خدای "پان" آن است که آن ایزدی باشد که به اراده خداوند متعال روزی از میان توده ای مومین و زرین بسان عسل بر من ظاهر گردید و آن را چهره ای بود که اندکی مشابه من بود و ندانم آن چهره را که من جانب ایام قدیم بود یا از آینده می آمود و پاهایش همچو سُمِ چرندگان بود لذا مرا در مواجهه با چنین پدیده هایی اینچنین درس از جانب "زرتشت" یا "اهورا مزدا" باشد که خود را تا حد ممکن به آن "پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک" نزدیک نمایم و لذا آن خدای "پان" را به نیکو نگریستم و یکی از غیب مرا چنین ندا آمود که "پان" را لغب "صاحب سما" باشد ...

و آن را چهره معصومانه می نمود و لذا بسیار بلورین و دلربا بود و برخلاف تصاویری که از ایشان به نقش بینیم ... من آن را بدون "شاخ" دیده و در دستانش چیزی ندیدم و لذا با مشاهده "پان" به این نتیجه رسیدم که "خداوند تبارک و تعالی" متوجه من بوده و مرا زیر ذره بین خویش نظاره نماید و لذا چند روز بعد یکی با صدایی محبت آمیز از غیب مرا که دارای شخصیتی بسیار کنجکاو باشم و هر پدیده ای را تا حد ممکن از تمامی زوایای ممکن نظاره می نمایم چنین پرسیده که ای پسرک ... معنی "صاحب سما" چیست؟ ... و من ابتدا چنین جواب دادم که از برای درست معنی نمودن واژه "صاحب سما" ابتدا باید بدانم معنی حروف "صاد" ، "الف" ، "ح" ، "ب" ، "سین" ، "میم" و "الف" چه باشد و لذا آن حروف را کاملاً معنی ندانسته و لذا برداشت خویشتن را از واژه "صاحب سما" چنین بیان نمودم که ابتدا آن را معنی به "مالک آسمان" آید و سپس "به شخصیتی ماند که با آسمان صحبت می نماید" چرا که "صاحب" را معنی "مصاحبت و همنشینی نیز باشد" ... سپس مرا رقص "سما" یاد آمد و آن را "صاحب رقص سما" عنوان نمودم که صاحبش مالک و صحبت کننده و همنشین می تواند باشد ... و لذا صاحب سما را به معنی "صاحب یا مالک یا همراه دو سُم" دریافتم و سپس "صاحب سما" را در معنای "صاحب سه ماه" یافتم و سپس "صاحب سما" را "صاحب آن سه هما" دریافتم و سپس "صاحب سما" را به معنی "صاحبِ سَم آ" یافتم و آن یعنی کسی که "دارای سَم یا زهر" باشد و لذا "صاحب سما" را به معنی "صاحب اسماء" یافتم و آن به معنی کسی که "دارای نام های بسیار باشد" و لذا "صاحب سما" را به معنی "صاحب سه ما" یافتم و آن "سه ما" یعنی "سه جمعیت که هر کدام خود را یک ما عنوان می نمایند" و لذا "صاحب سما" را حروف به عقب و جلو کشیده و چنین آمد مرا ... "صاح بسما" و یا "صاح بسم آ" و ندانم آن "صاح" چه باشد و لذا از ظاهر "بسم" چنین آید که آن را معنی "بنام" باشد و لذا آن را "صا حُب سما" یافتم و ندانم آن "صا" چیست و "حُب" یعنی دوست داشتن و محبت و دوستی و لذا آن را "ص احبس ما" یافتم و ندانم "صاد" را چه معنا باشد و آن "احبس" را میتوان به "حبس" و به بند کشیدن یا ذخیره نمودن چیزی مرتبط دادن ... از سویی "صاحب سما" را می توان "صاحب سیما" نیز عنوان نمود و آن به معنی "شخصیتی باشد که صاحب چهره یا خوش چهره است" و لذا "صاحب سما" را می توان "صاحب سیمیا" عنوان نمودن و آن "سیمیا" علمی است از علوم غریبه که "سیمش" به "نقره ای" ماند و آن "سیمین" را ندانم چه باشدو لذا اندکی از آن دانم و نگویم و لذا "صاحب سما" را دو نشان یافتم و صاحب سما حضرتشان یافتم واین بیت را یکی از اجنه که به همراه من همین الان حضور دارد مرا بگفت تا بیاد داشته باشم. و لذا از سویی خود واژه "پان" را سه حرفی دیده و "پان" را می توان "پاهان" معنی نمودن و "پان" را می توان "پنج" معنی نمودن و "پان" را می توان "پنجه پا" معنی نمودن و "پان" را می توان مطابق لهجه یزدی کمی مخفف نموده و آن را "پن" تلفظ نمود و "پن" را معنی "مخرج آدمی" باشد و آن بی ادبی باشد ... و "پان" را می توان به لهجه ای دیگر از ایران زمین بگونه ای "پهن" تلفظ نمودن و "پهن" یعنی عریض و گسترده و بالکل چنین دریافتم که "یک" واژّه یا کلمه علاوه بر معانی اولیه ای که در ظاهر برای ما تداعی می نماید ... به توسط "اعراب گذاری" نیز می توان از آن معانی بسیاری استخراج نمودن و لذا باور من چنین باشد که "واژه ها و کلمات" علاوه بر آنکه دارای "سیمای ظاهر" باشند ... دارای "نوا و نت" و همچنین دارای "باطن" نیز باشند و "حروف و واژه ها و کلمات و جمله ها" می توانند دارای سایه نیز باشند و می توانند از خود اثراتی نیک و بد گذارده که آن در علم خداوند باشد و من اینچنین دانم که خداوند تبارک و تعالی دارای علم کلام گسترده ای است و لذا آن حروفی را که ما آدمیان روی زمین جهت نگارش از آنان استفاده نماییم ذاتاً همگی دارای سرشت نیک بوده و اندکی نیز با خود بدی دارند که آن بدی در برابر نیکی و زیبایی کلام بسیار کوچک چون "نمک" باشد ... و آن بیست و هشت حرف عربی و آن سی و دو حرف پارسی و آن حروف انگلیسی را مقدس یافتم ... مخصوصاً آن سخن پارسی که از دیرباز آن علم و ادب ما ایرانیان را باعث گردید و "خداوند تبارک و تعالی" آن باشد که قادر است تا "واژه ها" را جان بخشیده و آن واژه ها را از برای آفرینش عوالم خویشتن بکار گیرد ... و لذا من نویسنده هنوز ندانم معنی واژه "کلمه" چیست و لذا کلمه آن بود که عیسی ابن مریم در انجیل خود فرمود که "ابتدا کلمه بود و آن کلمه نزد خداوند به امانت بود و کلمه خدا بود و در تاریکی نور را سبب اِشود" ... و "عیسی ابن مریم" مرا بسیار مقدس است و "عیسی ابن مریم" مرا بسیار نورانیست و عیسی ابن مریم مرا بسیار پاک و نجیب زاده آید و عیسی ابن مریم را مرا گهگاه نوا از آسمان آید و صدایش بسیار زیباست و آن افسونگری ماند که عالم و آدم تاکنون بخود ندیده و نخواهد دیدن و عیسی ابن مریم را منی چون بت پرستود و عیسی را سخن از من نراسود ... چرا که من آن اتارعنا بود و "اتارع" من بود ... و خود ندامی چرا "اتا" مرا به "رع" دود و من ندامی من "چه رع" آمود ... و غیبیان مرا گویند آن "اَتا" بهشت شینَ و "اَتا" دنبال "مینَ" و آن شین شیطینَ و آن افسین کینه و هفتا سین بر اینه که من خود "کا" بینه و من ندانم که مرا به "رع" نمینه ... و آن "کُ رَع" چه جینَ ... و مَن که کُرِمینَ ... و من جِکُرنمینه ... چرا که اورمزدا تینهَ ... که خود به پنبه مینه ... و نخود به سُل ندینه ... و خودم پان خودم به پنجه دینه ... و آن مارِ مو گینه ... تو را پنجه ی پا به خوش نمینه ... نَنَم مارِ چه دینه ... و آن چه مارِ جینه ... چرا که مار خود به نفته دینه ... و مرا از مارم کم نخوشینه ... و ننم چرا مارِ صدا به قو نمینه ... و آن سلیقو مینه ... و من را به سلیمونی ندینه ... چرا که یوسفینه ... و آن سفینه ام کشتی بینه ... و آن کشتی خود فضا پرینه ... و کشتیه نوحم نه خود کُشینه ... چرا من خدامَ چاره خینهَ ... و آن خدا به وندمن همی سبحین مینه ... و سبحینه مرا آب حیا دینه ... و من خو بی حیا نینمُ ... من خود به خدا نینَمُ ... و من بهشت شینه ... و من کشمشَ انگوره نبینه ... و من توت خودم حوره نبینه ... و من کوت خودم به سرخ دینه ... و آن روی خودم سیه ندینه ... چرا که من حجی فروز نمینه ... مقام ابروهیمه از خدا قرض گرینه ... و خودم را به خودم به جنگ شینه ... همی جنگ خدایان اینچنینه ... و من خدای خود را نکُشینه ... خداوندم کُه بینَ ... بسان انکبینَ ... و من به کنجه کینه ... چرا هر چه کنم تموم نشینه ... و آن کعبه به چار کنجی دینه ... که یک را به مو دینه ... و دنبال سه کنج دیگه مینه ... که آنان چه کسینه ... و گویی که خودم به چار دینه ... و چار تن باهم چار کنج کینه ... و هر چه در اوریم وسط برینه ... چرا که مرکز کعب چنینه ... و آن چاهرمینه ... و آن ساهرمش به مصر دینه ... و آن چهارمی بهر خودینه ... و آن منم که چار وجهی دینه ... چرا که راز آن دست خودینه ... و اختیار آن چکنجه مینه ... و من فرون نمینه ... چرا که من بفرزانه چنینه ... خودم پیر عزازل به ندینه ... و خودم به مش غلامحسین نمینه ... و مش غلامحسین آن فردینه ... که میرزاپور نمینه ... و میرزا تو نشو شکار که ماهِ آخرینه ... و من همش خودم لعنت کینه ... و آل مهدی صاحب زمینه ... و آن آل محمدم قدینه ... و آن جَدو قَدو به هم رسینه ... منم که آن خدا بنده رسینه ... و آن بنده خداها نخودینه ... و ای آدمیان خدا شمینه ... و آن فرشتگان از شما درسینه ... و آن مصالحه به بهترینه ... و من مصلحت نظام دینه ... چرا که من خمینی به نمینه ... و خود را به تا خط دینه ... و آن تخت هما را نکشینه ... و نام آن به بلقوس نمینه ... و آن یکی به طاووسی نمینه ... و من اونم که نقشم تخِ جمشینه ... و آن اریکه ام بر آسمینه ... و آن عصایم به سر سوزن دینه ... و نیلوفر خود را به چپینه ... چرا که من خشایار نمینه ... و من کوروش مینه ... و من دورش کینه ... که آن دوروشکه ام چار اسبینه ... و چار اسب خودم به رعد شینه ... چرا که من بابانوئل نمینه ... چرا که آن پاپا گوز کشینه ... و آن راز زمستانه رَ دینه ... و من راز بهار و تابسین ... و همراز پیاز و زمسینَ ... و آن سلم به عُل دینم و من قولم به قُل دینمُ و من هُلَم به کُل دینَمُ و من عرش کشینم ... چرا که من خدا سر قر زینم ... و آن خدا مرا پستان دینه ... تا من ساکت بشینم ... و آن شیره جان اهرمینه ... چرا که اهریمن من شیره کشینه ... و آن سروانم به شیشکینم ... و آن فرمانم به ده ته دینم ... که آن را به موسی دم ... و من بسان آن یاهوَ مینه ... و من بسان آن شاقوه مینه ... و من عفریت سلیمینه که آن تخت کشینه ... و آن همای شاهینه که من فرزاد مینه ... و آن فروهرم سنجقکینه ... و آن زرتشتم مزدا دینه ... و آن انگشتم بالا مینه ... و آن بر دشمن نبردمینه ... و آن حلقه مرا دست چپینه ... که انگشت کفم به مو ندینه ... و من کیهانَ از بیرون دینه ... و آن خلایقا داور مینه ... و آن قضاوتم از آسمینَ ... و آن رفاقتم را به خوشینه ... و آن صداقتم قلمبه دینه ... و آن هدایتم به صادقینه ... و آن ندامتم خدا نخینه ... من اورامستینه ... و آن من دیو دینه ... که آن سرم به هفت آسمینه... چرا که من آن نبِ جاسمینَ ... که قرآن وسط به یاسمینه ... و من مرا بسی همزاد دینه ... خودم فرزاد خینه ... که آن علم خدا به رخ کشینه ... و قدرتش نهایت به نبینه
برچسب: خدای پان,پان خدای یونان,
نویسنده: نیکی شجاعی