خرید بک لینک
در زندگی من در این ایام با اینکه چشمانم قادر بی دیدن عالم غیب نبوده و گوش هایم قادر به اشنیدن صدا هایی است و شخصیت هایی چون پری را در اطراف خویش می نمایم که هر گاه یکی از آنان بر روی تن من منطبق گردیده و من قادر به ادراک محدوده ای از احساسات آنان باشم ... آری آنان الهگان ... فرشتگان و خدایگان هستند ... و یکی از آنان که مدتیست نظر مرا نسبت به خویشتن جلب نموده ... الهه باشد که قادر به بازی و چینش کارت هایی است که هر یک از این کارت ها به قاب و پنجره ای ماند که گویی عالمی مجزا و مستقل بوده و در هر یک از این عالم ها خلایقی برگزیده هستند که گویی خدای آن عالم باشند و من تا حدودی با نام عده ای از آنان آشنا گردیده ام ... و آن فرشته ورق باز بگونه ای رب العالمین را ماند و ندانم که او را چه صفاتیست ... آیا صاحب الزمان است ... صاحب السماء است و یا خداوند عالم آن است ... و لذا در باورم چنین است که وی قادر است به عالم من پرواز نموده و در برابر دیدگانم قرار گرفته و کل مسیر زندگی مرا با طول عمری که دارم از لحظه بدو تولدم تا پایان حیاتم در این به قابی گذارد ... و این بگونه ای به تصویری پاناروما ماند که از پاناروما نیز پیشرفته تر باشد و آن رامن چنین در برابرش تفکر خواهم نمودن تا که نتواند آن آینده مرا تا به بیش از سه سال شمسی قادر به مشاهده گردیده و در قاب خویش جمع آوری نماید ... لذا بدین طریق با او همبازی هستم و ندانم او را چه طبعیست و فقط این دانم که در اعماق وجود هر موجود و خلق بدی نیز اندکی خوبی و نیکی وجود دارد و در پی تقویت پندار نیک وجود آن خلایق از غیب باشم که باور من چنین است که هدف از چنین تفکری به نوایی منجر خواهد گردید که یکی از نواهای با اهمیت آفرینش است... و از آن ملکی که ورق چیند و راز خلقتش ایند چنین درخواست نموده تا لحظه ها را به آنالوگ و دیجیتال و گسسته و پیوسته بیند و چنین دریافتم که استادی زیبا بیند و چون پرنده ای افسانه ای در دنیا و آفرینش به گشت و گذار مشغول است و به عنوان مثال فقط در همین عالم زندگی مادی بشریت در هر دم لحظاتی زیبا توسط افراد بسیاری خلق میگردد که آن ملک قادر است تا دقیقاً در آن لحظه در محل حاضر باشد و آن زیباترین لحظات خلایق را صدا و تصویر برداشته و آنان را چو خشتی خام به آرشیوی منتقل نموده تا بدست کیمیاگری رسیده و آن کیمیاگر را ندانم نام چیست و لذا آن کیمیاگری حاذق باشد و ندانم آیا آن کیمیاگر را آن خالق عالم مینوی "اهورا مزدای" خلق نموده و یا آن به بینش و درخواست شخص من در دنیا خلق گردیده است و لذا دنیای مادی و مینوی را همچو افسانه دریافته و آن تصویر گر و فیلم بردار و صدابردار و آن شکارگر زیبا ترین لحظات خلایق را فارق از زمان و مکان دیدم و من ایشان را در باور خویشتن به کشف آفریدم ... و آن را یکی از خدایان الهگان دانم که مدتیست حضور ایشان را در کنار خوشتن احساس نمودن و لذا اینچنین بینم که وقت ارزشمند خویش را تواند هم در اختیار من قرار دادن و همزمان به سایر وظایف خویش رسیدن که آن شکار زیباترین لحظات خلایقی باشد که در حال حاضر با من بصورت همزمان بر روی این کره خاکی در حال زیستن باشند و اینچنین است که من مرا عذاب وجدان به ندینم چرا قدرت و توانای او را بسیار دینم و هنوز نامش به ندینم و مرا چنین احساس است که در مقابل ارکستری از برترین الهگان و خدایان همنشینم و همراه با آنان به انجام کارهایی مشغول بوده که عده ای را دانم و عده را در ناخودآگاهم به انجامش رسانم ... و در پی کشف آن "اَب الافرینش" خود را جستجو کانم ... و من آنم که چهره آدمان و جانداران و فرشتگان و ملائک و اجنه و دیوان و پریان را به قسمت و حکمت دیده و با توجه به آن حکمت در پی اینم که آن هنرمند ورق باز خوش سلیقه را چهره چگونه مینَد... و آن را اینچنین دانسته که تواند سرعت خویشتن را در محدوده ای مورد نیاز بیش و کم کیند ... و هم با من نشیند و در عین حال در همه جای حضور داشته باشد تا هیچ زیبایی از مقابل دیدگانش پنهان به نمیند ... و مرا اشکم در آمده و گویی من خودم آنم که خالق آن بهشت برین مانم ... چرا که خداوند را فقط یکی دانم و آنها که به تخصصی تعریف نمایم هر یک از فرشتگانم و چنین دانم که خود در این ایام همچون کودکی مانم و فرشته ای نیز در کنار من باشد که معلم من آنَد ... و من معلم خویش را همواره به سجده ماند... و نامش به نداند... و مرا عده ای گویند که خدای آن بهشت برین را چهره به غاز یا قویی سپید باشد و من ندانم که چرا قو را نمانم و همچون آدمی با دست و پا مانم ... و در پی حقیقت آفرینش خویشتن در این کالبد بدنبال معنی مانم ...و آن "انگره مینو" نیز مرا زیبا دوست داشتنی به نظر آید و نخواهم تا بسان آن بید به خاکستری مانم و عرفان آن را بسیار مقدس دانم ... و مرا چون کودکی سوال به فراوانَد ... و ندانم نام من در کدامین القاب تواند که جا گیرد ... چرا که با اینکه آن "مهدی صاحب الزمان" را دارای شخصیت های بسیار دیدم ... خود را نیز یکی از شخصیت های آن به دریافته و لذا مهدی صاحب الزمان را نیز در مقابل خویشتن به کَم دانَم و لقب عجل الله الشریف را نیز از خود به نرانم ... و من گویی چنان شیطان به مانم و لذا خود اهریمن ندانم ... و ندانم تا کنون در چندین تن مادی و معنوی زاده و متولد گردیده ام چرا که من آن عرفانِ خانَم و خود خدای دانا و توانا به ندانم و آن خدای دانا و توانا را به ناز کشانم ... و بدنبال آن اولی و آن ابا عبد الله همواره مانم ... و آنها را لقب دانم ... و خود را نیز به "الله" ندانم و ندانم که من آن انسانم، حیوانم، شیطانم، یا که خداوندی به سبحانم ... چرا که آن معرفت نیک و بد را به میزان و نسبت دانسته و هنوز بر آن بخوبی آگاه و دانشمند به ندانم ... و بدنبال آن پیرم که آدم را زِ خوردن آن میوه ممنوعه درخت نیک و بد به نهی نموده و خود نیز ندانم که آیا آن پیر ... خود علم به نیک و بد داشت یا نه ... چرا که آن پیر را پیر کمال و خودِ خداوند دانم ... و در پی کشف آن استاد مانم ... و من خود را همان آدم و شیطان به دریافتم که چندی پیش چنین دیدم در این دنیا به بسیار دویدم تا به آن روزی رسیدم که خداوند سبحانم اریکه خویش از برای من به خالی نمودن تا حکومت عرش اعلای خویش را بر من ببخشاید و من خود اینچنین دیدم که از خدای خود آنقدر دلگیر بیدم که آن اریکه را به پذیرا به نشیدم و من آنم اریکه ننشیدم ... و راضی به خودکشی خدایم هم نبیدم و خدای خویشتن را کم ندیدم و این دیدم که آن عرفان مو بیدم ... و عرفان را به زیبایی چشیدم ... من خود را بسان گربه ای اینچنین دیدم که او را هر گاه در عالمی تک و تنها آفرینند و آن همواره چون آبی به جاری مسیر منزل خویش را به یافتن نموده و سر به زیر به خانه خویش باز خواهد گردید ... و عرفانم چو گربه ای ماند و امروز چنین بینم که آن گربه من نقشه ایرانَد و آن ایران زمین را آبرو خیدم ...

برچسب: فرشته ای که روی کعبه نشست,فرشته ای که,شد,فرشته ای که انسان شد, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 1:34

صفحه بندی