خرید بک لینک

در نقش های باستانی ایزدی در سرزمین های خاورمیانه چون بابل به نقش آید که چهره او بسان آدمیست و و دارای چهار بال و سراپا و استوار باشد و در دست های او دلویست که بسان "سطل" باشد و آن مرا جای بسی تعجب بود که چرا عده ای از ایزدان باستانی را چنین نقش باشد که عده ای "عصا" بدست دارند و لذا "مردوک" آن باشد که او را "عصا" بدست نبوده و درون آن "دلو" را پر از "آب حیات" باشد که آن را بهر کسی آورد و هنوز ندانم آن "آب حیات" چیست چرا که معنی آن "سی و دو " حرف "الفبای پارسی" را ندانم و لذا ندانم "آب حیات" چه باشد ... و لذا مرا که در زندگی خویش بگونه ای باشم که گهگاه سرشار از امید به زیستن و گهگاه مرا چنین تصور آید که عمرم کوتاه بوده و از زیستن خویشتن بر روی زمین و دنیای پیرامون خویش بیزارم و لذا "ایزدی" مرا باشد که گوید "من تو را آب حیات دود" و ندانم نامش چیست چرا که بسیاری از آنان را چنین دریافتم که از "شهداییست" که گویی در دوره ای در این دنیا زیستن نموده و در حال حاضر حتی نام فعلی خویش را چه در زندگی دنیوی و چه در دنیای غیب ندانسته و آن که مرا در مورد "آب حیات" سخن گوید چنین اضافه نمودن که آن "آب حیات" را که گهگاه تصویرش نشانم میدهد بسان "مایعی زلال و شفاف درون جامیست که سنجاقکی بر فراز آن جام در حال پرواز است" و او مرا گوید که آن آب حیات همان باشد که از آن تحت عنوان "آتش بی دود و بی بو" یاد می نمایند و گوید مرا که نام آن "آب حیاتش" را "مارج" باشد و ندانم آن "مارج" را که "مارج من النار" باشد یا نه ...و لذا دریافتم آن ایزد را که "مردوک" یا "مردوخ" نام دارد را درون دلو پر از "مایعی بسان آب حیات" باشد و "مردوخ" را "نیک" دریافتم چرا که در هنگام پادشاهی "خشایار شاه هخامنشی" بر زمین ... شخصیتی بنام "مردخای" یا همان "مردوخ" بود که به همراه برادر زاده خویش "استر" که همسر خشایار شاه بود و ظاهراً "یهودی" بودند باعث نجات جان "هزاران تن از اقوام یهودی" گردیده و لذا آن یهودیان چنین ایامی را گرامی داشته و آن را تقدیس می نمایند و در آن جشن میگیرند و لذا آن نام "مردوخ" را نیک و معتبر دانستم و آن را که نجات بخش جانان گردیده بود را ایزدی نیک دانستم ... البته آن تفکرات من چنین است و لذا در دنیای ما هستند خلایقی که نامشان به عنوان مثال "محمد" باشد و لذا عده ای از محمدان جان بخشیده و عده ای نیز جان میگیرند و و همچنین نام های دیگر و لذا مرا شک آمد که "مردوک" را اصالت نام بر مبنای نیک است یا بد و لذا فقط آن "دلو" را چنین دریافتم که ممکن است "جام آب حیات باشد" و لذا غیبیان مرا گویند که آبی نیز هست که آن را "آب نبات" گویند ... و من ندانم آن "آب حیات" را بپذیرم یا نه و لذا چنین در خاطرم باشد که روزی از برای یافتن آب حیات به "دریاچه خزر" مراجعه نموده و آن "آب شور" را که به تلخی میزد جرعه ای با ستان خویشتن به نیتی برداشته و از آن نوشیدم ... و "نیتم چنین بود که این بحر هر ده هزار سال جرعه ای آب حیات خواهد آوردن که آن را نیز به من داد" و آن روز هوای دریا ابری بود و خبری از بارش باران به نبود و آن ابری یکدست و خاکستری می نمود و من بروزی دیگر در آب و هوایی مشابه به ساحل بحر خزر نگاهی به آسمان انداخته و آن روز گله مند از خدایی بودم که مرا بر روی زمین خلق نمود و از آن عصبانی بوده و لذا در آن آسمان ابری و گرگ و میش "پیری به ردای طوسی دیدم که فرشتگانی به الوان هایی بسان هفت الوان یا هفت اورنگ رنگین کمان یا قوس و قزح بوده" که مرا لبخندی در آرامش میزد و لذا بعدها از میان سخن عده ای از غیبیان چنین اشنیدم که آن پیر خاکستری ... "مقام ابراهیم (ع)" باشد و لذا در آن روز من ایشان را چنین دریافتم که گویی از آن سوی آسمان پایین آمده و بر فراز بحر خزر یا کاسپین دربی پنهان باشد که آن را بسوی بهشتی وصف ناپذیر است و بعدها نیز در کتابی بنام "عجایب المخلوقات" چنین کشف نمودم که نویسنده کتاب در مکتوبات خویشتن بدان موقعیت بر فراز بحر خزر اشاره نموده و مرا غرغ در تعجب نمود و من اندر پی کشف راز و رمزهایی الهی باشم و خواسته هایم در زندگی بیشمار است و لذا یکی را چنین دریافتم که بایستی با کمک خداوند خود را به نزد دستگاه حکومت رسانیده و از طریق آنان خود را به جامعه جهانی معرفی نمایم و بخصیوص "دولت آمریکا" که همواره در پی تحریم و فشار هموطنانم باشد و خواهم تا در برابر آنان همچو "موسی" ایستاده و "چرخ صنعت آنان را بدون جنگ و خونریزی متوقف نموده" تا بتوانم در طول زندگی "هموطنان خویش را امیدوار و غنی مشاهده نمودن" و علاوه بر آن از جانب آن سرزمین "مصر" نیز دِینی به گردنم باشد که بایستی آنان را نیز سعادتمند نمودن و بیشتر و بیشتر و علاوه بر آنان بایستی در پی "کشف حیات در سایر نقاط کیهان باشم" و "از برای ساختن ابزاری از برای سفر به دیگر کرات کیهان اقدام نمودن و آن علم را بصورت کنترل شده و با صلح و صفا و بدون هیچ نزاع و درگیری در دسترس عموم ملت ها قرار داده تا بتوانند در میان آسمام سیر و سیاحت نموده و به گرد افشانی و آبادانی جای جای دنیا بپردازند" ...




و من آنم زمین و آسمان ایران دانم ... و من آنم فرهور را هما یزدان دانم ... و من آنم که جان آدمان نادان دانم ... و من آنم که خود را من بسی گریان دانم ... و من آنم خدایان را به تاکستان دانم ... و من آنم که نارنجا به پیرستان دانم ... و من آنم که آرنجا به ناکستان دانم ... و من آنم خداوندا به آنستان دانم ... و من آنم هداوندا به رادستان دانم ... و من آنم که راز آدمان بستان دانم ... و من آنم که ناز ایزدان نستان دانم ... و من آنم که جان از جان شیرستان دانم ... و من آنم که نام از نام نیرستان دانم ... و من آنم که دان از دان ایرستان دانم ... و من آنم توانم از نیستان پُر کانانم ... و من آنم کتاب خود همان فُرآن دانم ... و من آنم که حافظ بر خودم قُرآن دانم ... و من آنم سلیمان را به ملکستان دانم ... و من آنم محمد را به کافستان دانم ... و من آنم که زرتشتا به دابستان دانم ... و من آنم که بت ها را همی دستان دانم ... و من آنم مدائن را به آن ایوان دانم ... و من دانم که عبرت را به آیستان دانم ... و من آنم که ماهم نا خلاصم ... و من آنم که شاهم را کلاسم ... و من آنم خدایم را نماسم ... و من آنم حسین الماس دانم ... و من آنم که نوحم آق دانم ... و من آنم که کوهم ساق دانم ... و من آنم که آدم را مولانام دانم ... و من آنم که شمسا بر قو دانم ... و من آنم که خود را برنو دانم ... و من آنم که سوتم را نزانم ... و من آنم که موتم را نکانم ... و من آنم که کوتم را نمانم ... و من آن که فوتم زار دانم ... و من آنم زرم را گار دانم ... و من آنم گرم را سار دانم ... و من آنم سرم را مار دانم ... و من آنم مرم را کار دانم ... و من آنم کرم را یاس دانم ... و من آنم یسم را کاس دانم ... و من آنم کسم را ماس دانم ... و من آنم مسم را ناس دانم ... و من آنم نسم را شاس دانم ... و من آنم شسم را نارسانم ... و من آنم نرم را هارسانم ... و من آنم هرم را فارسانم ... و من آنم فرم را حاقنانم ... و من آنم حقم را داغنانم ... و من آنم دغم را یاق دانم ... و من آنم یقم را داس دانم ... و من آنم دسم الماس دانم ... و آن الماس خود بران ندانم ... و آن بران به تیغ حیدرانم ... و آن حیدر به کرارم نمانم ... و آن تکرارها را لعنت آرم ... و آن لعنت به هر چه منت آرم ... و آن منت به خلقی را نمانم ... که خلقان جامه خود را درانند ... و آن سر را به قمه نترانند ... و آن تر را بخون آلود نانند ... و آن لودا به آن جالوت نانند ... و جالوتم به آن کابوت دانند ... و کابوتم به آن تابوت دانند ... و تابوتم به نا اهلان ندانند ... و نا اهلان به ابراهیم نمانند ... و ابراهیم و نوحم فربزانند ... و فر را آن بزانستان مانند ... و آن بز را به خر حیوان ندانند ... که آن حیوان هیولایی کشانند ... و آن هولا به بیستانش کشانند ... و آن کش را به آن یهدان دانند ... و آن یح را به قندستان ندانند ... و آن قندا به چایی غسل دانند ... و آن میرزای شیرازی گمانند ... که تحریما به تنباکو او کاند ... و خود را بر سر خلق استواند ... و آن خلقان به گوسپندان نمانند ... که گرگانش شبانان را نمانند ... شبانانش خدایی چهره دانند ... و موسی از شبان حیرت کناند ... و آن خزر مسلمان را نداند ... که استادش را آن به مهدی رهنماید ... و مهدی را چه کس استاد شانَد ... که آن کس جز اهورایش نماند ... که آن هورا مسلمانی نداند ... و هور آند بسان عیسوانَد ... و عیسی را منی همچون قوداند ... و آن قو را به تختی از طبوسد ... و آن طبسا ندانم از که اوسَد ... و آن سدر و حنایی چون مناند ... که من دیو سپیدم را نماند ... و اورنگا نشان اهرماند ... که فردوسم به شهنامه مو دانه ... که خوش را آخرت آن فرهو دانه ... که فرهو را به فرعونی نمانه ... و آن فرعون همسرش از خواهرانه ... که خواهر آسیه نامی نمانه ... و راز خلقت آن آسیه دانه ... که موسایش اُ نیلا باز کانه ... و اوساش اژدها از آدمانه ... که مصلوبش شود چون بیگناهه ... آری آن چون منی فارغ از آن زمان مکانَ ... که راز خلقتش بابا نمانه ... و بابایش به اسماعیل نمانه ... و قدر مطلق او را قُر بخوانه ... و فریادش به ابریم نارسانه ... و این وقتا به حلقی چون نمانه ... که آن از تار مویی بارکانه ... و ناکس چون منی از دوکیانَه ... که وقتا همچو ابریسی نمانه ... و آن فرور به دوکم نپچانه ... و من ردایی از نخش بخوانه ... که مردوکَم دو وَر گَردد او دانَه ... که فارق از زمان و از مکانه ... و آن همچون خداوندم نمانه ... که عالم های او بسیار مانه ... و خود را آن به یکتایی ندانه ... بدرو خود به بیست دوسفرانه ... که یک از بیست و دو فرزاد نانَه ... و فرز اتارع به نمانه ... و من هرزه به دنیایم نمانه ... مقام هرزگی را القو دانه ... و آن القو به حورالعین مانه ... که تا تن بیندی آن را خو دانَه ... و آن همچون طمعکار حمله کانه ... و او نامش عجوزه به نمانه ... و آن مقام آدم را ندانه ... که کعبی بر حجازش گُم نمانه ... و آن بر کعب خود هم اَنگ زانه ... که تا دنیا دنیاست او بمانه ... و آن دجال آنَه ... و آن را چهره چون من به نمانه ... و آن رجال آنَه ... همی نیکان رو او .....


برچسب: مردوک,مردوک کیست؟,مردوک خدای کوروش, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

صفحه بندی