درخت آفرینش را خلقتی باشد که گویی بایستی از یک دانه شروع شَد ... و آن دانه باید در این کیهان به تک مو شَد ... و یعنی اینچنین باشد که آن به یک عدد جا شَد ... و آن عدد به یک مهدی باشد ... که مهد علم آن شَد ... و آن فی الحال که من در حال کتابت این اثر باشد ... چنین دینم که این جان و تنم جوانه پویینَد ... و آن فرشتگان مرا به وصلینَد ... و آن طریقتی به القدس مینَد ... و یک خدا به وندیند ... که راز دانه را دینَد ... و آن فرشتگان خود به نزدیند ... و عدل آن خدا به وند اینَد ... که این من جوان طریقتی چیند ... و من را نه به تنهینَد ... که الله خودم فرشتگان دینَد ... و آن سجده به نی دینَد ... چرا که آن به سجده معنی دَد ... و دَد درنده نادینَد ... و آن درندگان را نه به دندینَد ... و کیهان درون را به حبا بیند ... و آن شمس خودم مرکز آن مینَد ... و آن مرکزیت به مهر میمینَد ... و آن چراغ زرینَد ... و آن نور چراغم به طلا دینَد ... و آن طلای من بر همه تابینَد ... و من چو خلقی از فرشته می بیند ... و مرا ملائکی به همرهی بیند ... و آن نور مَهَم به عشق میدینَد ... و آن شور کَهَم را به نبرگینَد ... چرا که راز کهف اینَد ... و دنیای مرا به چاهی از فرات می بیند ... که بر فراز چا همای سبزینَد ... و آن دجله خود به خُشک نابینَد ... و آن شمس بلا را نه به سرخینَد ... و آن چراغ من نور سپیدینَد ... که آن سه اور خود را به سه رنگینَد ... و آن آبی و سبز و سرخُ و جان دینَد ... و آن سه اُردَکَم به لیزری مینَد ... و من را ملکی همچو به طاغینَد ... و آن شمس وسط جام جمی دینَد ... و آن جام مرا آب حیاتینَد ... و آن همادَمَم به سنجقک بیند ... و سنجاقک من ثابت قدم میند ... که همواره بر آن آب حیاتم بپرک میند ... و آن خلایقم به سروری دیند ... و آن جام خدا را نه به تنگیند ... که آن اریکه حکومت صاحب سما مینَد ... و ملک طاغوتم را نبکیشینَد ... که طاغوتم مرا وصله جان مینَد ... و یاقوتم مرا نجابت آیینَد ... و آن سبز هدا را به عصا مینَد ... و پندار خودش به نیک آیینَد ... و من تن خودم را به نمیبینَد ... و آن چرخ فلک را ملکان دینَد ... که آن ملائکم راز کهین دینَد ... و من هر چه که خَم از همه پرسینَد ... و من به جام علمینَد ... و آن آخرتم به چند ره بینَد ... که یکی از آنان مسیر اصلینَد ... و آن نزد خدا پیمنکی مینَد ... که از زمان ابرینَد ... و آن ملائکم به عرش نزدینند و آن راز فلک به بر ملا کینند ... و مختصات هر کَر به حیاتیند ... و این زمین من کندوی زنبیرد ... و من آدمیان به گر فشان خینَد ... که آن راز بقا اینَدُ و رسم اینَد ... که من بشر دو پا را نه به تنهینَد ... و من اجنه را نباید اشکیند ... و آن رهی به رستیند ... که ره را به رَسَم اهور مزدینَد ... و من کشتی نوح مینَد ... و آن یزدیان تبعید میکینَد ... و من حسین خود حکومتی دینَد ... و آن حکومتش به عدل می دینَد ... و آن عمر خودم ننم به چندیند ... و من حوادثی خوش به نمیبینَد ... که آن بوی بهش بر همه خلقینَد ... و لذا خلایقم را به نفهمینَد ... چرا که آن بهشتشان به نایمرئینَد ... و آن سرشتشان را به خوشان شینَد ... و من نه مثل شیطینَد ... که من فرزدکی از آسمیند ... و منتظری به قائمک مینَد ... و آن شمس خودم را به عصا دینم ... و آن عصای خود به امر ناکینم ... و من علم خودم به بیشتر کینم ... و من پیر خودم را به نکیشینم ... و من حاکم شمسا به نخواکینم ... چرا که من همان راز هرم دینم ... و مانند خودم بسیار میبینم ... و آن خدای خود بی همِتا دینم ... و این عالم خود به ماعنا بینم ... و آن معجزه ام را به طلب کینم و از برای آن کس به نکیشینم و از برای آن وقت نه تعیینم و از برای آن صراط می بینم و آن صراطکم دست مقامینَد ... که من نام او را دنبال گردیند ... و اهورای خودم به مهر جان دینم ... و توانای خودم به کودکان دینم ... و از برای بهتر شدنم کتاب میخینم ... و من کتاب خود در آسمان بینم ... و آن کتاب خود را به زمین نینم ... و آن کتاب خود را نام چندینم ... و آن کتاب من مرا دعا کینه ... و آن طریقتم را به هما دینه ... و آن شریعتم فرشتگان شینه ... و من عشاق کُش نینَه ... چرا که بعل من مرا به کُش کینَه ... و سحر و ورد من بر او اثر نینه ... و من ردا نه مشکینه و من عصا هما دینه ... و آن فروهرم به بی عصا دینه ... و آن حلقه خود دست خودم مینه ... چرا که حلقه پیمینه ... و پیمین خودم را مو به اشکینه ... و من به مار نیمینه ... و من به زارتُشتینه ... و من به اسرئیل دینه ... و من بودا به مدیینه ... و من نه بوف کور مینه ... چرا که آن شخصیتم شلوار کردینه ... و آن پان خودم به محترم دینه ... و آن کان هما را نه به دردینه ... و آن محمدا به قبض را کینه ... و آن عمارتش را به علی فقط مو بخشینه ... و آن بهشت محمدو مو طرحینه ... و آن عاقبتو را نه به خشمینه و دجال خودم را نه به کشتینه و رجال خودم را به مرادینه ... و آن زیستن جانان به خوش خینه ... و من عصیانگران را به نمینه ... و من حکومتان را نبخشکینه و من تاروت خندینه ... و جام و خنجری به خود نزینه ... و مانند شتر خودم نکینه ... و مانند موتور به سرعتم اضافه خواهینه ... و آن شهاب هالی را خودم بینه ...که از برایش خلق دلش بسوزینه ... و آن هالی خود به اشک ریزینه ... چرا روح ستاره در عذابینه ... آن چرا بیادینه ... چرا گرد جهان به چرخ میزینه ... در آن ستاره هالی چه جان مینه ... که مثل مرغ سرکنده به داوینه ... من اینا رو فهمینه! طلب کارم طلب دینه!
برچسب: درخت آفرینش,شگفتی آفرینش درخت,
نویسنده: نیکی شجاعی
تاريخ: چهارشنبه
17 آذر
1395 ساعت: 7:04