همیشه در رویاهایم پیری سپید ردای بود که کلاهی بر سر داشت و زمان همواره آن را نیایش و احترام مینمود... و در باور من آن پیر در کالبدی بسان ما آدمیان و با تولدی معمولی از مادر زاده شد... اما همواره عصری را که دوران زیستن مادی آن پیر بود را در مرکز زمان دانستم و آن هفتادو دو سال دارای تنی فانی و مادی بود... اما ندانم طریقت آن پیر چه بود که زمان عصر خویش به بند کشود و چنین شد که پیر قادر به سفر در زمان گردید و همواره تن خویشتن به فانی میدید و گهگاه عصا زنان در وسط جنگلی که هیچ بشر در آن پای نگذاشته بود حضور یافته و زیر درختی کهنسال به استراحت میپرداخت و آن هنگام که چشمان خویش میبست به نیتی حول محور آن درخت گردابی از زمان ایجاد گردیده و به یکباره آرامش در همه جای حکمفرما میگردید و زمان به آینده میرفت... و گهگاه نیز آن پیر بگونه ای شیطنت آمیز یکی از چشمان خوشتن به نیمه باز نموده و گردش سریع شمس و قمر و روز و شب را بر فراز آسمان خویش مشاهده مینمود ... و پیر آن بود که از جای برخاسته و به دیار خویش باز میگشت و گذر روزگار را در شهر خویش همواره ناظر بود... اما هنگامیکه در خیابان ها و کوچه های آن دیار عصا کشان در حال قدم زدن بود... هیچ تنی از آدمان قادر به دیدن اندام پیر نبود... آری آن پیر نامرئی شده بود و هرگاه از غیب به درماندگان کمک مینمود...اما گردش شمس و قمر حول زمین آن بود که همواره ره به یک سوی داشت و آن آینده بود...و ندانم آن چگونه به گذشته سفر میکرد و بسیار برایم جای سوال است و به معمایی لاینحل بدل گردیده ... اما در تصورم چنین است که هنگام سفر به گذشته تا نوزادی خویش ره میپیمود و به لحظه ای میرسید که از مادر زائیده نشده بود و به هیچ میرسید اما همواره عقل خویش بفرزانگی همره خویشتن داشته و لذا تن به دودی سیاه مینمود که در گذشته سفر میکرد و همه مکان ها به سیاه و سپید میدید...اما اینبار ثابت و پا بر جا در مکان خویش مانده و هیچگاه آن را یارای قدم زدن در گذشته نبود...با این حال از مکانی ثابت...همه مکان ها را به نظاره مینشست...آری آن پیر... لامکان شده بود...این چه رویایی بود؟!
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی
تاريخ: جمعه
12 آذر
1395 ساعت: 10:34