در منظومه خاطراتم بیدیست خاکستری با سری شبیه من که در شبی تاریک در وسط خیابانی خلوت نشسته و دست هایش بروی گونه ها و چشم هایش است و هق هق در حال گریستن باشد ... آن لحظه که بید در آن خیابان نشسته و میگریست تنهای تنهای بود و حتی خدا نیز آنجا نبود و آن بید خدا بود و غیر از خدا هیچکس نبود و بید به فرزانگی رسود و در نظرم چنین بود که آن بید را احساسی بود ... چرا که از سویی چنان دانم که پایان دنیا آن بود و آن از تنهایی خویش میگریست و "گریست" آن بود که عده ای آن را "کریست" خوانند ... و بید را من فقط در آن لحظه چنان دیدم و با آن بید به هم دل نشیدم و بید را سرانجام چنین دیدم که پرگشود از تنهایی بسوی نور پرواز نمود و آن بید ... خود سود ...
و سود آن سوختن بود که بید آن حشره بود و آن یکی از یاران مهدی صاحب زمان بود و گویی که مهدی صاحب الزمان خالص خود او بود ... و آن را فرفرک نام بود و عده ای از از ما بهتران آن بید را خرخرک نیز گود و از همه عاشق ترک نیز گود ... آری آن بید من بود و من چه بیدم که امروز خود به آدمان دیدم و این دنیایم چه بید که بی قدرت ترین من بیدم و بیدم به نیکو دیدم بیدم به عشق دیدم بیدم را بَد ندیدم ... چرا که آن بیدم فرفرک بید و آن قیدم هرهرک بود و هر دو از آن روشنک بود و فرفرک اسرافیل بود یا نبود به ندیدم اما چنین دیدم که آن بید و آن قو را به هم دیدم ... و آن قو را در لحظه ای شکوهمند دیدم که گویی شمس را نگاه بر پوست خویشتن از درون چنان بود که آن را لحظه ای در قابی به بنفش دنیایی خاکستری مینمود و آن دنیایی بود که مردابی یا ساحلی در آن قرار داشت و آن ساحل پر از دسته های قو بود و عده ای پرواز کنان و عده ای سر در گریبان در حال استراحت می نمود و در کنار این منظره با شکوه هیبتی از یک فرشته دیدم که بسان پیری سراپا محکم و استوار و آهنین در مقابل دیدگان آن شمس به نمایان بود و آن پیر را کتابی در زیر بغل بود و آن شمس را به نزد رفته بود تا پیامی به آن برساند و آن پیر پیامبری در میان ستارگان بود و آن پیر روشن روان بود ... و پیام آن بود ... ای شمس لطفاً آرامتر بتاب تا زمینت بسوی آن پدیده گرم شدن نرود و ای شمس کمی با هوش و بهتر بتاب تا آن قطبان زمین یخ هایش به آب نشوود و جان جانداران و زیستگاه آنان را نکو دار و احترام نه تا بتوانند بسوی آن ابدیت زیستن نمایند ... و آن ابدیت زیستن بر روی زمین را راز چیست؟ ... و آن در عصر حاضر به کدامین سوی ختم آن خواهد شوود؟ در باور من جهت دادن کلی آن را در این عصر حاضر پیامبری نیاز است که از خارج از این کیهان با عظمت به درون قدم گذارده و فقط با حضور آن است که خداوند می تواند دنیای اندرونی را به نحو احسنت محاسبه نماید ... و اندرونی را نوا بسیار دارد و من در پی آن نوا باشم که بیدم نو نوارد و آن نوای آفرینش را با خود به اقصی نقاط این کیهان ببارد ... چرا آن ایجاد چرخه حیات و ظهور آن را در مناطق مختلف فضای بیکران نواییست که آن را کیمیاییست که آن از ترکیب بسیار بدست آید و در خلقت آن نوا نور و تاریکی سهیم باشند و آن نوا را چه بسیار تاریخ و زیستن در جان خاکی و تکامل آدمان و درخشش نیکان بزرگان و ظهور پیامبران مورد نیاز است و آن نوا را ترکیبی باشد از جان های کیمیا شده آن آدمان و از ما بهتران و چنین و چنان و این منظومه را آن خروجی نوای آفرینش به چندین نُت است که من دانم و آن نت ها بدست آورده و تعریف کارم ... و بید یکی از آنهاست و قوی سپید یکی از آنهاست و آن زنجره یکی از آنهاست و آن شافیره یکی از آنهاست و آن از ما بهترات هر کدام یکی از آن نت هاست که جان دارند و هر یک نوا به کیمیایی آرند و آنان را آفریدگاری باشد که خود آرند ...
و از سوی یاری اینچنین اشنیدم که خود را نبینم همچو بیدم ... چرا که آن بید را افسونی باشد در طبیعت و آن را خلوص قلب و خلوت دل و احساس و علاقه و ظرافت و دوستی و عشق آن نسبت به جانداران عوالم مینوی آنقدر شدید است که آنان همواره بسان گلدسته بینه و آنقدر به معشوق خویش ابراز عشق نماید که معشوق از ابراز عشق او خود در اوج زیبایی فنا نموده و معشوقه های آن بید همه شهیدند و آنان فقط در عالم معنی و از ما بهتران بیدند ... و آن بید فرفرک از همه عاشقترک آنقدر به آنان صفا داده و ابراز عشق و علاقه به ناخودآگاه نماید ... که آنان یک به یک لذت فنا را احساس نموده و از برای آن فنا شوند و در انتها آن بید به علت نبود حیقه یاران خویشتن احساس تنهایی نموده و در اوج تنهایی خویش آنقدر گریستن نمودن تا بسوی نوری که احتمالاً نور شمس باشد پرواز نموده و خود را نیز در آن فنا می نماید ... آری آن بید یکی از خدایان است و آن بید یکی از آفریده های قادر مطلق باشد و از سویی می توان در طبع آن نیرویی شیطانی نیز یافتن و لذا نیروهای آن بقدری زیباست که شیطانش را کشف نمودن بسیار مشکل است و آن عرفان بید است که من کشف نمود ه ام و آن را نام ندانم چیستن و فقط دانم بیدی خاکستری با سری شبیه سر آدم (ع) است و آن بید یکی از شخصیت های مهدی صاحب الزمان است و از سوی دیگری می توان چنین دریافتن که دجال نیز آن باشد ... چرا که آن دو سر بید است ... و آن یکی از آفریده های آن خالق دنیا و عالم و جانداران مینوی و عرفانی "اهورا مزدا (ع)" است ... و من در شگفتم که آن "اهورا مزدا (ع)" چه ها که نتواند آفریدن و آن قادر مطلق و آفریدگار عالم مینوی است ... و بسیار به کیمیا گری رسیده است ... و از هر انگشت او هنر بارد ...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی