خرید بک لینک

این روزها ایرانیان نشانی را در بین خویشان رد و بدل ساخته و بسیار به گردن می آویزند ن را مقدس دانسته و به آن بسیار افتخار می نمایند و آن نقشی تاریخیست و تقریباً از دل سه هزار سال قبل به این عصر می آید و گویی جماعت پارسی سخن و ایرانیان که در این ایام بسیار در جوامع عمومی تحقیر گردیده و تحت فشار قرار گرفته اند در انتظار ظهور آن صاحب نشان باشند و درخشش این نشان در میان جماعت ایرانی حاکی از آن است که تحولی در راه بوده و آن جزئی از رموز و حکمت های الهی باشد و لذا این نقش یا شمایل به شکل زیر است ...




و آن نشان را امروزیان "فروهر" عنوان نمایند و لذا آن "فروهر" را معنی دیگری باشد و ندانم حکمت خداوند چیست که این نشان فوق را تحت عنوان "فروهر" نامند و آن در اصل نشان "پیر همای" باشد ...
و آن "پیر همای" را در برخی کتب و مقالات و صفحات اینترنتی به تعبیر و تفسیر پرداخته و لذا مرا در مورد این نقش تفسیری باشد که تا حدودی با تفسیر موخین متفاوت بوده و آن چنین است ...
بنابر قوانین و آداب و رسوم و کتیبه هایی که در مصر باستان در کنار "اهرام" به نقش آموده است ... در میان آن نقوش شخصیتی را به تصویر کشیده اند که امروزه از آن تحت عنوان "اتم رع" ... خدای مصر باستان و یا خدای خورشید یاد نموده که آن "اتم رع" و به تلفظ درست آن "اتارع" را "خدای خدایان مصر باستان" دانسته و آن را نقش اینچنین است ...


و "اتارع" را خدای خورشید دانند که آن را سری بسان "عصفور" یا "گنجشک" باشد و نماد "آنخ" یعنی جاودانگی در دست راست و عصایی که زیر آن به نقش "امگا" منتهی میگردد بدست چپ آن بوده و لذا هنوز ندانم چرا آن عصا دارای سری "کج" یا "اریب" بوده و لذا آن روی دو پای خویشتن به محکم ایستاده و در پشت خویشتن یک "دُم" نیز دارد و بر خلاف اینکه سر آن بسان پرندگان باشد ... لذا آن "اتارع" را بال پرنده نبوده و گویی آن نتواند پرواز نماید ... و در بالای سرش نشان "خورشید" به همراه تصویری از یک "مار کبری" که بدور خورشید چنبره زده است رویت میگردد و گویی آن "کبری" با "اتارع" همدست بوده و یکدیگر را بوصل باشند ... و از طرفی دانسته های بیشتری نیز نسبت به آن داشته که لذا هنوز نامنظم باشد و در پی کشف نظم آن جهت انتشار می باشم ...
و لذا بنابر شواهد تاریخی در دوران باستان ... آدمیان موجوداتی را تحت عنوان "خدایان" پرستیده و آن خدایان معمولاً از نوع غیبیان بودند که می توان از میان آنها به انواع "دیوان، جنان، عفریتان، پریان، اجنگان، فرشتگان و ملائک" اشاره نمود... و بنابر همان نقش های مصر باستان بسیاری از این خدایان در یک دست خویش نماد "آنخ" و در دست دیگر خود "عصایی" داشته که آن عصا ندانم از بهر چه بود و لذا گویی آن تفکر بر روی زمین گسترش یافته و در مناطقی از این کره خاکی خدایان را دست به عصا به نقش می نشینند و هنوز حکمت آن عصا را ندانم و لذا از سویی در منطقه ایران و بابل عده ای از خدایان نیز بوده اند که در دستان خویش چیز دیگری داشته اند به عنوان مثال "مردوک" خدای بابلیان در دستان خویش شیئی بسان "سطل" یا "دلو" در دست دارد و ندانم حکمتش چیست ...
حال برسیم به تفسیر آن نماد که در ایران "فروهر" گویند و من دانم که آن را نام "پیر همای فرزانه" باشد ... و آن پیریست با سری انسان نما و ردایی تانیمه که زیر آن ردا به دُم پرندگان ماند و دو بال مینوی در چپ و راست و دستانی که بسیار با معنی و پر معنی باشند....
حدود سه سال قبل از کتابت این مقاله ...
مرا در حدود سه سال قبل تحولاتی عرفانی در درون شکل گرفته و موجوداتی از غیب با من همواره سخن گفته و خورشید را در حالت هایی می دیدم که گویی بسیار آگاه است و از آسمان مرا مشاهده می نماید و به من چشمک میزد و چندی دچار جنون و هیجانات بسیار گردیده، بطوریکه بستگانم دو سه بار مرا در بیمارستانی روانی بستری نمودند ...
و مرا قابی بزرگ و گلین از نقش پیر همای در منزل بود که به سفارش خودم ... یکی از دوستانم آن را برایم ساخته و لذا آن قاب چنین بود که حلقه پیر در دستانش شکسته به نظر می آمد ... و نقش چنین باشد ... و گویند آن بخش شکسته حلقه به چاهی ماند که ته ندارد و لیکن دوزخ آنَد ...

آری ... قابی سفارشی که برایم ساخته بودند چنین بود که حلقه درون دستان آن پیر شکسته به نظر می آمد و من آن قاب را بدون هیچ توجهی بر دیوار منزلم آویخته بودم و حدود یک ماه قبل از شروع تحولات روانی خویش نیز یادم چنین باشد که از برای سفری تفریحی به شیراز مراجعه نموده و به همراه همسرم سری به تخت جمشید زده و پس از چند روز بسوی منزل خویش واقع در شهر رشت بازگشتیم ...

و لذا شرح تحولات روانی و درونی من در این وبلاگ بسیار ذکر گردیده است و اتفاقات و حوادث بسیاری برایم روی داد و لذا همواره در پی تعریف آنها بوده و سخت کنجکاوی نمودم و لذا در آن روزهای آغازین با دیدن حوادث و رویدادهایی که در اطرافم رخ می داد گهگاه بسیار دچار هیجان و کمی هراس و جنون گردیده و لذا پس از چندی

توانستم خود را جمع و جور نموده و با واقعیت ها بصورت منطقی برخورد نمایم...

یادم است در هفته های آغازین شبی در اتاق خویش نشسته و دو موجود از غیب به سراغم آمده و بسان دو اجنه بودند که خود را "نکیر و منکر" معرفی نموده و بزور از سوی گوش ها و سپس از جانب مخچه به من حمله نموده و من درد زیادی متحمل میگردیدم و آنان از من می پرسیدند تو کیستی و من در آن لحظات خود را "زرتشت پیامبر" دانسته بودم و آنان را میگفتم که خدای من باشم و شما دو تن نتوانید بر پیروز گردید ... چرا که من هر گاه به زمین مراجعه نموده و بر زمین ظاهر میگردم آن "عصای خویش" را بر آسمان گذاشته و عصایم خود بسان نوک سوزنی باشد و بسیار هوشمند است و من هنگامیکه به زمین آیم هیچ احدی را نه اعتمادم و هیچ خدایی را خدای خود ندانم و فقط از عصای خویش که در آسمان "غیب" است کمک خواهم و "عصایم" مرا وفا باشد و آن عصا مرا خدا باشد و آن عصایم را حرمتی است که با تکیه و توسل به عصایم مجدداً خواهم توانست به جایگاه خویشتن در آسمان بازگردم و خود را "خدای خدایان" دریافته بودم و آن بسان مقامی بود در میان عده ای که آن مقام بسان "نوک هرمی" مینمود ... و در آن لحظات تنم بسان "مدیومی" تبدیل شده و صدایم عوض میگردید و گویشم بسان سخن پارسی قدیم و بسیار جدی و محکم میبود و مرا چنین در خاطر است که چنین گویشی نزد "خشایار شاه هخامنشی" و "حکیم ابوالقاسم فردوسی" بود ... و حکمت دست راست آن نشان چنین باشد که آن پیر فرزانه نیز یکی از خدایان بوده و او نیز بسان خدایان باستان دارای عصایی باشد و لذا آن خدایان نیز هرگاه در تن هایی از آدمان بر زمین متولد گردیده و آن پیر همای چنین باشد که هنگام تولد خویشتن بر روی زمین هیچگاه "عصای" خویش را با خود به زمین نمی آورد ... و حکمت دست راست آن نشان که عصا ندارد ... همچنین اشاره به "صداقت و راستی نیز باشد" و لذا آن "صداقت و راستی" را چنین نماید که کف دست راست خویش را همچون گدایی به جلو آورده و کف دست خویش را به طرفین مقابل نشان می دهد و لذا از سویی چرخش دست آن مطابق نقش فوق بدین معنی باشد که او را مسیری بسوی "صراط مستقیم" است و آن پیر را به هر سوی جهت نمایان سازید آن را صراط مستقیم باشد ... حتی دوزخ و برزخ و بهشت ... و عالم های دیگری که ناشناخته باشد ... و لذا در دست چپ او حلقه ای است که در باور عموم آن حلقه را "پیمان" دانند و آن حلقه در دست چپ نماد پیمانی است ... و لذا آن پیر را دو "اجنه" در سر باشند و آنان بسان فرشتگان راهنمای او هستند و به همراه داشتن دو اجنه در سر و به همراه خود عملی بسی دشوار باشد و آن را تحمل نمودن بسان "شق القمر" است و  آن فرشته سمت چپی کمی ضعیف است و لذا پیر ما را گهگاه رفتارهایی باشد که آن دو اجنه یا فرشته قصد جان یکدیگر را نیز می نمایند و آن باید میان آنان به مصالحه رفتار نموده و داوری عادل میان آنان باشد و طریقت آن پیر تا هنگام مرگ باید چنین باشد که آن فرشته سمت چپ هیچگاه "کشته نشود" و این فقط یکی از تعابیر آن حلقه باشد و تعبیر دیگر آن حلقه از برای "سایه همای" است ... و سایه همای بسان شاهینی باشد که در باور عموم "سیمرغ" یا "ققنوس" آن است ... و من بسان "گدایی " باشم که به "امیرالمومنین" متوسل گردیده بودم و گویند "علی ای همای رحمت .. تو چه آیتی خدا را ...که نگین پادشاهی... دهی از کرم گدا را" و آن سایه هما مرا بیامد و آن "نگین پادشاهی" را به من داد و من دانم که پس از مرگ ... من روح من نیز به سایه همای خواهد پیوست و من تبدیل به آن پرنده خواهم گردیدن و لذا آن "حلقه" نشان عهد و پیمانی است تا حکومت را قبضه ننموده و آن را دست به دست نمایم تا بدست صاحب اصلی خود که "مهدی صاحب الزمان" باشد برسد ... و آن قاب عکس مرا حلقه ای شکسته بیامد و من حقیقتی از روی آن متوجه گردیدم ... و آن چنین آغاز گردید که روزی در منزل خویش مرا چنین تلقین نمودم که خود "خدای جهان" باشم و "خدای کیهان" باشم و "کیهان" را با تمام عظمتش بسان گویی تصور نمودم که آن را از درون مسیری رو بسوی بی نهایت به نظر می رسد و لذا همه این دنیای بزرگ در آن گوی باشد و من خود را بسان اسطوره های یونانی صاحب آن گوی تصور نموده و گویی برون از این عالم بر تختی نشسته ام و حباب "کیهان" در مقابلم قرار دارد و من پادشاه آن باشم و لذا در پی همین باورها مسیر امتداد زمان را بسوی بی نهایت فرض نمودم و آن شبی بود که در منزل نشسته و شبهی سیه ردای که یحتمل داسی بسان دروگر نیز در دست داشت بسراغ من آمد و مرا چنین بگفت که من "خدای این دنیا باشم" و در فاصله زمانی میان "شصت هزار سال" در رفت و آمد و قدم زدن هستم و از "سی هزار سال" قبل از تو می آیم و تا "سی هزار سال" بعد از تو را در آینده رهسپارم و بسان آونگی میان این بازه زمانی دو سی هزار سال در نوسان باشم و لذا هر گاه آیم و از کنار تو که در این منزل نشسته ای عبور می نمایم و برایم این سوال است که چرا آن زمان را امتداد بسوی بی نهایت دانی ... در حالیکه من فقط تا سی هزار سال آینده را توانم رفتن و از آن بی نهایت که تو تصور می نمایی "ترسم" و لذا مرا چنین بگفت که من آمده ام تا جانت بگیرم و تو را نیز بسان روحی مانند خویش تبدیل نمایم تا باهم در طول زمان قدم زنیم و لذا مرا بسیار سفارش نمود که در طی این سفر زمانی مبادا به گذشته برگردی و مجدداً خودت را در این اتاق دیده و دلت از برای خودت بسوزد و با خودت ارتباط برقرار نموده و صحبت نمایی ... و لذا من بعدها دریافتم که ایشان روح "صاحب الزمان" است و گویی آن "خدای کعبه" نیز ایشان است و لذا بیاد آن "شمعدان یهودیان" افتادم که دارای "هفت شمع" باشد و خود را "شمع وسط" آن دریافتم که در میان آن دو سه شمع قرار دارد و گویی هر کدام از آن شمع ها را نماد "ده هزار سال" باشد و من بنابر گفته ها و تذکرات آن روح که بگفت "میان دو سی هزار سال" در رفت و آمد باشد و با "فرض اینکه خود شمع وسط باشم" چنین دریافتم که آن سه شمع عقب و سه شمع جلو هر کدام نماد ده هزار سال و "شمع وسط" فقط و فقط به اندازه "عمر من" باشد و آن را نه ده هزار سال بلکه آن روح عمرم را هفتادو دو سال عنوان نمود و لذا من اختیار خویشتن را در دست خویش خواسته و بگفتم عمرم را تا هفتادو دو محاسبه نخواهم نمودن و با اینکه در زندگی فشار زیادی نیز متحمل می گردم حتی الامکان از خودکشی نیز می پرهیزم و از خداوند خواهم تا مرا عروجی ملکوتی دهد ... و لذا فهمیدم من بسان یک شمع عمودی باشم که آن روح مرا به وصل است و بازه ای میان دو هزار سال را بسان "نخی" که از درون ذهن من عبور می نماید قادر به دید بوده و لذا پس از آن را یحتمل تاریکِ تاریک و یا روشنِ روشن دیده و آن را چنین به نظر رسیده که مسیر زندگی بشریت و سیر تکامل و پیشرفت آنها "بسان حلقه ای" باشد که دائم در تکرار است و از من خواهد تا زمان را بصورت "حلقه تصور" نمایم و لذا چنین دریافتم که خود نیز با اینکه خود را آن "پیر هما" تصور نمودم ... از سویی آن شکستگی حلقه نیز خود من باشم و بسان حلقه زنجیری باشم که گذشته و آینده را به هم پیوند خواهم زد و آن "گذشته و آینده" چه کسانی است؟ ... در نظر من گویی آن گذشته و آینده تعدادی از از ما بهتران و روح انبیاء و اولیاء الهی و فرشته ها و ملائک و ... و ... و ... باشد که آنان را از قدیم احظار نموده و بسان پلی به آینده خواهم فرستاد و خود نیز بسان حلقه و پیمانی باشم در دست "نشانی از پیر همایی دیگر" ... و مطابق آنچه در پست های قبل عنوان نمودم دریافتم که آن چه که از آن تحت عنوان الهه مصر باستان بنام "اتارع" یاد میگردد نیز من باشم و مسیر زندگی من محل تقاطع ارواح و خدایان و ایزدان و فرشتگان و ... و ... و ... هر آنچه از غیب است باشد و لذا آن "سه نصیحت مبنی بر پندار و گفتار و رفتار نیک" را نبایستی فراموش نمایم ...

از طرفی نیز گویند جنیان فارق از زمان و مکان باشند و دریافتم عده ای در زمان حرکت نموده و عده ای در مکان حرکت نموده و عده ای نیز در ابعاد ناشاناخته از برای من بسر می برند... و مرا محل تقاطع همه آن ابعاد است ... و بدلیل اینکه در چنین تقاطعی واقع گردیده ام می توانم با عده ای از بزرگان و انبیاء و فرشتگان همزاد پنداری نموده و خود را جای آنان در نظر گیرم ...

و عرفان هایی در من شکل میگیرد که نام های متفاوتی دارند ... گویی آن همه عرفان هاست ... و من را مسیر زندگی از برای پیاده نمودن یک پرده باشد و آن تمام پرده هاست و چنین پدیده ای را "هَمای" یا همان "هُمای" گویند و پدیده ای باشد که بسان "هماوایی" و "همنوایی" است ...

و لذا آن که "فروهر" گویند نام آن نشان فوق نبوده و نام آن نشان "پیر همای" یا "پیر فرزانه" باشد و آنچه "فروهر" گویند در واقع "سنجاقکی باشد" که بر روی "جامی لبریز از آب حیات" دائم در حال پرواز است و نامش "پَرزَنه" است و نامش "فَرزَنه" است و آن فرزنه مرا که در دوران میانسالی از زندگی خویش باشم ... بگونه ای ناجی و رهنمای است تا بتوانم خود را به "پیری" برسانم ... و من آن پیرم که از زندگی سیرم ... و من آن سیرم که از خدا بزیرم ... و من آن زیرم که از بالا دیرم ... و من آن دیرم که خود خرا (خراب) نکیرم ... و در واقع آن منجی عالم بشریت که گویند در باوری همان "فروهر" یا "فرزنه" باشد که آن فعلاً فقط به فقط "منجی من" است و گویی آن "بشریت" فقط به فقط من باشم ... و آن "منجی" بایستی بتواند مرا تا پیری برساند ... و لذا آن نیز مرا چنین گوید که فقط تواند عمر مرا تا "شصت سال" تضمین نماید و پس از آن دیگر ندانم بایستی از چه نیروهایی کمک خواهم و من بسان "جنازه ای" مانم که بر سر دست ارواح مانده ام و بو نگیرم ... و گویی آن همان "مومیایی" فرعون باشد که خود را گرفتار تناسخی نموده و من خود را آن "آدم ابولبشر" ندانم چرا که آن پدر همه ملت است و اصلاً به قیافه ام هم این حرفها نمیخورد ...

و لذا ردای آن پیر تا نیم تنه است و انتهای آن به دُم پرنده ای ختم می گردد ... چرا که مرا روحی "سیمین" باشد که آن "پا" ندارد و اگر روحم را تنها رها نمایند آن ناچارد همواره خود را روی زمین به سینه خیز کشان کشان ره بپیماید ... و از سویی مرا فرشته ای زرین نمایند که جای پاهای خویشتن "دو سُم" دارد ... گویی خداوند مرا بجای آن پاهای نارس روحانی من دو "سُم" را پیوند زده و آن روح "سیمین" من بسان معلولی در میان روحان باشد که غیبیان آن را "پاهایی از سُم چرندگان" به پیوند زنند و این در عالم معناست و من آنم که همواره بر زمین نشسته و زیاد از جای خود برنخیزم و بنا بر باور فراعنه مبنی بر اینکه آدمی دارای دو روح است که "کا" و "بع" نام دارد ... آن "کای" خویش را نشانم می دهند که در تاریکی نشسته و در حال "تاب دادن جسم خویش به عقب و جلو باشد" و من نام آن را دانستم که نامش "اتاب" یا "اَتا" باشد و آن "کای" من است و من آن "کا" را "رع" باشم و من "اتارع" باشم و بدنبال "رع" خویش در این دنیا به گشت و گذار و تحقیق مشغولم ... از سویی مرا سوز جگر آید که در دوران حکومت روم باستان و به صلیب کشیدن هزاران تن از انسان های بیگناه که "عیسی ابن مریم (ع)" هم در میان آنان بود... چرا که آنان را رسم چنین بود که مصلوب شدگان را پس از یکی دو روز توسط شئی بسان شمشیر ... آنان را ساق پا قطع می نمودند و گهگاه آن حس درد و سوزش مرا آید ... چرا که می توانم بسان جنی خود را اندکی بجای آنها تصور نمایم ... و آن شمایل "پیر همای" پا ندارد و برای اینکه آن را ایستاده نشان دهند و آبرویش بخرند ... آن را در دو طرف "دُم" دو "پایه" به نقش میزنند و آن بسان طلسمی باشد و آن بسان "بَزَک" از برای یکی باشد ... و آن "دُم" از برای آن تندیس همچون ردای باشد و آن ردای از برای این باشد که آن پیر همای "پاهای خویش" را نزد عموم ویا هنگام ظهور ننماید ... چرا که از سویی در باور من آن حاوی مجموع ارواح شهدای مصلوبی است که ساق پاهای آنان را شکسته اند و زیر ردای آن از برای آدمیان و غیبیان هنوز ناپیداست که آیا آن روح پیر همای آن "دو سُم" را از جانب خداوند می پذیرد یا خیر؟ ... گیریم که آن بپذیرد و گیریم که آن نپذیرد ... و آن ردایی است که زیر دامنش سمبه ندیرد و زیر دامنش دو سمبه دیرد ... و آن دامن ردای به دُم شبیه باشد و آن را دُمِ پرندگان نمایند و لذا آن نماد "اتم رع" یا آن "اتارع" نیز در پشت خود دُم دارد و آن دُم در باور من در تمام عالمان فقط یکی است و آن فقط . فقط یکی است که "دُم" دارد و آن "دُم" از برای این است که آن "عصا" را فراموش ننموده و بسوی آن عصا بازگردد و این یکی از تعابیر است ... و عصا به دُم بی ... و عصا به آ ماند و آن دُم رو به آ ماند و آن "آدُم" آنَد ... و آن به آدَمانَد ... و از طرفی آن پیر همای را "دو حلقه" باشد و آن یکی به "ردای" است و دیگری "بدست" و آن دو حلقه باشد و آن دوحلقه را مخفف "دحلقه" شود و مخففتر "دلقه" شود ... و نماد "دلق" آند... که حاجی فیروزش به خوش نماند ... و آن پیر همای به جوش نماند ... و آن سر به کلا به قوش نماند ... و آن تن به بلا بِکُش نمانَد ... و آن شنبه نو را به چار دیند ... و آن چهره خود بسار (بسیار) دیند ... و آن سار خودا به مُو کِشینَد ... که مومیایی اینَد ... و آن مُوبُدِ دینَد که همی اسلام اینَد ... و مسلمانَ به مهدوی نمینَد ... که چرا محمد اینَد ... که آن نه دجل المسیح میند ... و آن سبزه قبینَد ... و آن آل خودش به کُل نبینَد ... چرا که کل زمینَد ... و آن زمینِ نام ایران بینَد ... و آن نام شهینِ حضرتینَد ... حسین ابن علی به نَم "نام" نمیند ... مقامِ آدَم اینَد ... که آن عمر نوحا هفتاد خینَد ...

و گویند "کلام الله" چنین باشد که خداوند توسط آن آفرینَد ... و دانَم که در این خلقت مخلوقاتی باشند که دارای تنهایی از انرژی هستند و به اذن و ورد و کلامی می توانند خود را به جسم و ماده و انرژی تبدیل نموده و میان زمان و مکان و فضا و زمان و وقت و ساعت سفر نمایند و میان عالمین طی طریق نمایند ... و عده ای را بینم که چنینند و من این دانم که نت ما آدمیان نیز از انرژی باشد و آن آدمیان نیز می توانند به خداوند نزدیک شده و از آن طلب کلام و رمز و وردی از برای خویش نمایند و من در پی کشف آن مقام عظمی باشم تا از برای من رمز و وردی سازد تا بتوانم با همین تن مادی خود که از پوست و گوشت و استخوان است به یکباره به انرژی تبدیل شده و میان عوالم و زمان و مکان و وقت و فضا و هر آنچه که شود سفر نموده و آن کودکی خویشتن را بفراموش ننمایم و آن گویی بسان آن تخیل مدرن بشریت ماند که از آن تحت عنوان کیوسک یاد نموده و شخص میتواند وارد کیوسک شود و میان دو مکان متفاوت و یا میان دو زمان مکان متفاوت سفر نماید ... چه بسا میان کرات مختلف و آفرینش در باور من اینچنیند ... و گویند "اهورا مزدا" تواند آرزویم را براوده ساخته و گویند آن همان "الله رب العالمین" است ...

برچسب: همایش پیر غلامان گرگان,دزد پیر همای متن,همایش پیر غلامان, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 7:05

صفحه بندی