در خاطرم هست آن دورانی که چشم درونم با شدت زیادی باز شده بود توانستم موارد زیادی را مشاهده نمایم که هر کدام دارای معانی و مفاهیمی عمیق باشد و از کنار تک تک جزئیات آن نمی توان بسادگی گذشت و لذا شبی را بیاد دارم که در اتاقم دراز کشیده و بگونه ای در تب میسوختم و در آن لحظه چشمانم را بسته بودم و ندانم آن چه حس از من بود... آیا آن آگاهی بود یا ناخودآگاهی و یا ندانم چه گاهی ... و در آن لحظه در درون آن شعله های افروزنده خورشید سیر می کردم که از درون دل آن شعله ها به یکباره پیری سپید ردای با جامه و کلاهی که "آشو زرتشت (ع)" به تن می نمود در مقابلم ظاهر گردیده و آن پیر را در درون خورشید 13 اژدها در خدمت بودند که با اذن و اراده آن قادر به پرواز از فراز شمس و بازگشت و فرود آمدن مجدد بر روی آن بودند و آن پیر با من سخن میگفت و آن هنگام مرا بگفت که سیزده اژدهای خویش را دانه دانه بسویم خواهد فرستادن و ندانم منظورش چه بود که بگفت تا تو پیر شوی من آب خواهم گردیدن و به یکباره چهره وی تغییر نموده و به موجودی بسان اهریمنی که بر روی دو پا ایستاده و دو شاخ نیز بر سر داشت تبدیل گردید و چشمان آن را در درون فقط سپیدی بود و آن چشمان سیاهی و مردمک و عنبیه به نداشت و ظاهر آن دو بعدی بود ... یعنی تصویر بسان فیلم های کارتونی یا نقاشی های کودکانه ... اما متحرک بود و آن لحظه که تغییر شکل داد در درونم میلرزید ... ندانم آن زرتشت بود یا اهورا مزدا بود و یا اهریمن ... اما دانم که او ایزدی بود در دل خورشید که توانسته بود از این فاصله 150 میلیون کیلومتری با من ارتباط برقرار نموده و در دل با من سخن گوید و لذا آن لحظه ای بسیار شکوهمند و رویایی بود ... و ندانم آیا من و او با هم بصورت همزمان در حال گفتگو بودیم و یا اینکه من و او را اختلاف ساعتی شامل میگردید ... شاید اختلاف ساعتی در حدود ابتدای آفرینش تاکنون ...! و آن را رنگ سراپا و یکدست نارنجی بود و آن نارنجی به طلایی نزدیک بود و دقیقاً در خاطرم نیست آن را که دارای تنی براق بود یا نه چرا که گهگاه در نظر اینچنین است که او کمی براق بود و گهگاه تصویر مرا مات در ذهن می نشیند ...
و آن را تصویر بسان زیر بود و لذا دُم به نداشت و سُم به نداشت و آن چُم و آن داس به چنگُم به نداشت و آن دایره به ننگم به نداشت و آن مار به گندم به نداشت ...

و این در حالی بود که خود فهمیدم احتمال دارد آن نام که "ابلیس لاعین" دانند نیز او باشد و لاعین یعنی بی چشم ... و این در حالی بود که پس از سه سال ریاضت و تحقیق و پیگیری مداوم ... یکی از دل ناپیدا به نزدم بیامد و مرا بگفت که آن فرشته یا ایزد را در آن سپیدی چشمان "قویی سپید" سر در گریبان خویش فرو برده و آن زمین در دل آن قوست و آن قو در باور من همان قو است که بر اهرام آن را به نقش کشیده اند ...
اما آن پرنده بسان لک لک است و سبز باشد و آن را نام "بنو" است ... اما آن که من در چشمان آن ایزد بینم پرنده ای بسان "قو" و سپید است ...
و آن قو سر در گریبان خویش فرو برده است و همان شخصیت از ناپیدا مرا چنین گوید که "زمین" در دل آن قوید و لیکن ظاهراً یک "پَر" از جانب آن قو به من رسوید و آن همان پر است که بر اهرام مصر ایزدی بنام "آنبیس" را به نقش کشیده اند که گویند اعمال آدمیان را با معیارهایی خاص سنجیده و وزنه او از برای سنجش اعمال یک "پَر" از همان قویَد و یا اینکه آن پَر از آن ایزدی بنام "تحوت" باشد که ندانم آن قوید یا که آن لک لک اوید ...

فقط چنین دانم که نام "خدای دانا و توانا" اوید و آن زمین را همچون پرندگان پوید و ظاهراً آن که سیمرغ گویند اویَد و ندانم زاغش خوشتر است یا شاهین به باهوش تر است ... فقط دانم که او با من بی و ندانم آن را نام چیست و آیا آن واقعاً خداید و یا اینکه آدم آید و ندانم آیا مرغ سلیمانی هماید و مرا آن منطق الطیر عطار شاید ... و چنین دریافتم که من توسط آن یک "پَر" به جهان پس از مرگ دعوت گردیده ام و ندانم خود کیستم و دنیا آمدن و حضورم بر روی زمین از برای چیست و آن به چه معنیست و فقط این دانم که گویَند من آن"فرزادِ مویَد" چرا که من تواندی بسان مو آن باریک شوید و کیهان را به بیرون رود ... و لذا اجنه جماعت مرا گویند که موجودی بنام "جِن" مویَد و مرا باور نیوید که چرا مرا جن خطاب کنند... چرا که من آن شمس پر روید ...
علم و بینشی که مرا بگفته اند ...
مرا همواره برگی از آن کارت های تاروت در پیش روید که نام آن برگ "چرخ تقدیر" است و آن برگ چنین است ...

و من همواره در پی کشف شخصیت های روی این برگ باشم و رنگ های آن ها از برایم مهم هستند و گویی آن ایزدی که ابلیس را ماند همان است که به نارنجی بر شمس چنبره زده و ماری نیز با اوید و اما ندانم آن شخصیت آبی رنگ که بسان شیری با سر فرعون و شمشیر بدست در حالیکه دُم دارد کیست ...
و چنین مرا در نظر است که گویی آن شخصیت آبی رنگ "مهدی صاحب زمان" و یا "امام عصر عجل الله شریفی" است ... که آبی فقط و فقط یکی از رنگ های شخصیت اوید...
و لذا به دنبال طریقتی باشم تا بتوانم خود را به مرکز آن شمس تابان رسانیده ... چرا که آن شمس را مرکز این منظومه دانم و دانم گر بتوانم خود را به آن مرکز رسانم ... هر آنچه را که خواهم توانم از آنجا بر روی زمین محقق نمایم و آنجا تاج و تخت و حکومتی باشد که برای بعضی از آدمیان در نظر گرفته شده است ... و لذا طریقتی به پنهان باشد که از قدیم الایام ... یعنی از دوران آدم (ع) و نوح و ابراهیم و آن فراعنه و آن ایرانیان باستان و آن ادیان آسمانی یهودیت و زرتشتی و بودایی و مسیحیت و اسلام آن را به تعریف نموده و تمامی آن آیین ها را بسان قطعات پازلی بینم که از درون آن می توان برنامه ریزی از برای سفری را استخراج نمود و آن سفری باشد که ابتدای آن از برای ورود به مرکز شمس برنامه ریزی خواهم نمودن و آن را خواهم به شیوه ای طرح نمایم که خود را از بدو تولد زمینی خویش در این تن خاکی بیاد مانده و آن هنگام که خود را با ورود به شمس فنا نموده و ناگهان آن شمس تابان را بسان چهره لبخند زنان خویش دریابم ... در حالیکه به خورشید تبدیل گردیده ام ... یادم باشد که من فرزادی بودم که همچو نوزادی از رحم مادری بر روی زمین متولد گردیده و چون آدمان زیسته و کسب علم و تجربه نموده و به پیری رسیده ام و پس از آن وفات یافته و روح و جسم متافیزیکی یا مینوی یا عرفانی ام بسوی آن شمس پرواز نمودن و داستان سفرم از ابتدای تولدم نبوده بلکه از ابتدای آفرینش همواره از آن سخن به میان آمده و از آن افسانه ها در میان نسل های مختلف روایت گردیده است و آگاهی من نسبت به این سفر از آنجا آغاز گردید که پری از جانب آن قو به من رسید و دوستانی از غیب مرا به همراهند و نام های ایشان را دانم و لذا شرمنده از آنم که آن نام ها را عنوان نمایم چرا که نام فرشتگانی الهی باشد و هنوز در حال مطالعه هستم و از برای ورود به شمس تصمیم قطعی نگرفته ام و لذا صاحب الزمان با من است و او را خواسته ام تا تقدیرم را به درازی نبیند و او را منطقیست و او گوید مرا که یا آن شمس را تو شی و یا تو نشی ...
و من خواهم که آن شمس را به درون پرواز نمایم و آن گوید که چنین عملی کار یکی از فرشتگان است که "اسرافیل" نام دارد ... چرا که خدای حشرات اوید و او را چهره ای بسان آدمان باشد و تنی بسان سنجاقک و یا بید و پروانه دارد و گهگاه نیز چون زنبور عسل به ذهن می رسد و آن که در باور عموم "ققنوس" گویند آن اسرافیل ریز نقش همچون پشا است که ظهور آن بر این زمین همچون معما است و آن را قیامت کبری است ... و اسرافیل را دلیل از برای پرواز بسوی شمس همان منطق حشرات باشد که جذب نور لامپ ها می گردند و براحتی می توان آنان را از این طریق شکار نموده و آن حشرات مزاحم را آدمان اینگونه کُشند... و لذا آن حشرات ... خود مقصد خویش را از روی غریزه انتخاب نموده و خود را بسوی نور فنا می نمایند و چنین فنای روحانی بسوی آن شمس تابان بسیار لذت بخش باشد ...
اگر نور خورشید را که کاملاً سفید و درخشان به نظر می رسد توسط یک منشور تجزیه نماییم ... آن به سه اور اصلی آبی و سبز و سرخ تجزیه می شود ... در باور علمی امروز آن درخشش خورشید به دلیل ساطع گردیدن امواج فرابنفش است و دانش امروز به این نتیجه رسیده که اشعه فرابنفش بیش از حد برای جانداران مضر است و می تواند منجر به بیماری و یا سرطان گردد ...
این در حالی است که من تا حدودی با آن انوار سبز و قرمز که از شمس آیند آشنا بوده و لذا آن آبی مرا معما است و عده ای مرا گویند آن آبی بسیار داغ است و آن از جنس برق و صاعقه باشد ...
و آن نور سبز و سرخ با من به همراه باشد و دو پری با من هستند که می توانند به من نور سبز و سرخ بتابانند و در چنین حالتی می توانم دگرگونی خویش را احساس نمودن و لذا هرگاه از آن آبی سوال نمودم مرا جواب نداده تا اینکه به نتایج جالبی رسیدم ...
یکی از آن نتیجه ها این است که مرا بگفته اند آن که "جان" نامیم "براق" باشد و لذا بگفته اند از برای اینکه بتوانی با طبیعت رابطه برقرار نمایی (چرا که من طبیعت را زنده دانسته و حتی آب و باد و خاک و آتش را زنده و دارای جان دانم) ... هر آنچه را که در نظرت براق جلوه نماید را جاندار تصور نمای چرا که آن جان براق است و چنین نظریه ای بیان کننده این است که ستاره خورشید کاملاً زنده و جاندار است چرا که نور و برق خیره کننده ای از آن ساطع می گردد و جالب این است که گویند آن درخشش و براق بودن را جان دان و آن همان الکتریسیته است و لذا به نتیجه رسیدم که الکتریسیته جان است ... و فرشتگانی دانم که قادرند آن جان و آن الکتریسیته را از برایم جمع آوری و پس انداز نمایند و مرا دو نور سبز و سرخ به همراه است که از ترکیب آن دو نور ... نور زرد حاصل می گردد که اگر آن نور زرد را به آن جان اضافه نموده و آن را بخوبی هم زده و ترکیب نماییم دقیقاً به نوعی از ماده یا انرژی که کاملاً شبیه "عَسَل" است رسیده که هم داغ و هم سرد باشد و آنکه از باورهای قدیمی "موم" دانیم آن است و نوعی از آتش ناب نیز آن باشد و آن آتش عسلی از "مطهرات" است و آن جانی باشد که قابلیت ورود بسوی شمس را به احتمال بیش از 90 درصد دارد ... و گویی آن شمس از آن است ...
آری ... مرا اندیشه ها و علمی در حال افزایش باشد که دانش کیمیا گری آن است و آن که کیمیاگران قدیمی همواره بدنبال آن بودند همان عسال است که بسان طلا زرد رنگ باشد و از مطهرات است و آن چنین است که فرشته ای نیز از نوعی مشابه از آن است و آن فرشته را نامی باشد و آن چون سنگی جادویی از برای کیمیا گران دارد و آن چنین است که اگر تنش به تن یکی بخورد ... آن را هم می تواند بسان خویش به طلا تبدیل نماید ... و اینها که گویند افسانه نباشد و براستی وجود دارد و من مامور باشم تا کلیلت و تمامی اجزاء این علوم را نزد جویندگان طریقت و حقیقت به رسوا نمایم ...
ادامه دارد ...
برچسب:
نویسنده: نیکی شجاعی