خرید بک لینک

من در مسیر زیستن خویش خویشتن تا به امروز که مورخ سه شنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۵ باشد در حالی که همواره به جستجوی معنی زندگی و کشف پروردگار خویشتن پرداخته ام، در این روزها که اساتیدی نیز غیب مرا همراهی نموده و نکاتی در مورد عرفان را از برایم روشن نموده و مرا آموزش می دهند و جهت تسریع امور از برای رسیدن به خواسته های خویشتن  به نحو احسنت کمکم می نمایند ... در حالیکه دسته ای از ایزدان مرا همراهی نموده و درباره ایشان تقریباً به شناخت هایی رسیده و توانایی های بسیاری را در درون خویشتن خویش و ذات آن ایزدان به کشف نموده ام ... تا کنون موفق گردیده تا علت برخی از نارسایی هایی را که در حیات برخی از بزرگان علم و دین تا به امروز رخ داده است تقریباً به کشف نموده و لذا یکی از اصول من آن پند گوهر بار از "اهورا مزدای" یا "آشو زرتشت" باشد که مبنی بر "پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک" است ... و لذا بسیار مشاهده نمودم که در زیر نقش "فروهر" چنین جمله نویسنده که "راه در جهان یکیست و آن راه راستیست" و همچنین گویند "هنر نزد ایرانیان است و بس" و چنین گویند که "خاک را به هنر کیمیا کنیم" و ادراک و نتیجه گیری ام چنین باشد که گستره توانایی" ایزدان خداوند" بسیار باشد و برخی از اسمای اعظم ایشان قادر به انجام اعمالی باشند که می توان از آنان به عنوان اسطوره و افسانه یاد نمودن و لذا گستره "پندار، گفتار و کردار" آن ایزدان را نیز در حوزه و بازه ای میان "نیک و بد" دریافته و همواره به دنبال سرچشمه و سرمنشاء نیکی و بدی در این دنیا بوده و لذا آن نیک و بد را به "میزان و نسبت" دریافته و چنین فهمیدم که ممکن است من "فرزاد" نام از برای دو "کَس" رفتاری یکسان را به انجام رسانیده و لذا شخصیت اول را خوش آید و در نگاه ایشان من به او نیکی نموده و بالعکس همان رفتار مشابه از برای شخصیتی از نوع دوم بسیار تلخ و ناپسند به نظر رسیده و از دید ایشان من به وی بدی نمودم و لذا چنین نیز دریافتم که برخی "پندار، گفتار و کردار" در این دنیا باشد که از برای همه موجودات و جانداران فیزیکی و متافیزیکی و مادی و معنوی از هر نوعی که باشند خوشایند به نظر رسد ... و لذا کم کم در طول سه سال در اثر تفکر و در نیت خودم خوش خواهی نیک خواهی و احترام به برخی بزرگان و داشتن آرزوی هایی کوچک و بزرگ و برخی نیز بسیار بزرگ و رویایی ... توانستم با گستره ای از ایزدان آشنا گردیده و روابط خویشتن را با آنان به حفظ نمایم و لذا روزی مرا چنین الهام گردید که توجه آن بالاترین مقام الهی را نسب به خویشت جلب نموده و نوایی مرا در دل چنین بیامد که ای "فرزاد" ... خداوند همواره تو را بیند و با مشاهده تو از برای خداوند چنین احساس است که گویی در حال نظاره خویشتن خویش است و این در حالی بود که من از بدو ایام نوجوانی همواره در پی کشف معنی زندگی خویش بوده و در بسیاری از اوقات زندگی... خود را قهرمان داستان زندگی خودم تصور نموده و انتظارات و رویاهایم در طول از زندگی آنچنان بزرگ بود که گهگاه احساسم می امد که کمرم در زیر بار سیل آرزوهایم بسیار خم گردیده و نگران از این بودم که مبادا به روزی رسیده که کمرم بشکند ... و لذا لطف خداوند شامل حال من گردید و من در گذشته چنین بودم که همواره با نگاه کردن به گستره عظیم این فضای بیکران و دیدن این همه اجرام و کواکب آسمانی که همگی در بسان ذراتی در "بحر یَم" غوطه ور بودند و این در حالی بود که منظومه شمسی ما با تمام عظمتی که دارد در این بحر بیکران بسان ارزنی نیز نباشد و لذا در چنین وضعیتی همواره عظمت خالق این هستی را ستوده و با خود میگفتم اول اینکه چرا آنچه خداوند داریم این دنیا خلق نموده و هدف ایشان از خلق چنین علمی چیست و از طرفی عظمت آن خالق از برای من آنقدر زیاد بود که هیچگاه به خود اجازه ندادم که آن خالق را نامگذاری نموده و همواره از ایشان تحت عنوان "آن" یاد می نمودم ...و گهگاه در تنهایی خویش چنین احساس نمودن که گویی هدف از خلقت این کیهان علتی بسیار بزرگتر از حیات این منظومه شمسی نیز باشد و لذا منظومه و زمین خویش را از برای هدف بسیار بزرگ خلقت خداوند بسیار ناچیز و کوچک شمرده و بعد از آن به سرتاپای خود نگریسته و با خود میگفتم که تو این "فرزاد" چرا در عالمی به این بزرگی خلق گردیدی که هدف خالق آن بسیار بزرگ است و آن خالق را در این نظام طبیعت هیچگاه به چشم نخواهی آمد و آن تواند بسان سوسکی تو را که سهل است ... او تواند هزاران نسل و میلیون ها تن از ما آدمان را با فوت فوتکی نابود نموده و به کام مرگ کشانده و قبمرمان نماید ... و گهگاه نیز چنین در نظرم بود که گویی خالق این گیتی با عظمت که ما بسان جاندارانی میکروسکوپی در آنیم ... عالم ما را بسان مایعی که یکی از عناصر مثلاً شیمیایی آن باشد بسان مایعی در ظرفی نگهداری نموده و آن به شخصیتی ماند که دارای یک لابراتوار بزرگ با انبوهی از قفسه ها باشد که در آن قفسه ها ظرف های رنگارنگی به تعداد انبوه و بیشمار در کنار هم قرار گرفته اند و حتی گهگاه در آن محیط چنین اتفاق افتد که ظرفی از درون قفسه قِل خورده و بر کف لابراتوار افتاده و شکسته و آن مایعش چون هرزه آبی بر کف جاری گشته که نیاز به یک دستمال داشته تا آن را با دستمال پاک نموده و به درون سطل زباله بیاندازد ... و این فقط یکی از دیدگاه های من نسبت به این عالم بوده و این در حالی باشد که عالم آن صاحب آزمایشگاه را نیز در فضایی بسیار بزرگتر تصور نموده که فضای ایشان نیز درون ظرف دیگری باشو این به مسری منجر شود که گویی هیچ محدوده و انتهایی از برای آن نیست ... و لذا از سویی دیگر همواره امیدی در من بود و با اینکه در خانواده ای آزاد اندیش پرورش یافته بودم و اجازه داشتم تا مسیر تفکر و گرایش فکری خویش را خودم انتخاب نمایم ...لذا در زندگی اندکی به مطالعه پرداخته و بدون تعصب ... تعدادی از اندیشه های برخی از فلاسفه و گرایش های مادی و معنوی را در حد اطلاعات عمومی مطالعه نمودم و لذا بنابر آنچه که مطابق کتب مقدس و شرح انبیا و برخی ائمه و بزرگمردان درباره مذهب و وجود خداوند اشنیده بودم ... لذا با همان شخصیت رویایی و عاشق پیشه خویش که همواره در بالا بالاها سیر نموده و با گذر زمان و بزرگتر شدن و لمس واقعیت های تلخ زندگی سعی نمودم تا اندکی از سطح رویا های و آرزوها و توقعات خویش کاسته و کم کم یاد گرفتم بر خلاف تفکر عده ای که بر اثر نیروهایی که از جانب "سنت ها" بر آنان اعمل می گردد از برای جستجوی حقیقت از برای خویشتن حد و مرزی قائل نگردم و لذا از سویی نیز به اندیشه ها و مقدسات سایرین احترام گذارده و اگر موضوعی را ایمان ندارم اقلاً به آن توهین ننموده و ناسزا نیز نگویم و لذا خلاصه سخن چنین شد که آن خالق گیتی را چنین فرض نمودم که گویی حتی از ایجاد حیات و زنده بودن عده ای بر روی سیاره ای بنام زمین حتی خبر نیز نداشته و از آن دل بریدم و تلاش نمودم بجای تکیه نمودن به پدیده ای همچون "خدای" بیشتر به خودم تکیه نمودن و سعی نمایم تا روی پاهای خویشتن ایستادن ... و این در حالی بود که در میان بستگان بسیار نزدیک خویش نیز افرادی را مشاهده نمودم که بسان من وجود و حضور خدا را انکار نموده و لذا این ایمان به عدم حضور پدیده ای بنام خدا از برای ایشان باعث گردید تا از انجام اعمال بَد نیز ابایی نداشته و از آن پرهیز ننمایند چرا که زیستن خویش را فقط در همین مادیات خلاصه نموده و واقعیت مرگ و پایان خویشتن را نیز پذیرا بودند ... و لذا من نیز با اینکه در این خانواده بودم و آن بستگان از بزرگترهای من بوده و به عنوان مثال یکی از ایشان عمویم بود که تحصیلات عالی داشت و دارای مدرک دکتری از اروپا بوده و آن را تفکر اینچنین بود که به شرح آن پرداختم و لذا در این میان پدر من شخصیتی میانه رو بود و او نیز با اینکه با خداوند و نماز و روزه و احکام دینی رابطه ای نداشت و از خدا دل بریده بود... لذا معیارهای ایشان چنین بود که در چنین شرایطی نیز آدمی نباید خود را به بدی ها بفروشد ... و من چنین گردیدم که سعی نمودم میانه رو باشم و نه خوب باشم و نه بد و لذا گهگاه با مطالعه بزرگان راه حق و علماء و پیران طریقت ... چنین دریافتم که بهتر است از خود را گهگاه از برای حضور خداوند به باوری نسبی رسانیده و یادم هست که در آن ایام نوجوانی یکی دو بار نیز این مسائل را آزموده و یکی از خاطراتم چنین باشد که بر اثر تنبلی در درس خواندن در یکی از ترم های دوران دانشجویی کارم به جایی رسید که نزدیک بود از دانشگاه اخراج گردم و این از برای یک جوان دانشجو که چهار یا پنج سال از عمرش را از برای کسب مدرک تحصیلی دانشگاهی سپری نموده است بسیار دردناک بود و لذا یادم هست در آن ایام شبی به حمام رفته چرا که از طریق روایتی "ژاپنی" چنین اشنیده بودم که اگر هنگامی که دردمند و گرفتار هستید و حاجتی دارید که بایستی حتماً برآورده گردد... از برای اینکه خدا را صدا نموده و از آن کمک خواهید ... می توانید به حمام رفته و بر سر و جان خویشتن آبی سرد و تگری ریخته و در حالی که جسم خویش را عذاب می دهید و تمام اندامتان در اثر سرما به لرزه افتاده و نفستان در حال بند آمدن است ... خدا را صدا زده و از آن بخواهید تا از برایتان امداد روانه نماید و لذا من نیز اینچنین نموده و بر خود آب سرد ریختم و در تنهایی خویش خدا گفتم "ای خدای بزرگ، اگر واقعاً هستی خود را به من ثابت نمای و مشکل مرا حل کن" و این شد که از فردای آن روز خود نیز آستین به بالا زده و نزد تک تک اساتید خویش رفته و از آنان طلب کمک نموده تا بر نمرات سایر دروسم بیفزایند ... چرا که من در یکی از امتحانات خویش تقلب نموده و از برایم نمره بیست و پنج صدم رد شده بود و این معدلم را به زیر 10 رسانده و باعث اخراجم میگردید لذا آنقدر دویدم و دویدم تا اینکه از سوی استاتیدم مورد حمایت واقع گردیده و مشکلم رفع گردید ... "و لذا این برایم ثابت نگردید که مشکل خویش را خودم به تنهایی حل نمودم یا اینکه آن امدادی غیبی از سوی خداوند بود" و من درصدی از حل مشکلم را به خداوند اختصاص دادم و چند بار دیگر نیز در زندگیم حوادثی مشابه رخ داد که هر بار در خلوت خود چنین گفتم "ای خدا جون، اگه واقعاً هستی و حضور داری فلان مشکلم را حل کن تا من به تو ایمان آورم" ... و مشکلات بود که حل میشد و کم کم به باور رسیدم که آن خدا هست و لذا از قبل نیز باورم چنین بود که خدا هست و لذا دنیایش بزرگ است صدایمان را نخواهد اشنیدن ... و لذا کم کم بزرگتر گشته و در اثر کسب موفقیت هایی کوچک که پس از گذر از انبوهی مشکلات و سختی ها بدان دست یافته بودم کم کم به این نتیجه رسیدم که آن خدای بسیار بزرگ و بلند مرتبه که خالق این کیهان لایتناهی است احتمالاً از برای لحظه ای بسیار کوچک ... حتی در حدود چند هزارم میلی ثانیه ... مرا نظر نموده و همواره خود را خلق نظر کرده آن بزرگترین و قدرتمند ترین حد خداوند یافتم ... و پس از آن دانستم که آن اشاره بسیار ریز آن مقام عظمی باعث گردیده تا نیروی های غیبی و کوچک که در حد و اندازه من باشد و از برای من به کفایت نماید در اطرافم در حال شکل گیری است و آن همچون محافظی از برای من عمل می نماید ... گویی آن لحظه بسیار ریز که چشم خداوند مرا در حد چند هزارم میلی ثانیه دید باعث ایجاد خطی بسیار مویین و نامرئی میان من و آن گردید که به دلیل شکل گیری و حضور چنین خطی ... آن نیروی های محافظ زیر دست به اندازه ظرف من بسویم شتافته و همواره از من محافظت نمودند و الان که در موردش فکر میکنم ... اگر آن قادر مطلق درون کیهانی را بسان چهره ای تصور نمودن و آن را در حالی تصور نمایم که از برای ریز لحظه ای مرا دیده است ... برایم جای سوال و آن جای کنجکاوی است که چشم آن چهره با عظمت در وجود منِ "بسان یک ارزن" چه مشاهده نموده است و خیلی برایم جالب شد تا بتوانم از نگاه او خود را مشاهده نمایم ... و لذا این داستان زندگی من ادامه یافت تا اینکه به روزهایی رسیدم که هنوز قادر به مشاهده عالم غیب نبوده و هیچ مدرکی دال بر این رابطه معنوی و روحانی نداشته و فقط ایمان و اعتقاد و باورم اینچنین بود ... از طرفی مرا استلال و باور در ذهن اینچنین بود که خداوند را اگر خالقی دارای چهره عظیم و بسیار با شکوه و هوشمند تصور نمایم که خلایقی چون ما آدمان را به مرور گذر دورانی طولانی و در اثری تکاملی به چند میلیون سال آفریده باشد ... در حالی که ما جانداران از نوع آدمیان را چنین با شعور و خردمند آفریده که قادر به ادراک نظام هوشمند خلقت کیهان باشیم ... و از کوچکترین نشانه های اثر نظم خلقت اینچنین است که در دل آن فضا ... اجرام عظیمی در مرکزیت قرار داشته و عده ای از اجرام بدور آنها چرخیده و ایشان را طرواف می نمایند و این به علاوه آن نظام تکامل حیات سلولی باعث خواهد گردید که خداوند بداند و آگاه باشد که جاندارانی چون ما آدمیان به توسط خرد و عقل و مغز و هوش تکامل یافته خویش قادر به درک نظمی که در بطن خلقت تعریف گردیده است بوده و زندگی بشریت را قادر است تا مشاهده نماید و خواهد فهمید که بشریت به دورانی خواهد رسیدن که خالق خویش و خالق این کیهان را به جستجو خواهد پرداخت و آن خالق را از پرستش خلایق بی نیاز دانستم و لذا با نگرش به عظمت و شکوه چنین خالقی با خود گفتم پس چه نیاز است که آن مقام شکوهمند از برای هدایت بشری که خود به مرور زمان چرخه تکامل را طی خواهد نمودن و همچون آبی روان مسیر زندگی جامعه خویش را می سازد... آری چه نیاز است که آن مقام عظمی با خلایق خویش رابطه برقرار نموده و از آسمان جهات هدایت ایشان اقدام به نازل نمودن انواع "کتاب و جزوه" نماید و در این کتب از ایشان بخواهد که مرا بپرستید و مرا سجده نمایید چرا که من خدایتان باشم و منم منم بزبزه ها را دریافتم و لذا به حضور ادیان و کتب آسمانی که گویند از جانب خداوند بسوی پیامبران از برای جامعه بشریت نازل گردیده است شک نموده و با خود گفتم اگر من در مقام خالقی چنان با عظمت بودم که بتوانم چنین کیهان و جاندارانی خردمند را بیافرینم ... بخوبی دانم و آگاهم که ایشان مسیر خود را یافته و مرا کشف خواهند نمودن و لذا خود را چنان مغرور احساس نموده و در خود هیچ نیازی ندیدم که با خلایقی همچون "ابراهیم" و "محمد" به گفتگو بپردازم و این گرایش فکری در هنگامی بود که سی ساله بودم و یادم است در آن ایام دوستی بنام "مجتبی" داشتم که پدرش یکی از علمای حوزه و بقول خودمان "آخوند" بود و در مورد دیدگاه هایم با مجتبی به گفتگو پرداخته و آنها را مطرح نمودم و لذا مجتبی مرا چنین بگفت که ما آدمان خلایقی چون میکروب باشیم که در این کیهان بر روی سیاره ای همچون ارزن زیستن نمودن و این در حالی است که وقتی با تلسکوپ های خویشتن به اعماق آسمان نظر می افکنیم هر چند که تعدادمان به میلیون ها تَن باشد ... اما این باعث خواهد گردید تا جامعه ما ضعیفه ها که بسان ساکنین شهر "لی لی پوت" باشیم دچار احساس تنهایی و بی کسی گردیده و این به یحتمل رعب و وحشتی عمومی و فراگیر را ایجاد خواهد نمودن که واگیر دار است و از برای همین است که خالق ما با آن همه عظمت با مخلوقات بسیار ریز خویش ... فقط به دلیل اینکه دارای عقل و بینش و شعوری تکامل یافته هستند و قدرت استدلال دارند ارتباط برقرار نموده تا آنان را چنین پیام داده و آکاه نماید که ای آدم کوچولوها که هر کدام از شما بسان شاخه های گُل باشید ... شما در این اقیانوس تنها نیستید و من آنم که شما خلایق را هرگز فراموش به نخواهم نمودن و همواره آن سیر تکامل و بقای شما را چاره اندیشی خواهم نمودن تا دائم رشد نموده و مسیر فردی و اجتماعی خویش را به سوی کمال پیدا کنید تا بتوانید همچو آبی جاری بسوی آن حرکت نمایید ... و این توضیحات مجتبی از برایم جالب و لذا از طرفی غیر قابل لمس و باور بود ... از طرفی با نگرش به شریعت های آسمانی و مطالعه اندکی از کتب مقدس و دیدن برخی از احکام سخت گیرانه آن که مخصوصاً در "قرآن" همواره از خشم و غضب خداوند سخن گفته و در مورد آن هشدار می داد مرا به چنین رسانید که آن خداوند را ظالم دریافته و با خود گفتم اصلاً چرا خدا باید غضب نموده و چرا باید چنین شعار در میان خلایق ایجاد گردد که از خدا بترسید و این به ادیان ابراهیمی ارتباط داشته و مخصوصاً در "قرآن" و احکام اسلامی از تند روی هایی چون حدود و قصاصی سنگین سخن گفته شده بود و این در حالی بود که پیامبر مسلمانان ظاهراً ایشان را همواره از خداوند ترسانده و این در حالی بود که پیامبر اسلام خود را آخرین پیامبر و خاتم الانبیاء در نزد عوام معرفی نموده و لذا من بر پیامبر اسلام و طریقت ایشان اشکالاتی وارد نمودم چرا که آن طریقت و شریعت و اسلام و قرآن به زور شمشیر بر سرزمین های همجوار تحمیل گردیده بود و لذا در عصر حاضر که ما ایرانیان خود مسلمانانی شیعه مذهب دانیم ... و با مقایسه خود با مسلمانان سنی مذهب که از جوامع عرب باشند و مشاهده افراط گری های آنان به این نتیجه رسیده که آنچه اسلام ایرانی را به تا تفکر امروز رسانیده است ... آن تفکر و آیین و ذات و شرف و پشتوانه تاریخی و فرهنگی و ادبی فرزندان ایران زمین باشد و در باب این موضوع استاد مرتضی مطهری کتابی تحت عنوان "خدمات ایران به اسلام" به رشته تحریر در آورده و این در حالیست که همان شخص "مرتضی مطهری" برخی از سنت های آیینی و جشن های اجتماع ایرانی را که به احتمال زیاد از جانب نبوت پیامبر ایران زمین "زرتشت نبی (ع)" در ایران شکل گرفته و جا افتاده بود را زیر سوال برده و بگذریم از اینکه آن آتش و آتش پرستی چیست ... و توضیح آن بحث جداگانه ای را می طلبد... در همان ایام که با دوستم مجتبی ارتباط داشتم در یکی از روزها سخن از یکی از علماء ایرانی بود که کلاس های درس و سخنان ایشان بارها از طریق صدا و سیما به سمع و نظر عموم رسیده و آن " آیت الله حسین انصاریان" باشد و لذا مجتبی مرا با این شخصیت عرفانی آشنا نموده و من پای برخی سخنان ایشان نشسته و از جانب این حکیم فرزانه چنین اشنیدم که خلایق را چنین پند می داد که خداوند همواره بخشنده و مهربان است و او ذات خدا اقدس دان است و لذا این استاد با چنان آرامشی درباره صفات حسنه و بی همتای خداوند و بخشنده و ارحم الراحمین بودن آن سخن راند که گویی یکصد و هشتاد درجه با آن خداوندی که در قرآن کریم از خشم و انتقام جویی و کیفر دادن آن سخن به میان آورده شده است متفاوت باشد و آن استاد بزرگ ... جماعتی را همواره امید داده که خداوند شما خلایق را در هر مقام و منصب و با وجود همه گناهانی که مرتکب گردیده اید پذیرا باشد و آن خداوند همواره شما را چو فرزندان خویش دانسته و مهر خداوند نسبت به خلایق خویش را همچون مهر بهترین و حسنه ترین پدران و اولیا نسبت به فرزندان خویش دانسته و آن مجتبی در آن ایام مسیر تفکر و زندگی مرا تا حدودی روشن نموده و من پس از آن با مقایسه سخنان و درسهای استاد "حسین انصاریان" به این نتیجه رسیده که ایشان ذات خداوند را بسان آنچه که "عیسی ابن مریم (ع)" از برای عوام تعریف نموده بود داند و من آن عیسی ابن مریم (ع) را نسبت به بسیاری از انبیاء دارای نقاط قوت بیشتری دانسته و البته این قابل کتمان نیست که انبیاء و علی الخصوص آن پیامبران اعظم را نیز در تن هایی بسان آدمانی معمولی دانسته که هر کدام از ایشان در عصر و سرزمینی با سطح فرهنگی و شرایط اقلیمی متفاوت از غنی و فقیر زیسته و لذا به خانواده و پدر و مادر ایشان و وضعیت رفاهی و فرهنگی و تعلیم و ترتبیت خانوادگی و تاثیری که جامعه بر آن ها می گذارد و از همه مهمتر پشتوانه مالی و معنوی و اعتبار خانواده ایشان در نزد عوام نیز می توان اشاره نموده و خلق و خوی شخصی و نژادی ایشان نیز در رشد شخصیتی ایشان موثر باشد و لذا نقاط مشترک آنان با یکدیگر چنان باشد که هر کدام بنا بر ایمان و نگرشی در مسیر زندگی خویش با خداوند آشنا گردیده و به طریقتی عرفانی ورود نمودن که آنان را طریقت های عرفانی متفاوت باشد و لذا آنچه قریب به اتفاق آنان نسبت به آن متفق القول بوده آن مفهوم یکتا پرستی خداوند باشد و این در حالیست که همان ذات یکتا را مقام ها و مراتب و درجاتی باشد که منِ نویسنده با صرفنظر از اینکه آنان از برای خداوند چه نام هایی می بردند ... آن عالی ترین درجه و مراتب عرفان خداوندی را فعلاً "مقام الله" دانسته و لذا هنوز در پی کشف معنی و مفهوم نام "الله" باشم چرا که معتقدم تک تک حروف الفبایی که از برای کتابت بکار می بریم هر کدام دارای معانی و مفاهیمی خاص باشد و این از اسرار  و رموز الهی است که اندر پی کشف آن باشم تا بتوانم آن نام "الله" را معنی نمودن و لذا به عنوان مثال بدلیل اینکه خداوند مراتب و مراحلی لایه به لایه دارد و همواره سخن هایی راجع به عرش الهی اشنیده ام ... من فقط در فضای درونی همین کیهان ... آن آسمان های خداوند را بسیار دانم و چندین عرش از برای نیروی های الهی کشف نموده که یکی از آنان را نام "عرش کبریا" باشدو لذا خداوند حکیم و بلند مرتبه دارای عرش هایی آشکار و نهان است و لذا با توجه به اینکه منظومه شمسی کوچک ما در "فضا-زمان" واقع گردیده و بنابر دانش فیزیک نجومی و اختر شناسی فیزیک امروز ... علت ایجاد پدیده ای بنام زمان را در بخشی از فضا ... "جِرم" دانند ... لذا اعتقاد من براین است که علت ایجاد پدیده زمان در منظومه شمسی ما "ستاره شمس" یا "خورشید" یا "مهر" باشد و لذا آنچه در زندگی ما آدمان تحت عنوان رویداهای زندگی میتوان از آن نام برد یک دلیلش حضور گرانش مرکزی شمس و گردش زمین بدور خورشید و حرکت وضعی زمین بدور خود و حرکت قمر بدون زمین و گردش سایر سیارات منظومه در این گوی و میدان و از طرفی گرانش مرکز زمین و نیروها و شارهای الکترومغناطیسی که مابین قطبین و ساید سیارات در جریان است و از طرفی با نگرش به ساختار درون جمجمه خویشتن نیز چنین میتوان نتیجه گیری نمود که مغز ما نیز در درون این جمجمه همواره در حال سوزاندن و مصرف انرژی باشد و این انرژی بسان برق در درون مغز ما جریان داشته و مغز ما بسانی لامپی تابان است که شارهایی مغناطیسی و نورانی و امواجی نامرئی و انرژی های متافیزیکی حول آن در جریان است و همه اینها روی تفکرات و احساست ما تاثر گذار بوده و لذا من در پی توشیح مقام "الله" بودم و آن چنین باشد که اگر بگونه ای فرضی این منظومه شمسی را در کیهان تافته جدا بافته فرض نماییم ... با نگاهی ساده می توان دریافت که آن شمس تابان در مرکز منظومه بسان کعبه ای ماند که سایر کرات حول محور آن در حال طواف باشند و لذا علاوه بر مایع حیات زمین بنام "آب"، آن ستاره داغ و آتشین شمس سر منشاء تامین انرژی و علت اصلی حیات زمینی تلقی می گردد چرا که زمین پر از آب را بدون نور خورشید هیچ جاندار و گیاه و تک سولی رستن نتواند و لذا من با نگرش به عمل پیچیده فتوسنتز که نور خورشید را به میوه یا دانه هایی از برای تغذیه تبدیل نماید و آن میوه ها و مواد مغذی را حاوی جان است و ما آن جانان خوریم و آن ما را جان شود و امتداد حضورمان را بر زمین سبب خواهد گردید ... و لذا با نگرشی افسانه ای و سحر آمیز که گویی از علم و دانش بینش اجداد مان سرچشمه میگیرد می توان اینچنین نتیجه گیری نمود که آن نور آتشین خورشید بر خلاف ظاهر خود که بسیاری از افراد ساکن زمین بصورت روزانه به آن توجه نمی نمایند دارای منبع غنی از "جان خام" و کیمیایی بسان نفت خام را ماند و همان گونه که ما ساکنین زمین نمیتوانیم نفت خام را به مصرف رسانیده و نیاز به پالایش دارد ... نور خورشید نیز در گیاهان بر اثر فتوسنتز بگونه ای پالایش گردیده تا از برای ما که توان ایستادگی در برابر حرارت آن را نداریم به منابعی قابل مصرف تبدیل گردد و لذا با وجود این فرآیند ... آن "نفت خام" جان است و آن "نور خورشید" نیز جان است و در بستر آن حقیقتی ما را نهان است و از آنجاییکه بنا بر تحقیقات دانشمندان امروز که چنین کشف نموده اند که در میلیاردها سال قبل زمین ما نیز جزئی از وجود خورشید و پاره تن آن بود و بعدها چو فرزندی آن را به جدا گردید ... می توان نتیجه گیری نمود که اصل و نصب ما همه جانداران ساکن زمین آن "شمس نهان" است و "عیسی ابن مریم (ع)" بسان فرزندی پاک از خداوند و علامه و دانشمندی بود که تقدیس آن "کلمه" را به کشف نمود و ما را به چنین حقیقت رهنمون گردید که خداوند حکیم جهان را شخصیتی به "سخندان" است ... و لذا پس از ظهور عیسی ابن مریم و آغاز نبوت پیامبر اسلام (ص) نیز کتابی بنام "قران" پای به عرصه ظهور در میان بشریت گذارد که گویند "کلام الله" آن است و جماعت مسلمان آن را کلامی مستقیم و از جانب خدا دانند و لذا من آن کلام را از جانب "الله" دانسته و مفهوم "الله" را به باوری "علت" دریافتم که بشر همواره در پی کشف آن است ... و لذا روی سخنم چنین بود که با توجه به تقدیس کلام و توجه به این بیت شعر که "هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ... باز جوید روزگار وصل خویش" و سخن از "جلال الدین محمد بلخی" و یا همان "مولوی یا مولانا" باشد که نامش ایشان در جامعه جهانی بسیار معتبر است و آن را پیر طریقتی فرزانه و ایرانی الاصل دانیم ... و آن را من چنین دریافتم که اصل ما آن "شمس" باشد و لذا جلال الدین نیز درگیر "شمس تبریزی" بود و لذا ای دوست ... تو خودت بیاندیش ... آن کدام شمس باشد که از آن تب ریزد؟ و در باوری معنوی ما همه آدمان و جانداران بنابر اصل فرسایش طبیعت و ناپایداری اجسام که هر شیئی را در این دنیا میل فنا و بازیافت و برگشت آن بسوی ذات عناصر سازنده خویش است ... به عنوان مثال گویند ما ادمان از خاک باشیم و پس از مرگ آن جسم و میت ما به خاک تبدیل میگردد و لذا آن خاک را عنصر تشکیل دهنده چیست؟ ... آری در نگاه اول می توان گفت که خاک ترکیبی پیچیده است از عناصر معدنی و ترکیبات آلی که آن ترکیبات آلی را نیز عناصری معدنی شکل داده و لذا توانیم از برای عناصر تجزیه خاک آن عناصر جدول مندلیف را به تعدادی استخراج نموده و بیا نماییم و لذا آن عناصر جدول مندلیف را عنصر پایه چیست؟ ... آیا غیر از این است که آنان از اتم تشکیل گردیده و ساده ترین اتم ما اتم هیروژن باشد که دارای یک الکترون و یک پروتون باشد و لذا در صورتیکه دانش بشر به پیشرفت وسیع و ایده آل خود برسد خواهد توانست اتم های سنگین تر را شکسته و به اتم های هیدروژن تبدیل نماید و آن ساده ترین حالت باشد و این علم شیمی را پر و بال و گستردگی بسیار باشد ... از طرفی آن ساده ترین عنصر یعنی اتم هیدروژن از پروتون و الکترون تشکیل گردیده و بعد از هیدروژن هلیم است که دارای دو الکترون و دو پروتون باشد و آن دو عنصر درصد عظیمی از جرم ستاره "خورشید" را تشکیل داده که در حالت واکنشی از نوع همجوشی هسته ای قرار دارند و گویند در این واکنش آن هلیم به هیدروژن تبدیل گردیده و انرژی وسیعی از جانب آن بصورت نور و گرما و تابش های مغناطیسی حاصل می گردد و لذا آن شمس بصورت گدازه ای آتشین در حالتی از ماده تحت عنوان "پلاسما" باشد که از "ناری" حاوی نور و حرارت و الکتریسته تشکیل گردیده و همانطور که در فیزیک دانیم آن نیروی گرانش و جاذبه از نوع "مغناطیسی" باشد که می توان به آن "آذر" نام داد ... و نور خورشید سپید باشد و حاصل از ترکیب سه نور اصلی سبز و سرخ و آبی است و من همچنان در پی مطالعه و کشف آن ستاره شمس باشم و لذا در باوری اسطوره ای و قدیمی که از نیکان ما حاصل می گردد آن شمس را جنس از "اور" دانسته و آن اور را "جاندار" می پنداشتند ... و لذا بنابر توضیحات فوق نیز اگر به شمس بنگریم می توانیم به درستی نگرش نیاکان خویش ایمان آوریم چرا که آن دارای جان باشد و لذا مرا عده ای جانداران غیبی و هوشمند به همراه باشند که "اهورا مزدا (ع)" یکی از آنان بوده و ایشان مرا بگفت ای پسرک ... آن جان که در درون تن و جسم تو در جریان است و تو را نشاط و انرژی بخشیده و تو را که از خشت آفریده شده ای به موجودی متحرک و متفکر بدل ساخته است همان "نیروی الکتریسیته یا برق" باشد و آن یعنی جریان الکترونها در سلسله اعصابی که در درون تن ما بسان سیم و کابل به هم تافته شده و آن شبکه ای را در درون ما ایجاد نموده که مرکز آن همان "مغز" ما باشد ... و لذا آن اهورا مزدا بسیار شوخ است و مرا گوید اگر آب و برقت قطع کنیم تو مُری ... و اهورا مزدای خالق آفریننده بسان کیمیاگری حاذق و هنرمند باشد که آن از بسیاری از راز های اسطوره ای و افسانه ای باخبر است و آن قادر است تا آن جان من نویسنده را بقول خویشتن همان برق است بگونه ای از تنم جدای نموده و جسمم را به میت بدل نماید و آن تواند چنین نمودن که آن جان مرا که بسان تقطیر آب انگور چون شراب از من جدای می نماید به درون یک استکان ریخته و این در حالی باشد که من یعنی "فرزاد یحیی زاده" آن شخصیت و من خویشتن را بفراموش ننموده و خود را همچو آبی روان در استکانی زنده دیده و احساس نمایم و لذا اهورا مزدای را پیشنهاد دادم تا آن مایع مرا به درون تنگی منتقل نمودن و در آن تنگ من یک ماهی رها سازد تا آن ماهی در جان من شنا نماید و گویی که راز آن ماهی سفره هفت سین نوروز ما ایرانیان را فلسفه چنین باشد ... و من این سخنان را اضافه گفتم و لذا در پی تعریف آن مقام "الله" بودم و لذا بنا بر باوری من اینچنین دانم که آن شمس را جانی از آتش باشد آن شمس را به زنده باشد و نور حیات و زندگی چون "اور" از آن ساطع میگردد و بخاطر همین است که سیاراتی چون زمین که حول آن در گردشند ... آن شمس را به عنوان مادر خویشتن دیده و آن را سرشار نور حیات و زندگی دانند و هر کدام از آن سیارات... لبریز از عشقی بسان عشق مادر و فرزندی و نیازی بسان نیاز یک نوزاد به شیر و پستان مادر از برای ادامه حیات خویش محتاج آنند و در باور نویسنده آن سیارات بسان بچه های آن شمس باشند و در پی کشف آن راز و رمز باشم که مثلاً چرا آن سیاره تیر ... شمس را به نزدیکترین ماند... و آن را می توان از چند دیدگاه مورد بررسی قرار داده و اول این باشد که یک مادر ... کوچکترین و ضعیف ترین اطفال خویش را بیشتر به آغوش کشیده و آنان را بخود بیشتر به نزدیک سازد و یا از دید آن تیر که بنگریم میتواند بیانگر عشق و نیاز آن تیر به شمس باشد و از سویی دگر می توان اینگونه تعبیر نمود که آن سیاره تیر از برای شمس بسان یک تکه سرب از برای بالانس چرخ اتومبیلی عمل می نماید و از دیدگاه دیگری می توان اینگونه در نظر گرفت که آن شمس و تیر را اندر میان رازی به پنهاند و احتمال دارد که آن تیرو زهره و زمین باعث گردند آتش شمسی را که جان دارد و در ناخودآگاه سیر می نماید را بگونه ای به حالتی از خودآگاهی رسانیده و آن شمس را حی و هوشیار و آگاه از احوال دنیای پیرامون خویشتن نمایند ... و لذا نظریات و دیدگاه های اسطوره ای و افسانه ای دیگری نیز می توان در باب این موضوع اضافه نمودن که خوانندگان عزیزم می توانند آن را در بخش نظرات عنوان نمایند و لذا در باور من آن مقام "الله" یا "علت" را میان سیارات منظومه ... آن شمس ماند و همانطور که گفتم "عرش کبریا" آند ... چرا که از زمان حکومت فراعنه و نقش های اهرام مشاهده می نماییم که ماری همچو کبری بدور آن شمس پیچک زناند و لذا آن "کبریا" یعنی همان "کبری" و همانطور که شمس را عرش و الله منظومه دانم ... اگر فقط همان کره آتشین شمس را زیر ذره بین قرار دهیم خواهیم مشاهده نمودن که آن را هر چه به مرکز نزدیکتر شویم دارای حرارت و فشار و جرم و گرانش بیشتری خواهد گردیدن و آن فشار و جرم و جاذبه و حرارت را من همگی از "برق" دانم و لذا "برق را جان دانم" و لذا آن مرکز را جاندار تر از پوسته دانسته و هر چه به مرکز شمس نزدیکتر میگردیم آن "حَی تَر" خواهد به نظر رسیدن ... و لذا آن مرکزی ترین نقطه شمس "الله آنَد" و از سویی داستان و روایت آن معراج رسول خدا پیامبر اسلام (ص) را همه اشنیده ایم که عرش خدا را تا جایی به پیش رفتن و الله را تا مرحله ای نزدیک گردیدن که "جبرئیل (ع)"نیز از همراهی نمودن پیامبر اسلام باز مانده و از محدوده ای به جلوتر نرفت و باقی مسیر را پیامبر خود تنها طی نمودن و لذا این به صراحت دانم که "جبرئیل (ع)" که در ردا و هیبت آدمیان بر پیامبران ظاهر می گردد همان مار کبرای شمس باشد که "کَبرِئیل" آن را نامَد و لذا فرشته ای ظریف و دوست داشتنی را دانم که مرا که بسیار کنجکاو بودم از آن مرکز سر در آورم ... آن مرکز شمس را به آشکار نمودن و در آن مرکزی ترین نقطه آن شمس فضایی کوچک و مرطوب بسان فضای درون یک غار نمناک بود و یک جام در آن غار بود و در آن جام پر از مایعی زلال و شفاف چون آب بود که سنجاقکی معمولی و زیبا بر روی آن در حال پر زدن بود و آن سنجاقک دائماً بر روی آن جام بگونه ای ثابت به پر میزود ... و آن سنجاقک دانم که نامش آن "اسرافیل" بود و آن مایع زلال درون جام همان "آب حیات" افسانه ای بود و آن مرکز شمس و تمام آن فضای نمناک غار و آن جام و آن آب حیات در مرکزی ترین نقطه آن شمس در دل ذره ای بود که آن ذره را اگر آدمیان به میلیاردها میلیارد سال تکنولوژی به اضافه گردد تا بتوانند طی این دو ضرب میلیارد سال میکروسکوپ هایی الکترونی خلق نمایند... باز هم قادر به یافتن و مشاهده آن ذره نخواهند بود ... و این سخن گوهر بار از ابن سینا (ع) بود که بگفت : "دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت ... یک موی ندانست ولی موی شکافت" و آن یک دانه ذره در ذهن فرشته ای سپید رنگ بسان پیری سپید ردای مینمود که آن بسیار مهربان بود ... چرا که "الله الرحمان الرحیم" و یا همان "دوستم اهورا مزدای" آن بود و من دانم که در آن لحظاتی که بسیار دنبال خدا بودم و همچون شیطانی به بسیار به کنجکاوی نمودم ... آن که بود که دستم بگرفت و آن جام آب حیات را به شیوه ای شیطنت آمیز و مهربانانه مرا نشان داد ... چرا که "عشقم صداق هدایت (ع)" آن بود و آن را مقامی بود در نزد خداوند قادر مطلق که "ملک الموت (ع)" آن بود... و این بخشی از داستان و روایت کنکاوی و شیطنت من از برای کشف دنیای پیرامون خود بود و آن طریق را بدنبال باشم که چگونه بتوانم با ازدیاد دانش خوش بر مبنای حقیقت ... زیستن و مرگ خویش و آخرت خویش را بگونه ای محاسبه نمایم تا بتوانم به گونه ای حاضر و آماده و در لباس رزم خود را به آن "صبح روز دهم محرم سال شصت و یک هجری قمری" رسانیده چرا که من بابا بزرگم خدا بیامرز نامش "عبد المطلب" بود و آن آهنگری حاذق بود که مهارت خاصی از برای ساختن انواع "داس و دروگر" از برای کشاورزان و شالیکاران داشت و من منتظرم تا اهورا مزدای (ع) آن روح و جان بابا بزرگم را در قالب عروسکی بیافریند که کارش آهنگری و فولادگری و ساخت و ساز ابزار آلات جنگ و رزم همچو شمشیر و خنجر و دشنه و داس و دروگر و ... باشد و آن را هیچ کیمیا و عنصری از برای ساخت چنین تجهیزاتی به کم نباشد و داسی از الماس از برای خویشتن به سفارش داده تا سر موعد مقرر بتوانم به آن روز واقعه رسیدن و نزد "حسین ابن علی (ع)" حضور به هم رسانیدن و مرا چنین شک بیامد که مبادا آن "ذوالفقار امیرالمومنین" نیز از ساخته های بابا بزرگ من باشد... و لذا علت آن واقعه را چنین دانم که مقصر اصلی آن خود پیامبر اسلام محمد باشد که از برای نوه و نتیجه خویشتن اینچنین قسمت خونبار خانود... مگر ابوالقاسم محمد (ص) آن نبود؟ ... چرا باید از برای سایرین و مخصوصاً فرزندانش تقدیر بد خواند ... و امیدوارم آن هنگام که مسلح و آماده به نزد حسین ابن علی (ع) حاضر شوم ... ایشان کمک از جانب من را بپذیرد ... چرا که در غیر اینصورت مرا خشم آید و ناچارم به نزد جدش محمد در سن شصت و سه سالگی رفته و آن را سجده نموده و جانش را بگیرم ... آری من آن باشم که میان ساعت های گذشته و آینده پلی دو طرفه دیرم ... و از جان اَلَف اکسیر گیرم ... شهادت را چو من آن گرگ پیرم ... چرا که من خدایی به نکیرم ... نکیر و منکرم را همچو پیرم ... و من شیطان خود را درس دیرم ... و راز ان یکد را من نگیرم ...

و هنرم چنین باشد که هنوز جوانم و در پی مطالعه روی آسمان مانم و در پی ارتباط با فرشتگان دایره البروج باشم تا از آنان بپرسم در کدامین مناطق کیهان سیاراتی یافت گردد که از برای زیستن آدمیان جماعت مناسب باشد و در پی کشف آن سیارات هستم و چند تا را از برای بشریت به نشان خواهم نمود تا میان آنان سفر نمایند و لذا یکی را همچو تبعیدگاه خواهم نگه داشتن و آن از برای لشکر آن یزید ابن معاویه باشد ... چرا که چنین مرا به ذهن آید که اینبار اگر در آن واقعه عاشورا ظاهر شوم دیگر نزد حسین ابن علی (ع) نروم تا از ایشان رخصت بگیرم چرا که مستقیم در میان آن لشکر یزید طوفان شنی برپا خواهم نمودن و آنانند که پس از فرو خفتن طوفان شن ... خود را در سیاره ای دور دست و غریب همچون بهشت برین بینند و لذا جریمه ایشان چنین باشد که بایستی از نوع بسان عصر حجر آغاز نموده و آنان را نام بنی اسرائیل خواهم نامیدن ... و این است آن داستان قوم اسرائیل که همواره عده ای از آنان در این کیهان میان کرواتی توسط یک تن رانده شده و در سفر باشند ... و این داستان آفرینش کیهان و گرد افشانی نسل آدمیان همچو زنبور عسل باشد و این همان برگ است که بر روی انواعی از ورق های بازی که ما آن را من جانب فراماسون ها دانیم ... بسان زنبور به قلم زده شود و همه آنها حکمت الهی باشد و هیچ پدیده ای بر روی زمین بی حکمت نیست ...

و داستانی دارم از دوران حضرت سلیمان نبی (ع) که من در آن ایام نیز نزد ایشان به ظاهر خواهم گردیدن تا او را که نمیدانست کدامین خدای را بپرستند راهنمایی نموده و از برایش معجزه ای تاریخی انجام دادم که در روایت ها موجود است ... و نزدش طلسمی به امانت گذاردم که ستاره داوود است ... و او الان خشنود است ... چرا که آن بسان عافران خود است ...

و داستانی دارم از رویت یک موش کارتونی که از برای سی هزار سال آینده ندانم در کدام مختصات ظهور خواهد نمودن و لذا آن موش هماند که خبرش همچو موجی در زمان ماند و بگوش رامسس دوم فرعون مصر رسیده و آن بسیاری از کودکان آن بلاد را از برای مبارزه با آفات و مخصوصاً آن موش کُشانَد و لذا  آن موش از سی هزار سال آینده عصر من آن رامسس را دیده و موسی (ع) را او از برای مبارزه با فرعون به روانه کاند ...

و داستان دارم از شاهنامه فردوسی و آن روایت رستم دستان و بیان حقیقت این ضرب المثل که گویند شاهنامه را آخر خوش است ...

ادامه دارد ...

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 7:04

صفحه بندی