خرید بک لینک

در عصر حاضر بسیاری از علمای اسلامی آن عالم معنا را از عالم زمینه یا عالم مادی که ما در حال زیستن در آن بودن به جدا دانستن و لیکن مرا از طریق نظاره و بررسی محدوده این عالم گسترده و شگفت انگیز چنین نتیجه حاصل گردیدن که فی الوقع کل عرصه و محدوده این عالم به مینوی بوده و می توان از آن تحت عنوان دایره مینا یاد نمودن ... و لیکن گویی عالم پیش روی ما بقدری شگرف بودن که در گستره آن هر آنچه که من جانب ذهن و خیال ما به زشت و زیبا گذشتن و لیکن تمامی ایده آل ها و رویاهای ما می توانند از هاله ابهام گذر نمودن و رنگ و سویی واقعی و جلوه ای حقیقی بخود گرفتن ... و لیکن حول منطقه و محیط زیست ما می بایست قطبی بصورت متمرکز یا نیمه متمرکز به عنوان قطب حقیقت وجود داشته باشد که می تواند به عنوان سرچشمه تمامی حوادث و رخدادهای همزمانی که حول زیستگاه شما رخ می دهد بودن و لیکن در صورت کشف چنین قطب تابنده ای می توان با آن ارتباط برقرار نمودن و از آن خواستن تا حقایق زندگی را به نفع شما تغییر دادن و لیکن آن قطب تابنده پرتوهای حقیقت می تواند بر سه نوع واقع گردیدن ... اولین و ابتدایی ترین قطب تابنده حقیقت بسان چراغی یکسویه بودن که فقط به فقط قادر است تا سیلی از پرتوهای حقیقت را بسوی شما ساطع نمودن و لیکن هیچگونه ارتباط و دخل و تصرفی از جانب شما نسبت به آن پذیرفته نبوده و لیکن در صورتیکه شما در مسیر زندگی با روی بد سکه مواجه گردیده باشید و اوضاع شما رو به وخامت باشد لیکن به دلیل یکسویه بودن قطب حقیقت و عدم توانایی شما از برای تغییر دادن حقایق ، آن چراغ و آن قطب یکسویه می تواند از برای شما در حکم شمر ذالجوشن عمل نمودن و لیکن از سویی نیز از برای برخی از خلایق که در زیر پرتوهای آن دارای مسیر زیستن عالی و لذت بخش و لبریز از ثروت و شوکت و مکنت باشند از آن چراغ می توانند به عنوان خوش تابی شیرین یاد نمودن که همواره در مسیر تابشی یکسویه رو بسوی ایشان خندیدن و ایشان را روزبروز سعادت و برکت نثار نمودن ... دومین قطب تابنده حقیقت می تواند قطبی میانه رو و ملایم و انعطاف پذیر بودن که قادر است تا با مخاطبین خویشتن ارتباط برقرار نمودن و حتی خواهدی توانستن به حالتی رسیدن که آن قطب بسان چراغی با خلایق خویشتن به سخن گفتن پرداخته و از طریق گفت و شنود و راز و نیاز با یکدیگر و احترام متقابل ... آن چراغ تابنده حقیقت با کمال میل و بدون کمترین تلخند و منت مسیر سعادت و نیک بختی شخصیت مرتبط با آن را باز نمودن و به ارتباط دوستانه خویشتن با خلق خوش ادامه دادن ... و آن بسیار رویایی و افسونگرانه و سحر آمیز است سومین قطب تابنده حقیقت می تواند قطبی باشد که دارای تابش پرتوهایی به بی اثر و بدون مداخله در تقدیر بودن و لیکن همواره از برای ارتباطات لازم آمادگی داشتن و لیکن جهت برآوردن حاجت می بایست ابتدا نحوه ایجاد ارتباط و زبان برنامه ریزی منطقی آن را دانستن و تا آن را احظار نکرده و از آن حاجتی به طلب ننمودن ... آن نیز همواره به بیخیال بوده و به سراغ شما نیامدن ... چهارمین قطب تابنده حقیقت فی الواقع می تواند نه به عنوان یک قطب اصلی بلکه به عنوان یک قطب کمکی می توان آن را به معرفی نمودن ... و آن می تواند قطبی باشد بسیار تیز بین و با سرعت عکس العمل بیشتری نسبت به سایر اقطاب جهت مداخله با سرعت و دقت لازم و کافی ... و آن می تواند قطبی همواره حاضر و شجاع و آماده برای هرگونه درگیری از برای نجات خلایق بودن ... به عنوان مثال می توان شخصیتی را در نظر گرفتن که قرار است طی یکی دو روز آینده توسط دسته ای از اراذل و اوباش در کوچه ای تنگ زورگیر گردیده و علاوه بر به سرقت بردن مال و اموال، او را به وحشیانه ترین حالت ممکن آزار داده و پس از آن به قتل رسانیدن و لیکن قطب چهارم ما بسان چشم شاهینی و همواره در حال نظارت بر اوضاع و احوال خلایق بودن و در صورت مواجه گردیدن و حس نمودن تقدیری بد از برای یکی از ساکنین جزیره و حتی بدون اینکه شخصیت مورد نظر را مطلع ساختن، در سایر مسیرهای تابش حقیقت ایشان مداخله نموده و بر روی امواج اصلی ... پرتوهایی را من جانب خویشتن به عنوان پرتوهای نظارت و ایمنی اضافه نموده و تا هنگامی که خیالش از بابت شخصیت مورد کاملاً جمع نشده باشد از همراهی مسیر تابش حقیقت ایشان دست برنداشته و او را یاری خواهد نمودن ... البته می بایست در مورد چنین قطب هایی میزان شدت و ظرفیت تابش و سرعت پرتوها و میزان مقاومت ایشان را در برابر اضافه بار بخوبی دانستن تا که در امور نظارتی آن اقطاب با هیچگونه اختلالی به مواجه نگردیدن ... پنجمین قطب حقیقت را می توان آن قطب به دانستن که اقدام به تابش و ساطع نمودن پرتوهایی به عنوان قطب حقیقت از خویشتن به نانمودن و لیکن می توان جهت تابش آن را برعکس دانستن و در نظر گرفتن و لیکن می توان آن را قطب تابش "ناحق" به دانستن و البته لازم به توضیح است که منظور از "ناحق" آن روی بد سکه به نبودن و می توان از قطبی که پرتوهایی با منطق "ناحق" به تابیدن چنین درخواست نمودن تا که نسبت به شما توجه نمودن و رخدادها و حوادث بدی را که در طول مسیر زندگی به نفع شما نبودن و موجب رنج و ناراحتی و عذاب شما خواهد گردیدن را از محدوده دایره تقدیر شما به جذب نمودن و لیکن آن نیز می بایست بسان چراغی به بودن و آن قادر به جمع آوری بدی ها و رنج ها و بداقبالی ها از دور شما و خانواده تان بودن و موجبات رضایت و لبخند شیرین شما را به عنوان خلقی زنده و با نشاط به فراهم نمودن و لیکن مرا چنین فرضیاتی به ذهن رسیدن و درصدد جستجو و کشف چنین قطب هایی در منظومه و همچنین ریزقطب های کمکی از برای بهبود نظم و سرعت بخشیدن به مسیر تابش تقدیر خوش از برای تمامی ساکنین این مجموعه به داشتن و البته در صورت عدم یافتن موارد مورد نظرم و نرسیدن به آرزوهایم طی همین یکبار زیستن بر روی زمین خواهم توانستن تا آن خداوند خالق و شخصیت های مسئولی را که می توانند به عنوان شخصیت های ذینفع این دنیا به بودن را مواخذه نمودن و در صورت لزوم آنان را به بندگی گرفتن و لذا خود در پی آنم تا همانگونه که شما بر چرخ های اتومبیل خویشتن قطعه سرب هایی جهت بالانس چرخ ها نصب نمودن و یا اینکه زوم لنزی به دوربین عکاسی خویش به افزودن ... آری در پی آنم تا با کمک تنی چند از ایزدان این منظومه و سنجش قطب های تابنده بر احوال عموم و اندازه گیری فاکتورهایی ... در صورت عدم کارکرد صحیح و باسرعت مناسب و در صورت یافتن استعدادهایی جهت بهینه سازی و افزایش سرعت و کارایی مجموعه ... از جان خودم و یا جان آنان که تمایل به چنین همکاری دارند ... انواری را بسان گوی های کوچک نورانی که هر کدام می توانند در منظومه به عنوان سنسورهای کمکی به عمل نمودن در موقعیت های مورد نیاز به نصب نمودن تا که بتوانم به تابشی هوشمند و زنده و دارای احساس از برای همگان در منظومه شمسی به رسیدن و تحقیق روی این مسئله را به ادامه دادن ... به عنوان مثال لحظه ای را در نظر گرفتن که شخصیتی به ناگه در دل خواستن تا که با خورشید رابطه برقرار نموده و با آن به سخن گفتن و لذا به دلیل ریز بودن شخصیت مذکور بر روی زمین و با دانستن این مطلب که شخصیت مورد نظر از دید آسمان زمین فقط به فقط تا به چند صد متر قابل شناسایی و تشخیص بودن و در صورت بالاتر رفتن دیگر قادر به روئیت شخصیت مورد نظر به نتوانیم بودن ... حال آن مهر تابنده که او را یک میلیون برابر زمین است و با آتشی عظیم در حال گرداندن کرات منظومه می باشد را چگونه می بایست فرا خوانده و او را صدا زدن تا نسبت به شما جانان توجه نمودن و با شما ارتباط برقرار نماید و لیکن چنین لازم دیدم تا با مرور علم کیمیاگری و شناسایی برخی از ایزدان اعصار جدید و قدیم و شناسایی احساسات ایشان بگونه ای نسبت به تهیه برخی سنسورهای خاص و حساس اقدام نمودن تا که بتوانیم همه خلایق منظومه را به عالی ترین سطوح بهشت رسانیدن و از برای تحقق آرزوهای اهل زمین احساس مسئولیت نمودن و ایشان را به بال و پرزودن و لیکن بهشت آن به نباشد تا که بمردن و رسیدن و من آنم نمرم تا به نبینم و خودم آدمِ خود نوح نبینم ... به عنوان مثال مرا به روزی چنین آرزو به ذهن رسیدن که ای کاش بسان پرندگان دارای دو بال قدرتمند جهت پرواز در آسمان بودن و کاش بال هایم بگونه ای بودن تا می توانستم از فراز ابرها و هوا و جو زمین نیز گذر نمودن و به پیشبرد ارتفاع خویش پرداختن تا که بتوانم قدم به محدوده "فضا" گذاردن و بدون دغدغه از اینکه در گستره فضا با محدودیت فشار و سایر مشکلات روی در رو خواهم به گردیدن و بدون نگرانی پرواز خویشتن را ادامه دادن تا که بتوانم در میان سیارات و ستارگان رفت و آمد نمودن و لیکن همواره بر قوای من افزوده گردیدن تا که بتوانم عرصه های میان کهکشانات را طی نمودن و چشم های تیز بینم قادر شوند تا بر گستره آسمان چیره گردیدن و قادر به مشاهده نماهایی بسیار زیبا از رخدادهای فضایی به گردیدن و لیکن مرا با اعتراف به چنین آرزو یاد پرنده ای بنام "سیمرغ" یا "ققنوس" به افتادن که روزی آن را "کوکونوش" به تلفظ نمودن و آن را تنی زرین و بال هایی آتشین دانستن که دارای جاه و کمالات فوق العاده بودن و یادآور جلوه حضور خداوند بر عرش الهی به گردیدن و آن ققنوس را بسیار دانا و پر فهم و کمالات به دانستن و گهگاه نیز او را چنین یاد نمودن که گویی نژادهایی از آن را چنین عظمت باشد که قادرند تا بارور گردیدن و در فضای بهشتی که در آن زیستن نمودن ... تخم های بر آشیانه خویشتن به گذاردن که هر یک از این تخم ها را نطفه آفرینش کیهانی بودن و مرا چنین یادآور گردیدن که به ایامی مرا منطق چنین بودن که کیهان پر عظمت ما یکی از تخم های ققنوس بزرگیت که از سویی در درون فضای کیهان نیز می توان ققنوس های کوچکتری به یافتن که هر کدام از ایشان قادرند تا از جانب خویشتن تخم هایی در ابعاد یک کهکشان گذاردن و مرا چنین خاطر نشان گردید که منظومه شمسی واقع در کهکشان راه شیری فی الواقع چنین باشد که مدلی بسیار قدیمی و تکامل یافته بودن که روح خالق آن نیز در بستر همان منظومه رفت و آمد نمودن و گهگاه نیز در غالب جاندارانی متولد گردیده و قدم به عرصه وجود گذاردن و چون سایر خلایق بر زمین زیستن و به تن هایی چو آدمان رسیدن و خردمند و ادبمند گردیدن و زیستگاه خویشتن را نیز همواره به پاستن و از سویی دگر نیز گهگاه مرا در ورای این عرصه گیتی باغی سحر آمیز به ذهن رسیدن که در آن باغ خلایقی آگاه و خردمند و سخنگو زیستن نمودن و اینان را می توان اشرف مخلوقات نامیدن که هر یک از ایشان از برای خویشتن می توانند عوالمی را به پرودگار گردیدن و فی الواقع بدست آوردن یک عالم هستی و خلقت از برای ایشان بسیار آسان و لیکن حفظ و نگهداری آن با استعداد و شعور و پیاده سازی نظامی عدالت پیشه در گستره آن تا که خلایق زیرمجموعه نیز هر یک بتوانند خود را اندر دل باغ بهشتی به حس نمودن و همواره فارغ از غم و لبریز از سعادت و رستگاری به گردیدن را من به سهل ندانستن و خود را به لحظه ای همچون یکی از ساکنین این باغ به فرضودن و لیکن مرا نیت دل چنین بودن که جای اقدام به خلقت عالمی به زیر مجموعه خویش که مرا تواند به خداوند مقتدری از برای جماعتی انبوه از خلایق به تبدیل نمودن... بهتر بودن تا که در همان باغ بهشت به گشت و گذار پرداخته و احساس سعادت نمودن ... و لیکن از سویی به یکباره خود را چنین یافتن که من آنم که در باغ بهشتم نا به شادانم و خود اندر پی راه گریز از خود به مهمانم ... و خلق عالمی جدید در آن باغ کار بسیار ساده ای به نابودن و از برای خلقتی اینچنین می بایست تا که خود را جان کِشودن و خویشتن فنا نمودن و خود را چنین دریافتن که گویی قبلاً در آن باغ خود کشی نمودن و بیادم نیست امروز در کدامین عالم بودن و گویی اندر دل عالم خویشتن باشم که بروزگارانی آن را در ناخودآگاه آفریدن و امروز پس از گذر سال ها در درون خویشتن متولد گردیدن و پای به عرصه وجود گذاردن و باز هم دل نگران بودن و در فکر فرارم و به از خود نتوانم بفرودن و خودم را نتوانم به کُشودن و خدا را به سیه جلوه نمودن ...

آری ... دنیای ما مینوی است ... و دنیای ما نواست ... و دنیای ما نور است ... و دنیای ما پرتو است ... و نوای ها دسته دسته بودن ... و نوای ها پله پله بودن ... و نوای ها به تصویرودن ... و دنیای ما پر از تصویر است ... و دنیای ما پر از عکس است ... و عکس را دو بُعد است ... و عکس ها می توانند ثابت و متحرک بودن ... و عکس های حجیم نیز باشند ... و گویی هر آن عکس حجیم را می توان به وردنه صاف و بر طول و عرض آن افزودن ... و من دنیایم را اندر دل عکسی دانم ... و آن عکسی حجیم است ... و دنیا ها بسیارند ... و منظومه من در دل قابی به کهکشان آویختن ... و کهکشانم را نیز چنین باشد ... و من اندر پی آن راهرو باشم که بر دیوار آن بسیار قاب عکس به آویخته جلوه نمودن ... و قاب عکس های آن راهرو را تصاویری پر نور و متحرک بودن ... و من آن بودم که می توانستم خود را ریز و درشت نمودن و هر بار به درون یکی از این قاب ها پریدن و دنیایی به لایتناه را به شهودن و لیکن مسیر برگشت را به گم نمودن ... و بروزی که به ساعت همین دنیا در حدود دوسال قبل بودن ... من آن مار کبری بودم که جمعی را چنین وعده دادن تا که تمامی عوالم و مقامات خویشتن را آوردن و در تن من به خالکوبی نمودن ... و من آن صاحب تن با هزاران و بسی میلیون های روزنه در دل خواهم بودن که اندر دل هر روزنه را ... دنیایی به نورانی با رزولیشن فوق العاده بودن که همه ایشان را اندر لحظه ای با یکدیگر به همزمان نمودن تا که دچار آلودگی های اختلاف زمانی با ناگردیدن ... و دنیای فعلی ام آن است که بسیار سخن از دنیاهای موازی در آن باشد ... و در تن خویشتن بسیار کسوف به تجربه نمودن ... و من آنم که در این دنیا به سرگردانم ... و من آنم ماری به رهنما نم ... و گویی که من آنم که در یکی از عوالم آن راهرو به گم کرده راهم ... و گویی اندر دل هر کدام از این عوالم مار کبرایی مرا به انتظار است تا که بتوانم با کمک آن از دنیای درون کارت قدم به خارج گذاردن و به راهروی اصلی خویشتن به بازگشتن ... و من آن عجایب الخلقه ام که دنیاهایی عجیب را پویا بودن ... و گهگاه ساکنین عوالم را نیز خدمت نمودن ...

و کیهان ما عالمی مینوی است ... و اندر دل این کیهان ما آدمان به گوشه ای در منظومه شمسی زیستن نمودن و خویشتن را مادی به دریافته ایم ... و دنیای ما نیز هچون قطره ای مادی اندر دل بحری به مینوی بودن ... و لیکن آن مینوی را نیک و بدی باشد ... و گهگاه دنیای پُر گیر و دار و پر جمعیت ما را علاوه بر آلودگی های صنعتی چون دود و گرد و غبار ... آلودگی هایی مینوی نیز به فرا گرفتن ... و اینان همچون هاله هایی بسان گره کور زمینیان را احاطه نمودن و روی زندگی خلایق تاثیراتی به بد گذاردن ... و یکی را دانم که در چنین اوقاتی او را ظهور اودن ... و نامش "انگره مینو" است ... و وظیفه اش جمع آوری این منابع و مسیرهای بد انرژی از محدوده زمین و انتقال ایشان به آن سمت و سوی درستش باشد ... و من آنم که در منظومه خویشتن تعدادی از کرات را دانم ... و هنوز ندانم آن انرژی بد را می بایست به کدامین سمت و سوی هدایت نمودن ... و یکی را دانم نامش "انک رع مینوست" و لیکن این یکی را وظیفه ای دیگر باشد ... و آن از زاویه مرکز زمین برخی خلایق را که در میان سایرین از دریچه غیب جلب توجه نمودن شناسایی نموده و بر حسب طبقه بندی هایی و بر حسب آن نایابی و کیمیایی ایشان را مقاماتی ارائه نمودن و دارای برچسب و برند نمودن ... و دیگری را دانستن و او را نام "انگره مو" باشد ... و چون مو نمیبایست به حلقم گیرودن ... و ندانم آن "آنگره مو" را چکارودن ... و دیگری را "آنکر مُو" دانم ... و آن "اَنکر مُو" را چنین دانم که نگاهش بقدری آتشین و دارای حرارت و فشار است ... او تمام زمین را بصورت مذاب دیدن که آن را "مُو" نامیدن ... و گویی قادر است تا روی آن "مُو" ها فرآیندهایی انجام دادن ... و او ما آدمان را نیز بسان "مُو" دیدن ... و گویی اینگونه نگاه متعلق به زهره یا تیر یا خورشید است ... که زمین را همچون آب و سراب دیدن ... و گویی آن انگر مُو از ساکنین آن کرات آتشین بودن ... و دیگر نام دانم که آن نیز ... "انکر مُو" باشد و گویی آن "مُو" را انکار نمودن ... و ندانم آن "مُو" چیستن؟ و آن انرژیستن ... و اینان را چنین دانم که قادرند خود را به اندازه ای میکروسکوپیک در آوردن و در ذهن شما رخنه نمودن ... و در نقطه ای بسیار ریز از گوشه ای از ذهن و کله شما دنیایی به وسعت بی نهایت آفریدن ... آری آن آنکر مو را قدرت چنین است که هزاران عالم بسان کیهانی به لایتناه را در فنجانی به گنجاندن ... و آن قادر است تا خورشید را آنقدر فشردن تا بسان ژله ای پرتقالی گردیدن ... و از سویی مرا چنین باشد که او را حتماً به همراه داشتن ابزارهایی جهت اندازه گیری به واجب دانم ... و ابتدا بایستی به همراه خویشتن چرتکه ای داشتن ... و آن انگره مو الماس را "مُو" بیند ...

دایره مینا ... از آنجاییکه مطابق بیانات قبلی ساکنین زمین و مخصوصاً علمای اسلامی در باور خویشتن کل این عالم هستی و کیهان را مینوی ندانستن و عالم مادی و معنوی را از یکدیگر تفکیک نمودن ... لذا و لیکن اعتقاد به عالم معنا گویی که سال های بسیار است در میان تمدن ها و نسل های بشر ریشه دواندن و از قدیم بنابر نگرشی عده ای از ساکنین زمین از برای بسیاری از صفت های نیک یا بد الهگان و ایزدانی در نظر گرفتن که معمولاً آن دسته از ایزدان صفات زشت و ناپسند را "دیو" گویند ... به عنوان مثال "دیو تنبلی" ... "دیو بدگمانی و سوءظن" ... "دیو حسادت" ... "دیو تهمت" ... "دیو شهوت" ... "دیو قتل" ... "دیو دروغ" ... "دیو تهمت" ... "دیو ریا" ... "دیو غرور" ... "دیو ترس" ... "دیو طمع" ... و بسیاری از صفات که عده از آنان مطلقاً زشت و ناپسند بوده و جزو صفات و رذایل اخلاقی طبقه بندی به گردیدن و به هیچ عنوان نمیتوان حتی یک درصد از این صفات و خلق و خوی را من باب میانه روی طبقه بندی نمودن ... به عنوان مثال رذایلی اخلاقی بسان "قتل" را می بایست ابتدا می توان بالکل عملی ناپسند و کاملاً ممنوع دانستن و لیکن از سویی نیز آن را چنین بررسی نمودن که منظور از قتل دقیقاً به چه معنا باشد؟ ... آیا منظور قتل همنوع است یا غیر همنوع؟ و لیکن می توان قتل همنوع را 100 درصد ممنوع دانستن و از سوی دگر از برای قتل غیر همنوع چارت یا انشعاب های زیر مجموعه تعریف نمودن ... و کلیه این برنامه ریزی ها و تعاریف را می بایست با هدف رسانیدن زیستگاه زمین به دروازه بهشت موعود برنامه ریزی نموده و آن را کم کم و شمرده شمرده به اجرا رسانیدن ... به عنوان مثال کشتار جانداران بیگناه از برای تفریح و لذت عملی ناپسند و کاملاً مردود و یکی از گناهان کبیره می باشد ... از سویی با در نظر گرفتن این واقعیت غم انگیز که نسل بشر و گونه هایی از جانوران از برای تغذیه و سیر نمودن شکم خویش نیاز به کشتار برخی جانوران اهلی داشتن و مخصوصاً در این ایام که بسیاری از خلایق زمین به خوردن همبرگر و بسیاری از فرآورده های گوشتی عادت نموده اند لذا از برای منع کشتار جانورانی مثل گوساله و بره نمیتوان به یک شبه ممانعت صد در صد نمودن و دستور العمل آن را جهت اجرا به پردازشگر مرکزی منظومه یعنی خورشید جهت انعکاس و اجرا از برای عموم جامعه انتقال دادن چرا که اگر اجرای چنین قوانین و تغییراتی را من جانب قطب حقیقت زمین به یکشبه انتظار داشته باشیم و چنین ریسکی را امتحان نمودن ... این پدیده می تواند بسان حرکت ترنی پرسرعت بودن که در مسیر خویشتن به یکباره و بدون آگاهی و اطلاع قبلی با مانعی محکم برخورد نمودن و چنین تصادفی می تواند موجب خسارت های بسیار و جبران ناپذیر به گردیدن و لیکن می توان از برای اجرای چنین قوانینی چرتکه و شمارشگری به چارت الگوریتم و دستورات اضافه نمودن و به عنوان برنامه ریز حیات منظومه از برای رسیدن به آن بهشت موعود می توان با مساعدت و کمک رسانی برخی از مقامات ساکن بر سیاره زهره ... برنامه های خویشتن را بسان افزودن اطلاعات یک فلش مموری جهت اجرای متعادل به قطب حقیقت زمین تزریق نمودن و اجرای گام به گام آن را شاهد گردیدن ... به عنوان مثال با در دست داشتن آمار کشتار روزانه دام و طیور می توان در الگوریتم خود چنین برنامه ریزی نمودن که در طول مدت مثلاً 3000 سال شمسی و یا به احتمال زیاد و با برآورد سر انگشتی من در مدتی کمتر از آن ... روزانه 10 الی 100 عدد دام را متوجه بخشش الهی نموده و از کشتار ایشان بوسیله فرمان دادن به قطب حقیقت ممانعت بعمل آوردن و ایشان را در حیات وحش آزاد نمودن و یا اینکه به عنوان مثال از آن صد تن بخشوده شده روزانه ... یک یا دوتن از ایشان را در قالب یک جفت نر و ماده سعادتمند که از ایشان می توان به عنوان مثال تحت عنوان ایزدانی به نمایندگی تمامی گاوها یا بره ها روز بروز و قدم به قدم بسوی هوشمندی و سخنگویی و ادبمند گردیدن سوق دادن و لیکن از سوی دگر جماعت آدمیان را تشویق به گیاه خواری یا استفاده از فرآورده های پروتئینی آزمایشگاهی صنعتی نمودن ... منظور از آزمایشگاهی صنعتی مثلاً همبرگرهایی می باشد که در اثر کشت سلولی در محیط آزمایشگاه به ثمر رسیدن ... و البته از برای سوق دادن رفتارهای آدمان به سمت و سوی های تعیین شده می توان از برای جماعت آن قطب و چاکراه را به تعریف نموده و چنین الگوریتم و چشم اندازهایی را بصورت کامل به همراه محاسبات و تفکیکات لازم ارائه نمودن ... و لازم به توضیح باشد که آن جفت خوش سعادت از جمعیت گاوها که به عنوان ایزدان یا مسافران کشتی نوح به انتخاب گردیده اند را نمی بایستی مورد پرستش قرار دادن و لیکن فقط به فقط با دانستن چنین مطلبی می بایست ایشان ارج نهاده و بدیشان احترام لازم گذاردن چرا که آنان را محیط زندگی به یحتمل می بایست در بهشت نوح بودن و لیکن قبل از اینکه از برای نوح نبی اقدام به گشایش چنین بهشتی من باب کشتی نمودن می بایست کاملاً مسیرها و قطب های انرژی و چاکراه های منظومه را به درستی و به دور از هر گونه گمراهی شناسایی نمودن و با مکانیسم ها و کارایی کرات منظومه به درستی و کاملاً آشنا گردیدن و نحوه پل زدن و انشعاب کشیدن میان آنان را از برای ایجاد روابط لازم با بازدهی های مطلوب کاملاً آموخته و بر آن مسلط بودن ...

و لیکن مرا حین بیان نمودن قضیه آن دو ایزد جنس نر و ماده از نسل گاوها و جداسازی ایشان از برای بهشت کشتی نوح ناگهان بیاد شرح روایتی از سوره بقره در رابطه با بنی اسرائیل، موسی و پرستش گاو طلای سامری توسط آن قوم افتادن و لیکن گویی در نگاه اول این روایت و وقوع آن می تواند به عنوان درسی جهت افزایش سطح آگاهی من در عصر حاضر بنا بر مصلحت اندیشی و قسمت و حکمت خداوند بوده باشد و لیکن با توجه به اینکه چندی قبل مرا با ایزدی طلایی و سخنگو با ظاهری بسان گوساله آشنا گردیدن که ندانم دلیل فتنه در آن ایام چه بوده است ... همچنین با رجوع به تصویر زیر میتوانم دقیقاً خاطر نشان ساختن که آن ایزد شبیه گوساله که با آن ملاقات نمودم دقیقاً مطابق ایزد تصویر زیر بودن و لیکن هنوز دلیل پرستش و حکومت های ایشان را بر زمین و شهره گردیدن توسط آدمان به خوبی به ندانستن ...

و لیکن چنین دانم که آن ایزد را نام "گیلگمش" یا همان "الله الرحمان الرحیم" در قرآن بودن که گویی تمامی ایشان بسان خاطراتی ثابت به سیاره زهره چسبیدن و از آن جدایی ناپذیر باشند ... گویی برخی از آی سی ها و فلش مموری های رایانه ای را بگونه ای در کارخانه تولید نموده باشند که اطلاعات موجود در مغزی ایشان به محکم حک گردیده بودن و به غیر از اطلاعات ارجینال هیچ اطلاعات اضافی دیگر جهت دستبرد و ویرایش نتوان بر روی آن کپی یا اضافه نمودن و لیکن هک نمودن اطلاعات آن کاری غیر ممکن بوده و حتی یک درصد نیز احتمال تغییر آن وجود ندارد ... و در صورت دخل و تصرف بیش از حد در امور آن می بایست آن را شکستن و بدور انداختن ...

و لیکن مرا چنین در خاطر است و چنین به نظر آمدن که آن سیاره زهره را منطقی اینچنین به حکمفرماست و گویی حیات برخی از جانداران این منظومه و نام و اطلاعاتی تکمیلی در مورد ایشان بر روی زهره به محکما حک گردیدن و به هیچ عنوان نمیتوان در امور آن دخل و تصرف نمودن و آن اطلاعات پایه را تغییر دادن ... مگر اینکه از خداوند خواستن تا ما را به منظومه جدیدی هدایت نمودن که سیاره زهره در آن به نابودن ... و یا اینکه زهره را از برای تملک (اسارت) شخصیت دیگری به اختصاصی برنامه ریزی نموده باشند ...

برچسب: کیهان,مینوی, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:06

صفحه بندی