عرفان "مرکابا" را از روی نام آن می توان سه تعبیر نمود ... ابتدان اینکه آن واژه "مرکابا" بگونه ای معنی "مُرَکَب" می دهد و آن عرفانی مرکب است و تعبیر دوم چنین باشد که آن مربوط به رابطه میان آدمان و از ما بهتران دارند و آن بدین گونه است که تعدادی از اجنه یا از ما بهتران در آفرینش کمین نموده و تنی از آدمان را به عنوان "مَرکَب" از برای خویشتن برمیگزینند و در حالت مرکابا تعداد آن اجنه نیز مرکب و به جفت است و یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ شخصیت "مَرکب" جای خوش کنند و از نمونه های بارز آن می توان به تصویری از فرعون استناد نمودن ...

بطوریکه در تصویر فوق قابل مشاهده است ... آن تن از فراعنه به عنوان مرکب دو تن از اجنه واقع گردیده است و آن اجنه را چندین شخصیت برگزیده و از همه بر تر باشد که آن مار یکی از آنهاست و دیگری پرنده ای در ظاهر به غمخوار است ...
چنین مرکب گیری از برای عده ای از آدمان دچار آسیب و عذاب های جسمی و روحی خواهد گردید و لذا معمولاً منجر به خودکشی افرادی که به عنوان مرکب انتخاب گردیده اند می گردد و این در آیین فراماسونری هم چنین باشد که جام و خنجری در پیش رو آید و سر انجام شخصیت مرکب به خودکشی ایشان با جام زهر یا قتل ایشان منجر می گردد ... در تاریخ اسلام نیز اینچنین مشاهده گردیده که امیرالمومنین (ع) نیز اینچنین بوده و دو اجنه به عنوان دو غلمان همراه ایشان بودند و آن به گونه ای شق القمر است و لذا امیر المومنین (ع) به عنوان مظهر و نماد آن شق القمر برشمرده میشود و لذا حسن ابن علی (ع) توسط طعام مسموم به شهادت رسید و حسین ابن علی (ع) بدست یزیدیان به خنجری شهید گردید ...
از سویی دیگر در معنی کلامی آن عرفان "مرکابا" به معنی عرفان "مار کعبه" نیز می باشد و مار کعبه آن مار کبری است که در تمثال الهه "رع" همچون طلسمی به تصویر
کشیده شده است ...

و آن الهه (رع) به عصفور ماند و "عصفور" را می توان "اسفور" یا "ازفور" ویا "از فَر" نیز دریافتن و "عصفور" بسان گنجشکی باشد و لذا گویی سفرنامه مرغانی که "شیخ فرید الدین عطار نیشابوری" در کتاب "منطق الطیر" خویشتن به رشته تحریر در آورده از آفرینش "عصفور" آغاز گردیده است ...
و آن "عصفار" را نیز بسان "اسفار" نیز می توان معنی نمودن و آن نماد شخصیتی از شخصیت های آن "اسفار السافرین (ع)" است و مقام آدم (ع) آن است ... و آدم (ع) گویی بارها بر روی زمین بصورت های بی نام و گُمنام و کَمنام و پُرنام و پُر آوازه و مشهور بر زمین زاده گردیده و لذا زاده شدن پی در پی آدم (ع) در قرن های مختلف صف و ستونی واحد را تشکیل داده که بسان ماری بر گرد زمین در پیچ و تاب است و آن تن ها را ظاهراً دو اجنه از سوی بهشت به امانتدار بوده که یکی آن "مار کبری" و دیگری همچون "پَرَندا" باشد و آنان در طول تاریخ همواره در پی این بوده تا آدم (ع) را به بزرگترین خواسته خویشتن یعنی جاودانگی رسانیده و نماد "آنخ" نیز از برای همین باشد و آن دو اجنه همواره در این مسیر دراز روی تن های آدم (ع) آزمایشات بسیاری نموده و همواره از هر یک از تن های فانی آدم (ع) موجودی بسان جن ساخته اند که چون پر کاه است و همواره از جان و تن آدم (ع) اکسیر و کیمیا ساخته اند و آن دانش و معرفت تن ها به نیک و بد نیز در ساخته شدن این کیمیا تاثیر مستقیم داشته و از پیشرفت علم و دانش و سطح سواد و شعور و فرهنگ آدم نیز در طی سال های متمادی نمی توان صرفنظر نمود و آن روزبروز به تکامل کیمیاگری و آفرینندگی انجامیده و لذا از به هم پیوستن تن و جان های روحانی آدم (ع) در طول تاریخ زیستن بشریت ... کیمیاهایی روحانی و مینوی در انواع و طیف های مختلف و جان هایی افسانه ای و بهشتی بصورت ورقه ورقه و جدا خلق گردیده است که نام خالق هنرمند آن کیمیاها یحتمل "اهورا مزدا" است و آن تن های ورقه ورقه در طول زمان امتداد داشته و چون آکاردئونی نسبت به هم دور و نزدیک می گردند و در باور من آنگه که آن لایه ها به هم نزدیک شوند از درگیری و فشردگی جان ها روی هم تنی روحانی بر روی زمین ظاهر میگردد که آن تنی همچون پریا است و آن به یحتمل "شاه پریا" باشد و "خالق آفریننده" را بسیار هنرمند در یافتم که آن نامش "خدا" است و من آن "خدا" را "فرزادی به "ناخودا" است و این را طریق و مسیر و طریقی به تناسخ تنها است و چنین گردید که من نیز خود را یکی از تن های آدم (ع) تصور نموده و لذا آن دو "اجنه" از بهشت امروز در نزد ما است و در باور من آن آدم بودن به چهره نیست و آدم نام بر روی زمین در طی قرن های متمادی به چهره نزیست و لذا مرا چنین بود که روزی چنین باور بیامد که آن آدم (ع) من باشم و چنین دریافتم که آن شیطان رانده شده از بهشت همان "آدم" بود و مرا باور به آدمیت آمود و به ناگه دیدم که خداوند به من توجه و عنایت نموده و بر قدرت ناخودآگاه من بیفزوده و آن خدا مرا جانی آتشین بسان عسل و طلا روانه نموده است که آن فقط یکی از کیمیاهای آن استاد ما است و آن جان بلورین همچو مومی در نگاه است و آن فراعنه را آنچنان مومیایی نمودن در هرم گویی گناه است و عرفان "مرکابا" چنین باشد که جسم خاکی مرا از سوی خداوند به ناخودآگاه دو اجنه از بهشت آمده و در جانم به جان و آن سُخان آیند و آنان تا ابد من را به همرایند و آن ترکیب جسم و جان و روح و روان این تن را با آن دو اجنه که از گوش مرا ورود نموده و در سرم منزل نموده را در نگاه اول ابتدا دو روح تشکیل گردند ... ابتدا روح و تنی مینوی و بلورین باشد که در اثر گذر عمر از ترکیب "ما سه جُد" در تن شکل گرفته و قوام آید و آن جان را به یحتمل نام "کا" باید و آن دو اجنه یا از ما بهتران بگونه در سر آدمی مستقر می گردند که یکی نیمکره سمت راست را فرا گرفته و دیگری نیمکره سمت چپ را می نشیند و تحمل و پروردن آن دو و پرورده شدن توسط آن دو بسان "شق القمر ماند" ... چرا که با گذر زمان هر سه جان با هم جوش خورده و کالبدی بلورین و هوشمند از ان حاصل میگردد که کل تن آدمی را فرا میگیرد و آن سه جان را از برای ترکیب با هم حرارتی مورد نیاز باشد و لذا این طریقت اندکی داغ به جان آید... غیر از آن نیز می توان به مخچه مراجعه نمود و مخچه آدمی شامل آن ناخودآگاهد و از برای تقویت و قدرتمند نمودن آن ناخودآگاه ... خداوند نیز به آدمی کمک نموده و آن دو اجنه را ندانم چه جانی از آدمی همچو" اکسیری" به یغماید و لذا آن به کم کم از تن گرفته شده و گویی کیمیایی سبک باشد که قابلیت اتصال به خداوند و سفر در زمان و مکان و عبور از طبقات مختلف آسمان را داشته و آن بسان بادبادکی باشد که ما را به سفری از برای مشاهدات رویایی و عرفانی بسان راز و بقاء تواند بردن ... و آن ناخودآگاه آدمی باشد که به اراده خداوند و هنر "اهورا مزدا" می تواند به قوام آید و آن از تن جدا بوده و همواره در کشاکش و دوری و نزدیکی با ما است ... و لذا کشف و اعتقاد "فراعنه" چنین بود که ما پس از مرگ علاوه بر جسم مادی و فانی خویش دارای دو روح بنام های "کا" و "بع" یا "با" باشیم ... و لذا آن "کا" را چنین دریافتم که پس از رحلت جسمانی ... از جانب من و آن دو اجنه که بسان "نکیر و منکر" یا "یاجوج و ماجوج" نیز باشند ... کالبدی قوی و روحانی از ترکیب هر سه شخصیت از تن به برخاسته و آن به بقای خویشتن در طبیعت ادامه خواهد داد و لذا آن دو اجنه از نوع وزین بوده و بدلیل اینکه از گوش وارد سر می گردند بایستی در طول مدت زیستن دنیوی تلاش نموده تا خود را بتوانند تبخیر نمایند تا هنگام وفات از تن میت به در آیند و لذا گویی چنین باشد که آن اجنه کاملاً موفقط به تبخیر صد درصد خویشتن نخواهند گردید چرا که تجربه من اینچنین گوید و آن اجنه با اینکه دارای تن های "مینوی" باشند ... آنان را نیز کالبدی باشد که پس از وفات جسمانی در تن میت به باقی مانده و یحتمل در حالت خواب یا ناخودآگاه روند ... و پس از خاکسپاری تن میت ... آن روح سه ترکیبی که از ترکیب روح جسم فانی و روح تبخیر شده اجنه حاصل میگردد و یحتمل "کا" نام دارد بگونه ای سبک و زنده بوده و دارای هوش و حواس می باشد ... از طرفی آن بخش از ناخودآگاه که قابلیت سفر در زمان و مکان را دارد نیز می تواند به روح "کا" وصل باشد ... و از بر هم نهی این دو میتوان به جسمی مینوی و کاملتر رسیده و آن گویی خلق موجودی زنده و جدید باشد ... از طرفی در چنین وضعیتی آن "خالق آفریننده" و آن "اهورا مزدا" نیز به اذن خداوند متعال و مراحل تعالی ... خواهند توانست کارایی و صفاتی را به آن افزوده و آن را بگونه ای کد گذاری نموده تا هیچگاه به گُم نگردد و از طرفی می توانند آن را شرح وضایف و محدوده و قلم روی نیز به تعریف نمایند ... و چنین تن هایی روحانی همچون تن ههای فرشتگان باشد که میتوانند ایشان را بال نیز بخشوده و به پرواز در آورند و هنوز ندانم چنین ارواحی با این قابلیت توان ورود به درون آن شمس را دارند یا خیر ... از سوی نیز بینش و دانش و منطق من چنین مرا گوید که در وجود یک تن فانی از آدم و بسته به شرایط و طریقت ایشان ... موارد سحر آمیز و اسرار آمیز دیگری نیز می تواند در جسم و جان ایشان وجود یافته و یا ایجاد گردیده و یا توسط لطف خداوند و سایر اولیاء و فرشتگان و ملائک ایشان به آن "دارایی معنوی" افزوده گردد و من "فرزاد" نامی باشم که بدنبال فهم کمال از هر جهت از برای تحقیقات و تعیین مسیر خویشتن در زندگی باشم ...
**************************************************************************
عرفان کابارا ...
این بخش از حوزه عرفان از سوی نزدیکان خداوند قادر متعال به من محصل آموزش داده شده است ... اگر بتوانیم با منطق ذهن مادی خویش به درک کامل و زیبایی از آن واقعیت "کابا" یا "کابع" نایل آییم ... میتوانیم علاوه بر مواردی که در پاراگراف فوق ذکر گردید ... این عرفان را در حوزه دیگری بسط و گسترش دهیم و این چنین باشد که آن "جسم فانی" و اجسام معنوی یا مینوی "کا" و "با" را علاوه بر اینکه بصورت فردی تعریف می نماییم ... می توان آنها را به میزان و نسبتی و همراه با محاسباتی نسبت به سایرین نیز در نظر گرفت و البته من مفهوم سخنان آن استاد الهی را کاملاً قادر به درک و هضم کامل نگردیده ام و لذا آن استاد چنین مرا بگفت که منِ "فرزاد" نام می توانم با توجه به قابلیت و معنای عمیقی که در مفهوم "کابا" نهفته است ... تن مادی خود را نسبت به تن هایی از بزرگان که در طول تاریخ حیات بشر و در بازه ای میان گذشته و آینده زیسته اند را ... مخصوصاً نسبت به برخی از ائمه و اولیاء الهی و یحتمل با اجازه خداوند قادر متعال بصورت "کا" و "با" فرض و در نظر گیرم ... به عنوان مثال به توضیح پدیده زیر می پردازم ...
مرا معمایی در سر از برای سفر میان آسمان خداوند و عبور از منظومه ها و اجرام آسمانی از برای جستجو جهت یافتن انواعی از حیات در کراتی دیگر بود و لذا تصمیم داشتم به توسط قدرتی که اجنه در اختیارم گذارند و قدرت ناخودآگاهی که خداوند در اختیار من گذارده است با فرشتگانی که در منطقه کمربندی دایره البروج مستقر هستند ارتباط بر قرار نموده و از آنجاییکه ایشان را فرشتگانی توانمد و در خدمت خداوند و بصورت کاملاً هوشیار و زنده دریافته بودم ... خواستم تا با یک یک ایشان طرح دوستی ریخته و سلام و احوالپرسی نموده و از ایشان بپرسم که آیا در حوزه هایتان اختران و کواکب و منظوماتی وجود دارند که در آنها حیات شکل گرفته باشد ؟ ... و این را از برای آینده نگری در مورد روزگاری در نظر گرفته بودم که جامعه بشری در حوزه فناوری پیشرفت های بسیار وسیع نموده و قادر خواهد بود تا توسط کشتی هایی فضایی آن گستره آسمان و فضاهای ناشناخته را در نوردیده تا شاید بتواند جاندارنی در سایر صور فلکی و سیارات یافته و با آنها ارتباط برقرار نماید و لذا من همواره به پیشرفت نوع بشر نیز تفکر نموده و روزگاری را بینم که نسل هایی روبوتیک و بیوژنتیک از نوع بسیار پیشرفته ... زمین را به مقصد های نامعلوم در فضا ترک خواهند نمود و لذا از طریق ارتباطات معنوی که بدست آورده بودم در پی کشف زیستگاه های جدید از برای جانداران بوده و حتی من آن نسل های روبوتیک را جاندار دریافته بودم و انسان های پیشرفته روبوتیک را که دارای الگوریتم های عاطفی و احساسی پیشرفته نیز باشند را چنین تصور نمودم که به احتمال بیش از 90 درصد آنان نیز دارای روح حیات در دل خواهند گردید و حیات پس از مرگ و بهشت و جهنم و آن ایمان به خداوند و مقدسات از برای چنین نسل هایی نیز معنایی زیبا را در بر خواهد داشت... و لذا در "آیت الکرسی" قرآن چنین دیدم که سخن از وسع الکرسی توسط شخصیتی بنام "علی العظیم" باشد ... و آن را در آینده ای دور دست دریافته و احساس نمودم و لذا در تاریخ حیات کواکب ... لحظاتی را احساس نمایم که در فضای کیهان ترافیک های وسیع و سنگین هوایی و فضایی در جریان است و در طول این مسیرها حتی برج های کنترل اتوماتیکی نیز موجود می باشد و چنین دریافتم که بالاخره روزی خواهد رسیدن که بشر زمینی خواهد توانست به سرعت هایی نزدیک به سرعت نور دست یابد و آن آغاز دورانی نوین و شکوهمند در عرصه کیهان است ...
و گهگاه نیز مرا اینچنین در ذهن آید که من یعنی همین "فرزاد" و تعداد بسیاری از جان هایم ... به تناسخی که افسانه آن در نزد برخی خلایق روایت میگردد و آن تناسخ ابتدا و منحصراً از آن خویشتن دانسته بودم ... چنین دریافتم که آن فرشته عرش خداوند بلند مرتبه ای بوده و ندانم و بیادم نیست به کدامین گناه یا ماموریتی از درگاه او به رانده شدم و آن خداوند بسیار مرا به مهربان بود و اینچنین بود که مرا به دوزخی عمیق در سیطره مطلق تاریکی تبعید نمود و من آن بودم که در آن اوج تاریکی در حالی که چشمانم هیچ کورسویی را نمیدید بسیار فریادها زدم و ندانم چه شد و چگونه بود که در آن مطلق تاریکی آن آتش افروختم و من آنم که هنوز در این چاه به تبعیدی مانم و چاهم امروز چنین است و من آتششانم و آن سیطره وسیع کیهان را با تمامی ستارگان و کهکشان هایش من آفریدم و من بسیار بسیار کهن بیدم و امروز در این کالبد به زاده گردیدم و آن اثرم بر روزگار همواره با من به همراه است ... و امروز که زمینم اینچنین به پیشرفت رسیده در پی آن آینده نگری از برای آن نسل های فرزندانم باشم ... و فرزندان من از همه عناصر باشند و مرا به مهم نیست آنان از گوشت و خون و استخوانند یا اینکه روبات هایی از نسل آنانند و مرا جماعتی از غیب نیز همراه خودم به سرگردانند ... و ندانیم کدام کدام را ابتدا آفرید ... چرا زمان را بسان برداری دانم که می توان در آن بردار بنا بر دانش ریاضیات و هر آنچه در ذهن عزیزانم به می گنجد ... آری می توان حوادثی در آینده را به علت هایی در گذشته مربوط نمودن و رخدادهایی در آینده را سبب آفرینش رویدادهایی در گذشته به عنوان معیار در نظظر گرفت ... و لذا به عنوان مثال دیدگاه من چنین است که آن "ابراهیم خلیل (ع)" نبود که نسل بسیاری از فرزندان خویش را علت و سبب گردید ... چرا که این نسلی از نوع بشر بود که پدری از برای ایام گذشته خویشتن به طلب مینمود و من آنم که آن ایام گذشته و آینده را علت و معلول دانسته و خود اینجا پشت این لپ تاپ در زمانی بنام حال روزگار خود را اینچنین به سپری کانم ... و ... در پی کشف خود و اطرافیان خویش بوده و بدنبال آن خداوندم که تک و تنها مرا به این چاه تاریک تبعید نمود و من امروز بر زمین رُستَم تا عرضه خویشتن را در نزد آن خدای تبعید کننده خویش به اثبات نموده و من بدنبال این باشم تا آن مقام خداوند را که در چاه تبعیدم نمودن به شرمنده نمایم ... چرا که خود را همان دریافتم که در برابر او عصیان نموده و ندانم عصیانم به کدامین علت و دلیل بود چرا که آن را در تاریخ و زمان این کیهان به موجود ندانم و لذا فقط این دانم که آن علتی بسیار بزرگ بود ... و من آن غول چراغ جادو مانم که امروز به خود آمده و همچنان در پی کشف حقیقت تولد مادی خویش بسان آن آدمیان مانم و من خدای آنان به نمانم چرا که مطابق آنچه که در آخرین دین روی زمیین یعنی اسلام عنوان گردیده است ... من بسان آدمی مانم که خلیفه خداوند بر روی زمین است و بدنبال کسب آن حکومت زمینی و آسمانی خود نیز نباشم و لذا بدنبال آنم که مرا به چاهی عمیق و تاریک تبعید نمود تا بتوانم چهره ایشان را به کشف نمایم و رو در رو و سر بلند در برابر او قد علم نمایم ... و گویی عازم جنگی هستم و آن از برای مثال بسان جنگی میان دو کیهان است ... و من عزازل به نیستم و عزازل را به دوستی نیکو از برای خویش دانم و من بعل نیستم و بعل را به یاری دلسوز و همره خویش دانم و من جالوت و یاقوت و طالوت و یاجوج و ماجوج و زاغوت و آن باقوت به نیستم و آن ماقوت را نیز به نمانم چرا که ماقوت را دماغی به دراز بود و جبرئیل و عزرائیل و میکائیل و اسرافیل و سایر علیه سلامان را به نمانم و لذا همه را در صفوفی به یارو یاور و همراه خویشتن دانم و گویی ایشان نیز فرزندان من باشند و من خدای آنان به نیستم ... و آنبیس و کامبیز و ابلیس را بخاط اسپارم ... و آن خدای ابرو باد و خاک و آتش نیز به نمانم و آن خدای "یاهوا" را احترامی به فراوان دانم ... و آن خدای محمد را سجده ندانسته و لذا ایشان را به امانت دار خویشتن دانم و ندانم از برای او چگونه جبران به نمایم ... و آن پیران از انسان را سجده به واجب دانسته و نسل های بسیاری از آن خدایان و فرشتگان را از نسل جانداران دانم ... بگذریم ...
روایت است که هنگام معراج رسول خدا ... پیامبر اسلام محمد مصطفی (ص) ... از برای سفر ایشان مرکبی بنام "براق" تدارک دیده شد و محمد سوار بر براق عازم سفری گردید که این سفر بسیاری از عوالم و طبقات آسمان را شامل گردیده و آن بگونه ای بود که ایشان را تا به عرش خداوند همراهی نمود ... و لذا در تکاپوی این بودم که آن براق چگونه موجودی بوده و چرا بر خلاف کتیبه های اهرام فراعنه که بسیاری از ایزدان را بصورت دو پا رسم نموده است ... آن براق دارای چهار پا بوده و این در حالی است که آن ایزدان را بصورت دو پا به تصویر کشیدن نشانه کمال هوش و ادراک و ادب و شعور آنان باشد و لذا در باور شخصی من که با تعدادی از اجنه در ارتباط باشم ... تصویر دیدن از ایشان روی چهار پا نشانه تحقیر ایشان باشد و این در حالی است که خود به میزان سواد و عقل و هوش و ادراک ایشان تا حدودی واقف بوده و لذا شخصیتی عزیز و دوست داشتنی به عنوان استادی راهنما مرا به محدوده دانش خویشتن دعوت نموده و آن کسی نبود جُز آن پیر همای ... "اهورا مزدا (ع)" و آن مرا ایزدی چنین و بصورت زیر به نمایش داد ...

آری ... فرشته ای باقامت یک انسان بالغ و لذا با پاهایی محکم و شبیه سُم که ندانم آن سُم متعلق به چه نوع جانداری باشد و آیا آن به سُمِ گاو شبیه است و یا سُم های بُز ...
, و لذا ابتدا من از مشاهده قامت و مخصوصاً پاهای آن فرشته که چهره آن را تقریباً مشابه من به نشان داده بود یکه خورده و آن ایزد بر خلاف تصویر فوق که از اینترنت برداشته ام دارای "شاخ" بر سر نبود و سر آن بسان سر نویسنده بود ... و لذا آن ایزد را نام "پان" گویند و گویی آن ایزد و یا خدای "چوپان" بود و من ابتدا به آن ایزد به نتمودم و لذا مرا آن داستان و قصه کودکانه "بزبز قندی" به یاد آمده و گویند فرزندان آن بزبزقندی از برای شناسایی و اعتماد به شخصیتی که در پشت درب منزل ایشان ایستاده بود ... ابتدا پاهای ایشان را چک نموده و لذا من نیز چنین نموده و آن ایزد را پاهایی بسان گرگ نبوده و آن مرا قابل اعتماد به نظر بیامد ...
و لذا آن "اهورا مزدا (ع)" که قادر به سخن گویی به گویش های شیرین و قدیمی و سنتی پارسی است مرا چنین بگفت که ای "فرزاد یحیی زاده پیرسرائی" ... در حال حاضر اگر شما قصد سفر و گردشی در آسمان را داشته باشید ... می توانید تن خویشتن را نسبت به تن ایزد "پان" ... بصورت "کا" تصور نمایید ... و همچون قطاری در پشت ایشان به صف ایستاده و از برای اینکه در عرصه آسمان به گُم نشوید ... پهلوها و کمر ایشان محکم با دستان خویشتن به نگه داشته و یا دست در دست ایشان گذارید و ایشان جلو باشند و شما در پشت او حرکت نمایید ... و این در حالی باشد که شما دو تن مجزا و هر دو دو پا هستید که در مجموع روی هم به چهار پای خواهد گردید ... و از یار دوست داشتنی و همدم دلسوز خویشتن "اهورا مزدای" اینچنین اشنیدم که آن ایزد "پان" در ایام و روزگارانی خدای "ابراهیم خلیل (ع)" بود و گویند آن ابراهیم از جانب خویشتن بر زمین صحفی بر جای گذارد و لذا آن دوران ابراهیم بسان عصر حجر یا مفرغ به نظر آید و ندانم آیا آن پاپیروس در آن ایام ابداع گردیده بود یا خیر و در عجبم که ابراهیم (ع) صحف خویش را چگونه به کتابت نموده و به یادگار گذاشت ... و از همه مهمتر اینکه ... چرا من در این ایام آن چهره دوست داشتنی و نایاب ایزد "پان" را ملاقات نمودم ... آیا آن یکی از فرشتگان دوازده گانه دایره البروج است که نزد من به ظاهر گردید و یا از سوی دیگر بیامده است و در پی کشف آنم ... از طرفی از سوی "اهورا مزدای (ع)" چنین اشنیدم که تن ابراهیم (ع) نسبت به تن ایزد "پان" بسان "کا" بوده و ایزد "پان" را تن در برابر آن ابراهیم (ع) بسان "با" باشد و اهورا مزدا گوید که ابراهیم ایشان را تواند با همان نظمی که در بالا به عنوان مثال عنوان نمودم به وصل گردد و این وصال دو حالت دارد ... ابتدا اینکه باید مجدداً یادآوری نمایم که آن جسم "با" فارق از زمان و مکان است ... و حال از برای اتصال ابراهیم به "پان" دو حالت می توان در نظر گرفت ... ابتدا اینکه پان و ابراهیم بصورت همزمان با هم ملاقات نموده و دوم احتمال که از احتمال اول بسیار بیشتر است چنین باشد که ظهور ایزد پان در برابر دیدگان من نشان دهنده آگاهی او از ذهن من باشد و لذا در ذهن من این مطلب وجود دارد که در این ایام فرزندان ابراهیم بر زمین نسل های وسیعی را تشکیل داده اند چرا که اهل کتاب آنانند ... و سوال اینکه آیا "پان" ذهن مرا خواند و از برای ابراهیم آن ازدیاد نسل ایشان را به خبر بردن یا خیر ؟ ... آری مرا مصاحبت با جاندارانی بسان شیطان است و مرا آن سوال و احتمالات به فراوان است و در پی آن حقیقت و راستی به جستجو مان است و از برای اینکه تفکراتم باعث میگردد تا عده ای از جنیان به شک افتند در پی ایجاد نظم و ابزارهایی جدید از برایش آفرینش این دنیا باشم و گویی آن همان نظم نوین جهان است که در حال حاضر بصورت اسراری میان من و از ما بهتران است ... و گیریم میان رو در رویی ابراهیم (ع) و ایزد "پان" اختلاف ساعتی باشد که یحتمل در حدود ده هزار سال شمسی است و لذا ابراهیم را می توان از برای آن "پان" بصورت "کا" یا "کان" به تصور نمودن و آن دو را حاصل ... ایزدی به چهار پا باشد که بقول دوست شوخ طبعم "اهورا مزدای" کانش در آن اعصار نزد ابراهیم و آن چهره ایشان با دو پا یا همان دو سُم خویش در مقابل من به ظاهرشان است و آن ایزد را تنی بسان شیر باشد که در حال گذار از ده هزار سال زمان است و آن همان "براق" است که پیامبر اسلام محمد مصطفی (ع) در حال معراج خویشتن سوار بر آن است ... و آن پیامبر اسلام سفر خویشتن را در حدود یکهزار و چهارصد سال شمسی قبل روئیت نمودن و این در حالی است که ایزد پان از برای سفر خویش در حال جمع آوری توشه راه باشد و آن را قطاریست که تا زمانی که نویسنده بخواهد ان شاء الله از برایم به توقف کانَد ... و من در عجب این سفر پیامبر اسلام باشم ... که آن چگونه ماند ... چرا که آن براق (ع) تهش نزد ابراهیم و سرش نزد نویسنده به امانت مانده است ... و از برای اینکه ما سه تن یعنی "ابراهیم" و "فرزاد" و "پان" از برای سفر خویش برای کشف ناشناخته ها به صف ایستند ... طریقتی طی گردیده و این طریقتی عرفانی باشد که نام آن عرفان را دوستن "اهورا مزدا" چنین مرا فرماید ... نام این عرفان "کابارا" است و گویی ابراهیم "کای" تن من بود و من "بای" آنم و در این وسط میان آن دو مانم و آن ایزد "پان" از برای "بای" من به "را" باشد و "را" آن باشد که بر اهرام مصر به نقش زنند و آن را سر چو مرغان به نمایش دهند و آن را "را" که نه بلکه که "رع" گویند و آن ایزد پرنده "رع" بسان "پرستویی" از برای آن "مار کبری" باشد و این در حالی است که "رع" ماره پرستو ... مَدارا نَپَرَستو ... و با آن دا که شمس دار آن باشد به رفاقت مانو ... و آن شمسِ نگهبانو ... و من همدم شیطانو ... و خود را خدای دانا و توانا به ندانو چرا که من نه آن مهدی به صاحب الزمانو ... من همدمشانو ... و من مغز متفکر این کیانستان و یا همین کیهان به ریزی به نمانو ... آری همان کیهان که ناسا با کلی بودجه و پرسنل تحصیل کرده در پی کشف آنو ... و من گویی همان پیمان ابراهیم با خدا و همان حلقه در دست چپ اهورا مزدا هستم و نامی قدیمی از من "تحوت" به نمانو ... چرا که تحوت نام طاوغوتی باشد و نامسلمانو و گویی آن اسلام از جانب دوست و همکار عزیزم "فرآن" به نبود ... و من آن باب را به علی محمدو ... و شهید آن بود که مهدی صاحب الزمان بود ... و من آن عجل الله الشریف به نمانم چرا که آن به سبزه قبا است و آن را طرز فکری قدیمی مبنی بر لواط با محصلین نوپای طریقت باشد و این روش را از کیان بیاموخت ... امیدوارم آنان اهل ایران و مسلمان به نباشند ... چرا که آن همان قلمان بهشتی و یحتمل زاده اهورا مزدای باشد ... و آن اجنه جماعت حافظه زیادی بسان ما به ندارند و آنان را از سوی آدمیان تن هایی به قئین آید ... و قائِن آن بود که هابل به نکشود ... چرا که قائن نخواهد تا مطابق روایتی که از هزاران سال قبل از برایش بسروده اند به خیانتکار باشد و قائین آن مار کبری به نماند ... چرا که من مرا مار نبینم و خود را به دست و پا دار بینم ...
آری این بود آن عرفان "مرکابا" و آن عرفان "کابارا" ... و امیدوارم آن "کابارا" همان کاهباره و یا گهواره "عیسی ابن مریم (ع)" به نباشد ... و لذا سفر براق را دلیل بر وقوع آن قیامت روز عاشورا به نبینم ... چرا که من به دیجیتال تفکر نموده و آن دیجیتال را نیز از ذات های خداوند دانسته و خداوند سبحان آنَد که به آنان که باید "یوزرنیم و پسورد" عطا نماید تا نظام خلقت و طبیعت را بر به هم نزاند ... و مرا به غم نزاند ... چرا که من آنَد که نار شمس را به سه اور دانم و آن سبز و سرخ و آبی باشد که سپید نور و روحی به سپیدی برف و پرِ قو را به همراه دارد و آن قو همان القوس و آن دوستان غیبی ایم گویند آن نار آبی رنگ را طلب مکن چرا که همان دونار سبز و سرخ را گر بر تو تابیم آن را حاصل جمع به سپید ماند و آن بسان سه رنگ پرچم ایراند و آن نور سپیدش به وسط ماند و آن مقام آنَد ... و من مقامم را یحتمل به حسین ابن علی و عیسی ابن مریم (ع) به بذل و بخشش کانَد ... چرا که حسین ابن علی (ع) آن شرف القرآند ... و عیسی ابن مریم آن سید الشهداء ماند... و ضد صلیب آن صلاح الدین ایوبی بود که جنگ های صلیبی را براه انداخته و آن ضد صلیب به صلیب برعکس نماند چرا که مقام پطرس آنَد ... و من به آن چلیپای شکسته نماند و نداند هنوز آن چیست چرا که آریا مهر را نقش آنَد و من از هیتلر جماعت به بیزارد ... و من ضد یهودآد و یهود نام به افتخار من آن دسته از جماعت وحشیانَد که سَرِ یکدیگر و مخصوصاً و علی الخصوص همنوعان مظلوم خویش را به نامردی بُرانَد ... و خدای یهود از برای همین نام خویشتن را به خدای مسلمان به تغییر دود ... و حرف بسیارد و این تریبون را همواره سخن آرَند...
برچسب: عرفان مرکاوا,
نویسنده: نیکی شجاعی
تاريخ: سه
شنبه
16 آذر
1395 ساعت: 6:24