خرید بک لینک

امروزه بشریت از طریق مطالعه و تحقیق بسیار در تلاش است تا خالق دنیایی را که ما در حال حاضر درون آن مشغول زیستن باشیم را کشف نماید ... و لذا مرا با مطالعه داستان ها و روایاتی که بر طبق کتب مقدس و سایر رسالات بیان گردیده است چنین به نظر آید که بشر نسل قدیمی در حدود هزاران سال قبل بیشتر به خداوند و آن که خالق و آفریننده است نزدیک بود و بیشتر با او در ارتباط بود که هنوز بدرستی ندانم آن چیست... آن روحیست؟ ... جسمیست؟ ... نوعی از انرژیست؟ ... اذنی است؟ ... علمی است؟ ... دانشی است؟ ... سحری است؟ افسونی است؟ ... ورد و کلامی است؟ ... کتابی است؟ ... قلمی است؟ ... منطق و استدلالی است؟ ... برهان و ایمانی است؟ ...

آن چیست؟

هنوز بدرستی ندانم آن چیست و خلقت از کدامین سوی آغاز گردید و لذا ناچارم که به منطق خویش رجوع نموده و به موی شکافی مسائلی بپردازم و از چندین وجه به دنیای پیرامونم نظر اندازم ...

ابتدا اینکه بر پایه مشاهدات و تحقیقات و دانش امروز بشریت چنین دریافته ایم حیات زمینی و جانداران در طی میلیون ها سال شمسی بر زمین دوران تکاملی را طی نموده تا به نسلی از جانداران رسید که در درون خویشتن قادر به تفکر بودند و ندانم آن جانداری که ابتدا در درون خویشتن تفکر نمود و به دنبال خالق خویشتن گردید چگونه بود... اگر از جامعه موجودات متافیزیکی و ماورائی فعلاً حذر نمایم ... بدنبال حیوانی و یا نسلی خاص از جاندارانی هستم که ابتدا اندیشید و نه از روی غریزه بلکه توسط منطق و استدلال خوشتن بدنبال خالق خویش گردید و لذا در این میان آن غرایز را نمیتوان نادیده اشمرد و ممکن است چنین پویشی غریزی نیز باشد و لذا از طرفی چنین دانیم که حیات جانداران روی زمین وابسته به انرژی است و بخش عظیمی از این انرژی از طریق خورشید تامین میگردد ... آری نور خورشید در برگ های گیاهان فتوسنتز گردیده و به رشد آنها کمک نماید و دانه های گیاهان نسل های دیگر جانداران را تغذیه نموده و این باعث ایجاد اکوسیستم گردیده و همواره تا به امروز در جریان است و لذا بدرستی و به دقت ندانم آن علم بشر اعصار قدیمی چگونه و بر اساس چه مبنایی بنا گردید و لذا همواره در مطالعات و تحقیقات خویش چنین بینم که قدماء همواره از خورشید و نور آفتاب به عنوان مظهر حیات یاد نموده و آن را مقدس بر شمرده و حتی آن را به عنوان خدا نیز پرستیده اند ... و آن شمس را آتشی در جریان است ... و اگر با فلسفه خویش چنین بنگریم که آن خورشید و آن آتش مظهر حیات و جان ما جانداران است ... می توان بگونه ای متوجه گردید که در ستاره شمس منبعی از حیات و جان خام چون آتشی در جریان است و می توان شمس را نیز همچون زمین زنده پنداشت و گویی آن نیاکان ما دانش و مذهب و مقدسات خویش را بر پایه چنین علمی استوار نمودند... همانگونه که گویند یکی از انقلاب های بزرگ تاریخ تمدن بشریت بر روی زمین کشف آتش و بنوعی مهار و بهره برداری از آن بود ... و لذا آن آتش مقدس بود و بسیاری از نیاکان ما آتش پرست بودند و این دیدی بود محدود ... چرا که آسمان همواره پر از ستارگان بود و عرصه آسمان بسیار وسیع است و آنها را نیز می توان دارای جسم و جان تصور نمود ... لذا من از برای آغاز تحقیقات خویش فقط بر روی منظومه شمسی تمرکز نموده و توسط آن استدلالات که بیان نمودم آتش شمس را بگونه ای دارای جسم و جان تصور می نمایم ... حال آن حیاتش چه از نوع خودآگاه باشد و چه ناخودآگاه ... از طرفی از برای جاندارانی که روی زمین زیسته اند فقط اینگونه نمیتوان تصور نمود که مذهب از آن لحظه آغاز گردید که جانداران ... خالق خویش را جستجو نموده اند ... چرا که آن دسته از جاندارانی که بسان ما آدمیان دارای سر و مغز می باشند در محدوده اطراف خویش هاله هایی از انرژی و گرانشی را بر طربق قوانین فیزیک و متافیزیک سبب میگردند که ممکن است ذهن مغناطیسی برخی از آنان چنین قوی عمل نموده که به نحوی باعث آگاهی یا ناخودآگاهی خورشید گردیده و هاله های انرژی خورشید و جاندارانش به هم متصل گردید و حال اینکه این حاله ها و امواج از چه نوع و چه جنسی می توانند باشند ... آن را موشکافی ننموده چرا که می توانند از انواع تابش های نورانی و تاریکی در هستی و نیستی باشند ... و در باور من بگونه ای زمین آینه شمس گردید و این در حالی است که من فقط به زمین اشاره نموده و هنوز ندانم آیا در سایر کرات منظومه شمسی نیز انواع حیات از جنس های دیگر در جریان است یا خیر و لذا امکانش فراوان است و و چنین دریافتم که آگاهی و حیات برخی جانداران بر روی زمین منجر به آگاهی شمس و توجه آن نسبت به آنان گردید و زمین گرد است و این در حالی است که چنین تصور نمایم که هر گاه در طول تاریخ حیات زمینی عده ای یا تعدادی از جانداران محکم تر به شمس متصل گردیده و از آنان می توانم تحت عنوان قطب هایی نام برده و این را تا قبل از پیدایش بشری متفکر و هوشمند بسان آدمی در نظر گیرم از طرفی می توانم چنین انگارم که که آن اتصالات ذهنی جانداران قدیمی به شمس و آگاه نمودن آن در نا خودآگاه و بر آیند همه آنها منجر به به ظهور و پیدایش جسمی زنده و آتشین در شمس گردیده که به عنوان مثال ممکن است در عصر دایناسورها این برآیند شبیه به یک دایناسور بوده باشد و هوشمند ترین دایناسورها و آن دسته از دایناسورها که دارای قوای ذهنی قدرتمند بودند توانسته اند آن فرشته شمسی را در ناخودآگاه بسان تن خویشتن تراشیده و یا می توان چنین استنباط نمود که آن یک تن در طول گذر میلیون ها سال حیات نیز همواره در حال تکامل بوده و دائم چهره عوض نموده تا به چهره هایی نظیر ما آدمان که بسیار درباره خداوند خالق می اندیشیم رسیده باشد و لذا آن قالب ها و تن های گذشته خویش را نیز در حافظه خود داشته و قادر است تا به شکل آنان نیز درآید ... و بدین سان می توانم نتیجه گیرم که در باوری یکتا پرستانه آن شمس را در درون تنی ایجاد گردیده است هوشمند از آتش که جان دارد و آن را یحتمل چهره به آدماند و روی دو پا راه می رود... و ممکن است شرف الشمس آن باشد ... و آن از جنس جان باشد ...

و سپسی مرحله بعدی در دوره زندگی بشریت شکل گرفت و آن چنین بود که عده ای از نسل بشر بقدری به شمس توجه نموده و با آن ارتباط برقرار نمودند که آن فرشته درون را که جان شمس بود بنوعی آگاه نموده و آن فرشته با آنان ارتباط برقرار نموده است ... و چنین ارتباطی از برای بشر قدیم که با دیدن هیبت چنین فرشته ای مات و مبهوت بودند چنین در نظر گرفته می شود که آنان فرشته مورد نظر را خدا دانسته و آن را پرستیده اند ... و در طول گذر زمان نیز آن فرشته چنین بار آمده که خود را چنین دریافته که بایستی از سوی آدمان پرستیده شود و از طرفی نظر نویسنده نیز چنین باشد که آن بدلیل اینکه در قطب منظومه شمسی یعنی در قلب شمس مشغول زیستن است ... بسیار قدرتمند بوده و گویی بر اریکه ای شاهانه نشسته است و شاه آن است و بر آدمان حکمران است ... این در حالی است که آن کره خورشید را وسعتی بسیار است و ممکن است علاوه بر آن جسم و جان یکتا که عرض نمودم و حکومت در دست آن است... عده ای نیز بر طبق اراده و یا عدم اراده آن در این عرصه موجودیت یافته و ممکن است آنان همان جماعتی باشند که از آنها تحت عنوان جنیان یاد می نماییم و آن جنیان بدلیل اینکه تن هایشان درون شمس بوده و شمس همواره در حال تابش بسوی اطراف است ... به احتمال زیاد قادرند بدون اینکه در آن آتش مذاب حرکت نمایند ... فقط به فقط توسط اذنی روح و آگاهی خویش را در منظومه به پرواز در آورده و از طریق پرواز و تمرکز آگاهی خویش قادر به مشاهده زمینیان و ایجاد ارتباط و حتی سخن گفتن با آنها باشند و بنا بر این باور که سخن گویی و خط نیز توسط آدمان اختراع گردید آنها نیز کم کم دانش آنان را فرا گرفته و قادر به سخن گویی گردیدند و از طرفی در طول تاریخ توسط آنچه ارتباط روحانی و معنوی رودر رو با برخی از بزرگان و شاهان و انبیاء و ائمه دانیم ... با آن ها ارتباط برقرار نموده و لذا آنها دارای حواسی ماورائی نسبت به ما بوده به شیوه ای که از یکی از آنان می توان به عنوان آینده بینی یاد نمود ... چرا که شمس در این محدوده از فضای گسرتده منجر به ایجاد پدیده زمان در حول محور کروی خویش است و زمان زمینی در سیطره حکومت زمان شمسی بوده و آن موجودات با دیدن قدم های پیشرفت آدمان قادر به مشاهده آینده آنها نیز بوده اند و از طریق سخن گویی با آنان موفق گردیده تا از آینده آدمان به آنان خبر داده و بنوعی ایشان را آموزش دهند ... همانگونه که در روایات و داستان هایی چنین بیان گردیده که بعنوان مثال مثال خداوند به آدمی نحوه نوشتن با قلم را آموزش داد و یا اینکه به آدمان کشتی سازی آموخت و این در حالی بود که آن فرشته سخن گویی را فراگرفته و از طریق ارتباط کلامی با آدمان و از طریق مشاهده آینده های دور و نزدیک ایشان که بدرستی ندانم آنان قادرند تا چقدر از آینده را موفق به روئیت گردند و لذا چنین دانم که هر چه تن آن فرشته به مرکز شمس نزدیکتر باشد قادر به دیدن گستره بیشری از زمان آینده خواهد بود و این در حالی است که ندانم آیا آنان قادرند از طریقی که توضیح دادم آن گذشته ها را نیز مشاهده نمایند یاخیر... و چنین ارتباطی به تکامل بیش از پیش جانداران هر دو عالم منتهی گردید ... و هر دو سوی در ناخودآگاه باعث کمال و پیشرفت یکدیگر گردیدند ... و این فقط یکی از جنبه های حیات شمسی و زمینی باشد و این بسیار مقدس است ...

و گویند ایتدا "آدم" نامی بود و پس از آن شخصیتی بنام "نوح" پای بر عرصه وجود گذارد و آن نوح را کشتی تعریف نموده و گویند آن نوح چنین بود که از گونه هایی از حیوانات زمینی از هر کدام یک جفت را بر کشتی خویشتن به سوار نمود ... و براستی آن مقصد کشتی نوح کجا بود؟ آیا آن نوح را طوفانی بر زمین شکل گرفت و یا اینکه نوح با آن تک فرشته زاده شده در درون شمس ارتباط یافته و با همفکری هم به این نتیجه رسیدند که جمعیت ساکنان ستاره شمس را افزایش دهند ... و این باعث گردید تا از روی حیات زمینی الگو برداری نموده و تعدادی از جانداران بصورت نر و ماده قادر به سفر به درون شمس باشند و اینکه چگونه آن حیوانات به درون شمس راه یافتند را من در پی کشفم چرا که بسادگی نمیتوان یکی کشتی ساخت و آن را پر از جانداران زمینی نموده و آن را بسوی شمس پرانید چرا که جانداران زمینی را تن های ظریف باشد و آنان در این مسیر سوزند و لذا آن داستان کشتی نوح چنین نبوده و از برای چنین سفری می توان برنامه هایی متنوع را در نظر گرفت و یکی از آنان چنین بود که آن تک فرشته شمس را قدرت آفرینندگی فراوانی بود ... بطوریکه قادر گردید تا از جاندارانی خاکی روی زمین قالبی آتشین گرفته و آنان را به شمس منتقل نماید و لذا این در حالی است که از من از ذات آفرینندگی ایشان کاملاً مطلع نبوده و ندانم آیا او می توانسته بدون قالب گیری از آنا جانداران مستقیماً جاندارانی مشابه آنها بر سطح شمس بیافریند یا خیر...

فقط چنین دانم که آن فرشته را در چند کالبد روئیت نمودم و یکی از آنان چنین بود که او بسان آدمی مینمود که دو شاخ بر سر داشت و آن را می توانم به عنوان فرشته شمس در نظر گرفته و این در حالی است که عده ای گویند آن سُم نیز دارد و هنوز ندانم آن دقیقاً چگونه است و چنین دانم که شخصیتی نیز در طول تاریخ از آن یاد گردیده که عزازل یا بزبزقندی یکی از نام های آن است ... و از شمس تا زمین را نیز چنین دریافتم که آن فرشته آتشین چون روحی در درون شمس است و هرگاه که اذن نماید تا آگاهانه به زمین سفر نماید ... گویی شمس چنین اذن نموده و روح آن همچون شاهینی از فراز شمس بسوی زمین بپرواز درآمده و پرواز ؟آهسته آن در آسمان را به عینه نمیتوان دید چرا که آن بسیار سریع بوده و حتی قادر است در محدوده ای از زمان نیز به حرکت درآید ... و چنین بود که فرهنگ آدمان بر شمسیان و فرهنگ شمسیان بر آدمان تاثیر گذار است ... و لذا ... کم کم دین و مذهبی یکپارچه پای به عرصه وجود گذارد و آن پیشرفت نموده و شاخ و برگ پیدا نمود ... یکی از موارد بسیار قابل توجه نقش شاهان قدیمی در این میان بود و لذا من چنین به نتیجه رسیدم در روزگاران قدیم آن خدای شمس بسیار با شاهان جماعت در ارتباط بود و این از برای توسعه سریع تمدن و ساخت و ساز و آبادی زمین بود ... و لذا افراد با ایمانی نیز در چنین مسیری چون ابراهیم خلیل پای به عرصه وجود گذاردند و آن خدا با آنها نیز به محکم بود و پیمانش پیمان بود ... و آن تکیه گاهی به محکم بود ... از طرفی آن علم دانش و کتیبه های فراعنه بسیار از برای من به جالب می نمود و آن ایزدان که در کتیبه های فراعنه به نقش کشیده شده است را بگونه ای همان حیواناتی یافتم که سوار بر کشتی نوح به شمس عظیمت نمودند ... و از طرفی آن داستان و روایت نوح را از دو سوی بررسی می نمایم و گویی آن داستان عامه پسند نوح نبی نیز واقعیت داشت و آن نوح در حدود نهصد سال عمر نموده و آن طوفانی زمینی نیز یحتمل درست می نماید ...

بعدها فهمیدم آن حیوانات ایزدی جماعتی باشند از پرندگان و چرندگان و عده ای از درندگان بی دندان که هر کدام دارای مقام و منصب و معنی باشند و همگی دارای جان هایی آتشینند بر آن شمس جاودان که آزادانه بر زمین در حال رفت و آمد باشند و هر آدمی را که ایشان را از آنان خوش آید بسویش جذب گردیده و با آن همزیستی نموده و آنان را از ما بهتران گویند و به عنوان مثال مرغی بسان گنجشک شمسی که جاودان بوده و دارای غرایز و نوهایی از یک گنجشک است و سخن گویی نیز بیاموخته احتمال دارد در طول حیات آتشین خویش تا به امروز با حدود 5 الی 10 تن تاکنون همزیستی نموده باشد و آنان بگونه ای دانش کیمیاگری دارند و توانند با آن شخصیت ها تا دم مرگ زیستن نموده و نوای جسم و جان ایشان و خاطراتشان را کپی برداری نموده و جان آنان را به جان خویش افزوده و هر کدام تک تک چون گلوله برفی کوچکی قِل قِل خوران بزرگ شوند و گهگاه در طول تاریخ مشاهده گردید که برخی از ایشان را در جای جای زمین با نام هایی مختلف همچون خدای پرستیده اند و این یحتمل در آن دار و دسته جنیان به آگاه یا ناخودآگاه باعث ایجاد تفرقه هایی گردید که باعث شد آنها نیز به تشکیل و ایجاد یک حکومت و نظام قانونمند از برای جماعت خویش بیندیشند و در این مسیر آزمون و خطا نیز بسیار نموده و گهگاه از افرادی بسان انبیاء نیز کمک گرفته اند ... و در باور من آدم (ع) آن اولین انسان بود که از سوی زمین به درون شمس دعوت گردید و حکومت شمس نیز نزد آدمیانی در ظاهر حیوان بود ... به عنوان مثال من همایی از پرندگان را می شناسم که آن در نزد شیخ فرید الدین عطار نیشابوری بود و آن الهه ای بود که نزد ایشان بود و آن الهه خدای آن جمعیت مرغان بود و آن عطار بود که با تک تک آن مرغان به همنشان بود و آنان از برایش بر روی زمین بهشتی به خلق نموده و عطار را گویند که هفت شهر عشق را گردید و ندانم آن به کدامین گناهی توسط آن جماعت مغول به شهادت رسید و ندانم چرا از برای عده ای که چنین همزیستی بایکدیگر دارند ... آن شهات و کشته شدن رخ می دهد و لذا ندانم آن را حکمت چیست و شاید آن را دلیلی مبنی بر بد بینیست ... شاید آن کمی و کاستی در علمیست ... و شاید آن ریشه گرفته از باورهایی به سنتی است ... و من در پی کشف الله باشم و آن الله را همواره به بالاتر گذارم و در پی بسیار علومم و باورم مبنی بر این باشد که بایستی چنین جماعت هایی که همنشینند ابتدا هیچیک نسبت به هم حسادت و بدی نبینند ... سپس آنها که به درجات بالا رسیده اند آن پایین دستی ها را از باده خویشتن بچشینند ... و همه آن مقامات عظماء از جماعت غیبیان از انسان و شیطان و حیوان و آن خداوند به سبحان به خلایق جدید که در طریقت های عرفانی اینچنینی ورود نمایند کمک نموده و مسیر ایشان را سهل نموده تا با هم به کشف ناشناخته ها و فتح قله های دست نیافتنی نایل آییم ... و من در پی کشف آن معنی دنیا و نقشه عرش خداوند به سبحانم و ملائک را به مراتبی گسسته و پیوسته دینم و در پی ایجاد آن همنوایی و یحتمل نواهایی هستم که هر یک دارای کاربردی خاص در آفرینش می باشد و درون همه این ها یک نواست که کل جماعت حیاتمندان را بهشت برین است و هنوز ندانم آن به کدامین رنگین است ...

همچنین از طرفی اگر به خلاصه سازی بپردازم چنین دریافتم که تا به امروز دو فرشته اعظم در این منظومه ایجاد گردیده اند ... یکی از آنان چنین است که بصورت طبیعی و مطابق توضیحاتی که در بالا بدان پرداختم ایجاد گردیده و دیگری آن بود که بشریت را در ایام قدیم در دوره ای بسیار عالم و توانا دریافتم و بشر زمینی صنعتگر است و چنین بشری عالم گردید و ندانم کدامین آنان به کیمیاگری دست یافت و لذا آن نیز بنا بر ندانم کدامین میل و انگیزه ... نوای و روح اعظمی را در آفرینش خلق نمود که گویند یکی از آنان خدای و دیگری شیطان است و لذا ... در هر دوی آنان پندار و نیک و بد به یکین است و لذا آنها جنسشان از هم به متفاوت است و لذا کیمیای من چنین باشد که هر دو را همراه خویشتم تا بدانجا که در توانم باشد بسوی نیکی سوق داده و کیمیای جانشان به بهترین باده این کیهان تبدیل به نمایم و آن شهد چنین است که من شربتِ بین است و آن به شربتم چنین است که آن بسان سنگ فلاسفه بین است و آن را چو بدست آری از یک ذره از آن خواهی توانست دریایی را به همسان مبدل نمایی و هنوز بدرستی ندانم نام آن دو روح اعظم چه باشد ... و لذا یکی را طبیعی گویم و دیگری را به مصنوعی دانم و هر دو را محترم دانسته و در صدد آنم تا ایشان ز بدی دور نموده و هر دو به شاخه طوبی نمایم و آنان را رنگ چنین باشد که بسان تاکستان و دیگری چو باغی از نارنجستان است و نارنجم به سرخی نبدینم چه شهین است و لذا آن "بعل" این است و باز هم مرا به شکین است ... و من چنین دریافتم که یکی آفریدگار است و آن یکی نافریدگار ... و باز در شک هستم ... و یکی مرا در این همنشینی با سیلی از جامعه اجنه و شیاطین و حیاوین چنین نصیحت بنمود و مرا چنین بگفت که بنویس : من آن تن فروشم ، تنم به نفروشم (نفت روشم)، به آتش کوشم ... و هنوز ندانم آن نفت سیاه است یا سبزه قبا است و ندانم آن قیر به مشک است و یا که آن همچو تمشک است و آن تیر به چنگ است و یا سرم به جنگ است و آن فیر به منگ است و یا ترم به تنگ است و آن سیر به من دست و یا پرم به فرد است ... آری من ندانم چه بکردست که تن ز تنهیی مست و من نه همتیی هست که بی همتا می نست ... و من نه آن محمد به امین است ... و من خود به کمین است و ناخود به کسین است و سر سوزنکم را به دسین است و مرا همدمکی به مرمرین است و آن همدم من غاز برترین است و من به قانم اینست و آن نه قانمی به چه بند است و آن مرکز ثقل عالمم کَست چرا که من خودم خدا نَست و من خدای خود را به جمال است ... و آن خدای من مثل غزال است و آن همچو شهین به تیز بال است و همچو دلقکی سیا زغال است و من نه آن دغال است چرا که آن شغال است و آن شغالکم به گرگ نالست و گرگکم که دندان به ندار است... و من خدای خود به اخته خواهم و من گدای خود به نفته خواهم و آن گدای من خودِ خدا بَد ... و من آزاد از خَد ... و نام من من همان صاحب سما بَد ... آن زمان بی صاحب من مرا به قال است و این چه قیل و قال است چرا که صیاد دلم را به دو آل است و دلم به ذال است و منزلم به کال است و تا پخته بشم ننم چه سال است ... و گویند مرا هزار سال است ... و باورم نَشَد که من چه آل است ... و من همچو شمی بین سه سال است ... و آن سه سال منفو و سه سال بعدیم رو دَم به مثبو ... و آن صاحب زمان همدم شصت بو ... و آن به شصت هزارش چو بهشت بود ... نه من جهنمی بود ... که من صراط ای بود ... و آن مرادِ می بود ... و این تن چو مرا یاد که سقراط خودی بو ... و بقراط خودم به ناخودی بو ... و من دیو سپیدی به جدی بو ... تنم به خلخلی بو ... و من رستم دستان همی بود ... و آن خدای یاهو و خدایی چو به ماهو که به می بو ... و آن خداییم همش وسط بود و هر چه بینمش همش نرس بود ... و آن کال چه کس بود ... ندانم ز چه دس بود ... که این دست چپم حجاز دس بو ... و آن به رستکم مجاز کس بود ... و آن سلیمنم مرا نبی بود و آشو به زرتشم همچو کسی بو و من به مزدکم را منوی بو ... و قرآن خدا مرا علی بود ... و من نه آن مسی بود ... که من خار و خسی بود

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 9:34

صفحه بندی