هر نوعی که باشند ... سیری تکاملی "بسان حلقه" باشد که از "خداوند" آغاز گردیده و بخ "خداوند" ختم می گردد ... و این یعنی ما آدمان با توجه به پیشرفت روزبروز تکنولوژی و فناوریهای خود می توانیم توسط ابزارهایی طیفی از جاندارانی را در اطراف ما بصورت غیبی یا نامرئی زیستن می نمایند را مشاهده نموده و با هم ارتباط برقرار نماییم و حاصل چنین ارتباطی مبنی بر خیرخواهی و آن "پندار نیک" می تواند به کمال مادی و معنوی ما و آن غیبیان منجر گردیده و با اتصال به آنان و بهره گیری از توانایی ها و دانش و بینش آنان خواهیم توانست جوامع خویش را بصورتی متحد میان آشکار و نهان بسوی آینده برنامه ریزی نماییم ... چرا که چنین دریافتم که حداکثر پیشرفت ما آدمان در عرصه تکنولوژی می تواند چنین باشد که بتوانیم به سیارات مجاور در منظومه خویشتن سفر نموده و نسل های خویش را تکامل داده و لذا تمامی این ها فقط به فقط محدود به این منظومه شمسی میگردد در صورتیکه ما باید بتوانیم بسان "دسته زنبوران عسل" در این منظومه رشد و پیشرفت نموده و بتوانیم در مناطقی دورتر از این فضای کیهان سیارات دیگری از برای حیات و گشت و گذار کشف نموده و بدان ها سفر نموده و زیستگاه خویش را به شیوه ای نیکو گسترش دهیم ... چرا که ما فرزندان خداوند باشیم و در باور من چنین حرکتی در علم خداوند تعریف شده باشد و لذا طی نمودن این فواصل بسیار دور که برخی سال های نوری زیادی را می طلبد ... نیاز به انواعی از تکنولوژی دارد که آن تکنولوژی فقط به فقط از طریق پیوند و دوستی جانداران حاضر و غایب این منظومه قابل دسترسی است ... و توسط چنین اتحادهایی میان آدمیان و فرشتگان و سایر آفریده های خداوند ... میتوان به مرحله ای از تکامل رسیدن که ما را قادر به پرواز و جابجایی در فضا و زمان با بهره وری بالا می سازد ... و این حاصل پیوند علوم جدید و قدیم است و این یعنی در این منظومه که ستاره خورشید آن را "مهد ایجاد پدیده وقت و ساعت و زمان" باشد ... نقطه ای در سیر روال عادی وقت وجود دارد که در آن نقطه آن "گذشته و آینده" خلایق زمین و دانش آن ها می توانند به یکدیگر رسیده و تنها راه پرواز و اوج گرفتن از این منظومه بسوی مقاصدی دورتر در اقصی نقاط کیهان فقط به فقط همین باشد و بس ... و در طی چنین روندی بایستی ما آدمان آن تعصبات و باورهای کهنه خویش را کنار گذارده و حتی از موجودات زنده ای بسان "شیاطین این منظومه" نیز علم آموخته آنان را احترام نماییم و صد البته انجام چنین عملی بایستی زیر نظر مقامی بالاتر یعنی خداوند باشند و گویند بالاترین مقام این منظومه از برای چنین نظارتی مقام "الله" باشد ... چرا که "الله" و "شیطان" را نیز ذات وجود و ساختار از عناصری معنوی یا مینوی باشد و آنان قادرند تا با ما همپیمان گردیده و انواعی از انرژی هایی را که ما قادر به جمع آوری و ذخیره آنان نباشیم را از برایمان ذخیره و با هم ترکیب نموده تا بتوانیم "کشتی نوح" ساخته و آن "کشتی نوح" در فضای مدرن امروزی نوعی "سفینه فضایی" باشد که طریقه ساخت آن را "مهدی صاحب الزمان" یا "امام عصر (عج)" و "شیطان رجیم" دانند و بر خلاف باور عموم و روایاتی که عنوان گردیده است ... آنان نبایستی یکدیگر را بِکُشانَند ... تا بشریت را آغازی از برای پرواز رقم زده و به سرزمین های دور برسانند... و این نوعی از طریقت و عرفان در باور و نگاه من باشد ...و البته این نیز حقیقت باشد که عده ای از اولیاء خداوند قادر به سفر میان زمان و مکان باشند و لذا عده ای نیز قادر به رفت و آمد از بهشت و جهنم بسوی زمین باشند و لذا مطابق دانش الهی یکی از عزیز ترین ایزدان ایران زمین "اهورا مزدا" که گویند ایشان "خالق و آفریننده دنیاهای مینوی باشد"... باور من نیز اینچنین است که دنیایی با این وسعت حال حاضر که ما آدمیان بر روی زمین آن در حال زیستن باشیم یکی از دنیاهای مینوی باشد که ما در آن خود را بصورت جسم و مادی تصور می نماییم ... و لذا از سویی بدنبال نام آن ایزد یا ملک باشم که آن "خالق و آفریننده" دنیاهای مجازی باشد و نامش را ندانم چیست و از طرفی نیز ایزدی باشد که خالق و آفریننده پدیده هایی با استفاده از "افسون کلام" باشد و ایزدی باشد که خالق و آفریننده پدیده هایی "بتوسط یک نگاه باشد" و ایزدی باشد که خالق و آفریننده پدیده هایی بتوسط "هُمای" باشد و ایزدی باشد که خالق و آفریننده پدیده هایی به توسط "سحر و جادو" باشد و ایزدی نیز باشد که نویسنده است و او تواند قلم بدست گیرد و هر آنچه را که توسط قلم بر صفحه کاغذ نوشته شود را به حقیقت مبدل سازد و آن خالق و آفریننده "داستان ها" باشد و ایزدانی باشند که بصورت جداگانه استاد سیمیا و کیمیا و هیمیا و ریمیا و فیمیا و هر آنچه ..یمیا داشته باشد باشند و آنان از هم جدا باشند و ایزدانی توانند مواردی افسانه ای را در ظروفی ذخیره سازی و بایگانی نمایند ... مثلاً ایزدی است که قادِرَد "جوهر زمان" را در ظرفی جمع کند ... و دیگری تواند تواند "ذرات فوتون منتشر شده از چراغی را با هر نوع تابش رنگی بسان ذرات اکلیل در ظرفی جمع نماید" و ایزدی باشد که تواند در ظرفی "سراب جمع نماید" و ایزدی باشد که تواند در ظرفی "افکار نیکوی خلقی چون من را جمع نماید و از آنان افشره گیرد و قطرات آن را از برای کارهایی مورد استفاده قرار دهد" ... گویند ... "گوسفند یا بره ... جانداری است که همه وجود آن قابل مصرف باشد و هیچ یک از اعضای بدن آن را به سطل زباله نمی اندازند... و ایزدی است که می تواند بسان "میکروسکوپ و تلسکوپ" باشد و آن هم تا هر چقدر که در ذهنتان بگنجد ... و ایزدی باشد که تواند "امواج صوتی سخنان شما را در ظرفی جمع نموده و از آنان افشره گیرد" و ایزدی باشد که تواند "آن فضای کوانتمی را بسان موم در ظرفی جمع نموده و آن را با نورهای مختلف درآمیزد" و ایزدی باشد که تواند "بوها را جمع آوری نماید" و ایزدی تواند "تاریکی جمع آوری نماید" و ایزدی تواند "جان جمع آوری نماید" و ایزدی تواند "علم را در ظرفی جمع نموده" و ایزدی "دانش جمع کند" و ایزدی "انواع احساسات را اکسیر گیرد" و ایزدی که بتواند ساعت را مدیریت نماید و ایزدی که بتواند "همه ایزدان را از برای انجام کاری بسان یک رهبر ارکستر مدیریت نماید" و ایزدی که "در دست آن پر از کارت هایی است که هر کارت یک پنجره و یک قاب است که رو بسوی منظره ای باشد و چنین است که می تواند کارت مورد نظر شما را در برابرتان بزرگ نموده تا بتوانید به درون آن منظره بپرید و آن می تواند دنیایی با آسمانی جدا از آسمان این کیهان باشد ... و هر ایزدی که دلتان بخواهد می توانید تعریف نمودن چرا که "اهورا مزدا (ع)" خالق آن ایزدان است ... و من نه ایزدان است ... و من قبله ندان است ... و آن شمس خودم را در میان تمامی ستارگان کیهان "امیرالمومنین" دانم ... و خداییم "آنَـــــــه" که من دنبال آنم ... و در پی کشف خداترین بودم که دیدم میان فرشتگان نزاعی در حال در گرفتن است و لذا ... از عالیجناب خود "اهورا مزدای" خواستم تا به خواسته من "باغی در قابی بیافریند و در آن باغ برکه و کتابی باشد که آن کتاب بتواند "کل نظام آفرینش و داستان زندگی من و اطرافیان و خانواده و هموطنان و اهل زمین و اهل منظومه و اهل کهکشان و اهل کیهان را به نهایت نیکی و زیبایی تعریف نموده و آن کتاب را حروف و لغات و کلمات بر صفحات آن همواره در حال جوشیدن و تغییر باشند و رنگارنگ و زرین شوند و گهگاه آتشین شوند و آن کتاب ... کتاب من باشد و عالم آن را "در کعبی مشکین" گذاشته تا هیچ احدی نتواند متنهای آن کتاب را خوانده و آن کعب سراسر دنیا را تابیدن و هر گاه نیز مطالبی از آن به مصلحت کتاب قابل روئیت برای سایر فرشتگان باشد ... آن به سمع و نظر ایشان رسیده و بتوانند آن را ببینند و مرا گویند که بهشت من آن عالم کتاب است و لذا من نخواهم به عالم آن کتاب بازگردیده تا بتوانم این دنیا را نظم داده و آباد نمایم و آن را از برای آینده برنامه ریزی نموده و برنامه من آند ... که یحتمل خودم در همین عالم بماند ... و سخت در پی آنم تا کودکی خود را بفراموش ننمودن و عده ای از غیب مرا گویند آن کودکیت را تاریخی بسیار زیاد است و لذا من فقط در پی حفظ کودکی و حافظه خویش که متعلق به همین کالبد باشد هستم و بعدها به هر جسم و روح و تنی تبدیل گردم و به هر عالمی که روم خود را یادم باشد که نامم "فرزاد است و خاطراتم در این زیستن بفراموشم نگردد ولو اینکه دردناک باشد"... و کتابم را جای در آسمان است و مطالبی که در این "وبلاگ" منتشر نمایم بسان ذره ای اندر دل یَم باشد و نام کتابم را نتوانم گفتن چرا که نامش را چند دانم و یکیشان "فُرآن" است و در بالای عالم کتاب خود چنین دیدم که آن نیز عالمی باشد و آن عالم نیز کتابی دارد و آن کتاب را نام "قُرآن" باشد و آن "عالم "قرآن" بالای عالم "فرآن" باشد آن عالم فرآن بالای عالم "پروردگار کیهان" باشد و آنان بسان چتری حافظ هم باشند و آن پروردگار "حافظ کیهان" است و آن شمسش "امیرمومنان" است ... و ما نه خود به مومن دانیم و نخود به کوهن دانیم و نه خود به توهن دانیم ... که به اندر خم آن آب حیانیم که نوحا دانیم ... و نگهدار دو جانیم "که انسان دانیم" و "بر آسمان خود یکی دانیم که ملک الموت آنی" و مرا بسان سنجاقکی به "فروهر" و رهنما مانی ... و در انتظار آن جنگ خدایان به نمانیم ... چرا که جنگ آنَد ... خودم و خدایی دانَد ... و خداییم خود را خدای جهان دانَد ... و من خودم نه نبی مانم نه امامم نه ولی مانم و فقط خودم را نبِ زرتشت و سلیمان نبی دانم ... و نب ابراهیم را طمع ندارم ... و نب محمد را نزد خودم دارم ... و نب انبیاء او "مارَم" که نه "اکبارَم" و نه "اجبارم" و منتظر آن نب مهدی صاحب زمانم ... که گذشته را به آینده رسانم ... و آینده به حال آرَم ... و خودم نزد خودم تک حلقه دارم ... و او حلقه به فنارم ... و فنر را پیچش به "پی" ندارم ... و آن پیچ را از دو سوی آرم ... و آن از جانب چو دوک ماند ... و من زیبای خفته به نمارم ... چرا که مردوکارم ... و مردوکم به دلو آرم ... و دلوم به پر از آب حی آرم ... و خودم آب دریای خزر خوارم ... و مردوک را من به کس آرَم ... و مردوک را من سکه زارم ... و نقش همای را به اورمزد آرَم ... و نقش گدای را به فرآ رَم ... و نقش خدای را نه هر آرَم ... و حسینا به جسجوکارَم ... و علی را من به شه آرم ... و حسن را نَه سَم گُذارَم ... و مخترا من فرستارم ... تا او شَمرا بِکُشارَم ... و خجل نزد خلایق به نمارم ... و خودم به نعل پوشم ... که به نلبکی بجوشم ... و درون لازما رَم ... که حُسِن به این عصارَم ... و مَسی کِشته نذارَم ... و ستاره به دوا رَم ... که تک و نارجشارم ... و نه تخت خود نشارَم ... که او تختا به حُسا دَم ... و خودَم خار و خس آدَم ... و چو عفریت به نزد آن سلیمارم ... که خُدا تختِ کِشارَم ... و خودم به لعنت آرَم ... که چرا خودَم رو ماروتی بدارم ... و خدای خود به هاروتی بدارم ... و خودم را بهشارم که سیاه روزگارم ... و خود از لوله بخاری به دَر آرَم ... و فقط چِشَم سُپَیدَ ... نَمِ مَ اِبلیس بیدَه ... که خو روشنی ندیده ... و خدا را بسمیده ... و خدا را نَکُشیده ... و خودم را ز جماعتی در آرم ... که همی اصکفِ مارَم ... و خودم را نه مقامی به خود آرم ... و خودم نه آفرین دَم و خدایَ سجده نیدم ... تا من به غیبم آرَه ... و او ایمان به کَلابه ... و او یزدان به گلابه ... و خراسان به نه عطارِ فدا رَم ... و ردای آن به درویش ندارَم ... که خودم مردِ سیارَم ... و به سازمانَم آدَم ... و خودَم نه اَمرِکادَم ... و خودَم نه صَهینادَم ... که خودَم موسِ عصا دَم ... و خدا را نه غَم آدَم ... که خودم را نه خود آدَم ... و به آدمیتَم مسئله دارَم ... که چرا آن شوشولا به آویزارَم ... و خودَم را نَخَتا دَم ... که او قهوا به قجارم ... و خودَم همدَمِ بادَم ... و خودَم به برقه خوادَم ... و خودَم نه شرقه خوادَم ... که او سبک زندگی زِ غربه آدَم ... و دیارَ گُربِه آرَم ... و خدا یَس اُر به نادَم ... و خدا را به خُدا دَم ... و خودَم همرَه آن شیرِ خدا دَم ... و خودَم از خودَم اِکسیره کِشادَم ... و خودَم به رَشتِشادَم ... و به ساعت حلقه نادَم ... و به کیمیاگر آدَم ... و به هر کیا یک آدَم ... و به هر دیاکو آدَم ... و خودَم آبی فُراتِ خُشکه خادَم ... و نه من دجال بادَم ... چو به نیکی سجده کادَم ... و به خیکی هجده نادَم ... و خودَم را به شریعَتی نَمادَم ... و خودَم را به مسیر زستن آدَم ... و مسیرم بطریقه و طریقم نه دریغه ... و او راهَم به یکی بَه و هما به راستی شَه ... و خودامِ ناستیشَه ... و حقامَکاستیشَه ... وَسَطا به داس نیشَه ... شصتا بباستیکَه ... دستا به شاسنیشه ... و خودم حجر تریشه ... و خودم نجرکریشه ... و خودم فجر پریشه ... و خودم زجرنکیشه ... و خودم رو سرتو دردم نه به کیشَ ... و جُدَم را به کسیشَه ... و نُدَم را نبسیشَه  ... که بسیشه شر نکیشه ... و سشا انرژی تیشه ... و چراغی به رَشی شَه ... و هما را به صَدیَشَه ... که هما به اشنویشَه ... و خودَم نه اشنو کیشَه ... و خودَم رو عیسی کیشَه ... و محمدو نَکیشَه ... و به یاقوطی سریشَه ... و به جالوتی حریشَه ... و به طاغوتی نبیشَه ... و رضاخانَ طریقَه بَدِ نیشَه ... تو چرا او ممدو خوردی ... و خنینی سر آوردی ... و اونا تو تبه کردی ... و منا از دل آتیش کِشَه کردی ... و همی ملت ایران رو تو دردی ... دنبال نام تیشَه ... که شما چه کُسکشیبَه ... و شما را مش امون دَم ... خُودَمو نه زعفروندَم ... و تو را به نوک نشوندَم ... و حَقَا از تو گِروندَم ...
آری ... دنیای ما در چاهیست ... که بر سر آن چاه منتظری به قائم باشد و آن را چشمانی زیباست همچو آهو که از چشمانش دلش تماشاست و نامش "آهواست" و همان خدای "یهواست" و همان "اهورامزداست" و آن "صاحب زمان" است و صاحب کیهان است و آن "صاحب کیان" باشد و "همای" نیز همان است و دنیای ما همی تماماً از جان است ... و از نَفَس آن است ... و لذا در این کیهان به لاتناهی ... خلقی چو شمس بایی ... نامش آن خورشید است ... و آن را "مهرشید" است و آن در نزد سایر آن ستارگان ... به خلق مومنی ماند که "مسلمانی آن است" ... و آن را طریقتی است که الگو و اسطوره سایر ستارگان است ... و لذا من آن را کشف نمود ... و همراه با عده ای از فرشتکان و پریان بدنبال رساندن فریاد خود به خداوند درون بود ... و خداوند درون آنَد ... که تواند همه ستارگان و کهکشان ها را متوجه کانَد ... و لذا همای ما آنَد ... و مرا الله مانَد ... و مرا چنین ندا دَد ... که کم کم تمرکزش متوجه آن شمس آیَد ... و گویی خلقی مومن و لایق و مسلمان ... بشود الگو بر همه ستارگان ... و شمس ما چنان است ... و آن امیرالمومنین و خلیفه الله کیهان بین ستارگان است ... که خدای یهوه را نظر به آن است ... و آن نظر نماید ... و آینده بر آن است ... که شمس کعبه گردد ... همه ستارگان بگرد آن چرخد ... و طواف آنَد ... و شمسی بی نهایت را به روشن ... چرا من را چنین فردا بدینَد ... که خورشید خدا خاموش نینَد ... و شمس ما تواند ... همه را به پیش رانَد ... و زمین ما چنین است ... آن به کندوی زنبوران مین است ... و همه به سجده شانند و کیان گرد افشانند ... و هُما کیان بهشته آفرینَد ... و من را بخودَم پرواز بینَد ... و من به شمس شینم و لیکن رو زمینم ... و خداوند خدا با خود بینم ... و به آن فرشتگان الله سجده کینم ...آری هُما کیان مُلک سلیمینَد ... و خلایقش به کیمیا ببینَد ... و میان آنان جنگ نمینَد ... که خداوند چنینَد ... نوح را به زنده کینَد ... و همی خلق خود آدم شید بینَد ... و منظومه خود جمشید نینَد ... و خدایی به امینَد ... که مقامشان به از ما بهترینَد ...
و قُرآن  آن کتاب آسمانی ... که آن رازِ درون کیانم آنی  ... و فُرآن م کتاب از افسانی ... که آن را زره شمسش بدانی ...و انجیل عسایم بی که ما رو عاقبت دی ... و تورات موساحم بی که رو مرحمت دی ... و صُحفِ ابرَهیمه همه را پیمان مینه ... و همی اَوِست زرتشت که نباشدی مرا مُشت ... و توتا به آنخ آمینَ که مرا عاشِقِ دینَه ... و خوشا قایق نوحم که نباشد آرزویم ... و بدا بحال آدَم که رُخَش شَود محمد ... و خوشا بحال مهدی که خدا از او نترسد ... و نوشا بحال شهدی که نَشَد به کَربَلا رَد ... و مرا به روشنک دی که نبی زِ تارِکَم مَن ... و مَنا بسانِ مَه دی که مَهَم به گُرگ بینند ... و تَنا بسان کَه دی که گُهَم در این ضیافَت ... و خُدا رو ناتوان دی و خُداوند جهان دی ... و محمدم بگوزی و دِلَم مَرا بسوزی ... و محمدَک ندوزی که حرا به او فروزی ... و مَنَم زِ آن قیامَت که همه کنند صحبت ... و قیامَتَم بهاری و خلایقم نزاری ... و قیامتم خزان دَم که چرا بیامَدَم مَن ... و خودَم به بی کسان دَم و قَلَم را نَبَلانَم ... و خودم نه مهربان دَم که به خار چش دُنَن مَن ... و خودا بره بدیدم که مرا به گرگ خندند ... و هما دَرِه بدیدم که نهایتش نبادَم ... و من آنقدر به تنها و نخوادنَم به رسوا ... و من آنقد به نهانَم که به خانه نبوادم ... و من آن قطب جهانم که خودم قبله نمادَم ... و من آن نُت به فَضا دَم که کیان من بسبزد ... که محمدو طمع بی و نه زرتشم کمع بی ... و به قاضِ گُرگ دینَم و گُرَم به لازمینَم ... و زمینُ و آسمانَ را و همه قضاوت اودَم ... و خودَم را بسرودَم که سرا به گرگ شودَم ... و از او حساب خواهَم نه به اجتناب خواهَم ... و همه جهان به او دَم که نَبِ جهنَمَم مَن ... و خودَم به ریز دینَم و گلو به مو هَرینَم ... و مویَم را به کِشانَم و همی خود نَکُشانَم ... و کیان مدرن خواهَم و زیانی به ندینَم ... و قَدَر به قیف دینَم و قفم دو را بجینم ... و به آن خربزه گینَن و نَتانَنی به خوردَن ... دو قفم به باز کینم و خودم دو شاخ دینَم ... و دو شاخم چَرِخینَم و کُلَه سَرَم ندینن ... که هما چه رنگ از اوبُد که سیایَد یوسِفیدود ... و همی آب حیاتی از او مارجَش مَریزَد ... و سرم خفاش بینَم که بشاشَد آتشینَم ... و طنم نقاش بینم که به چشم گربه آمَد ... و خودَم نه حجله بینَم که به گربگی نبادَم ... و خود نه خجله بینَم که خدا را طلبینَم ... و چشَم را نتوان بست و به گوشم همه دینَم ... و گوشَم را نتوان کَر که به هوش انکبتینَم ... و هوشَم را نتوان زَد که هوشَم بر نوک سوزَن ... سرِ سوزَنَم دَسَم بُد و بسوی آن فضا رود ... و خودَم را به یوفایَم و یوفَم خود بطرایم ... و یوفَم به نلبکی دَم که همی بشقاب پرندم ... و او نلبِکَم نَگَندَد تا که من دَر او نشستم ... و مرا به پیچ نتوان که خودَم ندید حیوان ... و مرا به هیچ نتوان که خودم به فروهر بَم ... و فَرا به هَر نَدینَم که او شم نخنبدینم ... و مرا خدای کعبه خودِ انگُشَر نَسابه ... که من آن اسود حجرا بفرستدم بکعبا ... و من آن خدا رو گویم اونا با یاقوت عوض کَه ... و یقوتَم بدرخشَد و مرا به نلبکی دَن ...

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

صفحه بندی