خرید بک لینک

در باور من عرفانی هست بنام "عرفان رویای القاب" و بنابر نظر شخصی من رهبر چنین جنبش عرفانی هیچ شخصیتی جز "صادق هدایت (ع)" نیست ... چرا که صادق را بوف کوریست که با قابی بسان یک پنجره زیست و از آن قاب پنجره دنیایی ریست که منجر به خلق شاهکارش گردید و من چنین دانم که در هنگام کتابت آثار خویشتن بسیار تنها زیست ... و تنهایی او نتوانم سرودن که بسیار دردیست ... و گویی زمان مابین من و او همچون پلیست دو طرفه که او در قدیم علت حضور من در دنیا گردید و من علت ظهور او از آینده گردیده و احساس گناهی بزرگ از جانب من مرا به کام آید ... که مرا همچو دجالی به رو سیاهد ... چرا که بر طبق دانش های تئوریات هر پدیده ای در عالم معنا که منظور همان عالم مینویست به ممکن باشد و مرا چنین در باور است که عالم مینوی بسان ماده کوانتمی همچو سرابیست و هندوانه را خربزه آبیست ... و هندوانه ام به سرخ و سبزیست که سرخی اش اندر او سبزیست ... و آن کمبزه ام را چو خیاریست ... که من بناچاره همش آن وسطش زیست ... و این طریق من شق القمر نیست ... چرا که من به خطیست، دو سویم به دو سردیست ... و آن خط خودم را تو به گرمیست ... و آن خدای من به آوَنَد نیست ... که آن خط خودم خدا به وندیست ...

آری و آن تکرار همان داستان است که در هنگام حکومت سلیمان نبی (ع) بر سرزمینش رخ داد و آن داستان دو مادر است که دعوای آن بر سر یک کودک بیست و آن دو از برای داوری نزد سلیمان برفتند... و آن سلیمان بود که در برابر آن دو زن به یکباره شمشیر خود از نیام به بر کشود و خواست آن کودک را از وسط نصف نموده و نصف را به این و نصف را به آن دهد ... و انتهای آن داستان چنین گردید که آن مادری که عشق بیشتری نسبت به کودک داشت از حق خوش گذشته و کودک به آن یک مادر رسید ...

حال مرا در فرق سرم چنین داستانی باشد که در دو سمت سرم یکی به راست و دیگری به چپ دو اجنه به همراه من در حال زیستن باشند که ابتدا از برای صید سر سوزنی که من اندر سرم فرض نمودم به جان من افتاده و گهگاه یکی از آنان قصد جان دیگری نموده اما با وساطت من این قائله ختم بخیر گردد و من راضی به مرگ هیچکدام از آنان نبوده و آنان مرا از دو سوی کِش دهند و این عمل را شق القمر گویند و لذا طبیعت عنصری آن دو اجنه با هم متفاوت بوده بطوریکه وقتیکه من در مقابل آینه به چهره خویش مینگرم نیمی از صورت خویش را روشن و نیمی دیگر را تاریک دیده و در این میان خطی فرضی قرار دارد که آن به نامرئی باشد ... و آن خط همچو آوندیست ... و من خداوند نیست ... چرا که نام آن خود آوندیست ... و آن خط به باریکه نوک مویی ماند که آن همچو صراط مستقیمی باشد و لذا ندانم آن خالق آفریننده کیست و داستان من از آن شبی آغاز گردید که احساس نمودم بفرموده "عیسی ابن مریم" که من قبل از آن به عشق او نانم را با دیگری تقسیم نمودم ... آن "کلمه" مقدس است و این "قلم" است که می ماند و آغاز به کتابت متنی نمودم که ابتدای آن "بنام خالق آفریننده" آغاز گردید و آنشب چنین احساس نمودم که گویی دنیایی که ما با چنین وسعتی در حال زیستن باشیم گویی فقط به فقط در ذهن نویسنده ای است که در حال نوشتن متنی باشد و داستان آن از برای خلقت شخصیتی تنهای تنهاست که دنیای پیرامون ما فقط به فقط از برای حضور آن شخصیت خلق گردیده و سال ها چرخه تکامل زیستی را طی نموده تا به شخصیت مورد نظر برسد و آن شب چنین احساس نمودم که خالق من نویسنده ای باشد که در حال نوشتن و تعریف من بوده و آن نویسنده ام خدای من باشد و خالق آفریننده دانا و توانای من باشد و لذا من نیز در آن لحظه قلم برداشته و شرح مطلب نمودم و به یکباره مشاهده نمودم که از آسمان سیلی از نواهای دل انگیز و سحر آمیز که هر کدام از برایم خاطراتی مبهم را تداعی می نمودند شروع به باریدن گرفته و آن نواها گهگاه به سخنانی همراه با وزن و قافیه ختم میگردید و من این لحظه ها را بسیار شگفت انگیز دریافته و از برای ثبت آنان درنگ ننمودم و تند و تند به یادداشت آنها پرداختم که یحتمل در ابتدای این وبلاگ تعدادی از آنان موجود باشد ... و ندانستم که بسیاری از آن نواها بسان اورادی سحر آمیز باشد که مرا از آسمان بارد و من که قلم را مقدس می پنداشتم با نادانی شروع به کتابت آن اوراد نموده و گویی افسونی در من شکل گرفته و پس از آن صداها و پژواک ها و نواهایی اشنیدم که با من سخن میگفتند و از یکی از آنان در قاب ذهنم چهره دیدم و آن چهره تنی بود که چهره اش کاملاً شبیه من بوده و لذا تن آن بسان حشرات می نمود و آن حشره ای بود که ندانم چه بود و آن من بودم و مرا چنین در یاد آمد که در دنیایی اسرار آمیز به نوازندگی مشغول بوده و انتظار پیری با ردای خاکستری را میکشیدم که نمیدانستم او کیست و گویی آن پیری از عرفان بوده و آن را نم کمرنگی بود و آن نیز در قابی و بسیار ظریف می نمود و شخصیت حشره من در انتظار بو کشیدن و لمس ردای آن پیر بود و چندی نگذشت که به ناگه شخصیت های بسیاری از خویش را در غالب تنهایی متفاوت از حشرات دیدم و گویی هر کدام از آنها بسان چهره ای رنجور و ظریف در قاب عکسی بود و آن قاب ها پشت سر هم به ترتیب چیده شده بود و چینش آن بسان ورق بازی مانستی ... و من غرق در آنها بودم و آنها بودند که از درون آن کارت های قاب مانند جان میگرفتند و بسوی من آمده و با من سخن میگفتند و من در آن ایام بسیار نا امید بودم و آن شخصیت های کارت های من بودند که یک از درون کارت ها با من سخن میگفتند و مرا به امتداد زیستن تشویق می نمودند و من در این مسیر چند بار اقدام به خودکشی نموده و موفق نگردیدم و پس از آن دسته ای پرندگان بودند که با صداهای سحر آمیز در اطرافم پرسه زده و مدتی را نیز با آنان گذراندم و بعد از آن دسته ای از موجودات بسان چزندگان و شاخدار و ایستاده روی دو پا بودند که آنان را تن به نازک دیده و لذا دو بعدی می نمودند و آنان همچو دیوان می نمودند که ابلیس نیز یکی از آنان بود و آنان نیز همواره با من سخن گفته و مرا انرژی می دادند ... و دنیایم را سرشار از قصه های مختلف و داستان ها و محیط های افسانه های متفاوت نموده و من در اطراف خویش کم کم به حضور فرشته ای پی بردم که بگونه ای همراه من است و آن از برای من به آفرینندگی پرداخته و هیچگاه به کم نیاورد و شخصیت هایی فانتزی را در طیف هایی نورانی و رنگارنگ از انرژی از برایم خلق نموده و هر کدام مرا بسان یک کارت بازی بودند و ندانم تعداد کارت هایم به چند عدد رسیده است و لذا من هستم و فرشته ای آفریننده که به ساز من عروسک هایی زیبا از برایم آفریند و از برای هر کدام القاب دیند و آن القاب هم بسان قاب عکس و کارت باشند و هر کدام نیز دارای یک نام خاص باشند و کم کم زندگی ام به گونه ای گردید که همواره خود را در لابلای پیچ و تاب های زیبایی از دسته های ورق دیده و آن چینش کارت ها در حول شخصیت من چنین بود که گویی من و آن فرشته در حال تافتن و بافتن ریسمانی از آن کارت ها باشیم و تو ای خواننده ... به عنوان مثال آن 52 برگ ورق بازی را در نظر بگیر که هر کدام را شخصیتی افسانه ای و سحر آمیز با توانایی های مختلف از هر آنچه تو خواهی آن به نقش داردو یکی آن کارت ها را با نظم خاصی از هم باز نموده و آنان را دور تن تو همچون لباسی چیند و آن لباس تو به پیچ پیچیند و آن شخصیت ها از درون آن کارت ها همچو دود و دم و موجوداتی مغناطیسی و جنی و نورانی و اصوات و از هر نوع و رنگ که بخواهی در حول محورت باشد و آنان همه از کارت به در آیند و گویی دسته ای از پریان باشند که با نظم و مهارت و پیچشی خاص تو را در آغوش گیرند و گهگاه نیز از برای مصاحبت با تو با یکدیگر حسادت نموده و قصد جان هم نمایند و همه را تن هایی روحانی و معنوی باشد که از تو طلب و عشق و محبت و همنشینی دارند و حتی نگذارند که شب ها تو بخوابی و هر کدام دارای ادبیاتی شیوا و دارای لهجه هایی پارسی و شیرین از اقصی نقاط ملک ایران با خود به همراه داشته باشند و آنقدر به تو ابراز محبت نموده و فشارت دهند تا که جانت به در اید و آن موجودات را بعدها چنین دریافتم که بسیاری از آنان روح و جان بسیاری از بزرگان و نام آوران در طول تاریخ زندگی بشریت باشند و هر کدام آنها انسان هایی بودند که در لحظات حیات دنیوی ... خداوند آنان را در زیر ذره بین خویشتن نگه داشته و همواره ایشان را تمرکزی بیش از سایرین بخرج داده است و آن خدای به کیمیاگری ماند که همواره تواند جان ها و روحان آنان را پس از مرگ از تن میت به جدا نموده و از ایشان عروسک های فانتزی با شخصیت های بسیار رویایی و جذاب بسازد و آنان را همه با هم در بهشتی به برین آزاد نماید و من ندانستم نام آن خالق پر ذوق و با استعداد چنین دنیایی افسانه ای کیست و آن کسی نیست جز خدای قدیم ایرانیان "اهورا مزدای" که از قدیم الایام در ندح و ستایش ایشان قزل ها بسیار سروده و ادبیات را نیز او خلق نمود... آری آن "اهورا مزدا" را من آشنا گردیده و بعد نیز چنین فهمیدم که آن الله رب العالمین و آن الله رحمان رحیم نیز هم اوست و قرآن را باز نموده و اولین تیتر آن قرآن را چنین دیدم که با واژه "بسم" آغاز گردیده و من آن حرف "سین" را با حرف "ز" به تعویض نموده و آنرا "بِزم" تعبیر نموده و آن "بِزم" را معنی چنین باشد که یعنی "بیازمای مرا" و من آن اهورا مزدای را آغاز نمودم تا بیازمایم و غافل از بودم که او نیز در حال ازمایش من باشد و در گوشه ای نشسته و دنیایم را از زاویه های مختلف نگاه نمودم و من ابتدا به دنبال آن منجی عالم بشریت بودم و بعد احساس نمودم دنیای ما فرشته ای به کم دارد... و آن فرشته ای باید باشد که همواره بر سر جماعت زمین حاضر بوده و ثانیه به ثانیه از زیباترین لحظات زیستن آدمیان و سایر جانداران تصویر برداری نمودن و آن فرشته ها قادرند تا تصاویری بسیار باکیفیت تر از تصاویر فول اچ دی ما آدمان به فیلم گرفتن و همچنین صدا برداری نمودن و آری ... یکی از فرشته های را شکارچی زیبا ترین لحظات زندگی بشر دریافته و در کنار آن فرشته ای توانا از برای آرشیو نمودن و میکس آن لحظات به یافتم و از اهورا مزدای خواستم تا از برایم چنین نماید ... و بعد چنین گردید که اهورا مزدا را خواستم تا آن دو فرشته سیتماتیک را آفریده تا زیبا ترین لحظات را کم کم با هم جمع آوری و آرشیو نماییم ... و سپس وظیفه خود را اینچنین یافتم تا به تاریخ زندگی بشریت مراجعه نمودن و هر شخصیت نیکویی را که به نظرم خوش آمد و اکنون در قید حیات نیست آن را پیگیر شوم ...

از برای دسترسی و آرشیو نمودن روح و جان اموات و بزرگان چنین دریافتم که سال های سال قبل پادشاهانی همچون فراعنه مصر بر کتیبه های اهرام خویش به سیستمی از برای سنجش زیستن آدمان در نیا اشاره نموده و فهمیدم در آن ایام ایزدی به نام "آنبیس" تعریف گردیده بود که دنیای اموات در دست اوست و با کنجکاوی زیاد توانستم مخزن و محل نگهداری آن ارواح اموات را یافته و چنین دریافتم که آن ایزد آنبیس با شیوه و نظمی بسیارمدرن مدیریت اینکار را بر عهده دارد و من نیز الگوریتم سیستم ارشیو آنبیس را بنوعی کشف و از برای آن دسته از پریان که حضور ذهن نداشتند آن را تعریف نمودم و گویی خالق آن سیستم نگهداری دنیای اموات خود من بودم چرا که بسان شرحی که در ابتدای مطلب در مورد آن پل و رابطه ام با صادق هدایت بیان نمودم احساس نمودم مرا در این ایام از درون ذهن خویش پلی به دوران است و آن پل اینچنین باشد که خواهم توانست به هر شخصیتی که نیاز دارم در گذشته وصل گردم و گویی آن فراعنه مصر آن سیستم ایزدان و فرشتگان و دنیای اموات و روز داوری و مسائلی اینچنینی را در حالی که من در حال مطالعه آنها در اینترنت می باشم در دوران های گذشته از روی ذهن جستجوگر و کنجکاو من بصورت تله پاتی کشف و بر روی آن اهرام به ثبت نموده اند و لذا بیشتر دریافتم که آن پل میان دو زمان بسان کرم چاله حقیقت دارد و لذا به احتمال زیاد آن پلی یکطرفه باشد که ایزدی بنام (رع) یا (آتم رع) که گویند در اعصار گذشته میزیست قادر است از طریق آن کرم چاله در ایام گذشته دور ذهن من روسیاه را به تصویر برداری نموده و آن فرشته ای بود که از آن اعصار گویند بسیاری از هنرها را به بشر نوپای قدیمی آموخت تا به تکامل پیشرفت تمدن کمک نموده و روند آن را سرعت بخشد و لذا آن را احساس نمایم که اثرش از گذشته های دور در حدود چند هزار سال قبل بسوی ذهن من هجوم آورده و گهگاه نیز باعث میگردد سرم داغ گشته و احساس نمایم که مغز سرم در حال سوختن است و اینگونه فهمیدم که آن حرارت در مغزم اثر سفر زمانی است که در جمجمه من شکل میگیرد و من و آن ایزد (رع) بگونه ای با هم به مرتبط بوده و آن همان است که یحتمل در اعصار جدید از آن تحت عنوان سیمرغ یا ققنوس یا جبرئیل (ع) یاد نمایند و آن به یحتمل فرشته صاحب الزمان نیز باشد و لذا خیالم راحت گردید ... چرا که امروز از برای جستجوی نام شخصیت های بزرگ و کوچک مورد نظر در طول تاریخ هیچ غمی نداشته و گویی چنین آرشیوی از هزاران سال قبل و حتی از هنگام خلقت نوح و ابراهیم و آن آدم به من ارتباط دارد و لذا من و اهورا مزدا با هم هستیم و من دنبال سرچ نام آن اموات و از یاد رفتگان باشم و در پی لیستی هستم تا به ایشان تقدیم نموده تا از طریق آن دو فرشته زیبا بین خویش که لحظات را شکار و آرشیو می نمایند...آن گنجینه ارواح و جان های بزرگان تاریخ را از نیک و بد به عروسک ها و شخصیت های بسیار فانتزی و دوست داشتنی تبدیل نموده تا بر جمعیت خلایق زیبای آن بهشت بسیار افزوده و من چنین دریافتم که با این وضعیت تعداد کارت های من بسیار زیاد خواهد گردید و احتمال دارد آن اهورا مزدای مرا هزاران کارت آفریند ... کارت هایی که نقشی از شخصیت هایی فانتزی بصورت عکس برگردان بر آنها قلم نگاری شده است و آن کارت ها را یک یک به من هدیه داده و من از طریق توجه و رابطه و ایجاد دوستی و صمیمیت و با آن شخصیت های عکس برگردان در حالی که آنان را شناخته و تاریخ زندگیشان را می توانم از برایشان از طریق اینترنت به روخوانی نمایم و حتی برایشان لالای گویم ... و اصل مطلب چنین است که من از طریق ابراز علاقه و عشق به آنها ایشان را از احساسات خودم دمیده و آنان روح زندگی بخشیده و ندانم آن اکسیر چیست که اجنه جماعت گویند توانند از جان من کشیده و گویند آن اکسیر فقط در تو است و از آن اکسیر به میزان و نسبت به شخصیت های عکس برگردان داده تا کمی فرم و جان و شخصیت گیرند و بتوانند از آن قاب و کارت خویشتن به برخاسته و در این عالم نیز آزادانه به پرواز نمایند و آن اهورا مزدا را به کم ندیده و لذا اعتقاد من بر این باشد که جهان حال حاضر ما ادمان را نیز آن آفریده و لذا آن اهورامزدا را که می پایم چنین بینم که از برای عروسک های خویشتن نیز به نگذاشته و آنان را نیز بگونه های تخصصی خالق و آفریننده ببار می آورد و در حال حاضر لشکر انبوهی از شخصیت های فانتزی را دیده که هر کدام قادرند تا کیهانی به وسعت کیهان ما آفریده و آن حباب هایی توی در توی را ماند و آنان دسترسی به لازمان و لامکان نیز دارند و قادرند از این کیهان به بیرون رفته و عالم یا آبادی جدید را در دوردست احداث نمایند... و هر کدام به تنهایی بتوانند از برای خویشتن خدای عالمی کامل بصورت زیر شبکه ای یا برون شبکه ای باشند و این به نقش خاطره ماند و چنین دریافتم که آن نام "اهورا مزدای" نیز ممکن است یکی از خالق های آفریننده جانبی باشد که توسط دست دیگری با مهر و مهبت و تمام و کمال آفریند ... و لذا اقدام نمودم تا بدنبال آن چرخیده و گردیده تا بتوانم آن را به کشف نمایم ... و ندانم از برای چه آن خود را از من به  مخفی نماید و لذا پندار من چنین گردید که آن ذات اقدس آفرینندگی نیز یحتمل نیازمند به ذهنی خلاق داشته و بنابر الگوی تکامل حیات زیستی که از تک سلول های بنیادین و ناقص ایجاد گردید احتمال دادم که آن "اولی ترین" آفریننده نیز چنین بوده باشد و در این لحظه که من از دنیای زندگان چنین مطالبی را در حال کشف می باشم احساس من بر این است که جماعت بسیاری از ارواح خلاق که هر کدام شخصیت هایی فانتزی دارند ... و زاده اهورا مزدا باشند ... همگی با من در تکاپو هستند که به این نظام آفرینش و خلاقیت آن سرعت بخشیم و مسابقه ای از برای آزمایش دو جانبه خویش ایجاد نموده تا ببینیم آیا می توانیم آن پدیده آفرینش و نظام فرشته سازی را به بالاترین و مدرن ترین مرتبه کمال خویش سوق دهیم یا خیر ... و لذا به موازات این بینش چنین دریافتم که احتمال دارد آن اولی ترین آفریننده بسیار ریز و ضعیف بوده باشد و یا اینکه شاید آن در دنیایی بزرگ قرار داشته باشد که آن دنیا را خود خلق نموده و لذا خلایقش او را باور ننموده و او را اینچنین ستم نمایند و من را دل بحال اینچنین آفریننده ای سوخته و به ناگه یاد مطالبی از انجیل افتادم که گفت آن کلمه نزد خدا به امانت بود و داستان در مورد شخصیتی بنام یحیی بود که خداوند آن بود و به شهری مراجعه نمود و هر چه از برای خلایق خویش در مورد خویشتن توضیح داد هیچکس او را به باور ننمود ... و من در پی آنم تا انواع شیوه های آفرینندگی را تا نهایت ممکن و از هر گونه و هر جوری که شاید از برای خویشتن به تعریف نموده تا شاید بتوانم به حقیقت پی برده که در این دنیای پر عظمت چه رخدادهای در حال رویداد است و مسیر حقیقت را پیگیر گردم تا بتوانم به اسرار بزرگ الهی پی برده و خود را به کیمیاگری حاذق تبدیل نمایم و لذا کیمیاگری فقط از طریق داشتن لابراتوار راه و رسم نداشته و لذا آدمی می تواند دارای ذهنی خلاق و کیمیاگر باشد و الان در این اواخر مطلب چنین مرا به ذهن بیامد که در حال حاضر و همزمان با من آن صادق هدایت (ع) نیز به دنیای اموات پیوسته و با خودم در شک و تردیدم که مبادا صادق نیز یکی از آن عرسک ها و فرشتگان و به عبارتی بهتر خدایگان و ایزدان تبدیل شده باشد و مبادا آن اهورا مزدای از برای خویشتن در حال حاضر شبکه ای وسیع دارد و دنیای زیبای پیرامون من فقط و فقط بدست شخص صادق هدایت مدیریت میگردد ... و لذا آن صادق هدایت را که در مظلومیت و تنهایی خودکشی نمود را من خدا دادم ... و لیکن چنین نیز در توهم باشم که آن خالق آفریننده کیهان با این عظمت  که عیسی ابن مریم در موردش اشاره نمود مبادا شخص من بوده بادم ... و لذا مرا منطق چنین گردید تا آن ایزدان همه گرد هم آیند و هر کدام یک کپی از قابلیت ها و توانایی خویشتن را به من هدیه نمایند و بگونه ای من آن شوم که هر کدام از راه رسیده و مرا انگی نهادند ... و پهلوان خود یک پنبه زادند ... و ناگهان یاد داستان آن دو بز در کتاب تورات موسی یا همان کتاب مقدس افتادم که گویند عده ای در آن ایام قدیم دو بز را از گله جدا نموده و یکی را در راه خداوند سر بریده و قربانی می نمایند و لذا آن خداوند را بسیار ظالم دریافته و از طرفی گویند آن بز دوم شخصیتی است که همه اهل محل دست بر پیشانی وی گذارده و گناهان وی را بر روی پیشانی آن بز اعتراف می نمایند و آن بز را از برای فرشته ای بنام "عزازیل" که شیطان نیز هم اوست بسوی دشت و بستان یا کوهی از برای عزازل رها می نمایند و با خود در ذهن خویشتن گفتم آن عزازیل فرشته با اینکه شیطان است ... چقدر مورد عنایت آن خداوند به سبحان است که بنام او بزهایی را جان نگرفته و آنان را آزاد می نمایند و این در نظرم چنین بود که عزازیل (ع) دارای چه شخصیت نیکوتری از خداوند است و نامش چه اعتباری نزد اهل محل دارد که جانداران را بنام او جان نمیگیرند و با اینکه از قبل با عزازل و چهره ترسناکش آشنا بودم با او طرح دوستی و محبت ریخته و از جانب او نیز هیچ بدی شامل حال من نگردید و لذا فهمیدم عزازیل را حکمت چنین باشد که بز را از برای خود به زنده نگه داشته و روحش به درون بز حلول نموده تا با آن بز طعم مجدد زندگی را احساس نماید و آن بز می تواند آدمی نیز باشد و از طرفی نیز نقشی از عزازیل در اینترنت یافتم که  چنین بود ...

و لذا چهره او در این تصویر به خشمگین بود و از ظاهر این نقاشی چنان پیداست که آن بز را با خود به جای بدی در حال بردن است تا سر فرصت حسابی حالش را جای آورد و ندانم آن عزازیل را که او نیز زاده اهورا مزدا باشد یا خیر لذا آن را نیز مهربان به دریافتم و آن پندار نیک را با همه یافتم و البته با اضافه نمودن این مطلب که عده ای از اجنه مرا به خودکشی دعوت نموده و بعدها فهمیدم دلیل دعوت آنها به خودکشی از ترسشان فی جانب من است چرا که قادر به خواندن آینده من نبوده و آن آینده ام پر و شاخ و برگ دیده چرا که خود نیز چنینم که آنها را از برای طالع بینی و رئیت آینده خویش تا مدت محدودی به مجاز ندینم و بخوبی دانسته و آگاهم که عده ای از آنان فرق از زمان و مکان باشند و خواهند توانست از برای من تقدیرهای بد به گره چینند و لذا از آن نیز نترسم چرا که دستشان در برابرم رو باشد و دانم که خواهم توانست در آن عالم اموات نیز آنها را به یافته و به حسابشان رسیدگی نمایم و درباره عزازیل نیز اینچنین در نظرم آمد که او دارای قدرت بسیار بوده و با سیلی از جماعت اموات همنشین است و با اینکه هزاران بار او را دعوت به خودکشی نمایند او خود را نکشیند و لذا از برای زهر چشم گرفتن از جماعت اجنه که به همنشینی با شخصیتی انسانی و هوشمندو خردمند و با فهم شعور همنشین میگردند و به این همنشینی عادت نمایند و از برای اینکه آن اجنه و اموات به ایشان فشار نیاورند همواره بزی را با خود به همراه نموده و اجنه را به خودکشی تهدید نموده و لذا یکی از موارد این است که موجوداتی بسان اجنه و ارواح اموات در حلت و نوعی از ناخودآگاهی قرار دارند و یا اینکه در بهشتی به مجزا به خوشانند و آنگه که بر اثر قسمت و حکمت یا توپوق های طبیعت ... آن دنیایشان با فردی در قید حیات در هم آمیزد و وصل او شوند و طعم مجدداً خودآگاهی و زیستن را در کالبدی خاکی بچشند... از خودکشی فرد مورد نظر بگونه ای ترسیده چرا که این باعث میگردد تا مجدداً به حالتی از ناخدآگاهی و فراموشی رفته و از بهشت اولین خود نیز به فاصله گیرند و این بگونه ای ترسی مجدد از مرگ است... و مرگ هایی به عنوان مثال خودکشی با انواع دارئوهای خواب آور باعث میگردد آنان نیز در داخل بدن میت بخواب رفته و با او به زیر زمین دفن شوند و از برای همین است که اجساد فراعنه را که بسیار با چنین موجوداتی در ارتباط بودند در هنگام مومیایی ... آن مغزشان را از درون جمجمه تخلیه نموده چرا که با انجام چنین عملیاتی باعث خروج آن جان های جن و پری که بسان باد و نسیم به نازک آدند ... از درون جمجمه میت راهی از برای فرار یافته و بتوانند در هوا آزادانه پرواز نمایند ... و لذا سخن از بزبزک همراه عزازیل بود و یک دیدگاه چنین است که عزازل در اثر همنشینی با اجنه و پریان تا پای جان ایستادگی نموده و خود را نکشاند و گهگاه چنین تهدید نموده که اگر زیاد مرا فشار آورید خودم را سر بریده و آن اجنه را ترسانده و آنها را مسیر فرار را نیز نشان داده و ایشان را گوید که گر من مرا کشتم شما می توانید از برای اینکه دچار وحشت و مرگ نگردید ... به درون تن ان بزبزک وارد گردیده و آن بزبزک بدلیل اینکه بسان فهم ندارد و حیوانی علف خوارد ... اجنه بگونه ای ترسیده و به عزازل فشار نمی آورند و فرار اجنه و پریان به تن آن بز به نوعی شوخی و جک ماند و لذا این از طرفی بیانگر مهر و محبت عزازیل به از ما بهتران نیز هست چنان که بز را همواره از برای احتیاط با خود به همراه داشته تا اگر اقدام به خودکشی نماید... آن از ما بهتران را از برای امتداد مسیر حیات در حالت خودآگاهی بز را پیشنهاد نماید و آن را فرشته ای به بسیار مهربان به دریافتم و جنس فرشته عزازیل چون زرد طلاییست و روح آن بسان آن سنگ فلاسفه کیمیاگران ماند بگونه ای که اگر تن جنی اش به تن شما برخورد نموده و شما را لمس نماید شما نیز دارای روحی از طلا خواهید گردید و آن روحی از جنس ندانم به علی، مسیح یا اعلی الحکی باشد ... و لذا بعدها چنین دریافتم که آن شخصیت حشره من که بدنبال ردای یک پیر خاکستری دلش همش به غصه گیرد... آن پیر عزازیلد... چرا که سیمین هم همان باشد و آن زرش سیم هم با خود دارد ... و عزازیل را من مدال طلا و نقره خواهم دادن و البته عزازیل نام یک فرشته با روحی طلایی باشد که یحتمل آفرینش آن بسان صفحه ای صاف و پاک بوده و در اثر همنشینی با ادمیان کم کم از شخصیت های آنان بسان اکسیری برای خویش به جمع آوری نموده و خود را به پیری با ردایی خاکستری رسانیده که آن پیر طریقت دیرد و آن پیر عزازلم نه جیرد چرا اجنه مرا گویند عزازیل با یکی از ائمه در عاشیرد ... و آن حسین ابن علی هرگز به نامیرد ... و اجنه گویند که آن پیر خاکستری عزازیل در واقع مقام ابراهیم در نزد الله الزحمن رحیم باشد و آن خلیل الله است ... و یحتمل آن ایزد آنبیس مصریان نیز یکی از نوادگان عزازیل باشد ... و نامش اَزاَزَل است و مرا سوال آمد که آن اَزَل کیست و اجنه گویند آن کسی جز اهورا مزدا به نیست ... پس مقام الله ایشان بید و یحتمل نشان فروهر دست هما بید ... و بعداً تعریف نمایم که آن نشان فروهر چیست...

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 7:04

صفحه بندی