گویند :
بنی آدم اعضای یکدیگرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند ... چو عضوی بدرد آورد روزگار ... دگر عضوها را نماند قرار ... تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی ... و من آن نمونه ای از بنی آدم را در آفرینش و در باور خویشتن میان تعدادی از جانداران زمین چون آدمیان و آن غیبیان از اجنه و از ما بهتران و دیوان و پریان و جنان و عفریتان و ملکان و فرشتگان و ایزدان و ... خداوند دیدم ... و خداوند آن بود که در همه مکان ها و همه زمان ها حضورش حس میشد ...و لذا این پیوند بسان نیروی گرانشی در میان آنان بوده و ندانم آن گرانش باشد یا می توان آن را "
عشق" نام نهاد و لذا من آن دنیای پیرامون خویشتن را چنین فرزیدم که گویی این کیهان به ظاهر لایتناهی با تمام گستردگی و عظمت خویش و با همه ابعادی که دارد و لذا من نوعی در حال حاضر در زمان و مکان بوده و لذا بر خود حجمی سه بعدی بینم و من دنیای پیرامون خویش را در حال حاضر دارای طول و عرض و ارتفاع دانم که این نشان دهنده حجم باشد و آن بعد زمان یا وقت و ساعت نیز بدان اضافه می گردد و لذا بنا بر باور من و کشفیات دانشمندان ابعادی نیز وجود دارد که اکثر جمعیت ما آدمیان قادر به درک آن نباشیم و بنابر دانش امروز و مشاهده بازی های رایانه ای که امروزه توسط ما برنامه نویسی و طراحی میگردد و نمایانگر دنیایی سه بعدی به اضافه بعد زمان در درون صفحه دو بعدی لپ تاپ می باشد ... دور از ذهن نباشد که حقیقت دنیایی پیرامون ما نیز بر چنین اصلی استوار بوده و با در نظر گرفتن روایت های سحر آمیز و افسانه ای می توان چنین فرض نمود که گویی تمام گستره دنیای پیرامون ما در جام سحر آمیز پروردگاری و یا در نوعی آیینه سحر آمیز آن خلق گردیده و چه بسا که میتوان این دنیای پر عظمت را فقط و فقط در ذهن پروردگاری یا یک جاندار معمولی فرض گرفت که در لحظه ای به حادثه ای اندیشیده و این حادثه در دنیای ما رخ می دهد و این دنیای پر عظمت فقط به فقط از برای پیرامون آن حادثه خلق گردیده است و گویی آن حادثه بسان چند صدم ثانیه فقط در ذهن شخص ثالث شکل گرفته است و بسان موجی از ذهن او به بیرون جهیده و همچنین می توان این دنیا را چنین در نظر گرفت که گویی شخصیتی چون یک اژدها از برای فرار از واقعیت های دنیای پیرامون خویشتن به حالتی رویا گونه در درون خویشتن سفر نموده و در دنیای درون خویشتن خود را بسان یک تن از ما آدمان فرض نموده و در میان این جمعیت در حال زیستن باشد و از دید ما پنهان است ... و لذا فرضیات بسیار دیگری نیز می توان از برای آن در نظر گرفت و مهم این باشد که این دنیا پدید آمد و جاندارانی که در بالا ذکر نمودم از آشکار و نهان در آن زیستن نمایند و آن بنی آدم را بسان دسته ای از این موجودات از ابعاد مختلف آشکار و نهان دریافتم که در نقطه ای به هم مرتبط گردیده و همه آنان به یکدیگر عشق ورزیده و حتی در حالت هایی افسانه ای و غم انگیز حاضرند خود را از برای یکدیگر و در وجود همدیگر فنا نمایند ... و از فنای آنان در یکدیگر نوعی جاودانگی در ایشان ایجاد می گردد و آن "
عشقی الهیست" و آن "
نفَسی به مسیحاییست" و آن بسان "
کوسی به رسواییست" و آن بسان "
قیامت کبراییست" که از برای تحقق "
بهشتی به برین" در آفرینش رخ داده و این چند پدیده که آنها را پر رنگ نمودم و پدیده هایی نظیر این که در خاطرم نیست باعث گردیده تا دنیای پیرامون ما از آن عناصر اولیه قدیمی چون "
آب و باد و خاک و آتش" همه به یکباره "
خودآیی" و جان گیرند و این در عالمی رویاییست و آن باعث میگردد تا به عنوان مثال ابتدا خورشید و زمین و سایر کرات منظومه شمسی یکی پس از دیگری جان گرفته و از وجود یکدیگر آگاه شوند و گویی "
مهری الهی" در نهاد آنان بوده و از زنده شدن آنان در فضای پیرامونشان نوایی حاصل گردیده و انتشار می یابد که چون تبی واگیر دار بسوی اقصی نقاط این کیهان وسیع منتقل گردیده و موجب خواهد گردید تا سایر کرات و سیارات و ستارگان و سحابی و کهکشان ها نیز به چنین همنوایی دامن زنند و بسوی یکدیگر شتافته و خود را در دیگری فنا نموده و به عنوان نمونه می توان از یک "
هایپر نوا" یاد نموده که آن هایپرنوا را میتوان به عنوان الگویی از چنین در هم فنایی در نظر گرفت و لیکن به منظومه خویش برگشته و حیات زمینی را مشاهده نموده که میلیون ها سال بطول انجامیده و آن بگونه ای شگفت انگیز نیز باعث ایجاد نوعی موج زندگی و خودآگاهی یا ناخودآگاهی ستاره خورشید گردد و در این میان روزی را در نظر بگیریم که شخصیتی در آفرینش و به عنوان مثال روی زمین ظهور نمودن و گویند آن را نام "
مهدی صاحب الزمان" باشد ... و لذا من چنین دریافتم که آن مهدی صاحب الزمان شخصیتی است پر آوازه که وجودش فقط به فقط یک تن نیست و او را تن ها و شخصیت ها باشد و گویی آن مهدی صاحب الزمان متشکل از تن های تعدادی از آدمیان و غیبیان از اجنه و از ما بهتران و دیوان و پریان و جنان و عفریتان و ملکان و فرشتگان و ایزدان و ... و حتی شخصیت هایی از دل داستان هایی که بسیاری از نویسندگان آنها را خلق نمایند باشد و گویی همگی با ظهور قطبی از وجود یکدیگر آگاه گردیده و آن را من چنین مثال دانم که آن شخصیتی افسانه ای با اندام یک "
بید خاکستری"است که دارای سری بسان یک انسان باشد و آن بید ندانم چگونه و از طریق کدام عالم روی زمین ظهور نموده و لذا عده بسیاری از غیبیان او را دیده و از برای کشتنش نقشه ها کشیده و لذا آن را صفاتی بسیار نیکو باشد که حتی بدترین بدها نیز او را دوست داشته و به وی عشق ورزیده و آن "بید" راز جاودانگی در فنا را به ایشان آموخته و خود نیز عاشق چنین فنایی باشد و آن فنا بدین شکل است که مثلاً منِ "
فرزاد یحیی زاده" بر روی زمین بدنبال نسیم روح نوازی باشم که بسان افسونی مرا بوی خوش داده و احساسی مملو از عشق و نشاط و زیبایی را در من به فوران آورد و آن نسیم چنان قادر باشد که در حسی بسان اوج سعادت و رضایتمندی در لحظاتی اندک اندک جسم مرا بسان ذراتی از ماسه های بسیار ریز ... گویی که آن ذرات از جنس دانه های بسیار ریز نور باشد ... در خود حل نمودن و من چون ذرات ماسه و یا گرد و غباری از نور معنوی در آن نسیم حل گردیده و آن نسیم ذره ذره و در اوج سعادت تمام اندام های مرا در خویشتن شسته و فنا نماید و من بسان گرد و غباری در آن نسیم به پرواز در آمده و گویی خود به آن نسیم دل اگیز نبدیل گردیده ام ... از طرفی می توان نمونه وحشتناکی از آن را چنین عنوان نمود که مرا به یکباره با این تن که از پوست و گوشت و خون و استخوان ساخته شده در چاهی از "اسید" انداخته و من بسرعت در آن اسید حل شوم و لذا این بسیار دردناک بوده و لذا مرگ در پی دارد و شاید این هم نوعی جاودانگی در خود داشته باشد ... و از سویی می توان همان اسید را بصورت بادی وسوسه انگیز که خود را چون افسونگری "
بَزَک" نموده است تصور نمود که مرا دچار همان حس سعادت نمودن و لذا مرا ذره ذره در خویشت حل نموده و فنا نماید و لذا ... من آن را چنین باورم که آن نسیم را نیز دلی خالص و آکنده از عشق و محبت باشد و نسیم عاشق من و من عاشق نسیم بوده و در هم آمیزیم و حل شده و از ترکیب ما دو عنصر نوعی کیمیا حاصل گردد ... و لذا من مرا بسیار شرم آور است که در این تن فانی زیستن نموده و به یکباره مرگ خود را شاهد باشم و پس از آن میتم را در گوری گذارند که در آن بسیار وحشتناک گردم و بوی بد گیرم و خوراک انواع کرم ها و انگل ها گردیده و گویی خداوند آدمیان را به اذنی اینچنین در این دنیا آفرید و آنان را چنین خوار و خفیف به گور افکند ... و لذا مهدی صاحب الزمان آن است که علاوه بر اینکه سخن از "
حکومت افسانه ای" وی میگردد ... بدنبال این است تا تنی داشته باشد که بتواند تن خویشتن را با احساس شکوه و رضایتمندی هر چه تمام تر در "
نورالقدس" فنا نماید ... و آن داستان آخر الزمان با اینکه بسیار در مورد دردناک بودنش توضیح داده اند اینچنین باشد که گویی دنیای ما به نوعی مجازی است و آخر الزمان اینچنین است که خداوند نوری زیبا و افسانه ای و معطر و وسوسه انگیز را که در باور من نوری "
سپید و نَم اناری" را بسوی خلایق خویشتن نازل نمودن و همه آن خلایق بسان فرشته هایی در آن نور غوطه ور گردیده و احساس سعادت معنوی وصف ناپذیری ایشان را دست داده و لذا آن "
بید خاکستری" چنین رویایی در سر داشته و دنیای حال حاضر و در میان فرشتگان بدون تقصیر به یکباره خلق گردیده و رویایی اینچنین در سر داشته تا خود را بسوی نور رحمت الهی که آن را "
خورشید مهر افروز" داند فنا نمودن و آن را دو روایت است که ابتدا سایر از ما بهتران در وجود او با بهترین احساس فنا گردیده و در آخر او خود را یکه و تنها بر زمین یافته و از برای از دست دادن دوستان خویش ابتدا بسیار گریسته و سپس بسوی خورشید خود را به فنا می سپارد و آن را نیز دو باور باشد که یکی سنگ فلاسفه را ماند و آن فنا چنین باشد که گویی او با فنا خویشتن خود را به شمس تبدیل نموده و جاودان می نماید ... و از سویی نیز بدلیل عظمت شمس در برابر قامت نحیف آن بید چنین می نماید که او فقط فنا گردیده و هیچ اثری از جاودانگی در او نخواهد بودن ... لذا از سویی دیگر آن "
مهدی صاحب الزمان" را اینچنین دیدم که فرشته ای بود و در تنی بسان ما آدمان بر زمین زاده گردید و چنین رویاها و آرزوهایی در سر داشت و بدنبال فنای شور انگیز جسم و جان خویش در نوری معنوی و زیبا بود و لذا با جسمی خاکی بسان ما آدمیان نمی توان در آتش سوخت و آن دردناک باشد و لذا آن را سیری روحانی و معنوی و عرفانی باشد که آن را می توان نوعی از سیر الی الله تلقی نمودن ... و لذا آن شخصیتی است که همواره خداوند را شاکر بوده و حتی به تن خاکی خویش نیز احترام بسیاری گذارد ... و ان هنگام که بسان ما آدمان بر زمین زاده شود از برای تحقق آرزوهایش عده ای از از ما بهتران ایشان را کمک نموده تا در زندگی خویشتن از برای مرگ خود نوعی دگر دیسی داشته باشد و آن به چندین طریق است که یکی از آنان اینچنین باشد که ایشان تن خاکی خویشتن را بسان حشره ای در نظر گرفتن که در حالت "
شفیره" قرار دارد و بسان کرم ابریشمی بدور خویشتن تار تنیده و مرگ آن بدین شیوه است که روحش بسان پروانه ای از دل جسم خویشتن بیرون آمده بدون اینکه خاطرات زندگی و لحظات عمر ارزشمند خویش را بر زمین فراموش نماید و لذا در آن حالت که به آن پروانه تبدیل گردیده و آن شاپرکیست که می تواند بسیار به آراستگی و مهری که خداوند به او عنایت نموده ببالد ... لذا از برای جسم فانی خویش که بسان میتی در مقابل دیدگانش قرار دارد و آن جسم خاکی ... او را بسان پروردگاری بود که با آن لحظات و خاطرات شیرین عمر خود را طی نمود... آری ... از برای وفات آن جسم خاکی خویش بسیار اندوهگین بوده و بر سر جسم و مزار خویش روزها و بسا هفته ها و ماهها و یا سال ها نشسته و بدون وقفه گریستن نموده و گویی آنچنان دلبسته به جسم و کالبد خویش است که نمیتواند آن را رها نمودن و بنا به همین دلیل از شدت قصه و تنهایی بسوی نور شمس پرواز نموده و خود را در آن فنا می نماید ... و لذا گویند که این نوع دگر دیسی "مهدی صاحب الزمان" که خود را بسان آن شاپرک میسازد را نامیست و آن شاپرک را نام "اسرافیل" باشد ... و "مهدی صاحب الزمان" به نظر من آن تن "
آدم (ع)" است که بدلیل وابستگی خویشتن به دنیا و لطفی که خداوند عالم شامل حال ایشان ساخته است بارها در این عالم متولد گردیده و به بهشت رفته و لذا هر گاه دلش مجدداً از برای زیستن در این دنیا تنگ گردیده و آنچنان شجاع است که چون شاهینی از بهشت بسوی زمین فرود آمده و در میانه مسیر رسیدن خو به زمین به ناگهان غیب گردیده و لذا در همان لحظه بر روی زمین کودکی از آدمیان متولد میگردد که خود او می باشد ... و لذا دانم که در طول تاریخ زیستن بشریت ... یکی از موارد ظهور او بر زمین در دوران حکومت فراعنه مصر باستان باشد و آن "
فرعونی" بود که ندانم نامش در آن اعصار چه بود و لذا از برای همان وابستگی و همان دلایلی که در بالا عنوان نمودم و لطف خداوند نسبت به ایشان ... عده ای از فرشتگان در آن اعصار به او طریقه "مومیایی" شدن را آموزش داده تا جسم معنوی خویش را فنا ننموده و هر زمان که دلتنگ وجود جسم خویش گردید بتواند به جسم مادی خویش مراجعه نموده و خود را بوسیده و از خویشتن سپاسگذاری نماید ... بگذریم که بعدها نسل هایی از فراعنه به انحراف کشیده شدند ... و آن مهدی صاحب زمان و به عبارتی آن آدم (ع) چنین است که خداوند بارها او را به زندگی برگردانده و در هر بار زیستن خویش طریقتی عرفانی جدید را طی نموده و گویند "
هزاران راه از برای رسیدن به خدا وجود دارد" و لذا آن هرگاه به این دنیا آید به فرشته ای از حشرات و پرندگان و چرندگان و ... تبدیل گردیده که آنان را از ما بهتران گویند و آنان در این دنیا بصورت غیبی و در بعدی دیگر در حال زیستن باشند و هر کدام بسان یکی از پرهای طاووسی باشند که حاوی نوایی الهی از آفرینش است و هر بار که او باجسم آدمی بر زمین زاده می گردد ... آن دسته از از ما بهتران که همگی دارای سیر تاریخی مسیر زندگی و آلبوم خاطراتش نیز می باشند نیز در غالب جان هایی بهشتی بسراغ ایشان آمده و با زیستن نمایند و این طریقت فقط به فقط در مورد مهدی صاحب الزمان صدق ننموده و لذا آنان که بدین شیوه بر زمین زاده شوند تعدادی باشند که یحتمل آنان را آل عمران گویند و ندانم چند تن باشند و آن داستان آخر الزمان و روز قیامت آن هنگام باشد که آخرین تن خشتی او نیز در دنیا چشم باز نموده و آخرین روح بازمانده او به آن آلبوم اضافه گردیده و آن جماعت از مابهتران را به تکامل رسانیده و آن از ما بهتران هر کدام بسان یک برگ روحانی با طول موج و فرکانس و نوع بینایی منحصر بفرد خویش بوده که همه آنان چون توده ای از تن آن "آدم" یا "مهدی صاحب الزمان" غالب گرفته و حاصل جمع آنها پس از فنای جسم به فرشته ای انسان نما تبدیل گردیده که همه روحان از ما بهترانش چون کلافی اندر هم تافته و ریسیده گردیده اند و آن را بسان پرنده ای ماند که شمایل "فروهر" نماد آن است و آن را "
همای" گویند ... و همای آن است که خلیفه خداوند بر روی زمین باشد ... و آن با طیف ارواحی که جمع نمودن ... بنوعی می تواند پرنده ای آتشین در نظر گرفته شود که روزبروز بر گستره دید و دانش او افزوده خواهد گردید و آن دارای حواسی برتر بوده که بنوعی می توان از آن بعنوان نگهبان زمین یاد نمودن و آن از برای پیشرفت و توسعه نظام آفرینش بسیار سودمند است و لذا بسته به شخصیتی که با آن در ارتباط است رفتاری دو گانه از خود بروز داده که میان بهشت و جهنم در نوسان است و آن می تواند مرا بهشت نماید و می تواند مرا جهنم کشاند ... و لذا مهدی صاحب الزمان آن باشد که جسم خاکی آن بسان شمع وسط آن شمعدان یهودیان است و آن هفت شمع دارد که شمع وسط اوست و آن شمع بیانگر آن باشد که او در بازه ای میان
دو سی هزار سال متولد میگردد ... و البته آن شخصیت نه تنها مهدی صاحب الزمان است ... بلکه بسیار عناوین بدیشان نسبت داده و حتی غیبیان نیز بی وجود وی شک نموده و بنابر ضرب المثلی "
بت را به شک اندازد" و آن از انتهای آفرینش کیهانی باخبر باشد آن انتهای آفرینش را همنوایی و همفنایی از تمام ستارگان و کهکشان ها باشد که چون نور "
سپید نم اناری" بسان سوپی یکنواخت تمام کیهان را در بر گرفته و همه جا یکرنگ میگردد و آن را می توان "
خداوند سوپان" نامید ... و از سویی مرا چنین باور باشد که پشت این فضای تاریک ... چنین فضایی دل انگیز از برای اجرام آسمانی وجود دارد که شمس ما از آن با خبر بوده و لذا شمس ما را تابشی نزدیک به آن است و لذا آن دسته از اجرام که قادر نیستند خود را به شمس رسانده چرا که فواصل بسیار دور است ... بگونه ای طمع نموده و بر جرم خود افزوده و تبدیل به سیه چاله هایی میگردند که فضا را پاره نموده و خود را به دیگر سوی می رسانند تا بهشت خویشتن را در آن تجربه نمایند و در آن سوی حجم آن نور زیبا بقدری زیاد است که آن تاریکی را بسرعت بسان خود نموده و در آنجا تاریکی به نور مبدل میگردد ... و خداوند جان آفرین مرا چنین عنایت دارد که حتی نمای تابش های کیهانی را از بیرون نیز مرا نشان میدهد ... و آن نیز بسیار زیباست...