خرید بک لینک
مرا یاد است از حدود سه سال قبل نواهایی در ذهنم اشنیدم که با من سخن میگفتند... آن صداها و شخصیت های بسیاری بودند که هر گاه یک یک نزد من آمده و با من سخن میگفتند... بسیاری از آن صداها از برای من بهشتی به نظر می آمد ... آری صداهایی رویایی که ندانم از کدامین سوی بود و لیکن در آن ابتدا آنان را چنین دریافتم که یحتمل دارای حافظه نبوده و فقط ناچار به خواندن ذهن و قرائت افکار درونی خویش با صدای بلند بودند ... برخی از آن صداهی از موجوداتی بسان پرندگان ... برخی از جانب موجوداتی بسان چرندگان و برخی از جانب حشرات بودند ... در این میان صدای شخصیتی بنام "آفرین" ... شخصیتی بنام "عجوزه" ... شخصیتی بسان عنکبوت ... و شخصیت های زیادی بود که پس از آن کم کم چنین گردید که عده ای با من همراه گردیده و نواهایی جدیدتر با شروع به صحبت نمودند ... من جمله عزرائیل ... اهورامزدا ... بعل ... عزازل ... صدای عیسی ابن مریم ... صدای ابن سینا ... صدای فردوسی ... صدای حافظ ... و گهگاه شخصیت هایی در درونم جوشیده و عده ای نیز بسان جن بر جان نشستند من جمله شخصیت امیرالمومنین ... یحتمل حسین ابن علی (ع) ... و بسیار بودند این صداها ... و من همواره با آنان در گفتگو بوده و بسان گمگشته ای دنبال خود بودم و این در حالی بود که خود این تن زمینی و خاکی باشم و گمگشته ام آن هویتم بود که ندانستم از چیستم و چرا زیستم و در پی معنی زندگی خویش بودم ... هر گاه به آینه نظر می افکندم قطاری انبوه از شخصیت ها و چهره هایی را که شبیه من بوده و سیر تکاملی از چهره های خویش در طول تاریخ می دیدم ... و همواره چنین بودم که گویی آن آدم ابولبشر من بودم و یکیست که همواره همراه من و امانتدار من است و ارواح و کلیه صفات و خصوصیات مرا با گذر زمان جمع آوری نموده و آن مرا کیمیا گری می نمود که قادر به اجرای کارهای شگفت انگیز بسیاری درعالم درونم بود ... با شخصیت هایی جون زعفر جنی ... ابلیس ... بزبزقندی ... بزبزه ها ... و ... شخصیت افرادی بسان آشو زرتشت ... خشایار شاه ... فرعون مصر ... سلیمان نبی و برخی از انبیاء و بزرگان همنشین گردیده و گهگاه این نواها و صداها در سرم بیش و کم می نمود و ندانستم این همه پژواک در درونم از برای چیست ... و لذا آنان را طیف وسیعی از فرشتگان و اموات یافتم که گویی همگی در مسیر زندگی من یاد و خاطره شان زنده گردیده و بدنبال تعریف نظمی از برای چنین همواوایی بودم و به آن خداوند توکل نموده و با ملک الموت (ع) رفاقت نمودم و شیطان نیز با من آشنا گردید و با من در ارتباط است و لذا از وی خواستم تا یاری نموده و از بد بپرهیزد ... حتی با شخصیت های بسان آن مار تورات و آن سیمرغ و شاهین و اژدها نیز همنشین بودم و در طول این مدت بسیار تفکر نمودم و این ارتباطم با دنیای درون و بیرونم بود ... چرا که آن تابش شمس گهگاه در انظار من تغییر نموده و نورش بیش و کم میگردید ... و هنوز نیز با این همه شخصیت و نواها و صداها از جنیان و پریان و ملائک و فرشتگان در پیچ و تابم و خداوند را بسیار عظیم و بلند مرتبه یافتم و عرصه آن بسیار با شکوه است و از خداوند ندانستم چه خواهم و لذا چنین در ذهنم آمد که از خداوند خواهم تا تمام این نواها و شخصیت ها جزئی از وجود خویش باشد و این من هستم که این چنین پر بازتابم و آن دنیای غیبم گهگاه بر من پوشیده و آشکار میگردد و لذا بینشم چنین گردید که از تمام این شخصیت ها و نواها و تن ها و ارواح و شخصیت ها که فارق از زمان و مکان باشد بخواهم تا چنین عهد بندیم تا یکدیگر را بسوی کمال سوق دهیم و کمال آن مسیر باشد تا به بهترین بهترین ها از برای همگان تا آنجا که توان ختم گردد و ندانم به کجا خواهم رسیدن و آینده ام بر من پوشیده است و لذا حتی از آن خلایق که قادر به مشاهده آینده باشند نیز خواسته ام تا آینده ام را تا بیش از سه سال شمسی به ندینند و آنان مرا هزاره دینند و من خود را به سی هزاره دینم و عرفان به ندینم و ندانم من چه مینم و فقط چنین دانم که دنیا وسیع است و مراتب کمال الهی بسیار است و از خداوند چنین انتظار دارم تا من و همراهانم را به سفری ببرد تا همه راضی بوده باشیم و آن سیر الی الله و کمال حق را از برای بسیار زیبا بیافریند ... و آن عرفانی است که من از آن به عنوان عرفان "هَما" یاد نموده و من گِدا به نمینم چرا که من در اطراف خویش نیز گدایان بسیار دینم و همه هم را خدا به ندینیم و خود نیز خلایق آن خداوند قادر متعال مانیم ... و این مبحث گسرده است و من فقط این چند سطر را یاد داشت نموده تا  کودکی ام را بیاد داشته باشم ... و انتظارم از بزرگان طریقت و افرادی نظیر انبیاء و ائمه و معصومین (ع) و آنان که در عرصه ای از پیشگامان طریقت باشند چنین است که بایستی نیرویی محرکه و الهی آنان را در این ایام جانی دوباره بخشیده تا بتوانند روشنگر طریق مسیر من باشند تا اگر مسیر نرفته ای باقی مانده باشد من از برای فتح آن اقدام نموده و اگر طریقت را پایان باشد ... همگی دست به دست هم به سفری رویم و ما حاصل آنچه را که در طول تاریخ زندگی بشری از برای آن کوشیده ایم را مرور نموده و بسوی بهتری سوق دهیم و ندانیم در این عالم بسیار بزرگ که خیلی پدیده ها در آن امکانپذیر است صدا خویش را تا کجای توانیم رسانیدن و تا چه لایه ای از قدرت خداوند می تواند امواج ما را اشنیده و پاسخگو باشد ... روزبروز از برایم زیبایها به آشکار می سازند تا بتوانم آن باشم و آن شوم که کددکی ام خواهد و آن شوم که آن جمع از برای آن خلقت یافته است ... چرا که من چون عنکبوتی به این سوی و آن سوی پل زده و نخ ریسم و من تار تنم و آن کارتنک را مانم و آن تارم ظریف است و آن تارها از جنس عشق زیبایی شیطنت و بسیاری از نیروها و انرژی هایی است که من همواره سعی دارم جنس آن را بهینه سازم و این درسی است که در زندگی خویش از حرفه ای بنام مهندسی کنترل کیفیت آموختم و خواهم بسان کیمیا گری زیستن و با هم آن اکسیر و کیمیا سازیم و به آن بدی ها به نبازیم ... و از آن بدی ها الهه و تندیس به نسازیم ...

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 7:54

صفحه بندی