چون که آن رو بر بنی آدم دمید
آدمی را بر خداوندی رسید
از خودش هر دم همی شرمنده شید
خود ندانستی سرانجامش چه بید
بیدکم شافیره ام عافیره ام
سیدکم فرشیدکم جمشیدکم
ماره ام انکیبدم گامش بدم
گرگ و روباه و کلاغ از خش بدم
بره و میش و سگ و آن کش بدم
صوفی و جوفی و کوفی رِشتُدم
سر به دوز و برزخ و آن هِشتُدَم
غور و غاز و مور و قو را اِشنُدَم
اندکم بیشم ولی اندر سخن
چرخ گردون را بدیدم پر ز من
من ندانستم خداوندی چه بد
نام او نشنیدمی همنام خود