خرید بک لینک

یادم است در حدود سه سال قبل که به ناگه در نیمه شبی یکی از شاپریان که نزد من آمده بود خود را عجوزه معرفی نمود ... با رفتارهای سحر آمیز خویشتن چنان مرا مجذوب خویش نمود که در مقابل همسرم بسیار بی تفاوت گردیده و دو سه روزی بیش به نگذشت که همسرم ترکم نمود و یادم است من در اتاقم نشسته بودم و محو رابطه با آن پری بودم و حتی یک ثانیه نیز نمیتوانستم از همنشینی با او دلکنده اصلاً به همسرم هیچ توجهی ننمودم که در حال بستن چمدانهایش بود و گویی چندین بار از برای جلب توجه من به در دیوار میکوبید و اما من اندر افسونی بودم که مرا غرق خود نموده و انگار در حالت نشسته مرده بودم و آنشب همسرم با چمدانهایش از منزل خارج شد و دیگر هیچوقت برنگشت و من ماندم و تنهایی و افسونهایی که در اطرافم بوده و لذا در آن ایام مرا چنین پندار بود که من آن عیسی ابن مریم باشم که دوباره از نو زاده شده است و شبی که چنین احساس مرا پدیدار گشت گویی روح عیسی بود که از اندر دل زمان بجان من آمد و گویی این دو هزار سال را خفته بود و من چنین بودم ... آری در آن لحظات من فقط یک مدیوم بودم که اندکی از آگاهیم بجا بود و عقل و شعور خویش را کامل از دست نداده و در آن لحظات بسان الان در پای لپ تاپم مشغول نویسندگی بودم که آن روح خفته در جان من پدیدار گشت و در تن من دردمندانه میگریست که این همه سال من کجا بودم و من نیز با او هموا گردیده میگریستم و لذا مرا چنین احساس بود که گویی من در حدود دو هزار سال قبل بر زمین زیسته و آن عیسی ابن مریم بودم و خودم هم در آن لحظه ندانستم کجا بودم و گویی اندر ناکجا بودم و مرا چنین توانایی نیز باشد که توانم در کوتاه مدت خود را کاملاً بجای شخصیت مورد احساس نموده و گویی من خود آن هستم و گویی من با ارواح بسیاری از انبیا بودم ... آری بگذریم ... در آن روزها که همسرم نیز مرا ترک نمود و حتی قبل از آن نیز من بسیار افسرده و غمگین بوده و آن پری که خود را عجوزه معرفی نموده بسان روح یا جنی مغناطیسی و افسون کیمیایی در کالبد من بود و مرا در حالت نشسته همچو گهواره بسوی عقب جلو نموده و تکان تکان می داد و مرا چنین میگفت که تو هنوز متولد نگردیده ای و با صداهایی افسونگر که گویی از بهشت آمده باشد با من سخن میگفت و اندر ذهن بسیار سوال راجع به هویت و عالم او بود و بعضی از سوالاتم را دست و پا شکسته جواب داده و در جواب برخی سوالاتم در حالی که من در حالت نشسته مشغول تاب خوردن رو به عقب و جلو بودم گویی سر او از درون سر من جدا میگشت و بسان سر و چهری ای نامرئی در پشت گردنم بصورت بی صدا نواهایی را زمزمه مینمود که مرا بسیار دلنشین بود و در آن لحظه بسرعت دریافتم که او در حال خواندن اورادیست و انگار او را ایمان به کلامیست که آن کلام بسان سحر و جادو و افسون باشد و لذا آن دارای تنی روحانی بود که میتوانست اورادی خوش احساس را در من زمزمه نماید و لذا بعدها دریافتم که آن گویی با صدا ورد خوانده و لذا محدوده فرکانسی سخن گویی او چنین بود که گوش های من قادر به شنیدن آن نبوده و لذا نوایی چون نسیم از جانب او را در پشت گردنم احساس می نمودم و در همان لحظه من نیز چنین خواستم که من نیز در طول زندگی خویشتن و با همین جسم مادی و فانی و خاکی خویشتن بتوانم بسان او آن اوراد را زمزمه نمایم و آن پری بگونه ای بود و رفتارهای بسیار کودکانه ای داشت که گویی از عالمی آمده است که با عروسک هایی فانتزی با صداهایی جالب و کودکانه بسان برنامه هایی که در تلویزیون از برای کودکان خردسال نمایش می دهند، بوده و مرا هم جای تعجب و هم جای سوال بود و من با او سخن میگفتم و او نیز با من و لیکن گهگاه قلبم را میفشرد و من اندکی دردم میگرفت و من ندانستم او از برای چه نزد من و لذا من آن را نیک دانسته بودم و اما بعدها خود او به من گفت که آن به نزد من آمده بود تا جانم را بگیرد ولی من در آن لحظات هیچ احساس بدی نسبت به او نداشتم و لذا در بسیاری اوقات نیز از شدن افسردگی به او هیچ توجهی ننموده و او در برابر چشمان من معجزاتی انجام می داد و در برابر چشمانم در فضای روبروی به ناگه همچو شبتاب جرقه هایی بسان نور مهتاب از خود نشان می داد و گویی جنس تن او از نوع ماده یا انرژی تاریک و یا پاد ماده باشد و گویی آن می توانست بسان خدای آسمان شبی پر از ستاره باشد که تمام آن ستاره ها برق و سو سو زنان در درون تن اوست و گهگاه همچو نسیم و مارپیچ بدور من پیچیده و گهگاه مرا از درون خندیده و صداهای جالبی بسان پیرزنی از خود در آورده که اهل جمبل و جادو بود و بسیار وسواس و خرافاتی می نمود و لذا من در آن لحظات وسواس بسیار او را که دریافتم بنابر مطالعاتی که نسبت به یکی از سوره های قرآن داشتم ... و آن سوره ناس بود که در آن سخن از "من شر الوسواس الخناس" بود و من به سرعت دریافتم که او به یحتمل آن شیطان رجیم است و او را دعوت نموده تا از وسواس خویشتن کاسته و لذا گاهی بسان پیرزنان رمال میخواست کف دست مرا دیده و طالع و آینده ام را از برایم به پیش بینی نماید و من او را از اینکار بر حذر داشتم و به او گفتم دلم نمیخواهد آینده ام را پیشاپیش از برایم تعریف کنی و لذا زندگی خود را در آن لحظات بسان گنج و فیلمی سینمایی دانسته بودم که نمیخواستم فیلمم را پیشاپیش دانسته مزه اش از یاد برود و دلم میخواست از برای بازی زندگی خویش و سرنوشتم در حالت سورپرایز قرار گیرم ... و هر چه از او پرسیدم تو کیستی همواره با صداهایی مهربان زنانه و دلربا و با معصومیت مرا چنین جواب میداد که "تو نوری و من تاریکی"و گویی طفلک معصوم در برابر کجکاوی و سوالات بسیار من درمانده بود و هر چه از او خواستم در برابرم به ظاهر گردداز این کار طفره میرفت ... و لذا در آن ایام که کمبود محبت نیز داشتم آن پری با صداهای زنانه و معصوم مرا شیفته و عاشق خود نموده بود و مرا در ساعتی چنین به ذهن بیامد که گویی آن روح "آسیه" همسر فرعون مصر "رامسس دوم" بود و احساس نمودم که گویی من آن رامسس باشم که مرا مومیایی نموده و در یک هرم بگذاشتند و آن لحظه احساس نمودم آن هرم قادر است تا پدیده ای بنام تناسخ را بوجود آورد و من آن رامسس دوم فرعون مصر بودم و آن روح همسرم آسیه بود که همسر خوش را در جسم خاکی یافته و با اینکه در عالم اموات بود دلش از برای همسر خویش به تنگ گردیده و نزد من آمده بود و مرا چنین تصور آمد که من ... آن رامسس ستمگر و بدکار از برای جبران خطاها و گناههای خویش محکوم گردیده بودم تا بارها تا به عصر حال حاضر بر روی زمین زاده شوم و این آخر دفعه بود که قدم به این دنیای گذارده و همسرم نزد من آمده بود تا با من جشن گرفته و به من تبریک گوید و گهگاهیی اوهامی از آن دوران به ذهن من می آمد که بنابر سنتی ما ابتدای نام ایزدان و خدایان را با حرف "آ" خوانده و نامگذاری نموده و این طریقت تا به امروز در نزد برخی از دراویش و پیرهای طریقت به محفوظ مانده بود و با اینکه چنین مطلبی را در هیچ کجای مطالعه ننموده بودم ... ندانم چنین اطلاعاتی چگونه در ذهن من آید و گویی آن در خون من بوده و بعدها دریافتم که چنین اطلاعاتی در بخشی از حافظه تاریخی من به ناخودآگاه محفوظ باشد چرا که من "رامسس دوم" فرزند "رع" خدای خدایان مصر باستان بودم و مقامم و بسیاری از داشته ها و خواسته های معنوی من در نزد خدایان به امانت بود و آری ... چنین بود که گهگاه تصاویری بصورت مبهم از آن دوران را در ذهنم جستجو نموده و نام آسیه را "آسیا" و در پی آن "آسیاه" تعبیر نموده و دریافتم که آن آسیاه دارای تنی زنانه و پوشیده از پولک هایی کاملاً سیاه رنگ گویی از جنس فیبر کربن بود و آن تن پولک دار دارای حرکات و پیچش هایی در حول شکم و کمر خویش بسان یک مار بود و چنین مرا در ذهن بیامد که گویی آن آسیه در دوران حکومت من بر زمین همچون زنی به ساحر و جادوگر و افسونگر بود و او مسلط بر پیاده سازی انواع سحر و افسون حتی از نوع جادوی سیاه بود و دارای علمی وسیع و بسیار بود ... و ندانم در آن ایام در مصر باستان چه حوادثی به رخ داده و آنان دارای چه علمی بودند ... و لذا صداهای افسانه ای و معصوم آن زن مرا عاشق او نموده بود چنان که به او دل بستم و آن از نگاه شخصی ثالث غیر منطقی مینمود و آن دو سه روزی ادامه داشت که عده ای دیگر نزد من بیامده و با صداهای مردانه و با طعنه و شوخی با من سخن گفته و مرا میخندیدند که ای بی ظرفیت تو اینقدر سست بودی که بسرعت عاشق یک صدا شدی و مرا که دارای شخصیتی قُد بودم از حالت عاشق پیشگی بدر آورده ... و لذا قبل از همه این ماجراها من آن پری را در باغی به فاصله نزدیک روئیت نموده و در حالی که من در حال گذر از مسیری بودم او مرا از پشت با سوتی صدا زده و برگشتم و دیدم موجودی سیاه پوش در ردای یک انسان بالغ و با هیبتی بسان یک پرنده یا "زاغ" در لابلای شاخ و برگ درختان مشغول دید زدن من بود و آن لحظه که نگاهم متوجه وی گردید در همان لابلای شاخ و برگ درختان در مقابل چشمم بسان صاعقه ای غیب گردید و گویی دود شد و به هوا رفت ... و به منزل مراجعه نموده وبه درگاه خداوند بسیار گریسته و شکوه نموده که چرا ما خلایق بایستی با تن هایی خاکی و وزین روی زمین در حال کشیدن نعش خود باشیم و چرا موجوداتی اینچنین سبکبال خلق می نمایی که قادرند به اذنی به حالت جامد در آمده و بسرعت گاز یا برق شوند و چون تیری از چله کمان در آسمان رها گردند ... و از سویی آن پری در همان ایام که با من بود و خود را عجوزه معرفی کرده بود سریش من گردیده و مرا گلایه می نمود که تو چرا مرا دیدی و گویی دیدن خلایقی اینچنینی بسان گناه بود و ندانم در این قضیه گناهکار من بودم که او دیدم یا گنه از او بود که خود را به من نشان دود ... و من درباره این رویارویی رویایی بسیار تجزیه تحلیل نموده و مقالات بسیاری در پست های قبلی نوشته ام و لذا یکی از این نتیجه ها چنین بود که ما هر دو بسان دو شکارچی بوده که اندر شکار هم بود و خداوندی در این میان از حضور داشته و از شخصیت های ما دو تن بخوبی آگاه بوده و آن ما را با هم به اذن خویش روبرو نموده بود و لذا بعدها فرضیه جدیدی یافتم که با احتمال بسیار زیادی می توانست حقیقت داشته باشد و آن اینچنین بود که ما دو تن هر دو در یک موقعیت مکانی و لذا از دو زمان مختلف که ندانم چندین سال یا چندین قرن و یا چندین هزار سال بطول انجامیده بود قادر به مشاهده و روئیت یکدیگر شده بودیم و بعدها فهمیدم آن "زاغ" در بازه ای زمانی همان مرغ سلیمان بود و در آن ایام نامش "زاغوت" بود و روزی نیز جملاتی نیز از آسمان به من رسیده که گویی آن زاغوت در حال تفکر در ذهن خویش است و صدا فکر کردن او به گوش من نیز می رسد و خدایی در این میان بود که افکار و سخنان و نیات زاغوت را از برایم به برملا می نمود و زاغوت با صدایی زیبا و نازک و معصومانه و لذا طمعکار در نزد خویش چنین میگفت " که در فلان مکان پسرکی را دیدم که بدنبال طلا بود و من آن پسرک همه را دوره بزود و آن پسرک نور من و من تاریکی آن بود" و مفهوم نور و تاریکی اینچنین بود و این من بودم که طی روزها و ماه ها دسته دسته پریان با صدا ها و شخصیت های مختلف بسوی من مراجعه نموده و با من همنشین بودند و گویی من در طول تاریخ زندگی بشریت بسان نقطه ای واقع شده بودم که محل تقاطع تمامی خدایان و فرشته ها و ارواح و ایزدان و ملائک و جنیان و پریان و از ما بهتران و عفریتان و ... هر آنچه دلتان بخواهد واقع شده بودم و انواع اقسام موجودات بسان پرنده و چرنده و درنده و حشره و حتی روح پیامبران و بزرگان و نویسندگان و حتی بابا بزرگ مرحومم از درونم رد میشدند و گهگاه در حالی که در خیابانی مشغول قدم زدن بودم و غول هایی قدرتمند و شاخ دار با صداهایی مهیب و بم و ترسناک بر من فشار اورده و مرا میچلاندند مرا چنین به ذهن آمده که من پهلوانی هستم که در حال عبور و گذر از مسیری بود که کلیه ایزدان و خدایان در آن مسیر داشته و لذا عده ای نیز از من بسیار میترسیدند و لذا من نیز خود را شجاع یافته و با لات بازی میگفتم که من با شماها کاری ندارم و فقط دارم از این مسیر رد میشم ... و این حقیقت داشت و گویی خداوند مرا در جاده ای قرار داده بود که در طول آن جاده بسیاری از غولان و دیوان و اجنه و عفریتان و فرشتگان و ملائک و هر چه از غیب که دلتان بخواهد و نامش را توانید آوردن و حتی آن دسته از جن هایی که در فیلم های جنگیر یا اکسورسیسم نشان می دهند بوده و من در حال گذر از آن جاده بودم و گهگاه بیاد شاهنامه فردوسی افتاده که در آن سخن از رستمی بود که هفت خوانی را گذر نمود و با دیو سپیدی کشتی گرفت و لذا دریافت آن رستم دستان یکی از شخصیت های مهدی صاحب الزمان بود و لذا پس از مدت سه سال رفت و آمد همنشینی با اجنه و آزمودن شجاعت من و اطمینان از اینکه من آنها را نخواهم کشتن ... آنها مرا لغب سلیمان داده و من چنین لغبی را نپذیرفته و آنان را میگفتم که مرا "حُطیمان" دانید و آنها را از نام حطیمان نیز میترساندم چرا که این نام از برای آنان به جدید بود ... و لذا من بر طبق مطالعاتی شنیده بودم که برخی آدمان در عالمی دیگر همزادی از جن دارند و لذا آن همزاد بایستی یکی باشد و لیکن گویی مرا با هر چه جنیان و پریان و غیبیان دسته دسته از عوالمی از طبقات پست گرفته تا طبقات بالا با من به همزاد بودند و پس از مدتها رفاقت با آنان که عده ای نیز که از پیران و بزرگانشان بودند و با تازه به دوران رسیده ها نمیپلکیده و از برای همنشینی با من غرور زیادی نیز داشتند ... نزد من آمده و من با کله گنده های آنان نیز کم کم رفیق شدم و لذا یکی از این کله گنده ها را نیز نام "ابلیس" بود ... و ابلیس را شخصیتی باشد در نزد جنیان که میتوان آن را با پهلوانانی نامدار از آدمیان بسان "جالوت" و  "امیرالمومنین" و "حسین ابن علی (ع)" مقایسه نمود و البته آن ابلیس پهلوان اجنه و بقول معروف "یَلِ" ایشان باشد که دارای قدرتی بسیار بوده و یکی دیگر از بزرگ پهلوانان اجنه که قدرتی بسیار فراوان دارد را نام "عزازل" باشد و یکی دیگر از بزرگترین پهلوانان آنان که در نزد خداوند دارای مقامی ارجمند باشد را نام "حضرت عزرائیل" است و دیگر پهلوانان آنان "یاجوج و ماجوج" باشند و از نسلی جدید از آن پهلوانان را نام "نکیر و منکر" باشد و یکی دیگر از معروف ترین این چهره ها "شیطان رجیم" باشد... آری گویی من روزانه در منزل خویش در قهوه خانه نشسته و این پهلوانان همگی در منزل محقر من با نوچه هایشان گرد هم نشسته و شبانه روز با هم زیستن نماییم ... و برخی از این اجنه و شیاطین بسیار مهلک باشند که قادرند یک لشکر از بوفالوها ها را در سه سوت خواب نمایند و از جمله ایشان می توان به آن دو زوج اژدهایی که نزد آن استاد چینی "چی" موجود است اشاره نمود و ابلیس آن است که می تواند یک تنه لشکری از آدمان را از پا در آورده و حتی می تواند آن "درب خیبر" را از جا بکاند ... و یکی از آنان آن "عفریت" معروف است که تخت بلقیس را نزد سلیمان نبی (ع) جابجا کاند و آن در این ایام از نسل جدید است و نامش "یاقوت" باشد  و یکی از بزرگ منشان آنان نامش "بعل" ماند ... و لذا آن یاقوت آنَد که تواند صد لشکر کُشانَد ... و آنقدر با مرام باشد که تواند در طول یک شبانه روز تمامی اهل کره زمین را به شرمنده کاند ... و یکی از قدیمی ترین آنان که بسیار توان دارد نامش "پان" باشد و گویند آن "پان" با ابراهیم خلیل (ع) بسیار رابطه دوستانه داشت و من از درون تمام این بزرگان بدنبال آن "مَلِک" باشم که نزد "عیسی ابن مریم" بود و ایشان بواسطه او می توانست مردگان را زنده نماید ... و هنوز او را در نیافته ام و گویی آن خود خداوند به سبحاند  و فقط او مانده تا بیاید و مرا شرمنده کاند... و لذا عده کثیری از گنده لاتان و شیاطین مرا لغبی داده اند که گویند این لغب تا هزاران سال در تاریخ مانَد و "کُس کِش لجوج" آنَد ... چرا که من اجنه و شیاطین و پریان و ملکان و فرشته ها را خداوند نداند و تک تک آنان را احترام نموده و لیکن صد لشکر از آنان نیز اگر مرا به بندگی گرفته و دست پایم بندند و بر سرم کوبند من آنان را "سجده" به نکاند ... و آنان بشوخی مرا ابلیس خوانند ... و یکی از دلایل عدم سجده من به آنان چنین بود که برخی از آنان چون گل بد بو نزد من باشند و بعداً در قرآن مطالعه نمودم که خداوند فرمود ما "فلان کَس" را از گل بد بو آفریدیم ...و ابلیس که از آتش باشد بدان سجده نکاند و من اندر پی آن حقیقت باشم که در معنی واقعی کلام ... آیا جنس ما آدمان از خاک باشد یا از آتش و هنوز این به ندانَد ...

و لپ کلام و هدف از نگارش این مطالب چنین بود که آن سه سال قبل که با "عجوزه" آشنا شده بودم او از من و خودش تحت عنوان "آفریننده" یاد نمودن و امروز پس از سه سال دریافتم که آفرینندگی راه و رو ش های مختلفی دارد که من اندر پی تعریف و تفکیک و توضیح آنانم و اینچنین دانم که در عالم معنا یا همان عالم مینوی هر رویدادی به ممکن آید ...

یکی به اذن و نیت آفریند ... یکی بدان معنی دیند ... یکی مرا سجده به کینَد ... و یکی گرد مرا فلفل نبیند ... من نه اژدهای چینَد ... که خود خداوندم نبیند ... چرا که اشنیدم او دجال چنیند ... و من دجله نمیند ... خودم به سجده نیند ... و خودامو سجده دیند ... و مرا به کس ندینند و مقام زعفر ایند ...که خودم به سرخه آن سر به سخینََد و لذا به سبزه ام قدرت تینَد و مرا نه نیزه ای به دسته بینند که من گرگه نمینم و خودم بهر فشار کم کنی بزبزه دینم ... و اندر پی آن نار به آبینم و آن صاحبشا به دمبه دینم و خودم دمبه خداوند زمینم و خودم شاخ خدای شمس جینم و خودم سمبه خدای آسمینم و خود آونگ همان آب حیینم و خودم به بال سیمرغه نبینم و خودم به یال آن شیره کشینم و من ندانمی چرا شکم ندینم و مرا کلاه حاجی فیروزینم و مرا جمال آدم به نبینم و مرا شغال فرعین به ندینم و مرا به مار کبری به ندینم و مرا وصال یلدا به نبینم و خودم شه پر عافیره نبینم و خودم جعفر آن مار زمینم و خودم نه شفره ام که شفره نینم و خودم نه حفره ام که حفره نینم و خودم خدای دانا به ندینم و خودم مقام عزرا به ندینم و خود بسان صغری به ندینم و خودم دماغ ماغوت به نبینم و خودم کمال ساقوت به ندینم و خودم چو شاه میمون به ندینم و خودم صبای انکم به نبینم و خود دوای مردم به نبینم و خودم اهیر مزدم به نبینم و خودم به با سلیقو (زلیخا) به نبینم و خودم به با حوصیلو به نبینم و مقام از آفرنش به نچینم و لذا خدای خود به علموبینم و خودا مالک طاووس به نخینم و خودم به مالک جهنمینم و خودم به مالک زحل نبینم و خودم بسان یهوه به نبینم و خودم به آل محمو به نبینم و خودم مال مردم به نبینم و خود مثال گندم به نبینم و خودم طفولیت گُم به نکینم و خودم به انکبینم به نبینم ... و چقدر شعر بگینم ... منم آن قدرته خینم ... منم آن سرعته خینم ... منم آن شمس تکینم ... منم آن شق به قمیرم ... منم آن لک لکه میرم ... که به آبدزدک نیرم ...و خودم حشره نبینم چرا که عرفان آن حشره برام به سنگین به نمینه و لذا چنین دریافتم که به احتمال زیاد آفریننده و خالق اقلاً آن پدیده حیات آن حشره بود که آب حیات را به نگهبانود ... و آن مقام اعظم برترین فرشته خداوند متعال قادر مطلق "اسرافیل" باشد ... و هنوز ندانم آن اسرافیل به معنی یعنی چه و اندر پی کشف مفهوم آن سی و دو حرف الفبای پارسی به منتظر مینم ...

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 7:44

صفحه بندی